این متن را تقدیم می کنم به مادرم

—————-

بؤیوک خانیم دره های آلا داغلار، برخیز از بستر اندوه مردمی که پشت قبالۀ قبیله ات گم شده اند. آن روزها ملال پدر، بزرگتر از قلب تو بود پس برای زدودن ملال او مرا زائیدی. شاید می خواستی شعر و شاعری پسر، راهی باشد برای پاک کردن اندوه ترکی پدر. پاک نمی شود این اندوه، اما به پاکی مان می رساند بؤیوک خانیم.
” لای لای دئییم یاتاسان
قیزیل گوله باتاسان
قیزیل گولون ایچینده
شیرین یوخو تاپاسان”
و از لالایی سنتی تو آموختیم تجارب انسان مدرن را در بطن آن تحول سرخ که درونش چپانده بودیمان. که گل سرخ لالایی تو، تازگی شتاب شکفتن بود درست وسط باغچۀ هویت و معرفت.

ماهروی دره های آلا داغلار، بؤیوک خانیم، جوانان خوجا دوباره برایت سر ودست می شکنند و تو می جهی پشت اسب و می تازی به سمت آغ گونئی. اسب تو بیقراری امروز نسلی است که اضطراب بیگانگی و بی زبانی و رانده شدگی را با خود برداشته و به شهرهای جهان می تازانند.اسب تو شیوۀ لبخند ترکی آزربایجان بود بؤیوک خانیم.اسب تو غریبگی آلا داغلار است که بغل دستش کتاب و کیف و مدرسه به جای تامل و تحقیق در فرهنگ خویش به تهدید و تردید زبان مهاجم بدل شده است. و درست پشت همین اسب، تشویش جهان تو شکم می دهد و مارا می زاید.

n00081398-r-b-004

بؤیوک خانیم دره های آلاداغلار، بگذار خطی از پیشانیت را آراز بنامم بدان هنگام که دو شقگی حسرت و جدایی را زایید. بگذار خطی از پیشانیت را جادۀ اهر – تبریز غلامرضا امانی بنامم که مستقیم می ریزد به حوادث خرداد و عوصیان و اعتراض و استقامت و زایندگی شعور.
انحنای حضورت امر مقدس ماست که به ترکی نوشته شده است بر دامنه های آلاداغلار. خطوط بدنت راههایی هستند که مرا به روز واقعۀ فرهنگ و جهانی شدگی می رسانند.

چهره ات جغرافیای شرقی اعتراض و شعر من است بؤیوک خانیم. ابروانت قوشماهای عاشیق العسگر، لبانت غزلی سوزناک از فضولی، تبسمت سمت و سوی مدرنیسم و پست مدرنیسم قلم نسل ما، و چشمهایت را تنها خودت می توانی بسرایی بؤیوک خانیم.
چشمهایت ویژگی فراخناک کوهستان تسلیم ناپذیری است.

چشمهایت قدرت تحلیل و استنتاج ما از جهان به آن گونه که می خواهیم می باشد. جهان به آن گونه که سرکوب می شود ربطی به جغرافیای چشمان تو ندارد بلکه از مبانی غافل و ناغافل تهاجم سیری ناپذیر سلطه و ستم است.
چشمهای تو تقدیر انسان و بخصوص انسان آزربایجان است. انسانی که گاه چون گیسوانت پریشان هویت جویی است و گاه چون سینه ات مالامال سکوتی از جنس شمس تبریزی و ائینالی و سهند و ساوالان.

چشمۀ کوههای آلاداغلار بؤیوک خانیم، متبرک باد حضور ترکی جریان تو تا دوردستهای هستی و اعجاز و خلقت…
برخیز، خمیرۀ هستی را بردار از کنج آشپزخانه ات. جهان طفلی است که تشنه و گرسنه و خواب آلود بر دستهایت چشم دوخته است. جهان نطفۀ ناخلف کسی است. ولش کن.
به روز هفتم بر غار آغ گونئی فرو شو. نوری از جنس قلب پدر خواهی یافت. نور را بنوش تا ته. جهان را دوباره نطفه ای بساز در بطن مادرانۀ مفاهیم. جهان را از نو بزای بؤیوک خانیم.
به روز چهلم ده ده قورقود با سازش خواهد آمد و اسم بر نوزاد تو خواهد نهاد. من ساکت و سر به راه نبودم اما جهان طفل سر به راه تو خواهد شد بؤیوک خانیم…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)