یادداشت وبلاگ «مجمع دیوانگان» با عنوان «نقدی بر تفاوتهای دو رویکرد در سیاستورزی» مرا به فکر فروبرد. فرصت کنم بعداً در موردش مفصل تر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نویسم، ولی علی الحساب این سطور را می نگارم. یادداشت خیلی خوبی است ولی مختصر نقدهائی هم برش دارم. مثلا اینکه من نامه نگاری های سرگشاده به رهبر را مصداق سیاستورزی از بالا به پائین نمی دانم، بلکه به عللی که باید در جای خود بحث شوند مصداق سیاستورزی از پائین به بالا می دانم.

جنبش سبز برای خروج از کما محتاج به نظریه پردازی خلاقانه و دور از تعصب است، نه پیروان مقلد، و یادداشت آرمان امیری واجد ویژگی های یک تحلیل خوب است. من با مجمع دیوانگان کاملاً موافقم که فقدان حضور میرحسین موسوی و مهدی کروبی در فضای سیاسی ایران کاملاً محسوس است و معتقدم باید به جد برای آن چاره ای اندیشید. واقعیت آن است که جنبش سبز با حصر این دو به کما رفت. چرا این اتفاق رخ داد؟ به نظرم مهم ترین علت این امر چندان پیچیده نیست: موسوی و کروبی یا منش و روش شان برای اولین بار در طول تاریخ بعد از انقلاب اجماعی از نیروهای هواخواه تغییر با تمام گرایش ها، از بسیار مذهبی تا کاملا سکولار، ایجاد کردند. به علاوه به خاطر انتخابات 88 و عدم سازش ایشان در برابر حکومت علی رغم تمام فشارها بدنه اجتماعی انبوهی پشت سر ایشان خوابیده بود. کسانی دیگری که پس از حبس ایشان به عنوان کاندیداهای جانشینی ایشان محسوب می شدند، نه خاتمی، نه هاشمی رفسنجانی، نه شورای هماهنگی راه سبز امید (در مورد دسته اخیر مشخصا به این دلیل ساده که اسامی اعضای آن، لااقل آندسته که محتملاً خارج کشورند، اصلا معلوم نیست) فاقد این ویژگی های ایجاد اجماع کننده موسوی و کروبی هستند و بدنه اجتماعی ایشان را ندارند. بر این اساس به نظرم یکی از اولویت های هواداران تغییرو دموکراسی خواه باید تمام  اعمال فشار بر حکومت، با استفاده از تمام اهرمهای ممکن، برای اجبار حکومت به آزادی موسوی و کروبی باشد (علی رغم تمام احترامی که برای سایر شخصیت ها قائلیم). به نظرم بدون فشار اجتماعی تقریباً غیرممکن است ولی فقیه حاکم بر ایران و نهادهای امنیتی ایشان موسوی و کروبی را آزاد کنند. مشخصا نافرمانی مدنی مثلاً عدم شرکت در هیچ انتخاباتی، می توان گزینه هایی برای فشار بر حکومت برای آزادی موسوی و کروبی باشد. من با توجه به فهمم از روحیه حکومت و روش عمل او تاکنون تقریباً تردید ندارم که در شرایط کنونی حتی اگر حکومت و نهادهای نطامی و ولایت فقیه اجازه دهند کسی از میان اصلاح طلبان به قدرت بازگردد، بی خاصیت ترین و ضعیف ترین و رامترین و دست بسته ترین طیف ایشان خواهد بود که عملاً مانند طیف دیگری در میان اصولگرایان عمل خواهد کرد.
پیرو تفکیک میان سیاستورزی از بالا به پائین و سیاستورزی از پائین به بالا در یادداشت مجمع دیوانگان می خواهم بر یک نکته انگشت نهم و نقدی را متوجه برخی کسانی که خود را مدعی دوستی موسوی و کروبی می دانند بکنم. می دانیم طرفداران موسوی و کروبی در میان طیف های مختلف اند و دیده ام هستند کسانی که با آنچه مربوط به موسوی و کروبی است، بدون آنکه عمیق و تحلیلی و خلاقانه مواجه شوند، به سان رابطه مرید و مراد، آنهم مریدی که فقط تابع ظواهر مراد است و هر آنچه او می گوید را تحت الفظی معنا می کند، رفتار می کنند. این گروه از مفهوم اجرای بی تنازل قانون اساسی موجود در منشور جنبش سبز بتی می سازند، و کسانی که طرفدار تغییرات در ورای چارچوب قانون اساسی موجود هستند را رادیکال یا خارج نشین برانداز معرفی می کنند (گرچه خیلی از خودشان خارج ایرانند!). این نوع طرفداری از موسوی و کروبی، که به جوهره عمیق، خلاقانه و اجماع بخش سیاست ورزی پائین به بالای موسوی و کروبی بی توجه است، به نظرم بیشتر به ضرر موسوی و کروبی است و عملاً باعث آسیب جدی به خصلت اجماع بخشی میان طیف های مختلف روش موسوی و کروبی شده است تااینکه اصلاً فایده ای رسانده باشد.

کسی که فرقی میان نوع سیاست ورزی از پائین به بالای موسوی و کروبی بر خلاف سیاست ورزی از بالا به پائین کسانی چون آقای خاتمی و هاشمی رفنسجانی و خیلی های دیگر (با کمال احترام به ایشان، من منکر نیستم این نوع سیاستورزی هم می تواند جاهائی موثر باشد) قائل نیست، چه لزومی دارد خودش را به موسوی و کروبی منتسب کند و اصالت و اجماع بخشی پیام ایشان را هم مخدوش کند؟ جنبش سبز نوع جدیدی از سیاستورزی را در فضای ایران ضرب زد. اگر قرائت ما از این جنبش کاملاً محافطه کارانه و در چارچوب ضوابطی باشد که حکومت برای ما تعیین و تکلیف می کند، تمایز جنبش سبز با انواعی از سیاستورزی که این همه سال قبلش در این مملکت رواج داشته در چه خواهد بود و اصولاً چرا می بایست جنبش سبزی شکل بگیرد؟

پی نوشت- یکی از دوستان هوادار مهندس موسوی که قرائتش از موسوی کاملاً با من متفاوت است (و در واقع به نوعی مخاطب برخی نقدهای نوشته فوق هم هست)، برای من نوشتند «شما این قرائت رو از متن خاصی استباط کردی یا همین جوری دلتان بهتان می گوید که درسته؟ چون من قرانتم رو از نوشته و گفته های موسوی استنباط می کنم». من در پاسخ کامنت مفصل زیر را نوشتم که حیفم آمد برای تکمیل بحث اینجا نیاورم:

«من نوشته های مهندس موسوی را می گذارم در بستر تئوری های کلان تری که در فلسفه سیاست آموخته ام: از رالز و هابرماس و کانت گرفته تا عقب تر میل و روسو و هابز. یعنی سعی می کنم تفسیری از نوشته ها و اندیشه های مهندس موسوی به دست دهم که امروزین باشد و متناسب با مفهوم مدرنی که از دموکراسی امروز مورد توافق نسبی اندیشه ورزان سیاست است. یادمان باشد این اصل هرمنوتیکی را که پیش فرضهای ما بر تفسیرمان از یک متن تاثیر می گذارند، و خوانش هیچ متنی بدون در نظر گرفتن پیش فرضهای خواننده ممکن نیست (نظریه قبض و بسط سروش را به یاد بیاور که چگونه فهم ما مثلا از دین از فهم ما از روانشانسی و جامعه شناسی و علوم طبیعی تاثیر می گیرد.) قرآن هم این گونه متفاوت قرائت می شود و دقیقا به همین علت است که این همه تفسیر متفاوت از قرآن داریم: مثلا تفسیر آیت الله خمینی یا ابوالعلا مودودی یا سید قطب (که هر سه اسلامگرایانه، به معنای مبتنی بر نوعی قرائت بنیادگرایانه از اسلام هستند) از آیه اولی الامر یا خیلی آیات دیگر در قرآن با تفسیر تجددخواهانه عبدالکریم سروش یا هادی قابل یا عبدالله النعیم یادمحمد مجتهد شبستری از همان آیه/ آیات بسیار متفاوت است. این از آنروست که پیش فرضهای آنها در قرائت متن فرق دارد، مگرنه قرآن که قرآن است و عوض نشده.خلاصه اینکه به نظرم این پیش فرضهای من و شماست که از سیاست فرق دارد و باعث می شود بیانیه های موسوی و روش سیاستورزی سبز مورد نظر ایشان را متفاوت بفهیم. پیشفرضهای تو مثلا ممکن است برگرفته از تاثیر اندیشه های آقای خمینی باشد (مثلاً) یا برگرفته از سایر منابع مشابه یا برخواسته از برخی تجربیات شخصی ات، و علی رغم احترام با مال من متفاوت باشند. من علی رغم اینکه آقای خمینی را در مقایسه با آقای خامنه ای سیاستمدار برجسته تری می دانم، در فلسفه سیاسی ایشان را، در هیچ کدام از دوره های تحول فکرشان در مجموع، چندان قبول ندارم. شما را ارجاع می دهم به نوشته های محسن کدیور در مورد تطورات فکری آقای خمینی، من جمله این یادداشت از ایشان که گرچه در مورد آیت الله منتظری در دوران اولیه فکری ایشان قبل از انقلاب است، به آقای خمینی آن دوران و بعدش هم اشاره دارد. آقای منتظری بنا بر منطق این مقاله وقتی در اواخرعمرشان دموکراسی خواه شدند که از اندیشه های سیاسی استادشان آقای خمینی به تدریج فاصله گرفتند. میرحسین موسوی هم تاجائی که من می دانم جز در موارد محدود از لفظ «دوران طلائی» امام خمینی استفاده نکرده در آثارش بعد از انتخابات، و جاهائی هم که استفاده کرده می شود به هزار و یک دلیل دلیل آورد برخلاف این عبارت آن دوران طلائی نبوده. اضافه کنم قرائت من از موسوی چنانکه در یادداشت اشاره کرده ام اصلا مرید و مرادانه نیست، بلکه انتقادی است. یعنی دلبستگی من به میرحسین موسوی سبب نمی شود نقدی به نحوه رویکرد او به آقای خمینی در طول عمرشان یا برخی مواضع دیگر او نداشته باشم. به نظرم مرید میرحسین بودن به او خیلی صدمه می زند، و اتفاقا میرحسین به برکت نقدهایی که بر افکارش می شد در طول دو سال بعد از انتخابات و ظهور جنبش سبز (قبل از حبس) مرتب خود را به سان یک سیستمدار نخبه و پویا پالایش و ویرایش می کرد، و این بود فرق اساسی او مثلاً با روش انجمادی و نقدناپذیرانه حاکمیت موجود.ارادتمند.»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)