جز آن موقع ها که نوجوان بودم و غرب برایم خاطره ای محو و حتی فانتزی از سه چهارسالگی بود که قطار می رود توی دهن کشتی ای که توی اتاق هاش تاب و سرسره هست و سوئد پارک های بازی اش پایین تر از سطح زمین است، دیگر هیچ وقت غرب زده نبودم.

این طوری نیستم که در خیابان های اروپا راه بروم و غصه بخورم که چرا زادگاهِ من ایران است. چرا ان قدرخش شانس نبوده ام که فرانسوی به دنیا بیایم.بعد هی نگاه می کنم به دور و اطرافم.به آدم هایی که از هر پنج کلمه ای که فارسی حرف می زنند یک انگلیسی وسطش می اندازند، به آدم هایی که یک سال است از ایران رفته اند و ادعا می کنند به غرب تعلق دارند.اصلا خمیره شان آن طرفی است و انگار هیچ وقت ایرانی نبوده اند.به ایرانی هایی که شاید تنها ملیتی باشند که کلی از وقت و هزینه  و اعصابشان را صرف آن می کنند که هر زبانی را به لهجه اصلِ پایتخت مقصد حرف بزنند.و دلخراش تر آن هایی که ملیتشان را پنهان می کنند. همه این ها یعنی غرب-به هر کجا که می گویند-بالاخره توانست با برنامه ریزی دقیق و هدفمندش به ما القا کند هر چه او دارد برتر است و زیباتر است و بهتر است و شیوه درست تر زندگی است.دماغ سربالا از دماغ گوشتی زیباتر است و موی بلوند از موی قهوه ای و کاری به کارِ هم نداشتن از سرک کشیدن توی زندگی همدیگر بهتر است حتی اگر باعث شود وقت سرماخوردگی از تنهایی بمیری و زبان انگلیسی از زبان فارسی باکلاس تر است.حتی در بعضی موارد شوهر خارجی افتخارآفرین تر است،هرچند هیچ نتواند سنگینی کوله بار تو را از جنگ و تبعیض و مبارزه و اعدام بفهمد،هرچند هیچ نتواند درک واقعی داشته باشد از قربان صدقه های تو که هر کدام چه چیزی پس و پشت دارد.
وقتی می بینم آدم هایی که روزی برای آبادی و آزادی این کشور مبارزه کرده اند هم در همین جاده پیش می روند و بهش افتخار می کنند و بچه هاشان را هم همین طور تربیت کرده اند ازشان دل می کنم.در این یکی ید طولایی دارم.در دل کندن.
وسر اخر این که بهتان بگویم غرب زده نبودن موهبتی است که کاش داشته باشی.وگرنه آدمیزاد به هیچ کجا تعلق ندارد و این معلقی میان جایی که ازش فرار می کنی و جایی که بهش پناه می بری یک روز،یک جا یقه ات را می گیرد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)