من و بهار همدیگر را ندیده ایم.صدای هم را شنیده ایم پچپچه وار.هر روز از لای در و دیوار.نزدیک به خیلی وقت پیش.به سبک بهارکه روزشمار دارد می شود هزار روز، اما انگار دیروز. بهتان گفته ام که بهش امید دادم که کی جرات دارد تو را نه سال و نیم نگه دارد.هنوز بهش حکم نداده بودند و فقط وعده ی این همه روز نگه داشتنش پشت دیوار بود.آن روزها هنوز همراهانمان توی خیابان ها بودند و پشتمان بهشان گرم بود.خیلی گرم. بهار ماند آن تو هزار روز.آن طور که خودش شمرده باید دو هزار و خورده ای روز دیگر هم بماند اگر من و تو ما نشویم دوباره.

این روزها مچ بند سبزم را می بندم دوباره. با آن که می دانم خیلی ها می خندند بهم. خیلی از همان ها که آن روزها پشتمان بودند. اما من این مچ بند را برای داغ آن کسانی می بندم که عزیزشان را به پشتوانه میلیونی آن روزها دادند و رفت. برای دل آنها که عزیز پشت دیوار دارند، برای هر کسی مثل خودم که تنهاست در این راه و عزیز آن سوی مرز دارد. می گویم شاید دلی برای لحظه ای گرم شود. گیرم که هزار دلسرد دیگر پوزخند بزنند.
بهار از امروز اعتصاب غذا کرده. بهم گفت که از همان پچپچه ها به بعد دوست هم شده ایم. شاید یادش بیفتد که من به یادش هستم. شاید مچ بندم دل او را هم گرم کند حتی از پشت دیوارهای بلندی که ساخته اند تا هم را دوست نداشته باشیم*. به بهار و هشت تای دیگر هتک حرمت کرده اند. آن هم نُه تا شیرزنی که ظلم پذیری در مرامشان نیست و خستگی ناپذیرند در مبارزه. قبلا هم گفته ام وقتی هر کدام از ما که روزی همه مان می شد بیشماران، هزینه اندکمان را برای آزاد بودنِ همه نپردازیم، می مانند نه نفر که باید همه جانشان را اعتصاب وار هزینه کنند. می دانم سانتی مانتال است، اما یک هزارم داغ دلم را نمی گوید.

* دلم تنگه پرتقال من

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)