10435136_302628959897913_4429639451283925138_n آقای شین ، کتاب را که میان دو دستش باز شده بود ، محکم بست. صفحات کتاب با صدای تِپ ، به هم چسبید. فکر کنم همیشه منتظر لحظه ی پایان کلاس است تا این کار جنون آمیز را انجام دهد. نگاهی به ساعت مچی اش کرد. و نگاهی به من کرد. ابروی چپش را بالا برد و زُل زد به جیب شلوارم.
زنگ مدرسه به صدا در آمد. با عجله کتابها را جمع کردم و از جیبم ، حلقه ی کِش را در آوردم و به سرعت از چهارسو ، اطراف کتابها پیچیدم. این کِش، باقیمانده تُنبان مستهلکِ پدرم بود. پدرم هر وقت این تُنبان را می پوشید ، کِش آن را می کشید و رها می کرد. کِش ، با صدای تِپ ، به شکم بزرگ پدرم می چسبید. همیشه این کار را می کرد. شاید این کار حکمتی داشته. محل تقاطعِ کِشها را کشیدم و رها کردم. کش با صدای تِپ ، به کتابها چسبید. نمیدانم چرا این کار را انجام میدهم اما همیشه عاشق این کار بوده ام. حتی اگر به قیمت ندیدن ساق های برهنه ی خانم میم باشد. میدانم که حکمتی در این کار است. کتابهای بسته بندی شده را برداشتم و نگاهی به آقای شین کردم. بله. طبق معمول ، این کارِ مرا تماشا می کرد. بچه ها برای رد شدن از درِ کلاس ، به هم فشار می آوردند. قاطی بچه ها شدم. انگار که کلاس بخواهد همه ی بچه ها را یکجا بزاید. من کتابها را به سینه چسباندم و با فشار زیاد ، از میان بچه ها و دهانه ی در کلاس ، خارج شدم. با عجله خودم را به حیاط مدرسه رساندم و قفل تسمه ای را ، از فرمان دوچرخه باز کردم و دوچرخه را از لوله آهنی داغی که به آن آویزان بود ، جدا کردم. کتابها را به فرمان بستم و فرمان را گرفتم و دوچرخه را به سمت در مدرسه کشاندم. به کوچه که رسیدم ، پریدم و با سرعت ، شروع به رکاب زدن کردم. دوچرخه که سرعت میگرفت ، احساس خوبی به من دست میداد. صورتم ، حجمی از هوا را میشکافت. مثل این که خانم میم ، صورتش را به صورتم بمالد. با لذت تمام می راندم. کم کم عرق سینه ام خنک میشد و با حرکت آرام خود ، پهلوهایم را قلقلک میداد. دوچرخه ، دو حسن داشت. یکی این لذت مخفی و دیگر اینکه زود به نانوایی می رسیدم. قبل از اینکه خانم میم نانش را تحویل بگیرد.
آخرین پیچ کوچه را پشت سر گذاشتم و وارد خیابان شدم. نگاهم را به نانوایی دوختم. از پشت دیوارِ نانوایی ، خانم میم را در صف نانوایی می دیدم. مثل یک موجود فرا زمینی ، با جسم مثالی ، میتوانستم از هر دیواری عبور کنم و به خانم میم برسم. همینکه خواستم به خانم میم برسم ، صدای کشیده شدن لاستیک ماشینی بر خیابان ، مرا به خود آورد. یک تاکسی زرد ، در یک قدمی من ، ترمز کرده بود. اهمیتی ندادم و به سمت نانوایی ، رکاب زدم. نرسیده به نانوایی ، پای راست را بالا آوردم و با چرخشی ۳۶۰ درجه از عقب دوچرخه ، پای راستم را به پای چپم رساندم. مثل یک رقص باشکوه باله. برای نگه داشتن دوچرخه ، پای راستم را بر آسفالت خیابان کشیدم. استاد این کارم. طوری فشار پا را تنظیم می کنم ، که درست در مقابل نانوایی ، دوچرخه بایستد. دوچرخه را به سمت تیر چراغ برق کنار نانوایی پرت کردم و به سرعت وارد نانوایی شدم. نانوایی شلوغ بود. آقای نون ، با صدای تِپ ، ضربه ای به خمیر زد. کف دستی از خمیر را کَند و با کمی مالش ، آن را آنقدر در میان دستانش چرخاند تا گِرد شد. مثل یک پستان پر از شیر. و آن را در ردیف چانه های گرد شده پرتاب کرد. و چانه ، پس از لرزشی کوتاه ، بر تخته ی چانه ها آرام گرفت. آقای نون ، اسیر این کار است. آنقدر که ، شبها در خواب هم چانه می گیرد و خمیر ها را گرد می کند. میله جداکننده ی صف ها را گرفتم و با نیم نگاهی ، صف زنانه را از زیر نظر گذراندم. نفر دوم ، خانم میم بود. با شانه های زیبایی که زیر چادر مشکی مخفی کرده بود. قواره ی کوتاهم را از میان پاهای مردان عبور دادم و خودم را به خانم میم رساندم. خانم میم سرش را چرخاند. چه اشتباهی! اما از پشت سر ، کاملا شبیه خانم میم بود.
به آرامی پاها را کنار زدم و به آخر صف رفتم. یعنی خانم میم قبل از من نان گرفته بود؟ اما نمیتوانستم ریسک کنم. شاید هم هنوز از دست آن شوهر عوضی خلاص نشده بود که بیاد. باید منتظر می شدم. تمام نگاهم به کوچه شماره ۶ بود. دیگر وقتش رسیده که خانم میم از کوچه ۶ ، بپیچد. با کفشهای مشکی پارچه ای، که انگشتانش ، با ناخن های لاک خورده ، درمیان آن می جنبند. مثل زبان سرخی که بخواهد سر سبز مرا را به باد دهد. و بندهای مشکی کفش ، که مثل دو مار نر و ماده ی نگهبان ، با حرکت های چپ و راست ، گرد ساقهای سیمینش ، روییده است. باد ، خانم میم را در آغوش می گیرد و چادر خانم میم را می چرخاند و چادر ، برفراز خیابان ، به پرواز در می آید. تمام ماشینها توقف می کنند. با چراغهای روشن ، و بوقهایی که آهنگ el pardo cejas را اجرا می کنند و خانم میم ، با لباس سفید گلدار ، و ساقهای کشیده اش ، مثل یک قوی سفید ، با باد ، بر پیاده روی سیمانی ، باله می رقصند. باد ، کمرو دست خانم میم را رها می کند و خانم میم ، با سه چرخش متوالی ، از باد فاصله می گیرد. و قبل از اینکه خانم میم آرام بگیرد ، باد ، خود را به او می رساند و در دامن او می پیچد. دامن حریر ، با صدای تِپ ، مدام به ساق های خانم میم می خورد. با صدای بوق تاکسی زردِ ردیف دوم ، خانم میم می چرخد و سنگ ریزه ی زیر کفش را ، با صدای قریچ ، آسیاب می کند. عرق سردی از ران خانم میم سرازیر می شود و مارهای پیچیده بر ساق ، با زبان دوشاخه ی خود ، آن را می لیسند. آقای نون ، چانه ها را رها می کند و برای تماشا ، به مردان صف نانوایی ملحق می شود. خانم میم با سه چرخش سریع ، به وسط خیابان می رسد ، و کمر خود را در آغوش باد ، رها می کند. خانم میم ، در میان دستان باد ، رو به آسمان خم می شود. آنقدر که موهای خانم میم ، در آسفالت سیاه خیابان ، پخش می شود. و پستانهایش ، پس از لرزشی ، بر سینه اش آرام می گیرند.
صدای دستهایی که به نشانه ی تشویق بر هم زده می شود ، از پشت سرم شنیده می شود. سرم را می چرخانم. آقای نون ، درست بالای سرم ایستاده و دستهای خمیر آلودش را بر هم می زند. و در این لحظه تمام مردهای صف نانوایی ، خانم میم را تشویق می کنند. من هیجان زده می شوم. دل به دریا می زنم و به سمت خانم میم ، حرکت می کنم. هنوز خانم میم ، در آغوش باد ، رو به آسمان است. من به خانم میم نزدیک می شوم. صدای تشویق مردان صف نانوایی بیشتر می شود. در میان ازدحام مردان صف نانوایی ، به خودم تکانی می دهم تا بهتر این صحنه را ببینم. خانم میم سرش را به سمت من می چرخاند و لبخندی می زند. من در میان جمعیت صف نانوایی ، در حالیکه میله ی فلزی صف نانوایی را گرفته ام ، این صحنه را تماشا میکنم. من به خانم میم می رسم. زانو می زنم. من همچنان میله صف نانوایی را محکم گرفته ام. من ، آنقدر نزدیک شده ام ، که به راحتی ، گرمای تن خانم میم را احساس می کنم. مردان صف نانوایی در تقلا برای تماشای این صحنه ، به هم فشار می آورند. و آقای نون ، جلوی دید مرا می گیرد. کمی جابجا می شوم تا خودم را بهتر ببینم. من ، چیزی به خانم میم می گویم ، که از این فاصله نمی توانم بشنوم. سرم را به سمت ساقهای خانم میم می چرخانم. یکی از ساقها بر روی خیابان است با کفشی که بندهایش ، باز شده اند. و ساق چپ ، بدون کفش ، با خالکوبی ماری که بر آن نقش بسته ، بالا آمده. سرم را می چرخانم و موهای ریخته بر خیابان را جمع می کنم. لبهایم را به لبهای خانم میم نزدیک می کنم. صدای تشویق بلند می شود. به سختی ، از میان پاهای جمعیت صف نانوایی ، این صحنه را میبینم. صحنه ای که یک سال در آرزوی دیدن آن بودم. لبهایم را به لبهای خانم میم نزدیک می کنم. در این لحظه ، با صدای ترمزِ تاکسیِ زردی ، سریع سرم را می چرخانم. تاکسی ، کنترل خود را از دست می دهد. اما من محو لبهای خانم میم هستم و صدای ترمز را نمی شنوم. به سرعت ، از میان جمعیت صف نانوایی جدا می شوم و به سمت خودم و خانم میم می دوم. اما تاکسی ، من و خانم میم را در هم می پیچد.
خانم میم
داستان کوتاه / محمدرضا نجفی
(بر اساس خاطره ای از عباس حسنی)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)