۱- این خاطرۀ قدیمی را گویا حداقل یکبار دیگر در پستی سیاسی گفته ام و حالا بمناسبت مقدمه ای برای فوتبال مجدداً تکرار می کنم: اواخر سال ۵۸ یا اوایل سال ۵۹ خورشیدی بود که شخصی عرب بنام “پیر شماس” به ایران انقلابی آمده بود. او که جزو کارشناسان نفتی مطرح در آن زمان بود مصاحبه ای داده بود به روزنامۀ کیهان آنزمان و مصاحبه اش در صفحۀ ۱۴ کیهان – یکی از دو صفحۀ سیاسی کیهان تا همین چند سال پیش بود – منتشر شده بود. خبرنگار کیهان در مصاحبه با ایشان سؤالات متفاوتی پرسیده بود و از جمله این سؤال که: “آقای شماس؛ شما قبل از انقلاب هم به ایران سفر کرده اید. حالا که بعد از انقلاب ایران را مجدداً می بینید چه تغییر مهمی را در مقایسه شاهد بوده اید؟” پاسخ آقای شماس مورد نظرم است و خوب توجه کنید. او پاسخ داده بود: “من در قبل از انقلاب که به ایران آمدم مردم شما را مغرور – بخوان متوهم مثلاً – در حال پرواز در آسمان ها دیدم. در حالیکه اینک و بعد از انقلاب احساسم این است که مردم شما بروی زمین آمده و در حال تجربۀ واقعیت هستند.”(نقل به مفهوم)

۲- من آنموقع و با خواندن پاسخ پیر شماس غصه ها خوردم و احساس خطر زیادی کردم. زیرا برداشت من از پاسخ ایشان این بود که ما از ملتی مغرور و آرمانخواه و منم و “هنر نزد ایرانیان است و بس!” تبدیل شده ایم به مسلمانان حقیری که خودشان را درقالب ملت های حقیر دیگر جهان سوم آنروز پذیرفته و دیگر از خود برتر بینی ذاتی شدۀ ایرانیش – در آن موقع – دست برداشته است. من غصه می خوردم که اگر ایرانیان هویت بلندپروازانۀ همیشگی تاریخی شان را از دست بدهند نخواهند توانست بزودی به افق های دورتر و پیشرفت روز فکر کنند و برسند. البته که چون خودم هم جزو نسل ایرانیان “منم” تربیت شده بودم تمام تلاشم را کردم که روحانیان نتوانند روح ایرانی را بکشند و او را معمولی منطقه و اسلام بکنند… اما دریغ …بگذریم!

۳- تا هنوز از این مقوله نگذشته ایم بگذارید خاطره ای جنگی هم از جنگ ایران و عراق بیاورم در همان کانتکست غرور ایرانی. در منطقۀ ده مالکی بودم هنگام اشغال و بازپس کیری سوسنگرد. افسر زیر دستم که در قالب ستاد چمران در آن منطقه مسئول بود تعریف می کرد که یک بسیجی ۱۴ ساله را که حتی قدش به خاکریز بزور می رسید نتوانسته قانع کند که هنگام عبور در پشت خاکریز و در جاهایی که سرش از سوی دشمن رصد می شود کمی خم شود تا استتار انجام گیرد. او تعریف می کرد که مرد ۱۴ ساله مصر بوده که او در خاک ایرانش سرش را خم نمی کند اگر حتی سرش برباد برود! (نقل به مفهوم)

۴- دیشب که بازی ایران و نیجریه تمام شد با برادرم صحبت می کردیم و هر دوی ما خوشحال که نبودیم بلکه شاکی هم بودیم از مساوی با نیجریه مثل سلطان پروین. ما معتقد بودیم که اگر کیروش یوزهایش را از قفس دفاعی کمی آزادتر می گذاشت. می توانستند عقاب های نیجریه ای را براحتی شکار هم بکنند و چه و چه و چه… بمحض اینکه انتقادات و دلخوریمان را با بردارم تقسیم کردیم و برگشتم ببینم ایرانیان دیگر چه واکنشی نشان داده اند؛ متوجه شدم که بسیاری از ایرانیان جوان نه تنها مساوی با نیجریه را پیروزی تلقی کرده اند، بلکه در خیلی از شهرها و از جمله تهران جشن های محدود خیابانی هم راه انداخته اند در استقبال از این تک امتیاز اولین بازی: مثل خود کیروش و بازیکنان تیم ملی.

۵- حالا اما من خیلی خوشحالم که نسل من باخته است و نسل زیر سی سال ایرانی برده است در بازی دیشب. زیرا ما نسل منم ها و مغرورهای پهلوی تربیت کرده حاصل کارمان جمهوری اسلامی مرتجع شد و ماندن در توهم “هنر نزد ایرانیان است و بس.” که اگر فایده ای هم داشت در زمانۀ خودش – که داشت – اما بیشتر از احساس “آنچه که آرزوم داشتیم”مان سرچشمه می گرفت تا واقعیت “آنچه که بودیم”مان. در حالیکه نسل جدید ایرانی واقعیت نازل خودش در دنیای جدید را پذیرفته؛ حتی در مقابل عقاب های بوکوحرامی. و می داند که در این ویرانه است که باید ایرانش را بسازد و از واقعیت وطنش طبل توخالی نسازد. لذا اینک آسوده و راضیم! هرچند احساساتم جریحه دار است مثل همۀ همنسلانم؛ اما منطقم راضیست. و لذا به بچه ها و کیروش تبریک می گویم! یا…هو

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)