آزادی چند صورت دارد؟ این سئوال را سالها پیش یک دانشجوی تبریزی در دانشگاه آزاد تبریز از من پرسید. می توانستم شکل های آزادی را برایش نشان دهم اما آنجا صورتی برای آزادی نبود. اسمش دانشگاه آزاد است اما به زنی می ماند گمشده در زیر حجاب و نقاب. آزادی صورتش را پوشانده بود. آزادی صورتش را فرو کرده بود لای دفترهای قطور حراست و بسیج دانشجویی ، لای کتاب های سانسور شدۀ بی یال و دم و اشکم. اکنون هم اینگونه است. می توانستم کوه ائینالی را به او نشان دهم که در آن گیر و دار بگیر و ببند تنها اوج نفس کشیدن ما بود . اما تنها ماشین های راه یافته به قلۀ کوه، ماشین های گشت ارشاد بودند. آزادی را ارشادش می کردند. آزادی ابتر و دم بریده و بی حوصله بود. مثل همین آزادی های یواشکی دختران در اینترنت. گیسوان آزادی را از ما پوشانده اند. بر صورت آزادی اسید استبداد و تنفر پاشیده اند.
می توانستم برای آن دانشجو صورت هایی را مثال بزنم. می توانستم بگویم که گاندی و ماندلا و خیلی های دیگر صورت های آزادی اند، اما نمی توانستم رنگش کنم. ما از این کلیت – آزادی -، از صاحب ارزش مطلق، صورتی نمی توانیم تصور کنیم. اما می توانیم صورت هایی از آن بتراشیم.
انسان می تواند صورتی برای آزادی باشد اما صورت آزادی نیست.
در حقیقت هیچکس تا به حال روی آزادی را ندیده است و نخواهد دید، اما تلاش برای چنگ زدن بر گیسوان آن ادامه خواهد داشت. انسان، تلاشی برای آزادی است. تلاشی برای رهایی. و تلاش هر کس حکایت خاص خودش را دارد. جغرافیای ویژۀ خودش را دارد. بهانه ها و دلایل آزادی، سرزمین ها و فرهنگ های مختلفی دارد. هر کس به دلیلی به دنبال رهایی است و گاهی این دلایل آنچنان متضادند که حیرت و شیفتگی می زایند. چون که قلمروهای فرهنگ ها متفاوتند. چون که زبان قلمروها متفاوتند. تنوع جغرافیاها به نوعی تنوع رنج های انسانی است. جغرافیایی که کثیرالمله باشد – و البته درگیر یکسان سازی – ناگزیر از گوناگونی رنج انسان خواهد شد.
در این میان فرایند فهم من و تو تاریخ و زبان متفاوتی دارد. مسئله این است که ما متون فهم همدیگر را نمی فهمیم. می گوییم به سبک گادامر در فهم حقیقت دیالوگ را پلی سازیم بین خویشتن و حقیقت. اما فهم تو از موقعیت تو رم کرده و شکل واقعه ای فرا تاریخی به خود می گیرد. چرا همیشه می خواهی همه چیز را ضمیمۀ خویش کنی؟ به قول ماسینیون ” برای فهم دیگری نباید دیگری را به خود منضم کرد بلکه باید پذیرای او شد.” کی در افق انتظار سئوال کنندگان بال خواهی گشود، کی؟ گشایش مخاطب گشودگی جواب های تو را می طلبد.

چشم و دلت را بگشا. دموکراسی گشادگی نیست گشودگی است حاج آقا. از فکر و ترس توهماتی همچون تهاجم فرهنگی و مخل امنیت سیاسی بودن ترک و کرد و عرب و بلوچ و سایرین بیرون آی. تصویر شناسی متون ادبی نشان می دهد که تو از سه دیگری پیوسته گریزان و گلایه مند بوده ای. اعراب و ترک ها و غرب. هر چه بیشتر از اینها گریخته و یا به منضم کردنشان پرداخته ای بیشتر دچار و مبتلای آنها شده ای. سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر. فرهنگ بسته را از نو آوری و نوسازی خبری نیست. فرهنگ های باز بر خلاف فرهنگ های بسته از تبادل نمی هراسند. و اگر از سوژه شدن خطاهای فرهنگ ات می ترسی ترس بیهوده ای است. تو احتیاج به یک دیالوگ واقعی با جهان درون و بیرونت داری.
خطاپذیر دانستن خویشتن شأن دیالوگ فی مابین است. تو اما اصل را بر برائت خویش می گذاری.
یاد بگیر که به خاطر زیبایی ات زیر نگاه دیگری باشی نه به خاطر حساسیت هایت. این خشونت متمرکز دیگرستیز، این نه گفتن های رادیکال مثل ” نه شرقی ، نه غربی” تو برای جهان و ” نه ترک و نه عرب ” تو برای ما و خودت دیوار شده است. تو بالاخره ” آری” را خواهی گفت اما سر این گل چیدن آنقدر معطل شده ای که داماد را هوای کدورت است.
خود بودگی انسان و بودن به شیوۀ زبان و فرهنگش زیباست اما گشودگی این فرصت را به ما می دهد که در بی کرانی دیگر بودگی به نیکویی برسیم. نیک بودن گفتار و کردار انسان تنها با گشوده بودن در منظر دیگران ثبت می شود.
استبداد و سلطه و ستم منقبض ات خواهد کرد. تنها با لطافت تعامل، گسترده خواهی شد. در اثبات خود بودگی ات لزومی بر حذف و سانسور و اسارت دیگر بودگی نیست که در این صورت تو خود اسیر آن خواهی ماند. مثل اسارت امروزت در تلاش برای خودی سازی انسان دیگری. این خود خوری تاریخی تو آن هم بر سر سفرۀ دیگران، این حرص و جوش تو در انکار فهم و زبان و نظر دیگران دست و پایت را خواهد بست. چیزی برای بالیدن باقی نخواهد ماند.
و آن وقت تو به ظرف شکستۀ فرهنگ می بالی و به مشت و لگد لیلی؟ سئوالت اما شک و تردید تو را فاش می کند.
اگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
لیلی با شکستن ظرف تو خود بودگی خودخواه تو را می شکند و اتفاقاً میلش با دیگر بودگی است. در این داستان لیلی در گشودگی دیگر بودگی خواهد رقصید بدون جواب دادن به سئوال تو. و دوباره من و تو خواهیم ماند با این ظرف شکسته که بر دست و پایمان فرو خواهد رفت.
باور کن من و تو رو به روی هم به مثابه دیوار نیستیم به مثابه در هستیم. انتخاب های خود ما چگونگی ما را رقم می زند. شکل همزیستی تو چیست؟ دری هستی که بسته می شود یا دروازه ای هستی که گشوده می گردد؟
چیزی مهمتر از پرسش وپاسخ ما، کنش و واکنش ما، نفی و قبول ما وجود دارد. رهایی در گشودگی همدیگر.
اما افسوس که دولت تو مبلغ است نه مجری. سیاست جای دیانت و موعظه و روضه نیست. منبرت را بردار و به مسجد برگرد. ” ضرب زید عمرواً ” را بهل. چرا همیشه زید می زند؟ چرا زید عمرو را نمی خنداند؟ تو را از فصول ” ضرب زید عمرواً ” رهایی نیست. هم خودت را بشکن و هم آینه را. آئینه شکستن خطا نمی باشد. جز تو کسی در آئینۀ تو یافت می نشود. شیفتۀ تمثال خودبودگی هستی. به پشت پنجره در آی. شیشۀ پنجره باش. آنسوی شیشه، جهان، جهان تو نیست. جهان دیگر بودگی است. جهان من و ما و آنها و آن دیگری ها. این که شاعر می گوید جور دیگر باید دید، پشت همین پنجره می تواند اتفاق بیفتد. باور کن جهان دموکراتیک مدرن حوصلۀ خودستایی و خودشیفتگی را ندارد. در سایۀ همین خودشیفتگی توست که جهان از سوء تعبیری به نام ایران آشفته است. با هر نامی و در هر جغرافیایی که سیاست و فرهنگ را با این خودشیفتگی می آلایی ، بدان که کمر مردم و تاریخ را زیر بار این سوء تعبیر می شکنی. بیشتر این تقصیر به گردن روشنفکران دینی توست که با شنیدن امر صریح سیاست ما عین دیانت ماست جیکشان در نیامد که هیچ، بلکه در تایید امر مبارک به تفسیر و تاویل و هرمنوتیک بازی دینی در امر سیاست پرداختند. تو دلتنگ سنت و عظمت متون قبلی هستی اما شرایط سنت سالهاست که پوسیده است. تو درگیر شرایط امروزی.
و امروز حتی دلتنگی های انسان ها نیز متفاوت و رنگارنگ اند. یکی به وقت دلتنگی به کوه می زند و دیگری به دریا. شرایط کوهستان از یکی کوهنورد می سازد و شرایط دریا از دیگری شناگر. شرایط فرهنگ و زبان نیز به اندازۀ تفرج گاه های دلتنگی ها متفاوت اند. نمی توان دریا را در سر کوه نگهداشت. مشاهده وقتی زیبا می شود که دریا سر در آغوش کوهستان نهد و گشودگی اش تا دوردست ها موج زند.
بر گردیم سر آن جملۀ نخستین این متن. سر سئوال آن دانشجو و این که آزادی چند صورت دارد. جوابی نخواهیم داشت. دوباره بحث همان است. نگرنده و نگریسته شدن. اما چندان که می نگریم در و دیوار این روایت از تصاویر آزادی تهی است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)