شهیار قنبری نامی شناخته شده در عرصه هنر معاصر ایران است. وی که متولد ۱۳۲۹ در تهران است، بیشتر با سروده‌هایش معروف است؛ اما در بسیاری از زمینه‌های دیگر مانند شعر، روزنامه‌نگاری، مجری‌گری، فیلمسازی، نمایشنامه‌نویسی، برنامه‌سازی رادیو و آوازخوانی فعالیت کرده است. ترانه «قصه دو ماهی» از شهیار قنبری نوزده ساله که با صدای گوگوش اجرا شد، سرآغاز شهرت وی به عنوان ترانه‌سرای مدرن و نوین بود. پس از آن قنبری همکاری خود با واروژان را شروع می‌کند که فصلی باز هم نوین در زندگی او است. نخستین همکاری مشترک این دو، ترانه «بوی خوب گندم» بود که با صدای داریوش اجرا شده و منجر به زندانی شدن هر سه نفر ترانه‌سرا، آهنگ‌ساز و خواننده این اثر شد. ترانه‌های شهیار قنبری در سال‌های گذشته توسط خوانندگان مشهوری چون گوگوش، فرهاد مهراد، داریوش، ابی و ستار اجرا شده است.
چندی قبل، تهران‌ریویو ویدیویی را به مناسبت دهمین سالگرد درگذشت فرهاد مهراد منتشر کرد که باعث انتقاد شهیار قنبری نسبت به فراموشی نقش شاعران و آهنگ‌سازان در ترانه‌ها شد. با وی به این بهانه به گفتگو نشستیم:

پس از انتشار کلیپ برگزاری مراسم سالگرد درگذشت فرهاد در تهران ریویو، شما در کامنتی نقد کردید که “در یاد کردن از ترانه خوان ها و محبوبیتشان، شعرا از یاد می روند”. زمانی که ترانه ای همه گیر شده و نسل به نسل منتقل می شود؛ بیشتر به ترانه خوان توجه می شود و شعرا و آهنگسازان کمتر مورد توجه می گیرند. شما این موضوع را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

همه اینها به حال و روز فرهنگی یک جامعه و اینکه این جامعه کجای کار خودش و کجای تاریخ خودش است، باز می گردد. آیا این جامعه هوشیار و بیدار است؟ آیا مدرن است یا خیر؟ اگر باشد، طبیعتا برایش جالب خواهد بود به این موضوع توجه کند که کلام چه نوع کلامیست و آیا با ارزش است یا خیر و صاحب این کلام چه کسی است و بعد از آن به بخش های دیگر بپردازد. طبیعتا مجموعه صدا و موسیقی و شعر هستند که ترانه را تشکیل می دهند. ترانه فقط متن نیست، بلکه تلفیق موسیقی و صداست؛ اما برای سرزمین هایی که همه چیز را در سطح دیده و به ظاهر توجه دارند، مقام اول به خواننده تعلق گرفته و خواننده، اعتبار ترانه می شود که این موضوع غم انگیز است. حال در چنین جامعه ای که نقد هنری هم نیست و حرفه ای جدی به نام «منقد هنری» وجود ندارد، خیلی ها با صفحه ای در فیس بوک دچار این توهم می شوند که منتقد یا فیلسوف هستند. عبارتی از یک فیلسوف بزرگ را کپی کرده و دچار این توهم می شوند که هگل یا نیچه شده اند در حالیکه این اتفاق نیافتاده است. بنا بر این در چنین جامعه ای که منتقد هنری وجود ندارد، مردم صاحب متر و میزان نبوده و ترازو ندارند. ما از مردمی حرف می زنیم که تیراژ کتاب خوانش هنوز در مرز هزار و دو هزار است. طبیعی است که این مردم فقط به آوازخوان توجه کنند. یعنی حتی در گفتگوهای خصوصی نیز اشاره می کنند که «شعر تازه گوگوش را شنیدی؟» و یک لحظه فکر نمی کنند که خانم گوگوش عزیز تا حالا شعر ننوشته و چیزی که می خواند، حرف ها و نقطه نظرات دیگران است. منظور من این نیست که برای آوازخوان نباید دست زد،‌ ولی نباید از یاد برد که دیگرانی هم هستند که ستون های مهم این کارند. تمام این مسائل روی هم انباشته شده و یک نابسامانی را به وجود آورده و جامعه ای را ایجاد می کند که دارای حافظه فرهنگی و مشترک نیست.

در دوره ای که شهیار قنبری و ایرج جنتی عطایی ترانه می سرودند، واروژان آهنگ سازی می کرد و شعرا و بزرگانی مثل شاملو و نادرپور حضور داشتند،‌ شاید ترانه ها و اشعار پر مفهوم تر و عمیق تر از امروز بودند. چه شد که آن نسل طلایی دیگر تکرار نشد؟ آیا جامعه از آنها عبور کرد یا ذوق و ذائقه مردم در موسیقی تغییر کرد؟

۳۳ سال کار خوب در قفس افتاد و برای این مدت من شاعر قدغن شدم. یعنی تمام ابزار کارم از من گرفته شد. من مجبور شدم جای دیگری در جهان فعالیت کنم. امروز ما در دنیای اینترنت زندگی می کنیم اما سال های سال با کاست زندگی کرده و با مکافات بسیار کاست ها را پخش می کردیم.
من شاعر مجبور شدم دوباره خود را به دنیا بیاورم اما اینکه مردم به این تولد دیگر رسیده باشند یا نه، داستانی دیگر است و مشکل من شاعر نیست بلکه مشکل مردم است. مساله برای من تا اینجا اهمیت دارد که من توانستم خودم را دوباره متولد کنم و در این تولد دوباره کار بهتری بکنم. من به کارنامه ۳۳ سال اخیرم بیشتر می بالم تا به کارنامه گذشته ام. آنچه شما به آن اشاره می کنید برای من یک مشق شب است؛ سیاه مشق پروازهای تازه است. حالا اگر این پروازهای تازه را عموم نگرفتند، به دلیل فرهنگ حاکم بر آنهاست. به این دلیل که ۳۳ سال بدترین موسیقی را شنیدند، بدترین چیزها را به زور دیدند و خواندند.
در جامعه ای که آقای بنیامین نامی بدون اجازه، ترانه “کودکانه” من را دست کاری کرده و به آن اضافه کرده و به بدترین شکل اجرا می کند و من در آن جامعه نتوانم اعتراض کنم و صدا داشته باشم ولی او بتواند مجوز بگیره و با حمایت آقازاده ها به آمریکا آمده و سالن چندهزار نفره در اختیار داشته باشد، در واقع جامعه وارونه است و کار نمی کند. شما آزادی را به این جامعه بازگردانید، من به شما قول می دهم در سرزمینی که تلویزیون هایش مجاز به آوردن نام من شاعر به جای سه نقطه باشند و شعرهای شاملو در آن پخش شود، همه “شاملو شیدا” خواهند شد.

البته سلیقه نسل نوجوان و جوان نه فقط در ترانه های فارسی، بلکه غیر فارسی هم در حال تغییر است، ترانه هایی که نسل های قبل تر با آن ارتباط کمتری برقرار می کنند. نسل های قبل تر با ترانه هایی از سبک ترانه های شما عاشق شدند، شب هجر تجربه کردند و در واقع آن ترانه ها را زندگی کردند. به نظرتان نسل آینده، مثل فرزندان ما آیا خواهند توانست با اشعار و ترانه های شما ارتباط برقرار کنند یا بار موسیقی نوین قوی تر خواهد بود؟

موسیقی نوینی که شما به آن اشاره می کنید نه ارزشمند است و نه نوین و از سر تا پا غلط است. طبیعی است که جوان های این سوی مرزها و خود من هم موسیقی رپ و امینم گوش می دهیم. سلیقه موسیقی ارتباطی به سن و سال و نسل ندارد؛ بلکه در ارتباط مستقیم با هوش و بیداری انسان است. اگر فرزند شما هوشیار بار بیاید و در خانه ای بزرگ شود که کتاب خوانده و موسیقی خوب پخش می شود، فیلم خوب دیده شود بچه بیداری خواهد شد. اگر از صبح تا شب بدترین شش و هشت ها را بشنود، شش و هشتی بار خواهد آمد.

در واقع سلیقه موسیقی را تربیتی می دانید؟
تردیدی نیست و خبر خوب این است که بیشتر کسانی که از طریق اینترنت و فیس بوک با من در ارتباط هستند، شنونده هایی هجده تا بیست ساله اند. من هم‌نسل خودم را در فیس بوک همراه ندارم و آن طور که فکر می کنید همه مات و مبهوت بنیامین نیستند.

پس از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری شما شعر “خواهرک” را به ندا آقاسلطان که نمادی از مبارزه برای آزادی در ایران است تقدیم کردید. چه اتفاقی باعث سرودن این شعر شد؟ چطور می شود شعری در سال ها پیش سروده شده و پس از سال ها در همان کوچه هایی که متن شعر آمده “نجابت را از پیراهن پاره او” به دست آورده، اتفاق می افتد؟

همان عاملی که باعث نگارش تمام کارهای من شد. روزی که من این شعر را نوشتم، برای خواهرکی که دچار چنین روز و روزگاری است و هر لحظه ممکن است تیری به گیجگاهش اصابت کرده و او را بی نفس کند، سرودم. خواهرک شعر من روزی ندا می شود و روزی دیگر ترانه. مادامی که پرنده ای در سرزمین ما در قفس هست، آن شعر معتبر است و می توان به تمام قربانیان پیشکش کرد.

شعرهای شما سیاسی و عاشقانه است. زندان را هم تجربه کرده اید و به گفته خودتان اشعار شما، روایتی از خود شماست؛ زندان، هجرت، ممنوعیت، تلخی، عشق و وصل. امروز زندگی شهیار قنبری کجاست و در کدامیک از شعرهایش خلاصه می شود؟
آرزوی من بازگشت به سرزمین مادری است؛ اما سرزمینی که رها شده باشد، من دوست ندارم به چنین سرزمینی که امروز وجود دارد بازگردم. آرزو، آرزوی بازگشت به سرزمین آزاد هست. حال امروز من، حال “دلچسبیده”هاست؛ حال من همیشه “زندگی” و زنده باد زندگیست. در تلخ ترین و سنگین ترین ساعت به زندگی فکر می کنم که این زندگی چه فرصت درخشانی است که باید از هر لحظه اش استفاده کرد و ای کاش زمان هجده سالگی شور و شوق زندگی را داشتم که اگر چنین بود خیلی از کارهای سیاه هجده سالگی را یا ننوشته و یا به نوعی دیگر می نوشتم.

حتی در تبعید و لحظه هایی که در این احساس غوطه می خورید هم به شور و شوق زندگی فکر می کنید؟

مثل یک ورزش می ماند؛ اگر یاد بگیریم که چگونه با خودمان و گرفتاری ها کنار بیاییم و بدانیم که باید از جا برخیزیم، می توان چنین نگریست. اشاره من به آلبوم دلچسبیده ها به همین خاطر است، چرا که در این آلبوم و در ترانه “ناخوش” به خوبی قابل مشاهده است. اگر یاد بگیریم که “در بدترین ساعت هنوز فرصت هست و به ساعت شکست هنوز امیدی هست”، فارغ از تمام دردسر ها و مشکلات از جا بر میخیزیم.

شما سالهاست که بر خلاف بسیاری از خواننده ها تور اجرای موسیقی برگزار نمی کنید. دلیل خاصی دارد؟

آخرین بار به دلیل انتشار یک آلبوم کوچک به نام «نو نفس» برای ندا، ترانه، امیر و عبدی یمینی عزیز که در آسمان خاکستر شد، شبی کوچک اجرا کردم اما چندین دهه است که کنسرت بزرگ نداشتم. البته در ۱۷ نوامبر برنامه ای بزرگ با فرهاد بشارتی و چند نوازنده برجسته مثل اردشیر فرح و رامن استاگنارو که با آقای یانی در کنسرت تاریخی پکن کار کرده و گیتار آلبوم سفرنامه من را نواخته و دیگر نوازندگان برجسته به صحنه باز خواهم گشت.
کنسرت برگزار نکردم زیرا شنونده های من اینجا نیستند. من در قلب پایتخت شش و هشت زندگی می کنم و چون کار من شش و هشت نیست با همه احترامی که برای این وزن قائلم، کار من این نیست. البته ریتم که گناهی ندارد، گناه از اجراهای بد و ملودی ها و اشعار پیش پا افتاده است. همین ریتم شش و هشت را الجزائری ها با اشعار اجتماعی توأم کردند و نام آن را موسیقی “رای” گذاشتند و طرفداران بسیاری حتی در فرانسه دارد. من در جایی زندگی می کنم که این نوع موسیقی خریدار دارد و ترجیح می دهم که فقط بنویسم و اجرا کنم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)