چندی پیش یکی از زندانیان دهه شصت که سالها در کشور هلند زندگی میکرد به دلیل فشارهای روحی ناشی از شکنجه و فشار های آن دوران خودکشی کرد. از آنجایی که افراد زیادی هستند که از دردها و زخمهای بجا مانده از آن دوران سیاه رنج می برند بی مناسبت نیست که این مقاله دکتر نورایمان قهاری که در زمینه روانشناسی شکنجه تحقیقات زیادی دارد خوانده شود.

سرکوب برنامه ریزی شده بدست دولت ها، از قبیل جنگ، شکنجه و زندان، و عدم پاسخگوئی به معضل فقر، اعتیاد و فحشا، بخشی از خشونتی سیاسی است و عواقبی مخرب و خطرناک برای فرد، خانواده  و کل جامعه در بر دارد. تعریف خشونت بر این اساس استوار است که خشونت عملی خنثی نبوده و باعث وقوع آسیب دیدگی در ابعادی متفاوت می شود. یکی از پی آمدهای سرکوب توسط دولت جمهوری اسلامی جلای وطن ایرانیان و آغاز زندگی آنان در غربت و در شرایطی طاقت فرسا بوده است. با این که اقشار مختلفی از ایرانیان در طول بیش از سه ده تسلط رژیم اسلامی مجبور به ترک ایران گشته اند، طی دهه ۱۳۶۰ ،که نشانگر اوج سرکوب رژیم اسلامی بوده است، خیل عظیمی از فعالین سیاسی مخالف رژیم از ایران گریخته و سپس جانبدربردگان از زندان و شکنجۀ رژیم نیز بتدریج به خارج از ایران راه یافتند. تحقیقات روانشناسانه نشان می دهند که تبعید یا ترک اجباری وطن می تواند از بزرگترین ضربات در زندگی افراد محسوب شود. این تجربه با ترک برنامه ریزی شده و هدفمند زادگاه، که مهاجرت نامیده می شود، فرق داشته و پی آمدهای متفاوتی را برای افراد در بر دارد. مضاف بر آن، برای جانبدربردگان از شکنجه، تجربه تبعید ماهیتی پیچیده تر و دردناک تر به خود می گیرد. این مقاله ضمن پرداخت به پی آمدهای شکنجه برای فرد، خانواده و جامعه، به بررسی تجربۀ پیچیدۀ جان بدربردگان از شکنجه در تبعید و قابلیت روی پا ایستادن دوباره آنان می پردازد. مجموعۀ نقل قول ها در این مقاله متعلقند به تحقیقات نگارنده با جانبدربردگان از شکنجه و زندان در رژیم جمهوری اسلامی، که در تبعید بسر می برند.

 

شکنجه سیاسی و پی آمدهای آن

 شکنجه سیاسی اعمال هرگونه آزار یا درد روحی یا جسمی به منظور گرفتن اطلاعات یا تنبیه است. این نوع شکنجه، فعالین اجتماعی، صنفی، سیاسی و وابستگان آنان را نشانه گرفته و با اجازه یا به دستور دولت و افراد دولتی انجام و به شکلی برنامه ریزی شده اعمال می گردد. گفتگو بر سر پدیده شکنجه عموما بحث بر انگیز بوده و موضع گیری شفاف و مشخصی را می طلبد. برخی افراد شکنجه را صرفا خشونتی سیاسی دانسته بررسی روانشناسانۀ آن را لازم نمی بینند. اما، اصرار بسیاری از متخصصین درمان شکنجه شدگان بر این است که شکنجه، صرف نظر از اینکه در چارچوب و با هدفی سیاسی یا غیر سیاسی اعمال شده باشد، تأثیرات هولناکی بر روی قربانی خود باقی گذارده، و کوتاهی در رسیدگی به عوارض ناشی از آن، می تواند منجر به تبدیل این عوارض به ماهیتی مزمن گردد. تحقیقات روانشناسانه در این زمینه نشان می دهند که عوارض بهبودی نیافتۀ ناشی از آسیب دیدگی می تواند فرد را در پاسخگوئی به مسئولیت های روزمره و برقراری روابط سالم اجتماعی خود ناتوان سازد.

شکی نداشته باشیم که شکنجه واقعه ایی است آسیب زا؛ فاجعه ایی که خصلتی بغرنج و چندگانه داشته و با هدف نابودی شخصیت و تسلط بر ذهن قربانی اعمال می شود.  تحقیقات متعددی حاکی از آنند که اثرات ناشی از شکنجه بر روی فرد شکنجه شده مشابه اثرات برخی دیگر از تجربیات آسیب زایی هستند، که همانند شکنجه، بطور پی در پی و مداوم اعمال می شوند. وقایعی از این دست عبارتند از تجربۀ آزار جنسی کودکان، خشونت خانوادگی، گروگان گیری، آدمربائی و تجربۀ اردوگاه های مرگ. عوارضی که اینگونه وقایع  آسیب زا بجای می گذارند اغلب به صورتی پیچیده، همه جانبه و مزمن  در فرد نمایان می شوند.

همانطور که گفته شد، هدف از کاربرد شکنجه به مثابه یکی از اشکال سرکوب سیاسی، تخریب فرد است، اما نه فقط برای تسلط بر او بلکه در جهت ایجاد وحشت در میان شهروندان و در خدمت اشاعه فرهنگ اطاعت و سکوت در کلیت جامعه.از همین روی است که علیرغم اینکه شکنجه می تواند بطور مستقیم باعث ایجاد آسیب دیدگی روانی در فرد گردد، اثرات مخرب آن خانواده و جامعه را نیز در بر می گیرد. شکنجه می تواند باعث پیدایش اختلالات رفتاری در سطوح مختلف جامعه گشته، و علیرغم مقاومت و قابلیت دوباره روی پا ایستادن، فرد، خانواده و جامعه را متحمل ضرباتی هولناک و دراز مدت سازد، ضرباتی که تأثیراتش نسل های بعدی را نیز فرا می گیرند. بدین سبب است که پی آمدهای شکنجه را  نمی توان در چارچوب محدود بیماری روانی از قبیل»اختلال استرس پس از سانحه» گنجاند، و صرفا با تعریف مشکلات روانی در فرد به توضیح در مورد آنها پرداخت، بلکه می بایست ابعاد اجتماعی این اثرات را از نظر نیانداخته و به آن پاسخ داد.

ظهور آسیب دیدگی در فرد

تمرکز صرف بر روی عوارض فردی ناشی از شکنجه در روند درمان فرد روشی تقلیل گرایانه بوده، و در عین حال پرداختن به آن از اهمیت زیادی برخوردار است؛ از همین رو، در اینجا به بروز انتزاعی آسیب دیدگی ناشی از شکنجه در فرد پرداخته خواهد شد. عوارض ناشی از تجربه شکنجه در قربانیان به اشکالی گوناگون تبلور می یابد، که «اختلال استرس پس از سانحه» Posttraumatic Stress Disorder (PTSD)  بخشی از زوایا و لایه های پیچیدۀ این پی آمدها را توضیح می دهد.

افرادی که مستقیما با فاجعه ای روبرو شده یا شاهد وقوع آن برای دیگری بوده، و در پاسخ به آن فاجعه واکنشی همراه با ناتوانی یا وحشت تجربه کرده اند، دچار آسیب دیدگی ای می شوند که به آن «اختلال استرس پس از سانحه» گفته می شود. این نوع فاجعه می تواند شامل مرگ واقعی افراد یا تهدید به مرگ یا جراحت جدی و یا تعرض به تمامیت فردی خود یا دیگری باشد. این اختلالات و عوارض باید بیش از یک ماه در فرد حضور داشته و باعث فرسودگی چشمگیر یا آشفتگی در زمینه های اجتماعی، کارِی، یا زمینه های مهم دیگر زندگی شوند تا بتوان اظهار داشت فرد از «اختلال استرس پس از سانحه“ رنج می برد. این اختلالات وعوارض می توانند بلافاصله بعد از وقوع حادثه یا ماه ها و حتی سال ها بعد از آن بوسیله افراد تجربه شوند.

PTSD-img

مشخصه های «اختلال استرس پس از سانحه» عبارتند از:

  • تجربه مکرر فاجعه توسط فردبوسیلۀ یادآوری ناگهانی و پریشان زایِ آن حادثه. هجوم تصاویر ذهنی، افکار مخل، خواب های آشفته کننده مکرر، و احساس این که فاجعه دوباره در حال وقوع است. فرد آسیب دیده بواسطۀ این عوارض حس تکرار فاجعه را دوباره تجربه می کند.

آشفتگی روانی شدید در رویاروئی با محرک های خارجی که با جنبه ای از فاجعه تشابه داشته و یا سمبلی از آنند؛

واکنش جسمی در رویاروئی با محرک های درونی یا خارجی که با جنبه ای از فاجعه تشابه داشته و یا سمبلی از آنند؛

عدم اعتماد به اشخاصی که از نظر قربانی در جایگاه قدرت قرار دارند مثل وکلا، پزشکان، روانشناسان، کارفرمایان..؛

سعی فعال در دوری گزیدن از هرگونه فعالیت، تفکر، احساسات، افراد، اماکن، یا گفتگوهایی که یادآور فاجعه اند؛

فراموش کردن قسمت های مهمی از خاطرات مربوط به فاجعه؛

کاهش قابل توجه در میل به انجام فعالیت هایی که قبلا مورد علاقۀ فرد بوده اند؛

احساس دوری و گسستگی از دیگران؛

محدودیت در پهنه احساسات (ناتوانی در عشق ورزیدن)؛

حس کوتاه بودن آینده (ناامیدی درداشتن خانواده، تحصیلات، فرزند، کار…)؛

تندخوئی یا طغیان عصبانیت؛

گوش به زنگ بودن بطور افراطی که می تواند همراه با تغییر در تنفس، ضربان قلب، کارکرد سیستم گوارشی، کارکرد سیستم ادراری، و انقباض دائمی ماهیچه ها بوده و به بروز درد در نواحی پشت و سر بیانجامد؛ واری در تمرکز ذهنی؛

یکه خوردن مفرط

دو تن از جانبدربردگان از شکنجه و زندان جمهوری اسلامی بدینگونه بروز برخی از عوارض ذکر شده در بالا را در مورد خود توضیح می دهند:

م: «من اینجا که تقاضای پناهندگی داده بودم، توی حایم (لغت آلمانی – خوابگاه)پناهندگی زندگی می کردیم، بعد شبها دستشوئی می رفتم. بعد حالت راهرو من را یادِ بندِ عمومی می انداخت. هر بار که می رفتم، نصف شب می خواستم بروم دستشوئی، یاد صحنه ای می افتادم، در را که باز می کردم همه اش منتظر بودم الان یک جسد آویزان باشد، چون این صحنه توی بند اتفاق افتاده بود، نصف شب، و این هر شب که من نصف شب دستشوئی می رفتم این حالت بهم، ناخودآگاه بود،‌ که الان در را وا می کنم و آن صحنه را می بینم.»

ح: «… اون چیزهایی که برام ملموس است این است که، اونی که اثر گذاشته الان یادم میاد فکر می کنم از همون زندان و شکنجه و اینها باشه، مسئله ترسی که بدون اراده توی من پیش میاید موقعی که مثلا به یک اداره ای میروم، بخصوص صبح باشد یا سر کار میروم، یا هرجای رسمی ای که میروم، صبح ها بخصوص. اول اش یک حالت اضطراب دارم.هر قدر هم در ظاهر که دارم برخورد می کنم اصلا معلوم نیست، یعنی طرف نمی فهمه، ولی خودم می فهمم که من مضطربم یعنی مضطرب به معنای ترس. حالا از چی می ترسم دقیق نمیدانم ولی فکر میکنم این همان صبح هایی که هر روز صبح صدا میکردند، چه زمان شاه چه زمان این ها، بازجوئی میخواستند ببرند تمام صبح تا ظهر را منتظر بودیم. اون صدای زنگ، زنگ اداری بخصوص زمان این ها این زنگ اداری نمیدانم چی چی بود همه اش از این زنگ ها میزدند. تلفن میکرد کسی یا چی بود؟ تو ادارات هم میرویم، اینجا تو آلمان هم هست یک زنگ این میزند یعنی فلان شماره افتاد که نوبت ماست. اون میزند انگار میخواهند من را ببرند بازجوئی. حالا هیچی میخواهیم بریم اونجا یه پولی بهت بدهند یا یه پولی بگیری مثلا، بانک است میخواهد به ما پول بدهد…»

علاوه بر  عوارض ناشی از”اختلال استرس پس از سانحه،“ جانبدربردگان از شکنجهممکن است اختلالات دیگری را تجربه کنند که برخی از آن ها عبارتند از: ترس مزمن، اضطراب، افسردگی، وسواس، یأس، بی خوابی، کابوس، کاهش یا افزایش اشتها، توهم، عدم اعتماد به نفس، حس گناه، حس شرم، عدم باور در توانایی انجام کار، عدم باور به قابلیت حفظ و حمایت از خود و کودکان خود، حس تحقیر شدگی، تمرکز بر کمبود های شخصی، عدم تحرک در جهت پیشرفت (آموختن ناتوانی)، عدم توانائی در تصمیم گیری، بروز حس بی اعتمادی در روابط میان-فردی، و پذیرش و تمکین در مقابل هرگونه بی حقوقی از نظر اجتماعی،  تغییرات در شخصیت، دگردیسی در هویت، و خطر تکرار آسیب دیدگی بدست خود یا دیگران. در زیر نمونه هائی از بروز چنین مشکلات را از زبان دو تن از جانبدربردگان می خوانیم:

م: «… همیشه احساس می کنم یکهو مورد هجوم واقع میشوم. مثلا همینجا نشسته ام ها،‌ توی قطارم، مثلا توی اوبان (لغت آلمانی- مترو) نشسته ام، همه اش انتظار دارم یکهو یکی بهم حمله کند. یا همه اش فکر می کنم از پشت من را می گیرند، این حس را خیلی دارم. حتی این حس آنقدر توی من قوی بود،‌ وقتی که آمده بودم اینجا تقاضای، این تقاضای پناهندگی دادن هم من را خیلی موقع ها یاد زندان انداخت. آن بازجوئی، تمام آن مصاحبه ها من را یاد بازجوئی می انداخت.بعد توی اتاق بودم، در بسته بود، فکر میکردم اجازه ندارم از اتاق بیرون بروم. بعد یک جوری، شاید نمیدانم، شاید فقط من اینجوری باشم، شاید بچه های دیگر زندان اینجوری نباشند، ولی یک جوری انگار، چه جوری بگم؟ کسی که مثلا منعی نشده باشد، اصلا تجربه نکرده مسئله ممنوعیت را، ولی من همه اش احساس میکردم یک چیز ممنوع است، یک چیز آزاد است. مثلا آنجا اصلا هیچ چیزی نداشت، فکر میکردم ممنوع است.  در صورتی که کسی که زندان را تجربه نکرده باشد اصلا درکی از ممنوعیت به این شکل برایش مطرح نیست. برا ی من مثلا خیلی جاها مثلا این یکهو میشود، بعد باید تصمیم بگیرم که این را، میدانی؟ همه اش با خودم درگیرم… . این حالت خیلی برام پیش می آید حتی نسبت به محیط معمولی ام، مثلا توی دانشگاه، اصلا خیلی چیزهای معمولی.»

ح: «… تو زمینه کار تو زمینه مثلا حتی تفریح ، غذا، به طوری که همسرم گاهی به من میگوید تو محافظه کار شده ای تو خب این غذای جدید را یک امتحانی بکن شاید خوشمزه باشد مثلا. میگویم نه من همان قبلی را میخواهم، این هیچ نمیدانم چی است ولش کن نمیخواهم. حالا این را بعنوان مثال ساده گفتم، ولی این موضوع باعث شده که مشکل برایم پیش بیاید چون دنیا هم حرکتش اخیرأ سریعتر شده و برعکس آدم باید در این مورد وضع اش بیشتر خواهان تحول و تغییر و هماهنگ باشد با تغییرات. این یک مقدار سبب شده که دچار مشکلاتی هم بشوم در زمینه کاری در زمینه زندگی عادی. میدانم مشکلم این است، اما چکار کنم؟ سختم است. محافظه کار و میخواهم محدود باشم روی همان چیزی که میدانم و دارم، بیشتر نروم جلو، و چون ذاتأ یا چه میدانم غریضی است یا از قدیم اینجوری بوده، درست عکس این است تمام موجودیت من. یعنی اصلا آدم ساکنی دوست ندارم باشم، این دچار تناقض میشوم، دچار تناقض میشوم و این رنجم میدهد. تناقض به این معنی که خب وقتی که شما چیز جدید را نمیخواهید بپذیرید، بروی باهاش مواجه بشوی، بهش آشنا بشوی، عقب میافتی از چیزهای جدید، ولی چون از طرف دیگر بشدت تمایل و آرزو دارم که چیزهای جدید را بدانم یا مسلط بشوم بهش، این عقب افتادگی رنجم میده. بعد یعنی هم میل دارم هم توان ندارم. اینجوری بگیم راحتتریم. میل دارم بکنم ولی توانش را ندارم.»

در برخی موارد، مثل رودررو شدن با تبعیض و سرکوب، واقعه آسیب زا ممکن است دوباره برای فرد بازسازی شده و آسیب دیدگی تکرار شود. این امر باعث می شود جان بدر برده نتواند به آرامش درونی لازم برای بازسازی خود دست یابد.  وقوع دوباره فاجعه به اشکال جدید، و وجود عوارض ”اختلالات استرس پس از سانحه،“ با هم، باعث پیچیدگی ماهیت آسیب دیدگی در جانبدربردگان از شکنجه شده، و تکرار این عوارض همراه با اختلالات در خواب، به نوبۀ خود و در دراز مدت باعث تضعیف سیستم ایمنی بدن می گردد.  اختلالاتمفرط روان-تنی در جان بدربردگان از شکنجه به کرات دیده می شود، و معمولا بعنوان نمود جسمی افسردگی و اضطراب بشمار می آیند.  نمودار (۱) برخی از بیماری های روان-تنی را که در جانبدربردگان از شکنجه دیده می شوند نشان می دهد، و در دو نقل قولی که در زیر می خوانیم، دو تن از جانبدربردگان از شکنجه، در بارۀ تجربۀ شخصی خود از برخی از این عوارض جسمی و روان-تنی حرف می زنند:

م: «… اضطراب ها، اضطراب دارم، کشانۀ پا دارم. وقتی که عصبانی هستم پایم بشدت پرتاب میشود توی خواب. خواب می بینم، خوابهای اعدامی ها، خوابهای زندان و اینها را می بینم. خواب می بینم که مثلا نمی توانم آدم ها را ببینم، مثلا زندانی هستم.»

م: «پایم را دو سال پیش عمل کردم. پایم رگ هایش زده بود بیرون. این ها را کشیدند، تمام پاره گی های رگ بود که خون میرود جمع میشود. بعد توی بیست و یک سالگی، در واقع وقتی که رفتم توی زندان اوین، که دکتر بهم گفت که عمل کنیم، گفت آرترز گرفته ای. گفت این بیماری مال بیماری یک آدم شصت ساله است که آرترز میگیرد. من تو سن بیست و یک سالگی به خاطر قنداق تفنگ هایی که زده بود و اینها آرترز گرفته بودم، درد دارم. من سال ها توی زندان دو روز، سه روز در ماه می افتادم. یعنی مدام باید با قرص های مسکن خودم را آرام میکردم. درد بسیار شدیدی دارد. خب توی شرایط عادی قرص مسکن باید مثل نقل و نبات بخورم. بعد وقتی که مواظبت نکنم، یعنی از یه فازی که بگذرد تمام این ها تمام این رگ ها منقبض میشود میاید به سر. بعد به طور اتومات این ناراحتیِ معده را، توی همون افونت خونی که داشتم، دیگه نمیتوانستم هیچ غذایی بخورم- توی شرایط انفرادی گوهردشت که بودم، به اینجایی میرسد که به معده ام از پشت به معده ام فشار میاید. بعد هر چی که تو معده ام است بالا میاورم. دیگه بالا میاورم، بالا میاورم، بالا میاورم، حالت تهوع خیلی بد. بعد وقتی که بالا میاورم دیگه خوب میشوم، یعنی تمام آن التهاب ها میخوابد. ولی دوران سیاه و خیلی دوران بدی است. یه جورایی میتوانم اینجوری بگویم که مثلا میگویند آدم میمیرد  و زنده میشود، اون حالت را دارد.»

عوامل موثر در تشدید عوارض ناشی از شکنجه 

برخی از عواملی که می توانند در چگونگی و شدت بروز پی آمدهای ناشی از شکنجه نقش بازی کنند  مربوط به مدت، تناوب و شدت شکنجه روحی و جسمی است که بر فرد اعمال می شود. عوامل دیگری، از قبیل، تاریخچه محرومیت از توجه «مادری و جدائی مکرر از مادر در دوران نوزادی، یا تجربۀ آسیب دیدگی در دوران کودکی نیز ضریب آسیب پذیری بعدی را در برخی از افراد شکنجه شده بالا برده و ممکن است باعث افزایش خطر بروز اختلالات پس از سانحه گردد.

نمودار (۱): برخی از عوارض روان -تنی شکنجه:

Jan_beddar_bordegan_03

نقض باورهای پیشین در فرد، مبنی بر تصور او از امنیت و آسیب ناپذیری اش، ناتوانی او در پیدا کردن دلیل، معنا، یا توضیحی قابل قبول برای فاجعه ای که برایش رخ داده است، و نقض این باور که جهان مکانی است دارای نظم، امنیت و عدالت عوامل دیگری هستند که می توانند در بروز چگونگی و شدت آسیب دیدگی فرد نقش هایی ایفا کنند. معمولا پس از مواجهه با خشونت، بدرفتاری، و بی عدالتی، در حس اعتماد قربانی نسبت به خود به عنوان موجودی شکست ناپذیر، جهان به عنوان مکانی امن و انسان های دیگر بعنوان افرادی قابل اعتماد خلل وارد می شود، و پس از آن قربانی در بازسازی دوباره دیدگاهش نسبت به خویش و جهان پیرامونش دچار نگرشی منفی گشته، خود را فردی بی کفایت، بی ارزش و ناتوان می یابد.

کاهش در عزت نفس بعنوان یکی از عواملی که در بیماری روانی نقش بازی می کند شناخته شده است. عوامل فردی مثل ارزیابی فرد از ظاهر جسمی، رفتار والدین و محیط پیرامونش، که فرد را دچار خود کم بینی می نماید نیز می توانند باعث بروز افسردگی در افراد گشته و حتی آنان را به فکر خودکشی بیاندازد. برای مثال، کسانی که به جانبدربردگان از شکنجه یاری می رسانند مشاهده کرده اند آن گروه از جانبدربردگان از شکنجه که از انطباق خویش با مطالبات شکنجه گران سر باز می زده اند، می توانند عزت نفس خود را حفظ کنند، و آنان که عزت نفس شان خدشه دار گشته است، ممکن است دچار افسردگی و از دست دادن اعتماد به نفس و اضطراب شده و حتی مبادرت به خودکشی کنند.

 شکنجه سیاسی یکی از عوامل آسیب دیدگی اجتماعی

 در اینجا باید دوباره تاکید کرد با اینکه اثرات مستقیم شکنجه در فرد شکنجه شده تبلور می یابد،  همسران، فرزندان و اطرافیان شکنجه شدگان بطور ویژه و جامعه و نسل های بعدی بطور کل، از اثرات تخریبی آن در امان نیستند. تأثیراتی که شکنجه شدن پدر یا مادر در همسران و کودکان یک خانواده باقی می گذارند به کرات به ثبت رسیده اند. همچنین، دیده شده است که شکنجۀ فرزند می تواند پدر و مادر را دچار آسیب دیدگی کند. آمار نشان می دهند که کودکان شکنجه شدگان بیش از کودکان دیگر از دردهای روان-تنی، سردرد، افسردگی، دشواری در یادگیری، و مشکلات روحی متعدد شکایت می کنند.

آسیب دیدگی مشترک، یا به عبارت دیگر، آسیب دیدگی اجتماعی یکی دیگر از ابعاد مهم تجربیات پیچیدۀ قربانیان آسیب دیدگی های سیاسی، از جمله شکنجه است. بهمین دلیل، بررسی آسیب دیدگی فرد نمی تواند به تنهایی گویای آثار آسیب دیدگی در فرد و اجتماعی باشد که سرکوب سیاسی و روابط غیر انسانی ناشی از آن را متحمل می شوند.  این آسیب دیدگی اجتماعی محصول رویدادهای پی‌در‌پی مشقت باری است که ‌ سیستم حاکم آن را برنامه‌ریزی کرده و بطور سیستماتیک بر جامعه تحمیل می کند. در زیر نمونه ای از تاثیرات خانوادگی – اجتماعی شکنجه سیاسی را از زبان یکی از جانبدر بردگان میخوانیم:

م: «… سال شصت، برادرزاده ای من داشتم که دختر بچۀ می شد گفت ۱۵، ۱۶ ساله بود. بسیار درسخوان و دختر دوم برادر بزرگم بود. این به اتهام پخش اعلامیه و مثلا در میلیشیای دانش آموزی سازمان مجاهدین دستگیر شد. دستگیری این مصادف شد با بهم ریختن تمام گرمای کانون خانواده ای که ما با هم داشتیم. در حقیقت این خانواده با حضور برادر بزرگ و بقیه برادرها یک جورهایی یک فامیل بزرگ بود که یک جورهایی زیر یک سقف بودیم همه مون. یعنی یه منافع مشترکی داشتیم، خوشی هامان مشترک بود، دردهامان هم  مشترک بود… وقتی که دستگیر شد،  خب با آن روابطی که تو جنوب شهر بود، زن داداش خود من که خب یک سکتۀ ناقص کرد. برادر بزرگم که الان هم حضور دارد، آن موقع میدانید که اخبار خیلی ضد و نقیضی در ارتباط با اعدام بچه های مجاهد، که خب گروهی اعدام میکردند،  بخصوص در ارتباط با دخترها، مثلا اینطوری بود که خبر می آوردند، خب تو شایعات بود دیگر، که بخش اش هم واقعی بود، که مثلا در مقابل فلان قدر طلا یا نقره، فلان دختر را شب اعدامش به عقد یک پاسدار در آوردند که مثلا باکره از دنیا نرود. خب این تو روابط خانواده ای که در حقیقت بافت سنتی تویش هست، بعد جنوب تهران، تو روابط فامیل، آشنا، محل، فشارش در حقیقت میتوانم بگویم که چند جانبه بود دیگر. یک بخش اش که خب روی خانواده بود، روی مادر من، بعد روی مادر خودِ، زن برادرم، بخصوص خود برادرم. یعنی اون مثلا براش راحت تر بوده دخترش را میکشتند همان شب های اول تا اینکه این، همینجور این ماجرا ادامه پیدا داشته باشد، این اخبار رو هی بشنود. یعنی هر آن منتظر بودیم که مثلا ساکی بیارند در خانه بگویند این وسائل دخترتان، این هم مثلا مهریه ا ش. که این اتفاقات میافتاد اون سالها دیگر، توی اون هجوم ایمانی که سال شصت اتفاق داشت میافتاد دیگر توی سراسر جامعه. بهرحال این دختر را بهش دادند اعدام، اول. با خبر اعدام، یعنی با دادن این حکم، که آمدند گفتند که آره این حکمش اعدام است ولی هنوز اجرا نشده، تمکیز نشده، چون سنش کم بود و این ها. این رفت شورای عالی قم و تو شورای عالی قم با یک درجه تبدیل به حکم ابد شد، این به اصطلاح حکم. خب،  برادر من واقعأ زمینگیر شد یک جورهایی. یعنی از آن روابطی که تو محل بود، از آن روابط مردسالارانه، از آن چیزی که، اعتبار قبلی ای که آن یکی برادرم توی محل ما داشتیم و این ها، خیلی سخت بود دیگر. مثلا تو این سن برادر من سیگاری شد. پناه برد به سیگار. بعد تریاکی شد، یعنی الان من یه برادر بزرگم هنوز که هنوز است تریاک میکشد… آن یک جورهایی فراموش کردن خودشان و که کم هم نبوده، این روابطی که میگویم، دارم توضیح میدهم.  فقط در ارتباط با خانواده ما این مسئله پیش نیامد.  خیلی خانواده های موازی این وضعیت توشون… . مادرهایی بودند که اصلا دیگر کمر راست نکردند، بلند نشدند، توی خبرها این ها. میگویم زن برادر من هنوز از این، با این قرص های ‌نیتروگلیسیرین که میگذارند زیر زبان، هنوز با آن ها در حقیقت دارد زندگی اش را میگذراند….»

آسیب‌دیدگی اجتماعی پی آمد برخورد طبیعی فرد با روابطی است که خود در نتیجۀ شرایطی غیر انسانی و ناشی از استبداد حکمفرما تولید می شوند. بنابراین، آسیب‌دیدگی اجتماعی جزئی از یک  وضعیت باصطلاح غیرطبیعیِ طبیعی شده است. یعنی افراد واکنشهایی طبیعی نسبت به شرایطی نشان می‌دهند که به خاطر سیستم سرکوبگر به وجود آمده اند و جزیی از زندگی طبیعی انسان ها نیستند و نباید باشند. ویژگی این وضعیت غیرطبیعیِ طبیعی شده در این است که در راستای اِعمال خشونت، پارامترهایی اعلام نشده بطور درونی و خاموش به جزئی از فرهنگ غالب تبدیل می شوند.

برای بررسی پی آمدهای شکنجه   در فرد، جدا از لزوم اتکا بر مفهومی روشن از این پدیده، بایدجنبه های مختلف آسیب دیدگی از قبیل شرایط قبل از دستگیری،  مشکلات دوران زندان و فاکتورهای دیگر از قبیل شرایط آزادی و بعد از آن، از جمله سرکوب مجدد یا رانده شدن اجباری از وطن و زندگی در تبعید را نیز در نظر داشت. در اینجا، مسئلۀ رانده شدن اجباری از وطن، پناهندگی و زندگی در تبعید و اهمیت درک آن را مورد بررسی قرار می دهیم.

زندگی در تبعید

موضوع مورد بحث ما فردِ به اجبار از وطن رانده شده، و بطور خاص، تبعیدیِ شکنجه شده است، بنابراین در اینجا تفکیک میان تجربۀ مهاجرت و تبعید ضروری است. مهاجر به فردی گفته می شود که با هدف پیشرفت در زمینه های مختلف زندگی، از قبیل اقتصادی و تحصیلی، به صورتی برنامه ریزی شده و ارادی به کشوری دیگر نقل مکان می کند تا در آنجا ماندگار شود. فرد تبعیدی اما انسانی است که به منظور حفظ جان خویش اجبارأ به کشوری دیگر گریخته یا فرستاده میشود، در آنجا پناه می گیرد، و در بسیاری موارد، همواره رویای بازگشت به زادگاه خود را در سر می پروراند. یکی از جانبدربردگان از شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی اینگونه در بارۀ زندگی اش در تبعید می گوید:

م: «… همین فقط مطمئن باشم که باهام کاری ندارند، با من کاری نداشته باشند یک ثانیه در خارج کشور باقی نمی مانم. یعنی اصلا هر لحظهً اینجا ماندنم من فکر میکنم بیشتر فرو رفتن منه. من ِ شخصی را میگویم ها با بقیه کاری ندارم. چون هیچ جاذبه ای در حقیقت اینجا برای من ندارد و یک جوری فقط مطمئن هستم که نمی میرم، اینجا یک جور بدی نمی میرم. و این فشار هر لحظه برداشته بشه، من ثانیه ای درنگ نمی کنم جهت اینجا ماندن و این را، این اعتراف را برای شما بکنم که هر شب به همین امید میخوابم و با این امید زنده ام. یکی از امیدواری های آیندهً منه، منتها یک بخش اش شاید همون مقولهً تخیل باشه که صحبتش را کردیم.»

تجربۀ تبعید یا ترک اجباری وطن را می توان نوعی داغداری و فقدان دائمی دانست،که اثرات آن می تواند تا پایان عمر و نسل به نسل بر روی افراد، خانواده ها و جوامع قربانی باقی بماند. برای فرد تبعیدی یا کسی که به اجبار از وطن خود می گریزد، ترک هر آنچه که دارای ارزش های احساسی، اجتماعی، فرهنگی و معنوی است بندرت انتخابی آزادانه بوده، و این مسئله تجربه تبعید را برای او آسیب زا می سازد.

 قرار گرفتن در معرض حوادث آسیب زا، در نبود منابع روانی و اجتماعی، که اثرات جراحتی این وقایع را محدود می کنند، ممکن است باعث بروز اختلالات متعددی شود. جانبدربردگان از شکنجه ای که پس از آزادی از زندان مجبور به فرار شده و در تبعید بسر می برند اغلب حمایت و تأییدی را که برای گذر از آسیب دیدگی خود نیاز دارند از هموطنان خود دریافت نمی کنند. آنان با دشواری های ناشی از فقر و نبود همبستگی و حمایت های اجتماعی ئی مواجه می شوند که بر روی سلامت جان و روان شان تأثیر می گذارند.  برای این گروه از جانبدربردگان، که به تبعید فرستاده شده یا امکان فرار می یابند، عوارض و اختلالات یک معنی جدید اجتماعی پیدا کرده، و مشکلات مربوط به ترک اجباری وطن ممکن است عوارض روحی ناشی از شکنجه را پیچیده تر کند.

اولین حس اساسی حاکم بر فرد تبعیدی حس دردناکِ آسیب زا و عمیق فقدان است. فقدان آنچه که قابل لمس و بدیهی است مثل متعلقات، خانه، شغل، نقش اجتماعی، مقام، زبان، افراد خانواده و دیگر روابط نزدیک، و از دست دادن آنچه که کمتر بدیهی و بیشتر درونی، ذهنی و شخصی است مثل از دست دادن حس اعتماد به دیگران، از دست دادن هویت شخصی، عزت نفس، و حس احترام به خود. از این روست که  آسیب دیدگی حاصل آمده از این فقدانِ گزاف همزمان اتفاقی سیاسی- اجتماعی و تجربه ای جسمی، احساسی و روانی است.

ب: «حقیقت اش این است که آدم تو زندگی تو تبعید مثل کسی است که دوباره بدنیا آمده باشد. یعنی تمام زندگی ایی که آدم پشت سر خودش داشته، گذشته ایی که پشت سر خودش داشته اینجا دیگر به حساب نمی آید. تو زندگی اینجا همه چیز باید از اول شروع بشود. من درست مثل یک آدمی که الان از مدرسه وارد محیط کار شده وارد مرحله تبعید شدم. تو شرایط اینجا نه زبانی بلد بودم، نه کاری بلد بودم که به درد اینها بخورد و نه محیط زندگی ایی داشتم که بتوانم بهش اطمینان و اتکا بکنم. همه چیز رو باید خودم انجام میدادم، در واقع زبان یاد بگیرم، اون هم زبانی که مورد قبول اینجا باشد، بعد سعی کنم به اصطلاح مورد پذیرش قرار بگیرم، چون دوره هایی که فرض کن، دوره کار آموزیی که من دیدم با یک سری افرادی که تو این جامعه بزرگ شده بودند و زندگی کرده بودند و این ها خب خیلی متفاوت بود، شرایط من با آن ها، و در عین حال سعی کردم تا آنجایی که میتوانم خودم را بِکشم بالا، به اصطلاح بتوانم با این ها هم، عقب نمانم از آن ها. ولی منی که عادت کرده بودم تو دوره خودم تو زندگی خودم، آنجا تو ایران، تحصیلات موفقیت آمیز کرده باشم و نمیدانم دانشگاه رفته باشم بعدش هم یک کار معتدلی به اصطلاح، پانزده سال من آنجا کار کردم تو ایران، در شرایط مدیریت کار کردم. ولی اینجا درست مثل یک آدمی که از صفر شروع کرده عملا بایستی شروع میکردم و خودم را انطباق میدادم با یک وضعیتی که در خیلی از موارد مورد پسند من نبود. ولی چاره ایی غیر از آن نداشتم، یعنی بایست بهرحال اینجا زندگی میکردم. نتیجتأ یک مقدار دچار از خود بیگانگی میشود آدم تو چنین شرایطی. یعنی من دیگر هر وقت بخواهم به خودم برگردم، به گذشته ام، می بینم اینجا محلی ندارم، یعنی باید همه چیز اینجا، با دید همینجا نگاه می کنم وقتی دارم اینجا زندگی می کنم، یعنی در حدی که توقع این جامعه از من هست. این جامعه من را بعنوان یک آدم کاملا درجۀ دو می بیند و کسی که آمده اینجا کار بکند. شناختی از مسائل و شرایط گذشتۀ من ندارند. البته خب من آشناهایی دارم اینجا، دوست هایی هستند که بهرحال مال همین جامعه هستند، ولی توانسته اند من را یک مقدار بشناسند یا خودم را بتوانم مثلا بهشون بشناسانم…. بطور کلی جامعه من را یک آدمی که مثلا حالا ناموفق بوده یا مثلا دارای موفقیت کم می بیند…. این فشار میاورد به من مسلمأ، چون من عادت کرده ام که یک جور دیگر باشد وضعیت ام. اصلا اینجوری تربیت شدم که مثلا فرض می کنیم یک آدم تحصیل کرده باشم، یک آدم به اصطلاح شناخته شده باشم. ولی اینجا اینطوری نیست. «

 برای تبعیدیِ شکنجه شده، تجربۀ شکنجه دومین تجربۀ عمدۀ آسیب زا است که با تجربۀ تبعید ترکیب  می شود.  همراه با مواجهه با فقدانی عظیم، جانبدربردۀ تبعیدی اغلب با احساس گناه زنده ماندن روبرو می شود. او اغلب با این سوال بدون جواب روبرو است که «چرا من زنده مانده ام و بسیاری دیگر جان باخته اند؟»  افرادی که به قربانیان شکنجه در تبعید یاری می رسانند مشاهده کرده اند که این افراد می توانند برای ماه ها یا حتی سال ها، که در طی آن احساسات دردناک کتمان شده یا به عقب رانده می شوند، بدون نشان از هیچ عارضه ای زندگی کنند. در طول همین مدت زمانِ خالی از عوارض است که آنان به دنبال گرفتن پناهندگی هستند و انرژی فراوانی را صرف بازسازی زندگی در تبعید می کنند. این عوارض اما پس از این که روابط دوباره تا حدودی بازسازی شده و اسکان مجدد حاصل گشته است احتمال بازگشت پیدا می کنند. در دراز مدت، بیشتر جانبدربردگان با عوارض مختلف جسمی و روحی روبرو می شوند که می تواند هم به شرایط فاجعۀ تجربه شده و هم به مسائل پیش از آن، مثل تحمل خشونت و آزار در دوران کودکی، یا دشواری در حین فرار مربوط باشند.  اگر پروسه طبیعی داغداری نتواند به موقع انجام گیرد، واکنشی تأخیری بوقوع می پیوندد که در آن فرد برای سال ها در حالت خشم و اندوه سرکوب شده باقی می ماند. این واکنش به تعویق افتاده در ناتوانی او برای پاسخ به مسئولیت هایش در عرصه های خانوادگی، کاری، اجتماعی، دوستی ها و غیره نمایان می شود.

در اینجا لازم به گفتن است واژه تبعیدی به خودی خود هیچ اطلاع مشخصی در باره فرد تبعیدی به ما نمی دهد و به ما نمی گوید که این فرد نسبت به جابجائی و ترک اجباری وطنش چه واکنشی داشته است. همچنین باید تأکید کرد تمامی افرادی که مجبور به ترک سرزمین خود می شوند در اثر این تجربه آسیب نمی بینند، با این که بسیاری از متخصصین بر این باورند که پناهندۀ جانبدر برده از شکنجه، «شکنجه شده باقی می ماند.»  بسیاری از پناهندگان دارای قابلیت های تخصصی بالا بوده و با پیدا شدن اولین فرصت، به سرعت توانائی هایشان را برای اسکان مجددِ موفقیت آمیز و تبدیل شدن  به بخش مهمی از جامعۀ میزبان نمایان می سازند. فرهنگ افراد می تواند نقش مهمی در هماهنگی آنان با محیط جدید زندگی شان ایفا کند، و اینگونه بنظر می رسد که پناهندگان در کشورهای میزبانی که نزدیکی فرهنگی بیشتری با آنان دارند، ممکن است زندگی روحی بهتری داشته باشند.

 با این که شکنجه دنیای قربانی اش را زیر و رو می کند، هنوز می توان نشانه های سلامت روان و جسم  و باروری ذهن را در زندگی بسیاری از جانبدربردگان از شکنجه مشاهده کرد. برخی افراد بعد از رودر رو شدن با فجایع  به منابعی تازه برای رشد بیشتر دست می یابند، تا جائی که این تجربیات برای زمینه های فردی و اجتماعی فرد موقعیتی را فراهم می آورد که او از این شرایط نیرو و بینشی تازه برای موفقیت در زندگی جدیدش کسب کند.

واگشت پذیری

 تحقیقات در حوزه روانشناسی آسیب دیدگی در باره پی آمدهای ناشی از شرایط محدود کننده، وقایع ناگوار، و سرکوب، از جمله تحقیق نگارنده در باره زندانیان سیاسی جان بدربرده از شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی، نشان می دهند درجایی که برخی شرایط  آسیب‌دیدگی را وخیمتر می کنند، همانطور هم می توانند برخی انسانها را به سوی رشد سوق دهند. به عبارت دیگر، غالب آمدن بر بدترین چالش های زندگی می تواند راهگشای موقعیت های جدیدی برای پیشرفت اجتماعی فرد بوده و باعث «رشد پس از واقعه» گردد.  این پدیده واگشت پذیری نامیده شده و تعریف مختصر آن توانایی فرد برای دوباره روی پا ایستادن است. در نبود شرایط سخت و فشار، استفاده از مفهوم واگشت‌پذیری برای توضیح موفقیت و برخورد فرد به مسائل بی‌معنی بوده و اشتباه است. همچنین باید تأکید کرد که این نه شرایط محدود کننده و سرکوبگرانه، بلکه چگونگی برخورد انسان بر اساس خصوصیات، تجربیات، آرمان ها و باورها، و مشخصه ها و اهدافش، به آن شرایط است که او را واگشت پذیر می سازد. [i]  بسیاری از محققین  ریشه‌ی واگشت‌پذیری را چندگانه دانسته و معتقدند عوامل متعددی در رشد واگشت پذیری در افراد موثرند. برخی از این عوامل عبارتند از: شخصیت فردی، عزت نفس، سرشت شخصی و نوع پیوند و دلبستگی بین فرد در کودکی و کسی که او را پرورش می دهد، و آموزش های خانواده در بارۀ چگونگی حل و برخورد با مشکلات. تحقیق نویسنده در این زمینه در باره جان‌بدربردگان از زندانهای جمهوری اسلامی، نشان داد که منشأِ واگشت‌پذیری در باورهای جمعی، از جمله اعتقادات خانوادگی و جهان‌بینی است. مضاف بر آن، واگشت‌پذیری این افراد خود را به شکل تبدیل عقاید گروهی ایشان به زمینه وسیعتر حقوق بشر و مفهومی به نام فراسویی بروز داد.

 33645_153089328067387_310933_n

واگشت پذیری قابلیت مقابله با شکست های غیر منتظره و چیره گی بر مصیبت های ناخواسته است.  افراد بسیار واگشت پذیر می دانند که چگونه دوباره به روی پای خود بایستند زیرا همیشه بالاخره برای رسیدن به نتیجه ای مطلوب راهی پیدا می کنند. آنان می توانند تغییرات را تحمل کنند چون انعطاف پذیر بوده، بسرعت خود را با تغییرات وفق داده، و ضمن  همکاری و همیاری با دیگران، از تجربیات سخت خود می آموزند.  افراد بسیار واگشت پذیر بهتر از دیگران می توانند مشکلات بزرگ را تحمل کنند زیرا می دانند چگونه از تجربیات مصیبت بار توانائی کسب کنند. این افراد اغلب پس از واقعه ای مصیبت بار رشد یا موفقیت را تجربه می کنند؛ بدین معنی که آنان اغلب در پایان قوی تر یا بهتر از گذشته می شوند.

 نقل قول زیر از یکی از جانبدر بردگان از شکنجه های جمهدری اسلامی است و در مورد توانائی برخورد با مشکلات، پس از تجربه زندانش چنین می گوید:

م: «یک تأثیر دیگه هم، شاید همان زندان، این است که خودم، مثلا بخصوص توی درس تجربه اش می کنم،‌این است که میتوانی یک چیزی را، ‌میتوانی غلبه کنی، میتوانی غلبه کنی. یعنی هیچ چیزی..، یعنی نه این که هیچ چیزی نیست، ولی یک چیزی به آدم میدهد که،‌ شاید….، نمیدانم، برای خود من اینجوری است که مثلا میگویم بابا جان تو آن همه را کشیدی حالا یک امتحان را میخواهی مثلا زیرش، میتوانی، تلاش کن. برای خود من این را بیشتر آورده، یک حالت این که مثلا به هر حال میتوانی از پسش بر بیایی. ادامه بده، تلاش ات را بکن ، سعی ات رو بکن. یعنی این حالت رو برای من آورده.»

در روانشناسی آسیب دیدگی به نوعی از واگشت پذیری اشاره شده است که می توان آن را درجه بندی کرده، و بر اساس عملکرد افراد سنجیدکه آیا هر یک از چه درجه ای از واگشت پذیری برخوردارند (سایبرت):

· درجۀ اول واگشت پذیری برای حفظ انرژی فرد لازم بوده و به حفظ ثبات عاطفی، سلامت، و تندرستی او مربوط است.

·درجۀ دوم واگشت پذیری تمرکز بیرونی توانائی فرد است،  یعنی توانائی بالای فرد برای حل مشکلات و چالش هائی که باید با آن روبر شود.

· درجۀ سوم واگشت پذیری تمرکز درونی توانایی، به معنی داشتن فردیت قویِ درونی است . این درجه از واگشت پذیری بر روی ریشه های واگشت پذیری مثل عزت نفس و اعتماد بنفس قوی متمرکز است.

· درجۀ چهارم واگشت پذیری، مهارت های به خوبی رشد بوده و مربوط می شوند به خصوصیات و مهارت هایی که در افراد بسیار واگشت پذیر دیده می شود.

· درجۀ پنجم استعداد فرد در بهره گیری از ره آوردهای غیر مترقبه است، یعنی هر آنچه که در بالاترین درجه از واگشت پذیری امکان پذیر است. سایبرت آن را تبدیل بدبختی به خوشبختی می نامد.

زاویه نگاه دیگر به پدیدۀ واگشت پذیری بررسی انواع و گسترۀ آن است، این نگاه واگشت پذیری را قابلیت دوبارۀ روی پا برخواستن، انطباق موفقیت آمیز با واقعه ای مشقت بار و دست یافتن به آمادگی بیشتر برای مقابله با مشقت بعدی دیده، آن را بعنوان پدیده ایی دوقطبی، بدین معنی که افراد یا واگشت پذیرند و یا نیستند، ارزیابی نمی کند (مستن). واگشت پذیری، بنا به این تعریف، مجموعه ای از ظرفیت های متفاوت اما مرتبط به هم است که به اشکال متفاوت در افراد نمایان می شود و به انواع گوناگون نمایان می شوند:

واگشت پذیریِ حفاظتی: قابلیت تاب آوردن در مقابل ضربات و فشارهای دراز مدت و شدید است      بدون این که فرد متحمل هیچگونه جراحتی شود. در اینجا منابع شخصی و معنوی و عادات فرد می توانند نقش بزرگی در حفاظت از او ایفا کنند.

واگشت پذیریِ مقاومتی: توانائی متحمل شدن جراحتی خفیف بعد از تقبل فشار.

واگشت پذیریِ ترمیمی: توانائی بازسازی سریع و نسبتأ کامل پس از قرار گرفتن در معرض حوادث بسیار پرتنش. در اینجا فرد متحمل آسیب دیدگی می شود، اما با کمک دیگران و انتظارات و تفکر مثبت خود را سریع بازسازی می کند.

واگشت پذیریِ مقابله ایی: فرد با هرگونه جراحت و ناتوانی باقی مانده ناشی از آسیب دیدگی خود  فاتحانه و به شکلی موثر مقابله می کند.

تبلور برخی از این خصوصیات را در میان سخنان یکی دیگر از جانبدربردگان از شکنجه و زندان در جمهوری اسلامی، که در مورد رشد قابلیت هایش در مقابله با سختی ها سخن می گوید، می توان دید:

م: «من کلا الان شعارم این است که کار نشد ندارد، به زبان عامیانه. … یعنی ببین الان مثلا، حالا یک نمونه ساده اش تو این رشته فکر کن ما همه اش باید کار بنویسیم دیگر، بعد بعضی از شبها واقعأ دیگر من یعنی ببین کاری که حتی دانشجوهای آلمانی خودشون به سختی انجام میدهند، بعد تو این سن… تازه مثلا درس، یک همچین رشته ایی رو شروع  بکن و بعد خب کار مشکلیه، متوجه ای؟ ولی دارم اینجا میگم ها، یعنی همه جا این فکر میکنم مشکله ولی میخوام بگویم تأثیرش چی است. این است که یعنی بعضی شبها دیگر فکر کن مثلا چند شب نخوابیدی، بی خواب، خستگی، بعد اون کار را داری مثلا دیگر مراحل آخر را میروی. من همه اش به خودم این را میگویم، میگویم شبهای آخر است روزهای آخر است، فکر کن اونجا است. یعنی در واقع من دارم این توش زندگی میکنم تو همه چی. حالا عمده اش الان درس است که بار سنگین است برایم و سعی میکنم این را نه به صورت، میگم تعریف کردن داستان ملانصرالدین برای بقیه، سعی میکنم انتقال بدهم. در واقع یعنی حالا میگویم مسائل مختلف است، اختلافات زن و شوهری است، مشکل بچه است، بیماری سرطان است، هرچی که هست یعنی من هی سعی میکنم این را بگویم که درست میشود، صد در صد درست میشود. گاهی هم پایه مادی و عینی ندارد ها ولی مطمئنم بالاخره پائیز درست میشود، یه جوری میشود دیگر، حالا نشد، سال دیگر میشود….»

شناسایی و استفاده از قابلیت واگشت پذیری افراد در روند درمان و بازسازی فرد و جامعه از اهمیت ویژه ای برخوردار است. با شناخت از این پدیده افراد می توانند به روند بهبودی خویش امیدوار گشته، از اتخاذ دیگاه و ارزیابی کاملا منفی نسبت به خود، که می تواند در اثر آسیب دیدگی حاصل آمده باشد، دوری گزینند. همچنین، افراد و جوامع با یادگیری مهارت ها و بازسازی و دستیابی به قابلیت ها و منابع درونی خویش می توانند در مقابل مشقات بعدی زندگی از خود پایداری بیشتر نشان داده و ضربات مخرب کمتری را متحمل شوند.

 برخی از درمانگران که با جان‌بدربردگان از شکنجه در تبعید کار می کنند در مورد چگونگی تبلور واگشت پذیری در این افراد و روند بازسازی آنان نوشته اند. به گفتۀ بیکر جان‌بدربردگان از شکنجه در تبعید به سه طریق منفی، انطباقی، و سازنده زندگی خود را پیش می‌برند:

جان‌بدربردگی از نوع منفی محدودیت هایِ رفتاریِ جانبدر برده در حوزه زندگی شخصی و اجتماعی اش را نشان می دهد، که غالبأ او‌ را به دام قسمت های منفی تجربۀ آسیب زای خود انداخته، و منجر به رفتاری توأم با خودبینی و خودپرستی مفرط می گردد. در عملکرد این گروه از جانبدر برده گان، تسلط آسیب دیدگی آنان بر تمامی جنبه‌های زندگی شان را می توان مشاهده کرد؛ یعنی این افراد یا در گفتگو دربارۀ تجربیات ناگوارشان افراط به خرج میدهند یا آن را به تابویی تبدیل می‌کنند که حتی به آن اشاره‌ای نباید کرد. آنان معمولأ بسیار منفعل بوده و ممکن است در روابط خانوادگی یا کاری خود با دیگران خشونت آمیز برخورد کنند. این نوع رفتار باعث ایجاد تنش در روابط آنان با اطرافیان شده، و رفته رفته پیرامونشان را از روابط اجتماعی خالی می کند.

در جان‌بدربردگی از نوع انطباقی اینطور به نظر می‌رسد که جان‌بدربرده توانسته است از نظر شخصی و شغلی به ثباتی نسبی دست پیدا کند، اما با مشاهده ایی دقیقتر می‌توان فهمید که این انطباق هنوز بطور بنیادی دارای ماهیتی خود‌مرکز و خودیاور است. جان‌بدر‌برده انطباقی بطور واقعی تلاش می‌کند تا تمامی روابط گذشته، بخصوص تمامی آنچه را که زمانی از دست داده بود بازسازی کرده، و تحت عنوانی از قبیل حفظ فرهنگ چنین رفتاری را توجیه می‌کند. اندیشه یا عملکرد چنین جان‌بدربرده‌ای ذره‌ای از آسیب دیدگی که خود او، خانواده یا جامعه‌اش تجربه کرده است فراتر نمی‌رود. او تنها برای گروه یا در ارتباط با کشور خود انرژی عظیمی را بکار ‌برده اما در رابطه با ستمی که بر گروه های دیگر وارد می‌شود خاموشی گزیده و منفعل می ماند. با اینکه به نظر می‌آید که این افراد از نظر شغلی و شخصی افرادی موفق‌اند، اما نتوانسته‌اند تجربیات ناگوار خود را در راه ایجاد روابط عمیق انسانی یا تعهدی برای پاسداشتِ همگانی و جهانی حقوق بشر به کار گیرند.

جا‌ن‌بدربردگی از نوع سازنده به  آن نوع واکنشی به آسیب دیدگی گفته میشود که در آن فرد از تجربیات ناگوار خود دانش و خردی کسب می‌کند که روی همه روابط او تأثیراتی مثبت می‌گذارند. به‌نظر می‌رسد که جان‌بدر‌برده سازنده به واسطه حساسیت های عمیق انسانی و قابلیت درک و همدلی با موقعیت انسان های دیگر با آسیب دیدگی خویش کنار می‌آید، نه به این معنی که تجربیات ناگوارش را فراموش می کند بلکه به این مفهوم که از تجربیاتش برای یادگیری و همچنین آموزش در مورد اعمال غیر انسانی‌ برخی انسان ها بر علیه انسان های دیگر بهره می‌گیرد. این افراد بنا به سرشت شخصی شان، غالبا در حرکتهای مختلف اجتماعی از قبیل نویسندگی، کارهای هنری یا فعالیت مستقیم سیاسی شرکت می‌کنند. این افراد نمایانگر‌ برخورداری از سلامت روان بوده و از خود سطح بالائی از رفتار اجتماعی، سازگاری روحی و انطباق با شرایط را نشان می‌دهند. جا‌ن‌بدربردگی از نوع سازنده را می توان با  بالاترین درجه از واگشت پذیری یا درجۀ پنجم در تعریف سایبرت از این پدیده مقایسه کرد.

سخن آخر

وقایع آسیب زا باعث ایجاد گسستگی و قطع حرکت و جریان طبیعی زندگی می شوند. تجربیات آسیب زای شکنجه و زندان سیاسی آنقدر دردناک، هولناک و غیر قابل باوراند که در بسیاری از موارد، جان بدربردگان بخاطر ترس از اینکه دیگران باورشان نکنند، ترس از یادآوری خاطرات دردناک، پیدا نکردن کلمات برای توضیح فجایع، ترس از تجربه دوباره آن فجایع و ترس از این که مورد قضاوت قرار گیرند از بازگوئی تجربیات خود، حتی به روانشناسانشان خودداری می کنند. در پاسخ به مسائل پناهندگان شکنجه شده، محققین و درمانگران باید پیچیدگی آنچه بر این افراد گذشته است را مورد توجه ویژه قرار دهند. در این راستا، لازم است تجربه تبعید را واقعه ای ارزیابی کرد، که بنا به خصلتش بعنوان امری ناگهانی و ناخواسته، باعث ایجاد گسست در روند ارتباط طبیعی فرد با جامعه اش برای دستیابی به هویتی منسجم و ارزشمند می شود. بسیاری از جانبدر بردگان تنها از شکنجه و زخم و جراحت و محرومیت و خسران فردی رنج نمی برند، بلکه آن ها متحمل یک فقدان جمعی، که مربوط به ساختاری اجتماعی و معناییِ گروهی است، نیز می باشند، و تداوم چنین فقدانی عظیم آنان را در ادامه وضعیتی دردناک قرار می دهد.

اگرچه پناهندگان اغلب متحمل آسیب دیدگی های جسمی و روحی هستند، اما همۀ  آنان دچار بیماری «اختلال استرس پس از سانحه» نمی شوند. اتخاذ هرگونه موضع افراطی و کلی در مورد شکنجه شدگان در تبعید مبنی بر اینکه همۀ آن ها به کمک های روانپزشکی و بالینی احتیاج دارند یا به هیچکدام نیازمند چنین کمک هایی نیستند اشتباهی بزرگ است. نمی توان بر این گمان بود که همه شکنجه شدگان به درمان های روانپزشکی و بالینی احتیاج دارند، یا همگی آنان تنها با ارزیابی ای سطحی پاسخ نیازهای خود را دریافت می کنند.  هر دو گزینه باید در دسترس بوده و پس از ارزیابی و  بر اساس نیاز می بایست در اختیار شکنجه شدگان قرار گیرند.

برای آن دسته از جان بدربردگان که از تسهیلات درمانی بهره می گیرند، درمان آنان امری لازم اما جدایی‌ناپذیر از رسیدگی به شرایط اجتماعی سیاسی و تاریخی‌ای است که باعث آسیب دیدگی شان شده است. در مواردی دیده می شود که روانشناسان و روانپزشکانی که با تاریخ و وقایع سیاسی-اجتماعی-فرهنگی ایران و پدیدۀ آسیب دیدگی ناشی از سرکوب آشنائی ندارند عوارض گزارش شده توسط جانبدربردگان از شکنجه، پناهندگان سیاسی یا فرزندان آنان را به اشتباه ناشی از اختلالات روانپریشی از قبیل اسکیزوفرنی یا اختلال دوقطبی ارزیابی می کنند. این اشتباه زیانبار باعث می شود افراد از درمان مناسب بی بهره مانده، نه تنها اعتماد خود نسبت به درمانگران را از دست دهند بلکه روزبروز با وضعیت وخیم تر روحی، جسمی و اجتماعی روبرو شوند. همچنین لازم به گفتن است درمانگرانی که با جانبدربردگان ازشکنجه کار می کنند نمی‌توانند در مقابل آنچه که می شنوند مواضعی بیطرفانه اختیار کنند، و همراهی آنان با جان‌بدربرده برای موفقیت پروسۀ درمانی امری حیاتی است. درمانگران بوسیلۀ جانبدربردگان فرا خوانده می شوند تا شاهدانی باشند بر بی عدالتی هائی که بر آنان تحمیل شده است. درمانگرانی که بواسطۀ آموزش دانشگاهی خود مبنی بر گزینش جایگاهی خنثی در قبال بیمار، یا تفکیک میان «سیاسی و شخصی،» یا هر دلیل دیگر بی میل یا ناتوان از اختیار کردن موضعی حمایتگرانه در پشتیبانی از جان بدربردگان از شکنجه اند باید بخاطر بسپارند که جان‌بدربردگان در جستجوی عدالتند و برقراری دوبارۀ ذره ای از حس عدالت‌ می‌تواند در روند درمان، در جائی که جان بدربرده حس می کند که باورش دارند، آغاز گردد و بی طرفی آنان در این بین می تواند برای بهبود جان بدربرده عواقبی مهلک در بر داشته باشد.

 سرانجام، آموزش خانواده ها و اطرافیان در مورد عوارضی که جان بدربردگان از شکنجه تجربه می کنند، تلاش برای درک و ترمیم اثراتی که این عوارض بر خانواده ها می گذارند و همچنین تلاش در جهت درک این مسئله که چه عواملی در رشد واگشت پذیری موثرند از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده و می بایست در روند درمان جان بدربرده گنجانده شود. استفاده از دارو برای درمان برخی از عوارض از قبیل وهم، کابوس، افسردگی شدید و عوارض دیگر ناشی از آسیب دیدگی مفید بوده و حتی در بسیاری موارد ضرروی است. همزمان، بکار اندازی و دستیابی دوباره به مهارت های فردی که در نتیجۀ آسیب دیدگی به عقب رانده شده و فرد به آن دسترسی نداشته است از لزومات فرایند درمان است. این دستیابی دوباره به منابع درونی، بازیافتن صدای خود و بیداری و جنبش توانائی ها تنها با مصرف دارو ممکن نبوده و شرکت فعال فرد در روند درمان و بازسازی خویش را می طلبد، درمانی که پیشرفت تدریجی جانبدربرده برای بازگشت به جامعه بعنوان عنصری فعال و تاثیرگذار با روابط سالم میانفردی را در دستور کار خود دارد.

Baker, R. (1992). Psychosocial consequences for refugees seeking asylum and refugee status in Europe. In M. Basoglu (Ed.), Torture and its consequences: Current treatment approaches.  Cambridge: Cambridge University.

Ghahary, N. (2003). Squelae of political torture: Narratives of trauma and resilience by Iranian torture survivors. Doctoral Dissertation. Seton Hall University.http://www.shu.edu.

Masten AS, Best KM, Garmezy N. Resilience and development: Contributions from the study of children who overcome adversity. Development and Psychopathology ۱۹۹۰; ۲(۴).

Siebert, A. (2005). The Resiliency Advantage: Master Change, Thrive Under Pressure, and Bounce Back from Setbacks. Practical Psychology Press.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)