مدرسه فمینیستی: تمام راهو دویده بودم تا بتونم همزمان با مجید به خونه برسم. مدرسه مجید به خونمون نزدیکتر بود و من مجبور بودم برای سر وقت رسیدن عجله کنم، توی راه چند بار خودکار و خط کشم از بالای کیفم، از اون قسمت زیر در‌ش، افتاد بیرون و من مجبور شدم برگردم و برشون دارم. هول می زدم که نکنه دیر برسم و مجید قلکمونو شکسته باشه. بالاخره با صورتی سرخ و گردنی خیس از عرق به خونه رسیدم. مجید داشت کفشاشو در می‌آورد.

– چطوری این قدر زود رسیدی؟

با خوشحالی گفتم: «همه راهو دویدم».

– برو یک دستمال از آشپزخونه بیار تا صداش در نیاد.

قلک رو تو دستمال پیچید و کوبید به لب باغچه. پولها از لای پارچه ریخت بیرون، با عجله جمعشون کردیم و اومدیم تو اتاق.

– درو ببند مامان نیاد

همه پولهامون شد پنجاه و چهار تومن و پنج زار… یعنی پنج تومن و پنج زار کم داشتیم.

– دوباره بشمار، شاید اشتباه شمردی

مجید پولها رو به ترتیب جدا کرد: دوتومنی‌ها جدا، یک تومنی ها جدا، پنج زاریها جدا، دو زاریها‌…. این بار شد، پنجاه چهار تومن تمام…

– اشتباه کردی، دفعه قبل بیشتر بود.

دوباره و سه باره و چند باره همان پنجاه و چهارتومن و پنج زار درست بود و ما پنج تومن و پنج زار کم داشتیم.

– حالا چیکار کنیم؟

– از حاجی بابا بگیریم.

یه کم که فکر کردیم، دیدیم توجیه حاجی بابا به این راحتی ها نیست، هزار تا سوال و جواب و برای چی می خواین؟ و چرا از باباتون نمی گیرین، یه چیزی بخرین به اندازه پولتان و… از خیرش گذشتیم.

– از بابا بگیریم.

– اگه به بابا بگیم، می‌گه لازم نکرده، شما درساتونو بخونین، مامانتون بیشتر خوشحال می شه.

– پس چی کار کنیم؟

– شانسی درست می کنیم و به بچه ها می فروشیم.

– چطوری؟ جایزه های شانسی رو از کجا بیاریم؟

مجید همیشه یک فکر بکر داشت: “از اسباب بازیها و وسایل خودمون”

با خوشحالی بلند شدیم، از هر گوشه‌ای یه تکه از اسباب بازیهامونو پیدا می کردیم و توی یک سبد می ریختیم: استکان و نعلبکی نارنجی، یه مداد تراش عروسکی، یه پاکن عطری، یه کتاب داستان از سری کتابهای طلایی، یه یویو راه‌راه، یه جفت کفش عروسک، یه توپ هفت رنگ، چند تا تیله رنگی….  و کلی چیزای ریز و درشت دیگه.

با صدای پای مامان، سبد رو با عجله هل دادیم زیر تخت و رو تختی رو کشیدیم روی دسته سبد که بیرون مونده بود.

– چکار می کنین، شما دو تا؟

من گفتم: “هیچ چی داریم تیله بازی می‌کنیم.» مامان گفت: «پس کو تیله‌هاتون؟!…» مجید فورا گفت: «این خانم بازی بلد نیس که، همش قهر می کنه، منم تیله‌هامو جمع کردم…» مامان نگاهی به هردومون کرد و گفت: «پاشین دستاتونو بشورین می خوایم شام بخورین.»

مامان که رفت بیرون نفس راحتی کشیدیم و باهم زدیم زیر خنده.

جمعه از صبح زود پاشدیم و مشغول درست کردن شانسی شدیم. روی هر کدوم از اسباب بازیها و وسایل یه تیکه کاغذ که روش یک شماره نوشته بودیم، چسبوندیم و روی کاغذهای کوچیک مربع شکلی که بریده بودیم، دوباره همه اون عددها رو نوشتیم. روی هر تیکه کاغذ یه عدد. کاغذهارو چهار تا کردیم و توی یک کاسه کوچیک گل سرخی ریختیم. مجید روی یه کاغد سفید که از دفتر نقاشی من کنده بود، با یه خط کج و کوله نوشت: “شا‌‌نــسـی”

بعدم رفت و دومینویی که دایی احمد براش از مشهد سوغاتی آورده بود رو آورد و گذاشت کنار بقیه جایزه ها و عدد ۲۵ رو هم چسبوند روش.

– اینم می‌خوای بذاری تو شانسی؟!

مجید چیزی نگفت.

ساعت نزدیک ده صبح بود که از مامان اجازه گرفتیم تا بریم با بچه ها بازی کنیم.

علی و همایون اولین کسایی بودند که با دیدن بساط شانسی ما جلو اومدن، چشمشون که به دومینوی مجید افتاد با خوشحالی رفتن که پول بیارن و شانسشونو امتحان کنن.

همینطور که به طرف خونه هاشون می دویدن، داد زدن: «چنده؟» مجید هم داد کشید: «پنج زار»

تویه چشم به هم زدن دور و بر ما پر شده بود از بچه‌های محل، دخترا با خوشحالی به استکان نعلبکی و کفش عروسک و…. نگاه می‌کردن و پسرا هم راجع به تیله و یویو و دومینو حرف می‌زدن. هرکی یه چیزی می گفت: «ارزونتر نمی‌شه؟»… «من سه زار دارم، می‌شه بقیه‌شو بعدا بیارم؟»…   «یویو شماره چنده؟»… «تا من برم از مامانم پول بگیرم این دو مینو می‌مونه؟»… «بازم دارین، یا فقط همیناست؟»….  «تیله ها چندن؟»….

بچه‌ها یکی یکی پول می‌آوردن و هر چی به شانسشون می‌افتاد و بر می‌داشتن و خوشحال از این که با پنج زار صاحب اسباب بازی قشنگی شده بودن، دلشون می‌خواست، بازم بخرن.

من مسئول نگه‌داری پولها بودم و بعد از این که مجید پولو می‌گرفت و جایزه هر کدومو از رو شماره‌ای که بهش افتاده بود، تحویل می‌داد، پولها رو به من که صندوق دارش بودم می‌ داد، من هم با خوشحالی پولها رو تو کیف پولک دوزی شده‌ی صورتیم می‌ذاشتم و تو دلم حساب می‌کردم، که چقدر پول جمع کردیم.

نزدیک ظهر بود که همه شانسی‌هارو فروخته بودیم، مونده بود دومینوی مجید که روش نوشته شده بود ۲۵… اما توی کاسه گل‌سرخی شماره‌ها، هیچ کاغذی نمونده بود.

همایون که از اول به عشق دومینو دور ما می چرخید، با عصبانیت به مجید گفت: «این دومینو که توی شانسی نبود؟!»

مجید هم با خونسردی گفت: «همه جا همینطوره، همه چیزو که تو شانسیشون نمی‌ذارن.»

همایون رفت و با علی برگشت، علی هم از دست مجید شاکی شده بود و با ناراحتی گفت: «این جرزنیه»

مجید که کیفو از من گرفته بود و داشت پولها رومی‌شمرد، چیزی نگفت.

علی و همایون هی زیر لب غرغر می‌کردن و دور و بر ما می‌چرخیدن. بچه های دیگر تقریبا همگی رفته بودن و من می‌ترسیدم همایون که همیشه با همه دعوا می‌کرد، بخواد با مجید کتک کاری کنه. پرسیدم: «مجید چرا دومینوتو، گذاشتی؟»

– همه شانسی ها یه جایزه هایی داره که واسه هیچ کس نمی‌افته، مگه شانسی های اکبر آقا رو ندیدی؟

راست می‌گفت، من خودم چندبار به خاطر اون عروسک کوچولوی روی شانسی‌های اکبر آقا از بقالیش شانسی خریده بودم ولی عروسک نه توی شانسی من بود، نه توی شانسی هیچ کس دیگه ای، عروسک هنوزم زیر شیشه پیشخوان اکبرآقا جا خوش کرده بود.

توی این فکرها بودم که یکهو همایون یقه مجیدرو گرفت و کوبیدش به زمین، مجید هم با پا کوبید به ساق پای همایون. بزن بزن شروع شده بود و منم نمی‌تونستم جداشون کنم. هر دو خیس شده بودند و بوی عرقشون دراومده بود. گاهی همایون مجید رو زمین می‌زد و گاهی مجید روی سینه همایون می نشست. علی هم به جای این که اونارو جدا کنه یا طرف یکی شونو بگیره، از فرصت استفاده کرد و دومینو رو قاپید و در رفت.

پسرها به جان هم افتاده بودن، می‌زدند و می‌خوردند. اکبر آقا که صدای گریه های منو شنیده بود از بقالی‌ش بیرون اومد و پسرها رو از هم جدا کرد.

صورت همایون سرخ شده بود. از گوشه لب مجید خون می‌اومد و دکمه پیرهنش کنده شده بود. برگشتم که همایونو ببینم، دیدم لنگ‌لنگان به طرف خونشون می‌ره.

همینطور که اشکهامو با پشت دستم پاک می کردم، پرسیدم: «دردت اومد؟ حالا به مامان چی می‌خوای بگی؟»

مجید با خنده گفت: «به جاش پولمون جور شد».

– دومینوت چی؟ علی بردش!

– نترس پسش می گیرم…

نمی دونستم خوشحال باشم که پول جور شده، یا ناراحت باشم که مجید کتک خورده، یا بترسم از مامان که تا چشمش به مجید بیفته، می فهمه که با کسی دعوا کرده…

– من می رم پیش مامان، تو برو زودی لباستو عوض کن و صورتتو بشور.

وارد حیاط که شدیم، مجید یه راست رفت تو حموم، منم رفتم تو آشپزخونه که در ایوان گوشه حیاط بود. بوی غذای مامان تمام حیاط رو پر کرده بود، تازه یادم افتاد که از گشنگی دارم ضعف می کنم.

مامان داشت برای سالاد، خیار پوست می‌کرد و زیر لب آواز غمگینی می خوند، هر وقت که یاد مادرش می‌افتاد، همین آواز رو که انگار از اون یاد گرفته بود، می خوند. مامان هر بار که از اون حرف می زد غمگین می شد. دیدم که از گوشه چشمش یه قطره‌ی اشک راه افتاد و دراز کشید روی صورتش تا رسید به زیر چونه‌ش.

– مامان چرا گریه می‌کنی؟

با دستپاچگی با آستینش اشکشو پاک کرد و با خنده گفت: «پیاز پوست می‌کنم به خاطر اونه»

صدای بابا از تو حیاط بلند شد، داشت با مجید دعوا می کرد: «مگه تو درس و مشق نداری پسر؟  کجا بودی از صب تا حالا؟»

من رفتم تو حیاط و بابارو گرفتم به حرف و حواسشو پرت کردم. بهش گفتم باید هفته دیگه واسه کاردستی یه میز چوبی کوچولو درست کنیم: «خانم معلم گفته مال هر کی که بهتر باشه می ذاریمش تو نمایشگاهه کاردستی مدرسه…»

مجید از فرصت استفاده کرده بود و رفته بود تو اتاق. نشسته بود سر درسش، منم به مامان کمک کردم و سفره نهارو پهن کردم.

بعد از نهار با مجید نشستیم سر پولها و با خوشحالی شمردیمشون، پولهامون شده بود شصت و دو تومن.

مجید پرسید: «مطمئنی شصت تومنه؟» گفتم: «آره»

پولهارو گذاشت تو کیف من و کیفو گذاشت تو جاکتابی میزتحریرش.

– اونجا نذار، مامان فردا که بخواد کتاباتو جمع کنه می بینه

کیفو برداشت و گذاشت تو قوطی کفش خودش.

بعد گفت این جام ممکنه مامان بخواد مرتب کنه، دوروبرشو نگاه کرد و از تو تاقچه گلدون گل برجسته آبی‌رو برداشت و پولهارو ریخت توش و گلدونو گذاشت سرجاش. اون شب با خیال راحت خوابیدم. فرداش مجید سر راهش از مدرسه رفته بود دومینوشو از علی پس گرفته بود، اما همایون و علی هردو باهاش قهر کرده بودن.

عصری از مامان اجازه گرفتیم که بریم کتاب داستان بخریم. مجید پولهارو از تو گلدون درآورد و ریخت تو کیف من و کیفو داد دستم. تو راه از بس کیفو محکم گرفته بودم، رد پولکهاش افتاد بود روی دستم. مغازه لوازم خونگی بغل دست کتابفروشی راه دانش بود.

رسیدیم پشت ویترین، دستمو دراز کردم که با انگشت سرویس چایخوری رو به مجید نشون بدم که دیدم سرویس چایخوری سفید با گلهای ارکیده بنفش جای همیشگی اش نیست و به جای اون، یه گلدون و یه جفت شمعدون طلایی گذاشته بودن. همه ویترین رو نگاه کردم، شکلات خوری پایه دار، فنجون نعلبکی قهوه‌خوری دسته طلایی، ظرف شیرینی گل برجسته، سرویس چینی گل گندمی، پیش دستی گل سرخی…. اما سرویس چایخوری سفید با گلهای ارکیده قشنگ، مثل همون که خونه پری خانم اینا بود، در ویترین مغازه نبود: «مجید گفت کو پس؟» گفتم: «نمیدونم، نیست»…

– مگه تو این مغازه ندیده بودی؟

– چرا همین جا بود، اون گوشه

– می خوای یه چیز دیگه بگیریم؟

گفتم: «نه، مامان از این خیلی خوشش اومده بود، پری خانم تازه خریده بود، خیلی قشنگ بود، مامان خیلی خوشش اومده بود، پری خانم خودش گفت که از این جا خریده، قیمتشم خودش گفت، پری خانم گفت: “مفته” یه روز هم که با مامان از این جا رد می شدیم مامان ایستاد جلوی ویترین و تماشا کرد.»

مجید گفت: «بریم از آقاهه بپرسیم شاید تو داشته باشه».

رفتیم تو، آقای فروشنده مرد چاق و قدکوتاه و کم مویی بود که یه پیرهن راه‌راه  آبی و سرمه ای با یه شلوار سرمه ای پوشیده بود، تا چشمش به ما افتاد خنده مهربونی کرد و گفت: «بفرمایید، آقا و خانم کوچولو چیزی می خواستن؟»

مجید سلام داد و با من و من گفت: «فن جون… فن جون نعل بکی» و ویترین رو نشون داد.

فروشنده گفت: «همون قهوه خوریه؟»

من گفتم: «نه… سلام… نه آقا ، فنجون نعلبکی نبود، سرویس بود»

فروشنده گفت: «نشونم میدی خانم کوچولو؟»

گفتم: «نبود.. نیست… الان نیست… قبلا بود»

فروشنده گفت: «کجا بود؟ تو این مغازه؟»

گفتم: «بعله، اون گوشه توی ویترین» و با دستم اشاره کردم به همونجایی که قبلا سرویس بود، و ادامه دادم: «قوریش بلند بود، گلهای ارکیده داشت، شیش تا فنجون داشت با شیش تا نعلبکی، با یه شکرپاش، یه قندون…»

فروشنده خندید و گفت: «آهان فهمیدم، اونو فروختیم»

من و مجید انگار تو گرمای ظهر تابستون شیرجه زدیم تو آب سرد حوض، از صدای افتادن کیف پر از سکه های سنگین، به خودم اومدم…

آقای فروشنده با مهربونی گفت: «برای روز مادر می خواین کادو بخرین؟» مجید با بی حوصلگی گفت: «بعله»

– خوب یه چیز دیگه ببرین، این گلدون چطوره؟ یا این شکلات خوری؟ ببینم چقدر پول دارین؟

من گفتم: «نه ما اون سرویس رو می‌خواستیم»

– عیب نداره مینا، بیا یه چیز دیگه بخریم… شصت تومن آقا

– نه مجید مامان از اون خوشش اومده بود…

مجید راه افتاد توی مغازه و هی ظرفای دیگه رو نشونم میداد، آقای فروشنده هم به اندازه پولمون می گفت اون گرونه، یا این خوبه.

من حواسم به اونا نبود، یاد شانسی درست کردنمون افتادم، یاد کتک خوردن مجید، یاد…

– چکار کنیم مینا؟ یه چیزی انتخاب کن.

گفتم: «نه مامان اونو دوس داشت» مجید گفت: «خوب چکار کنیم حالا که اونو نداره، فردا روز مادره باید یه چیزی بخریم، ببین این فرشته هارو چقدر خوشگلن، چهل و هشت تومنه، تازه می تونیم با بقیه پولمونم یه چیز دیگه هم بخریم، ها چی میگی؟»

من انگار لال شده بودم، دلم می خواست همونجا بشینم و بزنم زیر گریه. چند بار صورت خوشحال مامانو وقتی که کادوشو باز می کرد، جلوی چشمام دیده بودم، وقتی برای پری خانم تعریف می کرد که ما براش چی خریدیم…

– چی میگی؟ چکار کنیم؟…عیب نداره حالا، ببین این شکلات خوری هم خوشگله ها

– نه مجید مامان از اون سرویس خوشش اومده، از اینا که نمی خواست…

– خوب چکار کنم، وقتی نداره، نداره دیگه. می فهمی یا نه؟ اصلا من با پولای خودم می‌خوام از این مجسمه‌ها براش بخرم، شیر و ماهی و اسبشم داره، بده من پولارو…

مجید که کیفو از دستم گرفت، اشک تو چشام جمع شد، اومدم از مغازه بیرون و نشستم رو پله. مجید اومد نشست پیشم و گفت: «تقصیر من که نیست، خوب چکار کنیم وقتی از اون سرویس نداره، بیا بریم یه چیز دیگه انتخاب کنیم بخریم بریم، الان مامان نگران می شه ها».

– آخه مامان اونو دوس داره

مجید عصبانی شد و گفت: «نمی فهمی نداره، نداره، نداره» و با ناراحتی برگشت توی مغازه.

من دیگه طاقت نیاوردم، زدم زیر گریه، با خودم فکر کردم چی می تونه مامانو خوشحال کنه؟ هیچی فقط همون سرویس…

مجید دوباره برگشت پیش من و گفت: «مینا بیا آقاهه شاگردشو فرستاد بره تو انبارو ببینه، شاگرده گفت یه دست دیگه تو انبار هست، مثل این که برای یکی از مشتریاشون کنار گذاشتن».

با خوشحالی پاشدم و مجیدو بوسیدم و اشکامو پاک کردم، رفتیم تو. آقای فروشنده تا منو دید خندید و گفت: «داداشت خیلی دوست داره ها، خداکنه عباس اشتباه نکرده باشه و تو انبار داشته باشیم، آخه اونی که تو ویترین بود هم عباس فروخته، می گه دو تا خواهر بودن یکیشون پول داشت همون موقع خرید، اون یکی گفت اگه دارین اون یکیشم برای من نگه دارین من هفته دیگه پول میارم و می برمش، عباس می گه برای همینم ار تو انبار نیاوردتش توی مغازه، اما الان ده روز می شه که از خانمه خبری نیست…»

مجید ایستاده بود تو درگاهی مغازه و هی سرک می کشید و بیرون رو نگاه میکرد:

– اومد… آورد… دستش یه جعبه ست

من از خوشحالی بالا پریدم و صدای خنده آقای فروشنده بلند شد.

وقتی رسیدم خونه قرار شد من کشیک بدم که مامان نیاد تا مجید بسته کادو پیچی شده‌رو که خیلی هم سنگین بود ببره قایم کنه تو انباری تا فردا. مجید که از انباری دراومد دستامو انداختم دور گردنش و بوسیدمش: «خیلی ماهی داداشی».

مجید هم با خوشحالی گفت: «فقط حواست باشه مامان تا فردا نره تو انباری».

فردا وقتی از مدرسه برگشتم دیدم همه چی به هم ریخته، در انباری بازه، گاز بزرگه تو حیاطه، دیگ مسی و آبکش و…. یه میز گذاشتن یه گوشه حیاط که روش یه سماور بزرگه، کنارش یه عالمه استکان و نعلبکی و قندان و پیش دستی و بشقاب و… این جا چه خبره، یه آدمایی که نمی‌شناسمشون، محمود آقا شوهر پری خانم داشت به بقیه دستور می داد، جلال پسر فریده خانم با چند تا جعبه میوه اومد تو حیاط، یه آقایی داد زد: «محمودآقا چند نفر وعده گرفتین؟»

محمود آقا گفت: «اصغر آقا جون وعده ای نیست که هرکی بیاد می مونه».

چه خبره؟ چرا کسی حواسش به من نیست؟ مامان کجاست؟. داد زدم مامان و دویدم به طرف آشپزخونه، انگار تازه منو دیده باشن، همه برگشتن به طرف من.

رفتم تو آشپزخونه، آشپزخونه شلوغ بود، همه همسایه ها بودن، پری خانم هم بود، تا منو دید گفت: «بمیرم یاد این بچه نبودیم.»

گفتم: «ماما… سلام… مامان… مامانم کجاست؟»

صدای گریه و شیون بلند شد… صدای خانمجان بود، مادر بابا. گفت: «مینا عزیزکم… بیا این جا…»

همه گریه می کردن و سر تکون می دادن… من فقط می گفتم مامان…

پری خانم اومد به طرفم و منو بغل کرد، خانم جان می گفت: «مینا، مادر بیا اینجا»

از پشت سرم صدای گریه مجیدو شنیدم. مجید که هیچوقت گریه نمی کرد، رفتم طرف مجید، دیدم صورتش سرخ شده، تا منو دید گفت: «مینا… مامان رفت»

من داد می‌زدم: مامان… مامان و همه با هر صدای من با ناله و شیون همراهی می کردن. بوی حلوا همه جارو پر کرده بود. همه جا سیاهپوش بود، بابا با دست و پای گچ گرفته توی رختخواب گوشه اطاق کز کرده بود. خانم جان بالای سر بابا نشسته بود و قرآن می خوند، پری خانم پذیرایی می کرد.

اطاق از مهمون پرشده بود، جمیله خانم داشت برای یکی از مهمونا تعریف می کرد: «بهتر از شما نباشه، یه خانم به تمام معنا بود، از محبت و مردمداری بی همتا بود، برای همینم همه روزهای مراسمش مثل همین چهلمش غلغله بود…» مهمونا چیزی نمی گفتند، اما جمیله خانم ساکت نمی شد: «اجل خبر نمی کنه، صبح اول صبحی بهش خبر می دن مادرت سکته کرده، پاشو زودی بیا مشهد، این بنده خداهم کلید می ده به همسایه که بچه هاش پشت در نمونن، زنگ می زنه به مادر شوهرش که بیاد و بمونه پیش بچه ها، با شوهرش راهی می شن، از شهر خارج شده نشده یه راننده کامیون خواب بوده می زنه ماشین اینارو داغون می کنه، مرضیه خانم در جا تموم می کنه، احمد آقا از ماشین پرت می شه و آش و لاش می شه، عاقبت همه مون همینه دیر و زود داره، چاییتون سرد نشه…»

امروز هم روز مادره، رفتیم و سری به مادر و همسایه ش زدیم، مزارشون رو گلباران کردیم و دوتایی کلی اشک ریختیم، هرسال روز مادر باهم می ریم سر خاک.

از سر خاک برگشتیم، بچه ها با هم بازی می کنند، نیما درست شبیه بچگیهای مجیده، برای همین هم مجید خیلی دوسش داره، می گه بیخود نیست که می گن حلال زاده به دائیش می ره و مژده دختر مجید، عشق منه چون صورت معصومش، آرامش چهره مادررو داره. پدر سالهاست که مارو ترک کرده و همراه و همسایه مادر شده، من به غیر از مجید و همسر و دخترش فامیلی ندارم، مجید هم به غیر از من و خانواده ام….

توی بوفه خونه من، عکس مادر کنار شیش تا نعلبکی با یه قوری و تو خونه مجید شیش تا فنجون با یه قندان و یه شکر پاش، همش سفید با گلهای ارکیده بنفش کنار عکسی از مادر.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)