مادرم دم در گفت صبر کن، صبر کن. رفت کاسه آبی را که داخل آن یک برگ سبز انداخته بود آورد و بعد از رفتنم روی زمین ریخت و ایستاد و ایستاد و ایستاد تا از پیچ جاده گذشتم. پدرم با من راه افتاد و تا دم اتوبوس آمد. خواهش کردم پدر جان شما بروید. ماشین راه افتاد و من برای پدرم دست تکان دادم. اشک در چشم و لبخند بر لبش با هم حرف می‌زدند…

برای ادامه مقاله…اینجا را کلیک کنید.
ـــــــــــــــــــــــــ
برای استفاده از ویدیو اینجا را کلیک کنید.
ـــــــــــــــــــــــــ
سایت همنشین بهار
http://www.hamneshinbahar.net
ایمیل
hamneshine_bahar@yahoo.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)