بحران اوکراین لرزه براندام ژئوپولتیک پس از جنگ سرد!
آیا مناقشه پیرامون اوکراین را باید به معنای صف آرائی و جنگ سردجدید بین شرق و غرب دانست؟
بحران اوکراین را وزراء خارجی آلمان و انگلستان و هم چنین فرمانده ناتو بزرگترین بحران جهان پس از فروپاشی دیوار برلین و بزرگترین تهدید برای ثبات و امنیت اروپا می دانند. این بحران بخصوص برای آلمان که بیش از دیگران در لبه پرتگاه بحران جدید قرارمی گیرد نگران کننده است. اوباما و کری اعلام کرده اند که تخطی از قوانین بین المللی هزینه خواهد داشت و باواکنش بسیارجدی آمریکا و اتحادیه اروپا مواجه خواهد شد. اوباما حتی فرمان تهیه لیست سیاهی از تحریم افراد و مإسسات روسیه را صادرکرده است (گرچه هنوزمقامات بالای مسکو را در این لیست قرارنداده است). اتحادیه اروپا نیز تصمیماتی اولیه اتخاذکرده و تهدید به تحریم های گسترده تری کرده است. فشاربه روس ها برای تعلیق همه پرسی بی نتیجه مانده و می توان گفت که اتخاذ تصمیم های بیشترپیرامون تحریم ها و سایراقدامات به پس از برگزاری همه پرسی کریمه و چانه زنی های واپسین روزها موکول شده است و این درحالی است که پیشاپیش نتیجه همه پرسی در کریمه روشن است. این که اقدام بعدی روسیه در پی همه پرسی، به سمت رسمیت بخشیدن به الحاق است یا از آن هم چون ابزاری برای چانه زنی های بعدی سودخواهد برد هنوزکاملاروشن نیست و چگونگی آن می تواند در کم و زیادکردن حدت و شتاب بحران مؤثرباشد اما در اصل بحران نه. در واقع تا همین جا هم الحاق بخشی از اوکراین عملا صورت گرفته و حضورگسترده نظامی و کنترل کریمه توسط روسیه و حامیان آن برکسی پوشیده نیست و مسأله بعدی هم صرفا به چگونگی تشریفات رسمیت بخشیدن به آن مربوط می شود. قطعنامه آمریکا به شورای امنیت پیرامون غیرقانونی دانستن همه پرسی نیزاقدامی سنبلیک و تصویب نشدنی محسوب می شود. به هرصورت نشست مشترک آمریکا و اروپا برای اتخاذواکنش های بقول خودشان گسترده به اندک زمانی پس از همه پرسی واگذارشده و ناظران سیاسی دیداردقیقه 90 کری و لاوروف را آخرین شانس موجود برای حل و فصل دیپلماتیک این بحران می دانند، البته اگر که شانسی برای آن مانده باشد. به موازات تلاش های دیپلماتیک، ناتو به ارسال هواییماها و تجهیزات نظامی جدید به کشورهای اروپای شرقی هم مرزبا روسیه و اوکراین و اقدام به کنترل مرزهای آن و نیز مانورنظامی در نزدیک مرزهای روسیه مبادرت ورزیده است. روسیه هم به نوبه خود به مداخله نظامی در کریمه شدت بخشیده و هم چنان مصمم به برگزاری همه پرسی برای جدائی کریمه است و به انجام مانورهای نظامی متقابل نیز اقدام کرده است. بنظرمی رسد که روسیه در موردجدائی کریمه و الحاق آن به خود بعنی آنچه که به اصلاح”اشتباه تاریخی” روسیه درالحاق این شبه جزیره به اوکراین به سال 1950برمی گردد مصمم است. روسیه هم چنین از هرنوع راه حالی که مستلزم برسمیت شناختن دولت جدید اکراین که آن را محصول کودتای تحت حمایت غرب می داند باشد، سربازمی زند.
به موازات شروع و بروز بحران اوکراین و اوج گیری آن در میدان استقلال کیف که منجر به فراررئیس جمهورقبلی و حکومت اوکراین در پی کشتارهائی که توسط تک تیراندازان”غیبی و مجهول الهویه” گشت، لحن و گفتار سران دول غربی، بویژه آمریکا به سرعت حالت جنگ سردی به خودگرفت و شاهدتهدیدهای مربوط به استفاده از اهرم هائی چون تحریم اقتصادی و سیاسی و عدم شرکت درنشست سران و حتی اخراج روسیه از بلوک جی 8 و متهم کردن آن به تخطی از مقررات بین المللی و وادارشدن به پرداخت هزینه های آن، و در یک کلام واژگان مألوف دوره جنگ سرد به بودیم. آنها به صراحت تأکید کرده اند که تغییرمرزهای اروپا را در قرن بیستم و یکم نمی پذیرند. در این میان لحن آمریکائی ها آمرانه تربوده و با چاشنی تهدیدهای یک ابرقدرت خطاب به قدرت های درجه دوم و سوم آغشته است. نقش دولت های آمریکا و اروپا در دامن زدن به بحران داخلی در اوکراین تحت عنوان دفاع از “دموکراسی” و در اصل تؤسعه قلمرونفوذناتو به سوی شرق و تا مرزهای روسیه یعنی ورود به قلمروی که روسیه از دبربازآن را خط قرمز و منطقه تحت نفوذ و قلمرو امنیتی خودمی دانسته است برکسی پوشیده نیست. بحران اوکراین و تحولات صورت گرفته در آن درست همین ژئواستراتژیک روسیه را هدف گرفته است. دست یابی به این هدف برای ناتو (و آمریکا که حرف اول را در ناتومی زند) و اروپا باهدف شکل گیری یک اتحادبه اروپائی تامرزهای روسیه در دستورکارقرارگرفته است و در این رابطه دولت های غربی از هیچ گونه مداخله و ترفندی برای دوقطبی کردن اوضاع اوکراین و مردم آن، الحاق آن به اروپا و ناتو یعنی تخطی از قواعدبی طرفی این کشوربه عنوان پل ارتباطی بین دوسو فروگذاری نکرده و حتی از ائتلاف و تقویت نیروهای راست افراطی و شبه فاشیستی دراین راستا و دامن زدن به ناآرامی علیه دولت قبلی اوکراین ابائی نداشته است. چنانکه برطیق برخی گزارش های انتشاریافته*، کشتاری که توسط تک تیراندازها صورت گرفت و موجب قتل دهها نفر در میدان استقلال و لبریزشدن بحران شد و نقش قاطعی در افزایش التهاب و خشم اوکراینی ها و نهایتا سرنگونی و فراررئیس جمهورقبلی (ویکتوریانوکویج) با بجاگذاشتن کاخ افسانه ایش داشت، عوامل و حامیان دولت جدید بیش از حامیان دولت سرنگون شده نیز در مظان اتهام قرار دارند *. امری که بنظرمی رسد نورسیدگان به قدرت و حامیان بین المللی آنها تمایلی به بررسی بی طرفانه آن و نه بافتن سناریوهای طبع میل خود، ندارند. آنها ظاهرا به مشروطه خودرسیده اند و دیگریافتن حقیقت و مسببین واقعی برای آنها اهمیت چندانی ندارد. اکنون نفوذ و برآمد و نقش فعال نیروهای راست و شبه فاشیستی در دولت جدید و در میان معترضین واقعیتی کتمان ناپذیراست. سران آمریکا و اروپا که برای دامن زدن به بحران و عروج قدرت نزدیک به خود از هیچ تلاش و مداخله ای و ازجمله حضوردرکمپین ها و دیداربا سران معترضین کوتاهی نکردند و در ایجادفضای دوقطبی در صف آرائی ها و تقسیم اوکراین مشارکت فعال داشتند، پس از عروج قدرت جدید نیز به سرعت دست به کار تأمین حمایت های همه جانبه اقتصادی و سیاسی و نظامی و ازجمله تأمین بسته های مالی جدیدی میلیاردی از کیسه مالیات دهندکان اروپائی برآمده برای اقتصاددرآستانه ورشکستکی این کشورند.. و همه این ها درحالی صورت گرفته است که برهیچ سیاستمداری پوشیده نبوده که برای مسکو حضور روسیه درشبه جزیره کریمه اهمیت مرگ و زندگی داشته و نقض بی طرفی وعضویت اوکراین در پیمان ناتو نقض خط قرمزهای آن و به منزله بازی با آتش بوده است. با چنین اهداف و زمینه های سیاسی-استراتژیک و تاریخی است که بحران اوکراین به سرعت بعدبین المللی یافته و سخن از بروزشروع جنگ سردجدید بین دوطرف حتی برطبق برخی گمانه زنی های بدبینانه تر(و کمترمحتمل) خطرجنگ گرم و جهانی نیز به میان آید. بهرصورت هر ارزیابی که داشته باشیم، وجه بین المللی آن دارای چنان ابعادبین المللی است که تردید نباید داشت که در صورت مهارنشدن این بحران، جهان ناگزیراست برای مدتها با پی آمدهای مهم و وخیم آن دست و پنجه نرم کند و هزینه به پردازد. و همه این ها درحالی است که اگر فروپاشی دیواربرلین را دولتهای غربی می توانستند پیروزی جهان آزاد برجهان غیرآزاد و پیروزی کاپیتالیسم برسوسیالیسم، پیروزی بادغرب برشرق و اعلام پایان تاریخ قلمدادکنند، اما فروپاشی دیواراوکراین آشکارا بحرانی است در درون خودسرمایه داری و بخش لاینفکی است از آن، که دیگر نمی توان آن را صف آرائی جهان آزاد دربرابرجهان غیرآزاد (و غیرسرمایه داری ) قلمدادکرد و افکارعمومی را فریب داد. اوکراین و ماهیت و چگونگی تحولاتی که درآن می گذرد، اساسا ویترین مناسبی برای به نمایش گذاشتن کالائی بنام دموکراسی نیست.

آیا سوای آن، بحران اوکراین را می توان به منزله شروع موج دوم تهاجم به بقایای امپراتوری روسیه درشرق و پیشروی توسعه ناتو تامرزهای روسیه به شمارآورد؟
البته وقتی از خطروقوع جنگ سردجدید صحبت می شود، نباید فراموش کنیم که که روسیه امروز نه شباهتی به لحاظ اقتصادی و ساختاری و اهداف سیاسی با آنچه که “سوسیالیسم هم اکنون موجود” خوانده می شد و درموج نخست بحران درهم پاشیده شد، دارد و نه از نظرتوان اقتصادی و سیاسی به عنوان رقیبی تهدید کننده در برابربلوک غرب محسوب می شود. حتی درعرصه نظامی هم آوردی قابل قیاس با آمریکا به عنوان تنها ابرقدرت کنونی جهان به حساب نمی آید. اگر در گذشته کشمش ها تحت عنوان نظام های متفاوت با رویکردهای متفاوت اقتصادی و سیاسی و در موازنه ای کمابیش مشابه بین دو رقیب صورت می گرفت، اما اکنون کشمکش های موجود اساسا در چهارچوب منازعه قطب های مختلف سرمایه داری که دارای پیوندهای گسترده اقتصادی و سیاسی و حتی نظامی و فضائی و… متقابل درعرصه های گوناگون هستند صورت بندی می شود. سلطه مناسبات سرمایه داری، مراودات گسترده اقتصادی و غیراقتصادی طرفین و مشارکت روسیه در باشگاه کشورهای جی 8 از ویژگی های وضعیت جدید است. با این وجود واقعیت شکل گیری و بالیدن قطب های نوین دربطن بازار و رقابت های درونی نظام سرمایه داری داری جهانی شده و و حتی افول نسبی سرکردگی و ابرقدرتی آمریکا واقعیت داشته و منازعات در چهارچوب آن درجریان است. بلوک بندی های عمده درون سرمایه داری یعنی قطب آمریکا (نفتا) و فرایند اروپای متحد و بریکس و سازوکارهای وابسته به آنها بازتاب دهنده بخش مهمی از سیمای جهان پس از فروپاشی بلوک شرق است. در این میان دولت آمریکا علیرغم افت هژمونی و کاهش وزنه اش در کل سیستم سرمایه داری، اما باتمام قوا در صدد حفظ فاصله و برتری و سرکردگی خود به عنوان تنها ابرقدرت است و بهمین دلیل استراتژی آن اساسا معطوف به رقابت و تضعیف قطب های رقیب و تأمین برتری خود است. در سوی مقابل هم روسیه به عنوان حلقه مهم و نوظهوری در قطب بندی های درونی نظام سرمایه داری وتحت تأثیر نیازهای مربوط آن، با آمیزه ای از میراث کهن سنت ها و فرهنگ استبدادی و اقتدارگرا که دولت سالاری و بوروکراسی نیرومند و ناسیونالیسم و رویای امپراطوری بزرگ از مشخصه های آن است قراردارد. گرچه دولتهای روسیه پس از جنگ سرد تا آنجا که توانستند هرچه را که نشانی از سوسیالیسم و تأمین اجتماعی و حق کار و عدالت اجتماعی داشت از تن خود و جامعه بروبند و تن پوش سرمایه داری برقامت خود بدوزند، اما با حفظ ماشین حکومتی و ساختارهای حکومتی و اقتدارنظامی دست نخورده، آن ها را به نظام جدید پس از جنگ سرد منتقل کرد. رؤیای روسیه مقترر و نیرومند، و دارای منافع خودویژه به نوع دیگری به حیات خود ادامه داده است.
بنابراین سرمایه داری نوع روسی ( و یا چینی ) با داشتن ویژگی هائی چون یک دولت نیرومند و اقتدارگرا و جامعه کنترل شده از بالا و ترکیبی از کاربرد جبراقتصادی و جبرسیاسی و غیراقتصادی، درعین گسترش مناسبات خود با بازار حهانی و کشورهای سرمایه داری، در تمایز و رقابت با نوع غربی آن قراردارد. جستجوی فضاهای جدید در بطن فضای عمومی سرمایه داری- و نه هم چون گذشته در قالب قطب های جداگانه دارای بازار و بلوک نظامی و سیاسی جداگانه برای خود- به رقابت های دوره جنگ سرد دراشکالی تازه حیاتی دوباره بخشیده است.

همین واقعیت درهم تنیدگی نسبی* سبب می شود که باوجود ابعادگسترده بین المللی این بحران و علیرعم آنکه حتی زمینه های انفجاری که درآن وجود دارد، مولفه های مهمی آن را به خود مشروط کند. بطوری که از نظرشدت و ابعاد بعید بنظرمی رسد سوای التهابات مقطعی، به سطح دوران جنگ سرد و اجرائی شدن همه جانبه تهدیدهای زبانی و دیپلماتیک پیرامون تحریم های اقتصادی و سیاسی فرابروید. چرا که به نحوی همه آنها در کشتی مشترکی نشسته اند و منافع متقابل دارند و افکارامروزی هم به آسانی گذشته تن به سیادت دوقطبی کردن جهان حول این بحران نخواهد داد.
بطورمشخص عوامل و مؤلفه های دخیل در این بحران و مشروط کننده آن شامل محورهای زیرهستند:

نخست آن که ازبعداقتصادی مراودات شرق و غرب، بویژه وایستگی متقابل آنها به یکدیگر درقیاس با دوره جنگ سرد بسیارگسترده است و هردوطرف نیازمندچنین مراوداتی هستنند. اکنون مبادلات سالانه اروپا و روسیه رقمی بالغ بردویست و شصت میلیاردیورو می شود. در این میان مراودات بازرگانی المان و انگلیس با روسیه بویژه از اهمیت بیشتر و تعیین کننده تری برخوردارند. تنها شش هزارشرکت آلمانی در روسیه مشغول به فعالیت هستند. در این مبادلات صدور جریان سوخت و گاز با اهمیت استراتژیک از نظراقتصادی برای اروپا که روسیه مهم ترین منبع تأمین کننده آن است نیزوجود دارد. منافع عظیم نهفته در این مراودات می تواند صدای مخالفان گسترش شتابان مرزهای اروپا به سوی شرق را بلندترکند.
.
از نظربعدنظامی هم اروپا که ابرقدرتی اقتصادی بدون داشتن دندانهای تیز به شمارمی رود، طرف آسیب پذیراین تخاصم است و با تشدید بحران و صف آرائی حول آن ناگزیراست برای تأمین امنیت خود بیش از پیش به زیرچترقدرت نظامی آمریکا یعنی در مسیری خلاف روند پس از فروپاشی بلوک شرق، بخزد. روندی که از نقطه نظرمنافع اقتصادی و سیاسی بلندمدت اتحادیه اروپا به مثابه قطبی نیرومند در برابرهژمونی طلبی آمریکا آسیب پذیرمی کند.
در سوی مقابل هم با شروع یک جنگ سرداقتصادی و سیاسی درازمدت، روسیه هم که ناگزیراز افزایش هزینه های نظامی برای ایجاد توازن نظامی در قیاس با جثه ضعیف اقتصادی خود و تحمل تؤسعه ناموزون، شکننده بوده و بازنده اصلی خواهد بود و بهمین دلیل اقتصادی که به تکنولوژی و سرمایه های غرب برای توسعه و شکوفائی اقتصادی خود نیازمنداست، قادر به تحمل درازمدت فشارهای سنگین اقتصادی و سیاسی و نظامی غرب نخواهد بود. تشدید وابستگی به درآمدهای نفتی و افزایش نقش دولت اقتدارگرا و تضعیف بازهم بیشتر “دموکراسی” از دیگرپی آمدهای آن خواهد بود. گرچه در کوتاه مدت چه بسا با دامن زدن به ناسیونالیسم و “وحدت ملی” بتواند بخش بزرگی از مردم روسیه را در کنارحاکمیت قراردهد، اما در درازمت نه فقط به تشدید آسیب پذیری اقتصادی، بلکه هم چنین به آسیب پذیری های سیاسی و اجتماعی یک جامعه تحت کنترل در پهناورترین کشورجهان را دامن می زند. آسیب پذیری هائینت که نمی تواند از چشم دولتمردان و طراحان سیاسی غرب به دور باشد .
هدف های دولت آمریکا:
آمریکا هم چنان خواهان ایفاء نقش پدرخواندگی برای اروپا است و این امر در سایه قطب بندی جهانی و ایجاد چترحفاظتی برسرآن ممکن تر می گردد. بحران اوکراین با خواست پیوستن به اتحادیه اروپا و ناتو و دامن زدن به سودای اروپای بزرگ، در برابر روسیه دارای توان نظامی نیرومندتر و محتاج به حمایت نظامی و سیاسی آمریکا، می تواند درخدمت این هدف قراربگیرد.
اما در بعدی وسیع تر، سردمداران و طراحان سیاست های راهبردی آمریکا برای جلوگیری از افت موقعیت و توان اقتصادی و سیاسی و نظامی خود به عنوان تنها ابرقدرت حاکم برجهان تلاش های بسیاری را بکارمی گیرند. جاسوسی تعمیم یافته درحوزه های اقتصادی و سیاسی، اعمال سیاست های یک جانبه گری در عرصه های اقتصادی و سیاسی، بکارگری تکنولوژی های فوق پیشرفته دراستخراج منابع جدید گاز و سوخت برگرفته از ماسه ها و سنگ های آغشته به نفت، که دورنمای عدم نیازبه واردات سوخت و گاز و حتی تبدیل کردن آمریکا به بزرگترین صادرکننده سوختی را مطرح می سازد، باید از جمله این گونه تمهیدات دانست. در کنارآن ها باید به ایجاد فضا و قطب بندی های شبه جنگ سردی جهت تأمین سیادت و اختلال در روند رشد شتابان رقبا و قدرت های نوظهور اشاره کرد که بطورکلی در راستای هموارکردن اعمال سیاست های یک جانبه گرایانه و سرکردگی آمریکا قراردارند.

نگاهی به پی آمدها:
الف- بطورخلاصه بحران اوکراین با داشتن وجه عمیق بین المللی به مثابه موج دوم بحران پس از فروپاشی بلوک شرق سابق می تواند مرحله جدیدی در تلاقی و تصادم امواج نشأت گرفته از شرق و غرب جهان و گام جدیدی در تشدید رقابت و قطب بندی های درون نظام سرمایه داری پس از پایان جنگ سرد باشد.
ب- البته این واقعیت دارد که رخدادهای تاریخی تکرارنمی شوند، و بهمین دلیل ظهورهای مجدد معمولا با با چهره هائی تغییریافته و “کمیک” به ظهورمی پیوندند. از این منظرشاید به توان آن را “شبه جنگ سرد” نامید تا یک “جنگ سرد”واقعی. گرچه جنگ های بزرگ و جهانی همواره از دل های رقابت های درونی سرمایه داری حول تقسیم منابع و منافع جهانی صورت گرفته است، اما امروزه با ادغام تنگاتنگ رقابت ها و درهم تنیدگی ها، عوامل نوین مهارکننده ای چون داشتن پیوندهای گسترده و منافع مشترک درچهارچوب اقتصادجهانی شده، ابعادویرانگرانه و بازدارنده تسلیحات کشتارجمعی و نیزنقش افکارعمومی به عنوان عوامل مشروط کننده عمل می کنند و لاجرم منازعات درچهارچوب های کمابیش معین و کنترل شده ای صورت می گیرد.
ج- چنین بحرانی با چنین اهدافی بی تردید نمی تواند خوشایند جنبش های رهائی بخش و ضدسرمایه داری و مدافعان آزادی و برابری اجتماعی باشد. با چنین تلاطماتی ثروت ها و منابع انسانی بجای که آن که صرف رفع فقراقتصادی و فرهنگی روبه تزاید مردم جهان و بهبودمحیط زیست گردد، صرف تولیدات نظامی و سودمجمتع های صنعتنی و نظامی، و تقویت خوی انسان خواری می شود. و بطورمشخص در اوکراین برشکاف های اجتماعی و خطرجنگهای داخلی می افزاید و در روسیه نیز موقعیت دولت های اقتدارگرا و میلیتاریستی را تقویت می کند.
د- درمورد بحران اوکراین صرفنظر از افکارعمومی، درمیان سیاستمداران صدای سومی هم شینده می شود که با انتقاد به سیاست دو قطبی کردن اوکراین و برافروختن خطرجنگ سرد، خواهان مصالحه و اوکراین بی طرف به عنوان پلی بین غرب و شرق است. مواضع کسینجر و یا انتقاداردهاشرودر صدراعظم سابق آلمان به سیاست غرب و کمیسیون اروپا در دو قطبی کردن وضعیت دراوکراین و اینکه قادر به تشخیص وضعیت واقعی اوکراین و واکنش های روسیه نبوده اند، ازنمونه های شاخص این رویکرد مصالحه جویانه است. برخوردهای دوگانه دولت آلمان در دامن زدن به بحران از یکسو و تأکید بردیپلماسی و این که نباید همه راهها را به روی مسکوبست و دفاع از اعمال فشارهای گام به گام بجای تصمیم های عاجل و سخت تحریک کننده، انعکاسی از چالش های پیشاروی رویکردهاست.
ه- دربعدی دیگری هم بحران سایه روشن های جدیدی به سه پرسمان و یا سه نکته افکنده است:
نخست به آنچه که بحران دموکراسی و سترونی آن در جوامع سرمایه داری خوانده می شود. این دمکراسی برآمده از صندوق های رأی در جوامع مختلف نه فقط پاسخگوی انتخاب کنندگان و پیش برنده مطالبات آنها نیست، و بیش از آن سربفرمان اقلیت کوچک سرمایه داران است، بلکه هم چنین نتیجه صندوق ها توسط خودمدافعان دموکراسی هرموقع که منافعشان تأمین نشود، به سهولت تخطئه می شود و شرایط عمومی بازی دموکراسی بهم ریخته می شود. نمونه سرنگون کردن رئیس جمهورقبلی و بیرون آمده از صندوق رأی اوکراینی ها در پی مخالفت با الحاق به اتحادیه اروپا، توسط مخالفان دولت و مداخله و حمایت فعال دولت های غربی، یک نمونه برجسته از این سیاست یک بام و دوهواست. برآمد بحران دمکراسی مبتنی بر رأی و سلطه مبتنی بر” اکثریت” نشان دهنده آن است که این نوع دموکراسی ها قادر به تأمین مطالبات و خواستهای سایراقشار جامعه و جلب رضایت جامعه در کلیت خود نیست. دموکراسی بدون فراتررفتن از این محدوده ها و تأمین خواست های به حق و انسانی سایر اقلیت های جامعه شکننده و ناپایداراست.
دومین پرسمان و نکته مهم آن است که امروزه دیگر نه فقط اشکال مبارزاتی چون انقلاب و یا جنبش های خیابانی به تنهائی قادر به ترسیم مرزبین ترقی خواهی و ارتجاعی بودن نیست، بلکه سرمایه داران و قدرت های ارتجاعی خود هرجا که لازم داشته باشند باشند و بتوانند کنترل آن را بدست گیرنداز آن برای کنارزدن و یا سرنگونی رقیب خوداستفاده می کنند.این پدیده نشان دهنده آن است که اگرهدف انقلاب تسخیرماشین قدرت و جابجائی آن از دستی به دست دیگرباشد،این طبقات حاکم و سرمایه داران هستند که با بکارگیری انواع ترفندها، دست بالا را در پائین کشیدن رقیب و تصرف قدرت دارند.
و سومین نکته آن که رفع چنین بحرانی بدون جالش کشیدن و نقدخودقدرت بجای تسخیرآن و رهائی از اصل دولت و درهم شکستن ماشین دولتی به جای جابحائی آن توسط انقلاب و اعتراضات خیابانی ناممکن است. درهمین راستا انقلابات و شورش ها و اعتراضات خیابانی واقعا رهائی بخش تنها با ترکیب مطالبات رادیکل و رهائی بخش با اشکال مبارزاتی خیابانی و غیرخیابانی قادرخواهند بود که از تبدیل شدن خود به سیاهی لشکراین یا آن قدرت جلوگیری کنند.
قطب بندی هائی که رقابت های سرمایه داری برمی انگیزاند، جزآشفته کردن صفوف جنبش های رهائی بخش وگل آلودکردن آب نتیجه ای ندارد. مردم اوکراین نیز تنها در پرتو تجمع حول مطالبات و منافع واقعی خود و منزوی ساختن هردو قطب ارتجاع و قدرت های بین المللی حامی آنها می تواننداز گرفتارشدن درگرداب های هائل بحران از هردوسو درامان بمانند.

2014-03-14

*- مکالمه شنود شده دیپلماتهای اروپایی درباره تک تیراندازهای اوکراین منتشر شد
http://persian.euronews.com/2014/03/06/obama-crimea-referendum-would-violate-international-law/

*- چه کشوری از مجازات اقتصادی روسیه ضررخواهد کرد؟:

http://www.bbc.co.uk/persian/business/2014/03/140305_an_russia_ukraine_west_economy.shtml

آرامش قبل از توفان، یک هفته مانده به برگزاری همه پرسی در شبه جزیره کریمه:
http://persian.euronews.com/2014/03/10/shots-fired-in-air-in-crimea-naval-base-confrontation-official

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)