amin1گزارش ۲۰۰ روز زندان به رئیس جمهور

یادتان است ایام پر بیم و امید تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری! از لحظه ی اعلام کاندیداتوری تا لحظه ی قطع شدن برق در همایش بانوان و ممانعت از ورود به سالن در همایش ایثارگران! از پرسش های چالشی در دانشگاه تهران تا ثبت نام در وزارت کشور و دیر رسیدن به دانشگاه شهیدبهشتی و زود رسیدن به دانشگاه شریف! جماران، شیرودی تمام آن دوران همراهتان بودم. با تمام احترامی که برای دکتر عارف قائل بودم و با داشتن احکام محکومیت دادگاه انقلاب و عمومی که حاصل حضور در دو دانشگاه سمنان و علم و صنعت در دوره ی کارشناسی بود و تازه مهر قطعی شدن یکسال آن خشک نشده بود که بنا به مسئولیتی که احساس میکردم همراه ستاد انتخاباتی شما شدم چرا که اعتدال را ارجحترین، معقولترین و واقعگراترین داروی اصلاحگر این روزهای بدحال ایران میدانستم و با شما و برای بسط پیام شما دست به کار شدیم. در شرایطی که ناامیدی حاصل از شیوه ی گذشتگان بدل به خستگی و رخوت از شنیدن شعار و وعده های زیبا شده بود، دیدیم که چگونه مردم باز هم فرصتی دیگر خلق کردند و آخرین سرمایه های باقیمانده ی آنها به حساب شما که مدبرانه امیدپراکنی می کردید واریز شد. باشد که این سرمایه گذاری را سودی حاصل آید و نیاید آن دم که همه اعلام ورشکستگی کنیم.

آقای رئیس با خون دل های بسیاری جام می به دست شما سپرده شده است پس تا ساغرتان پر است بنوشانید…

از اوین مینویسم در شرایطی که فردا قرار است برای شرکت در کنکور کارشناسی ارشد، همراه مأمورین به دانشگاه علم و صنعت اعزام شوم همان دانشگاهی که دو سال در آن تحصیل کرده ام و این بار در چنین شرایطی به آن باید وارد شوم. پس در چنین شب کنکور متفاوتی نوشتن را واجب تر میدانم… .

اگر در بسط و ابلاغ وعده ها و شعارهای شما سهمی داشته ام اکنون در تحقق آن وعده ها نیز تکلیفی به قدر وسع بر گردن دارم و اگر شفافیت در گزارش به مردم را وعده دادیم بر سر عهد خود با ملت هستیم. عمر دولت شما و حبس من برابر است.

آن روزها که شما خطوط اولیه ی سیاست ورزی اعتدال را در انتخابات وزرا ترسیم می کردید، من هم به دفتر دادگاه فراخوانده شدم البته آنسوی تلفن وعده ی عفو داده شد و احضار جهت توشیح اوراق عفو. با خود گفتم آیا رایحه ی اعتدال و عقلانیت به این سرعت شامه ها را مست نموده!!

با توکل بر خدا راهی استان رئیس پرور سمنان شدم و خود را به محل مذکور رساندم. مدت تحصیل در سمنان همواره وجود زندان مرکزی در میدان اصلی شهر توجه ام را جلب میکرد ولی گویا من بیشتر توجه آن را جلب کرده بودم. بله آن روز رسماً به زندان معرفی شدم و برای اولین بار دستانم دستبند را تجربه کرد. هنگام طی مراحل اداری پذیرش از سیر حوادث مضطرب بودم و هنگامی که مأمور زندان بعد از ناامیدی از تمامی کلیدهای موجود، به کوباندن دستبند به لبه ی پنجره برای گشودن قفل پرداخت، یاد سادگیمان در ایام انتخابات و نماد “کلید” خودمان افتادم و راه دشواری که در پیش است.

آقای رئیس قفل های زنگزده را نیز فراموش نکنید

از آن لحظه خود را در سفری یافتم که خداوند خواسته درس هایی طی آن به من بیاموزد که فقط در زندان می شد آموخت. آرام شدم که “گر تیغ بارد در کوی آن ماه، گردن نهادیم الحکم لله”. حکم روی کاغذ یکسال بود و با خدای خود گفتم: “آن دم که با تو باشم یکسال هست روزی…”

هدف این گزارش نه گلایه است و نه مطالبه، که تنها در میان نهادن درسهایی ست که در مدت حضور در زندان عمومی سمنان و سپس بند امنیتی ۳۵۰ اوین فراگرفتم. دو جامعه ی بسیار متفاوت که در قالب گزارشی به جنابعالی به عنوان رئیس جمهور منتخب، تقدیم مردم و به خصوص دانشجویانی که دل در گرو اصلاح دارند مینمایم.

گرچه رندی و خرابی گنه ماست ولی دعای گوشه نشینان بلا بگرداند

آقای رئیس جمهور گزارش ۱۰۰ روزگی دولتتان را از توصیف آنچه تحویل گرفته اید در زندان خواندم. اکنون که عمر دولت شما و حبس بنده در آستانه ی ۲۰۰امین روز خود قرار دارد، نوبت شماست که گزارش ۲۰۰ روزگی زندان این دانشجو را بخوانید. این هم یادگاریست که تحویل ما داده اند… .

سفر اول

شاید اگر در کشوری با زبانی متفاوت فرود آمده بودم به اندازه زندان سمنان برایم غریب نبود. تا به حال آن تعداد انسان را در آن محیط کوچک و بسته به نام “بند” ندیده بودم. در ابتدا هیچ رفتاری به نظرم طبیعی نمی آمد. مناسبات آنها معمایی شده بود که آرام آرام حل و فهم می شد. از سخت ترین کارها پاسخ به سوال آنها بود وقتی از جرم من می پرسیدند، پاسخ حقوقیاش این بود “تبلیغ علیه نظام + تشویش اذهان عمومی”.

اما با این پاسخها، تصویر و ما به ازایی در ذهن آنها منعقد نمی گشت. مسئولین هم که بماند… . ساختار اداره بندها از سوی مسئولین زندان شبیه شیوه ی ابداعی بریتانیا در اداره ی مستعمراتش بود که بعدها اشکال مثبت فدرالیسم نیز پیدا شدند. سعی بر این بود که در ادراه ی داخل بند دخالتی نشود و سلسله مراتب قدرت به عهده ی خود زندانیان بند بود که معمولا قویترین باندها حکومت می کردند و اگر به سخن امیرالمومنین مبنی بر ” لابُدَّ لِلنّاسِ مِن أَمِیرٍ بَرٍّ أَو فاجِرٍ”، شهادت من را هم اضافه کنید که زندانیان با سواد آنجا نیز حتی در نوشتن لغات ” قانون، حقوق، وظایف، مسئولیت، مشارکت، هویت و اخلاق عمومی ” نمره ی قبولی نمی گرفتند چه رسد به فهم آن. باور می کنید که شیوه ی اداره ی داخل بند به تناسب فرهنگ آن جز به شیوه ی آمرانه و خشن و یکطرفه ممکن نبود. در آن جامعه از تمامی محکومین به اعدام به خاطر قتل، مواد مخدر، تجاوز به عنف گرفته بودند تا جرائم سرقت، آدم ربایی، کلاه برداری، قاچاق و بدهکاران مالی. البته سنتها و هنجارهایی نیز شکل گرفته بود که براساس آن محترمترین افراد، محکومین به اعدام بودند و سپس حبس های سنگین.

آقای رئیس ما ناگزیریم در ارائه ی هر راه حلی، جنس جامعه، عقاید و ساختارهای موجود فرهنگی و قدرتی را در نظر بگیریم. در چنین جامعه ی ماقبل تمدنی، تنها گریزگاه من نوشتن بود، با تمام شلوغی و قیل و قال ها. تا شب می خواندم و شب پس از اعلام خاموشی باید می نوشتم. هویت من آنجا معنایی نداشت. نمی خواستم فراموشش کنم. از آن پس برای جامعه اصالت بیشتری قائل شدم. نمی شد با آنها بود و از آنها بی اثر ماند. پس با پناه بردن به نوشتن، هر شب به خود یادآوردی میکردم تا حداقل توسط خودم فراموش نشوم. ۲۰ روز یادداشت هایی داشتم که فراتر از خاطرات بود و سرانجام به آرشیو نسخ خطی حفاظت زندان پیوست. آن قدر برای رئیس حفاظت اطلاعات زندان جذاب بود که در هر دیدارش با من قسمتی از آن را از حفظ برایم می گفت. از آن روز دیگر ننوشتم. بیرون هم که بودم همواره از آرزوهایم بود که بتوانم نوشته هایی داشته باشم که تنها نویسنده و خواننده اش خودم باشم که مجال نیافت…

آقای رئیس، حریم خصوصی از حقوق ضروری شهروندان است

احساس می کردم در وضع طبیعی لاک و روسو که هیچ در وضع طبیعی هابز گیرافتاده ام، “جنگ همه علیه همه” نزاع ها و درگیری های پیاپی ناپدید شدن های مکرر وسایل و تهدیدها و الفاظ رکیک، رد و بدل های اقلام ممنوعه… شبی نبود که کسی از کابوس بیدار نشود، صبح ها سر تک کتاب تعبیر خواب دعوا می شد، خواب طناب دیدن از خواب های رایج بود…

گاهی که اسم یک محکوم به اعدام پیج میشد جهت کاری، همه به هم خیره می شدند که مبادا بازنگردد. در آن ۱۰۰ روز ۵ مرتبه شد که پس از یک یا دو روز قطعی تلفن دم صبح از کنار پنجره ی بند این دستگاه موسیقی به آرامی شنیده شد:

قرائت قرآن ← اقامه ی اذان صبح ← قرائت حکم اعدام ← حرکت اتومبیل← صدای طناب و میله ها از افتادن چیزی و فردا خرمایش پخش می شد و چه تسبیح هایی که از هسته های خرمای آن مرحوم ساخته نمی شد. همواره شیوه ی برخورد و کنار آمدن محکومین قطعی به مرگ با این مسأله برایم سوال بوده که آنجا با چشم دیدم که به سه روش با آن کنار میآیند: ۱- توسل به عبادت به حدی که در بعضی شبها از صدای نمازشان بیدار میشدی ۲- توسل به مواد مخدر و ۳- آنها که دچار اخلال کامل ذهنی و ناتوانی از درک واقعیات می شدند.

هفته ای یک شب نوبت حضور بند ما در نماز جماعت بود که جز آن باری که با حضور کمتر از ده نفر تلفن ها قطع شد، دیگر حتی آنهایی که با خدا هم میانهای نداشتند با وضو یا بی وضو در صفوف نماز حاضر می شدند، بماند عزاداری تاسوعا و عاشورا…

آقای رئیس، ایمان همراه با حریت معنا می یابد

به تدریج پیوندهایی با آن جامعه پیدا کرده بودم. نگاهم به آنها تغییر کرده بود. هیچ کدام بالذات موجودات پلیدی نبودند. آنجا همدلی وجود داشت و مرام و لوتیگری های خاص خود را هم داشتند. شاید آنها حاصل خشونت و فریب شرایطی بوده اند که در خاک دل آنها جز بذر کینه و بدبینی نکاشته بود. با اندک محبت و کمکی شاید می توانستی یک اعدامی را تبدیل به پاکباخته ترین دوستت کنی. این موضوع را پس از موفقیت در یاد دادن حروف الفبا به “عطا” پس از چهل سال بیسوادی دریافتم.

آقای رئیس حتی در جامعه ی دزدان هم دزدی قبیح شمرده می شود… اما…

لحظات خوشی آنها یک روی سکه بود و اگر در خوشی آنها شرکت می کردی، در درگیری ها هم خود به خود پایت وسط کشیده می شد. هنگامی که به زندان آمدم دومین فرزند خانواده بودم. هنگامی که در ملاقات حضوری فهمیدم دیگر تنها فرزند خانواده شده ام ده روز از آن اتفاق گذشته بود. آن قدر خبر برایم غیر عادی بود که حتی ثانیه ای از آن چند روز را نمی توانم دوباره تصور کنم و نه در مراسم خاکسپاری و نه در مجالس ختم امکان حضور نیافتم. تمام روز هم اگر سرت را گرم کنی آخر شب، غربت زندان گلویت را فشار میدهد. دیگر خواب هایی که میبینی هم مربوط به داخل بند می شود. کم کم شک می کردم که نکند واقعاً گناهی بزرگ مرتکب شده ام و ما همه آدمهای بد اجتماع هستیم. دیگر تحمل این همه تعارض را نداشتم. دورکهایمی که بنگریم، عامل همبستگی و چسب اجتماعی آنجا “ارتکاب جرم” بود و این باور همچون نخ تسبیح، منشأ روابط آنها بود و در وجدانشان به نوعی خود را در کیفر گناهانشان می دیدند. اما و هزار اما که من اگر می خواستم هم مطلقاً چنین احساسی نداشتم. آنها از جامعه ی ایران اخراج شده بودند ولی فکر نمی کنم تصور جامعه از غیبت چند ماهه ی این حقیر را بشود به اخراج تعبیر کرد.

بعد از آخرین نزاعی که پیش آمد کتباٌ به مسئولین زندان اعلام کردم که از آن روز وارد روزه ی سکوت میشوم و آخرین راه فرار از آن مناسبات و شرایط را در سکوت دیدم و منتظر گشایشی از سوی خداوند شدم. زندان من در و دیوار و قفل نبود بلکه زندگی با افرادی بود که از جنس آنها نبودم.

پس از ۲۰ روز سکوت ممتد خبر آمد که در صورت تمایل می توانم به اوین منتقل شوم.

پس از استخاره ی بسیار خوبی که آمد، روزه را شکستم و با همبندیان وداع کردم… .

سفر دوم

در مسیر اعزام به اوین، به کوه های پوشیده از برف خیره بودم و در فکر و سکوتی غرق در حیرت و کنجکاوی که این بار دیگر چه در انتظارم است. فقط می دانستم که پرونده ی سمنان بسته شده و در انتظار جامعه ای جدید بودم.

از آن روز تا این لحظه که می نویسم از اوین خارج نشده ام. همه ی کتابهایم را با خود آورده بودم. پس از طی مراحل طولانی اداری و بازرسی با سربازی راهی ۳۵۰ شدیم. پس از تحولات این سالها بنا به ضرورت بند ۳۵۰ به طور اختصاصی به محکومین به اصطلاح امنیتی اختصاص داده شده است. از لحظه ی ورود به بند تفاوت را احساس کردم. پس از اتمام صحبتهای رئیس بند، دری وجود داشت که از آن به بعد اگرچه دو سالن و ده اتاق و یک هواخوری بیشتر به نظر نمی آمد اما دنیای بزرگی بود. اگر در زندان سمنان اسم سیاست هم غریب بود، اینجا همه چیز بوی سیاست می داد. تمدن آغاز شده بود. اگر در سفر اول از عبارات “زندان” و “زندانی” استفاده می کردم، در این سفر از “جامعه” و “شهروندان” استفاده می کنم. هر اتاقی هویت خاص خود را داشت. همه چیز توسط شهروندان اداره میشد. جامعه ای با تکثر سیاسی در حال زندگی مسالمت آمیز. من هم در اتاق دوستان اصلاح طلب به گرمی پذیرفته و ساکن شدم. برای تنظیم جامعه ای با تکثر سیاسی و فرهنگی، لازم نیست به جوامع غربی متمرکز شوید. پیشنهاد من به شما توجه به الگوی داخلی خودمان است. “جامعه ی ۳۵۰ اوین” .

تصور حضور طیفهای سیاسی با این درجه ی تنوع در کنار هم بسیار دشوار است.

اصلاح طلب و جنبش سبز تا نهضت آزادی و ملی مذهبی و ملی ها… از روزنامه نگار تا فعالین حقوق بشر. از فعالین دینی و مذهبی و دراویش تا فعالین قومیت ها و حتی سمپات هایی هم از سلطنتطلبان و برخی گروه های چپ نیز حضور داشتند و بالاخره محکومین به جاسوسی هم اتاق خود را داشتند.

اگرچه روند جامعه پذیری مسحورین برخی ایدئولوژیها طولانی تر بود اما ممکن بود.

آقای رئیس، با همه میشود مدارا کرد مگر با دشمنان مدارا

در حل مشکلاتی که مسأله ی کل جامعه بود، چپ و راست رنگ می باخت. مسأله ی مهمی مثل رعایت شأن انسانی شهروندان، خط قرمز کل جامعه بود. اگر بیماری نیاز به کمک داشت، از عقیده و جناحش سوال نمی شد. اولین هدف تشکیل جامعه، بهبود شرایط زندگی است. مردم اول طالب زندگی هستند.

آقای رئیس، معیشت مردم پیش نیاز رشد فکری و فرهنگی است

تمامی اصول و قوانین توسط خود شهروندان به توافق رسیده و در یک تقسیم کار وسیع، تمام امور صنفی، خدماتی، فرهنگی و ورزشی، آموزشی و مالی توسط خود شهروندان انجام می شود. کار و کمک به عنوان زحمتی اکراه آمیز و از روی اجبار تلقی نمی شود. ۳۵۰ راه بلندی را از سال ۸۸ در تحصیل تک تک آن اختیارات طی کرده است که حاصل مسئولیت جمعی تک تک شهروندان بوده است حتی لیبرال ترین فرد آنها… .

آقای رئیس، شهروند فعال مسئول هم است

پس چون با تدبیر، امنیت، نظم و قوانین نهادینه می شود و اقتصاد و معیشت سامان می یابد اکنون می توان از اعتلای فکر و تولید و بسط اندیشه سخن گفت.

متأسفانه و خوشبختانه ما در ۳۵۰ از تمامی تخصص ها هیئت علمی داریم. تنها در اتاق ما ۶ نفر تا مقطع دکترا، ۸ نفر فوق لیسانس و مابقی تا مقطع لیسانس تحصیل کرده بودند و البته سوادها بسیار بالاتر از مدارک بود. کتابخانه ی اتاق را که مرور میکردی، نویسندگان بسیاری را می توانستی در چند متری ات ببینی.

مکانی برای برگزاری کلاس ها اختصاص دادیم و حسینیه هم جهت برگزاری مراسمها. همه ی گروه ها و شهروندان می توانند در فضایی آزاد و سالم آموزش دهند و آموزش ببینند. انواع زبان ها تدریس می شود. اگر دراویش کلاس خود را داشتند، اهل سنت هم فقه خود را تدریس می کرد. دوستان ما نیز کارگاه های مختلف نقد و بررسی موضوعات مختلف سیاست نظری و عملی را تشکیل می دهند. جلسات نقد هنری، فنی و سیاسی و حتی حقوق بشری، فیلم های روز و حتی کلاسهای هنری و فنی هم طرفداران خود را داشت. فکر نمی کنم بیرون توانسته باشند همچون ما و تا این حد تخصصی، پیشنویس حقوق شهروندی را نقد و بررسی موشکافانه کنند. از نقد حقوقی و حقوق بشری تا نقد سیاسی. اگر مراسم یادبود مهندس بازرگان و آیت الله منتظری در جامعه ی شما مجوز نمی گیرد، ما در ۳۵۰ به آن مجوز می دهیم و در حسینیه باشکوه برگزارش می کنیم. راستی اگر مطلبی دارید که امکان انتشار آن را ندارید، ما در نشریه ۳۵۰ منتشرش می کنیم. نشریه ای که اگرچه رنگ چاپ به خود ندیده است اما ستارگان جریان های مختلفی را به خود دیده است و شاید عمر آن از میانگین عمر نشریات جامعه ی شما بیشتر باشد. اینجا فرهنگ گفتگو و تفاهم پذیرفته شده است.

آقای رئیس، رسالت ما قانع کردن نیست بلکه تداوم گفتگوست

تولید اندیشه حاصل نشستن آراء مختلف حول میزگرد گفتگوست.

اگر ما نماز صبح را به امامت دکتر میردامادی و ظهر و عصر را با دکتر بهزادیان نژاد می خواندیم، اهل سنت هم جماعت خود را میخواند.

مذهب نه محرومیتی داشت و نه اجباری و نه امتیازی در حقوق ایجاد میکرد… . تازه میشد ایمان را حس کرد.

آقای رئیس با تاکید بر اخلاق و قانون میتوان مذاهب را از تهاجم و تدافع به تفاهم دعوت کرد…

با این که سالهای مختلف برای برگزاری مراسم شب یلدا در دانشگاه، پشت هفتخان رستم آقایان و بالاخره دعوت یک سخنران خوشخیم، موهایمان سفید شد اما شب یلدای ۳۵۰ از جنس دیگری بود… آن شب وقتی که به عنوان جوانترین فرد جمع از من خواسته شد تا آرزویی بکنم، آرزو و دعایم این بود که ای کاش آنها که آزادند هم میتوانستند چنین شب یلدایی را تجربه کنند…

آقای رئیس به جامعه امکان تجربه ی ۳۵۰ را بدون حضور در زندان بدهید…

لازم است متذکر شوم که اگر چه در روایت من از مدت حبس خود به دوره ای برای کسب تجربه یاد شد اما حتی کل آن را هم نمیتوان با خون دلهای خود و خانواده ی آنهایی که از ۸۸ در زندان محصورند، برابر دانست.

این روزها دستوری آمد مبنی بر انتقال من از ۳۵۰ به بند ۸ که متعلق به مجرمین محکوم به کلاهبرداری می باشد. با همان فرمول نامشخصی که “تبلیغ علیه نظام” را در سمنان و بعد ۳۵۰ طی شد. اکنون ” سه ماه و یک روز” “تشویش اذهان عمومی” که مصداق آن به استناد حکم دادگاه، از بیان یک جمله از بنده در آمفیتئاتر دانشگاه در مورد وزارت اطلاعات دولت قبلی بود را از جنس کلاهبرداری به حساب آورده اند. شاید لحظها ی حضور یک دانشجو در چنین محیطی توهینی بزرگ به دانشگاهیان باشد. وارد مصادیق آن نمیشوم و گله ای ندارم.

من که گل میبرم از این باغ لزومی ندارد که دیگر ناله و فریاد و شکایت از باغبان کنم.

ما به تقصیر خود از درهای دانشگاه به درهای زندان رسیدیم تا آن روز آخرین در محضر خدا به تعبیر قرآن در حلقهی “شَرَّ الدَّوَابَّ” هایی که چون در دنیا نمی اندیشیدند ” الصُّمُّ الْبُکْمُ” بودند، قرار نگیریم. اکنون نوشتم تا بدانید که حتی زندان هم میتواند به مدرسه ای تبدیل شود و لزومی ندارد که ما را از جاده ی اصلاح و عقلانیت خارج کند.

در انتها با عرض پوزش از طولانی شدن مطالب بازهم یادآوری میکنم که این گزارش نه گلایه بود و نه مطالبه، بلکه تنها در میان نهادن درس هایی است که می شد از زندان فراگرفت و چون این روزها تحمل رئیس جمهور منتخب مان را بیش از بقیه میبینم در غالب گزارش به ایشان، آن را تقدیم مردم و به ویژه دانشجویانی که در اندیشه ی اصلاح ملک و مملکت خویش اند می نمایم. با تاکید براین نکته که در جامعه ی ایران طیفی از شهروندان از جنس های متنوعی حاضرند پس مبادا در تنظیم سرعت اصلاحات، واقعیات جامعه را از یاد ببریم…”

جامه ای گر چاک شد در عالم رندی چه باک

جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید

امین روغنی – ۲۲ بهمن ۱۳۹۲ – اوین

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)