مدرسه فمینیستی: متن زیر با عنوان «با کوله باری که سنگین اش را حس می کنم» را به قلم مهشید شریف در زیر می خوانید:

قسمت اول:

نینا از من پرسید از کِی به مسائل زنان علاقمند شدم؟ نگاهش کردم. وسط دهها موضوع دیگری که سخت مشغول بحث و گفتگو بودیم، نفهمیدم چطور ذهنش یکهو رفت دنبال کشف علاقه مندی من به مسائل زنان!
سکوت و نگاه ثابت من را مدتی تماشا کرد و دیگر منتظر نشد چیزی بگویم. شروع کرد از خودش گفتن. پسرها راهش نمی دادند. کنار زمین می نشسته و فوتبال آنها را نگاه می کرده. بعد هم که بزرگ می شود، ادای هیپی ها را در می آورد. از آن مدل هم خیلی زود حوصله اش سر می رود و تصمیم می گیرد…

نینا مرا به جایی پرت کرده بود که نمی توانستم برگردم. صدایش را درست نمی شنیدم. انگار جای زخم عمیقی را روی تنم خراشیده بود. احساس سوزشی که نمی دانستم از کجاست، ولم نمی کرد. لابلای همۀ خاطرات پنهان مانده، دنبال خودم می گشتم. دختر بچۀ کوچکی که دنیایش از خود او هم کوچکتر بود و بزرگترها برایش معما. و زندگی و رفتارشان معمایی بزرگتر. وسط حرفهای نینا پریدم.
– اولین چیزی که یادم می آید وقتی بود که پدرم برای برادرم سه چرخه خرید. گفت منهم می توانم سوارش بشوم. اول به من یاد داد. شانه هایم را می گرفت و می گفت پا بزنم. همانطور که پا می زدم دلم می خواست از او بپرسم چرا این سه چرخه را برای هر دوی ما نخریده بود؟

جنگ و جدال من و برادرم بر سر سه چرخه سواری همیشه به نفع او تمام می شد. می گفت: “بابا اینو برای من خریده، می تونی بفهمی؟”. و من نمی فهمیدم چرا نباید سهمی از آن داشته باشم. خواهرم که متولد شد، مادرم گفت برای من و برادرم هدیه آورده. در میان ناباوریم عروسکی را به سینه ام چسباند و گفت دیگر نباید سرِ سه چرخه با برادرم جار و جنجال راه بیاندازم. حالا می بایست با آن عروسکی که هیچ کجایش شباهتی به زندگی روزمرۀ من نداشت، خودم را مشغول می کردم. صورت آرایش شده و موهای بور تافت زدۀ آن و پیراهن کوتاه و شورت سفید عروسک بیشتر از آنکه خوشحالم کند، حیرت زده ام می کرد.

مادرم زنی ساکت و جدا افتاده از فرهنگ و زبان خود، با روزمرۀ زندگی اش دست و پنجه نرم می کرد. او ارباب زادۀ کُرد زبانی بود که به قول خودش قسمت، او را وسط فارس زبانها پرتاب کرده بود. تضاد فرهنگی و تفاوت زبانی او در جامعۀ کوچک نیمه سنتی خانوادۀ پدرم، تنها یک راه برویش باز گذاشته بود: می بایست مثل دیگر زنهای فامیل پدرم بشود یا تنهایی و پرت افتادگی را به جان می خرید. از تولد خواهرم چندان خوشحال نبود. می ترسید چیزی شبیه سرنوشت زنهای خانوادۀ پدرم نصیب اش شود. از جانب من خیالش کمی راحتر بود. در یک قرارداد ناگفته تربیت مرا به مادرش سپرده بود.

خانۀ کودکی من در انتهای دالان تنگ و تاریکی قرار داشت که پدرم با سیم برق چند لامپ به سقف آن آویزان کرده بود. مدام به من سفارش می کرد مبادا وقتی دالان تاریک بود، هوس کنم از خانه به سر کوچه بروم. منتظر می ماندم تا همین ها را به برادرم هم بگوید. معمولاً نمی گفت. به او نصیحت می کرد مبادا به سرش بزند و لامپها را بشکند. نمی فهمیدم چرا پدرم نگران عبور او از آن دالان تاریک نبود.
به جز ما چند خانوادۀ دیگری هم در آن دالان زندگی می کردند. پروین هم سن و سال من بود. خواهر کوچکش را بغل می زد و می آمد تا توی دالان با هم بازی کنیم. خانواده ها گفته بودند درها باید چهارطاق باز باشد که آنها ببینند چه می کنیم. سرِ کوچه رفتن را باید به آنها اطلاع می دادیم. پسرها اما می رفتند و می آمدند. تنها “باید” برای آنها این بود که مزاحم ما دخترها نشوند. خانم همسایه می گفت: “شما پسرید، چشم بچرخونی مرد شدید. مرد که با بچه ها بازی نمی کنه! “. معمولاً من و پروین در سکوت همدیگر را نگاه می کردیم. شاید هر دو دلمان می خواست آینده و فاصلۀ دوری که هیچ کدام از آن سر در نمی آوردیم از میان ما برداشته می شد و پسرها می آمدند و با ما بازی می کردند.

دور از چشم خانم همسایه، به هر قیمتی بود پسرها را به بازی می کشیدیم. در نقش مردان آینده ظاهر می شدند. به آنها امتیاز می دادیم تا بروند و از سر کوچه خرید کنند و ما در انتهای دالان زیر نور لامپهایی که پدرم به سقف زده بود، منتظرشان می ماندیم و کشیک می کشیدیم تا خانم همسایه نفهمد آنها را به عقد خود درآورده ایم و مسئولیت سروسامان دادن به بازیهایمان را هم به آنها سپرده ایم. عروسکهای موبورِ پیراهن کوتاه هرگز نمی توانستند جای پسرها را در بازیها برایمان پُر کنند.

مادر پروین، خانوادۀ پر جمعیت آنها را سرپرستی می کرد. مدام مشغول کاری بود که دیگران سهمی از آن می بردند. بیشتر مواقع خسته و کلافه سری به ما می زد و به سرعت بر می گشت. اما گاهی با مادرم ساعتها حرف می زد. آرام آرام برای هم نجوا می کردند و ما بی خبر از دنیای آنها دوروبرشان می پلکیدیم.
روزی پروین هراسان پرید وسط حیاط ما و گریه کنان دامن مادرم را می کشید تا همراه او برود. مادرم چادر چیت گلداری به سرش انداخت و شتابان با پروین رفت و منهم دنبال آنها دویدم. مادر پروین دو زانو نشسته و پتویی دور خودش پیچیده بود. سرش آویزان شده و از دهانش کف سبز رنگی بیرون می ریخت. مادرم وحشت زده موهایش را چنگ زد و سر او را بالا کشید. چشمهای سرح شده و از حدقه درآمدۀ او چنان ترسناک بود که مادرم بی اختیار سر را رها کرد و صورتش را چنگ زد و چند بار تکرار کرد: “کات خورده، کات خورده!”. گردن کج شده و بی ارادۀ مادر پروین یک وری میان زمین و هوا مانده بود. چشمهایش را به طرف مادرم چرخاند و از میان کفهای سبز رنگ با صدایی که به ناله بیشتر شبیه بود، گفت: ” طاقتم تمام شده!”. مادرم از اتاق بیرون دوید. دست مرا هم با خودش کشاند. مقاومت که کردم ولم کرد و شتابان از پله ها پایین رفت. صدایش از توی دالان می آمد. با مشت به درِ خانه ها می کوبید و همسایه ها را صدا می زد.
تا یکی بیاید، من و پروین دو طرف مادرش نشستیم. صدای خِرخِر نفسهای یکی در میان او هر دوی ما را ترسانده بود. امتداد کف دهانش از پتوی که روی زانوهایش بود، پایین می ریخت و در کنار او روی فرش جمع می شد. زنی که با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و طاقت او تمام شده بود، نگاه مهربانه اش مرا سرجایم خشک کرده بود. دستهایش را از زیر پتو درآورد و از دو طرف دستهای من و پروین را گرفت. چنان فشارمان می داد که هر دو تن مان را جمع کرده بودیم که چیزی نگوییم. آرام آرام بی حس می شد. چشمهایش را بست و دستهای ما را رها کرد.

به چشم بهم زدنی جمعیتی در اتاق موج می زد. پروین گفت: “من می گم می میره!”. از مرگ چیزی نمی دانستم حتی از “طاقتم تمام شده” هم چیزی نمی فهمیدم. ساعتی بعد صدای آژیر آمبولانس و برانکاری که مادر پروین را بیرون برد، جایش را به شیون زنان و مردانی داد که بدون آنکه بپرسند چرا، برایش اشک می ریختند.

پروین از زندگی کودکانۀ من غیب شد. با همۀ کودکی اش جای مادری که طاقتش تمام شده بود را به او دادند. روزی که از دالان مشترک ما اسباب کشی می کردند، سلامی به هم کردیم. سرش شلوغ بود باید خرت و پرت ها را توی ماشین جا می داد.

از پیش مادر بزرگم که کدخدای چند روستای کُرد زبان بود، برگشته بودم. چقدر با مادرم فرق داشت و چقدر از دست مادرم کلافه بود که خودش را به موقعیت زندگی زن طبقه متوسط شهری تطبیق داده بود. سوار اسب می شد و سگ لجوج درنده ای هم همراهش می کرد و به زمینهای کشاورزی اش سر می زد. تراکتور اجاره می کرد، گندمها را پیش فروش می کرد و گلۀ گاو و گوسفندانش را سرپرستی می کرد. زمزمه ای هم دورو برش بود که بعد از مرگ پدربزرگم، همسر دومش را خودش خواستگاری کرده بود. نه خسته می شد و نه از طاقت حرفی می زد.

به مادرم گفتم: “مام بزرگ می گه اگه یه روزی طلاق بگیری خودش بچه هاتو بزرگ می کنه!”. مادرم وحشت زده دوروبر اتاق خالی را نگاه می کرد مبادا حرفم را کسی شنیده باشد. خشم و ترس در صدای بغض آلودش موج می زد: “آدم طاقت نیاره سنگ روی سنگ بند نمی شه!”. شاید مادرم می خواست بگوید راه آمده را نمی تواند برگردد. تازه فهمیدم از کلمۀ ” طاقت ” مثل سگ می ترسم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)