سینما

کلاس ششم دبستان بودم که بعد از تعطیلات نوروز موضوع انشاء که معلم به ما داد این بود ” تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید”؟ و من هم طبق روال همیشه در دقیقه نود با چشمهای خواب آلود یک صفحه را سیاه کردم ولی هر آنچه که نوشتم حقیقت بود. روز بعد از شانس بد معلم مرا صدا کرد که انشاء ام را بخوانم و وقتی آنرا سریع خواندم معلم با قیافه در هم رفته و شاکی گفت: پس تو هیچ کاری در تعطیلات نکردی جزء اینکه همه اش رفتی سینما!. من هم سرم را انداختم پائین و گفتم بعله آقا، با یک نگاه پر از سرزنش لبهایش را جمع کرد و گفت خوب برو بشین، که همین حرفش از صد تا دشنام بد تر بود، ولی من واقعیت را نوشته بودم من تقریبا هر روز را در سینما گذرانده بودم. همه پولهائی را که عیدی گرفته بودم رفتم سینما، این بهترین تفریح و شاید تنها تفریح برای بسیاری از جوانان شهر بود. درست به خاطر ندارم چگونه و چه وقت مسحور پرده نقره ای شدم، ولی بدون شک چیزی نبوده است که یک مرتبه به وجود آمده باشد. در پس ذهنم تعریف های غلو آمیز برادرم را به خاطر می آورم که در وصف آرتیس فیلم و قهرمانی هایش با هم سن و سالهای خودش گوی سبقت را از یکدیگر میربودند و من را به بازی نمیگرفتند چون من هنوز کوچک بودم و نمی فهمیدم. خوب به خاطر دارم که یکی از سرگرمی های برادرم و دوستانش فیلم بازی بود، دکانی بود که صاحبش مرد لاغراندامی با موهای جو گندمی بود به اسم حسین آقا، که در کنار چیزهائی که میفروخت قطعات بریده شده فیلمهای سینمائی را هم میفروخت، اینکه آنها را از کجا می آورد نمیدانم، احتمالا چند متری از یک فیلم را از آپاراتچی ها میخرید و آنها را از روی خط بین دو فیلم میبرید و در یک جعبه میریخت. یکی از سرگرمی های بچه ها این بود که با یک ریال چند قطعه از فیلمها را میخریدند و هر کس سعی میکرد که با جمع آوری تعداد هرچه بیشتر فیلم از هنرپیشه های مورد علاقه خود گوی سبقت از دیگری برباید و هرکس برای تکمیل مجموعه خود با دیگران که فیلمهای مورد علاقه او را داشتند معامله میکرد، در واقع فیلمها نوعی کالای با ارزش محسوب میشدند. برادرم علاقه خاصی به ابداع و کارهای جدید داشت، او تمام مغز مخترع خود را به کار برد تا یک سینمای خانگی بر پا کند. با قرار دادن یک آینه بر روی یک صندوق چوبی روی پشت بام، نور خورشید را به سوی اتاق انباری آن سوی حیاط راهنمائی میکرد، طوری که نور از یک ذره بین (عدسی) که در بالای در انبار در یک لوله مقوائی نصب شده بود، عبور کند و بر روی دیوار انبار بیفتد و این اولین پروژکتور خانگی بود که ساخت. او بعد از تنظیم آینه دوان دوان به داخل انبار که تاریک بود میرفت و قطعات بریده شده فیلم را یکی یکی در داخل شکافی که در لوله مقوائی به اندازه یک فیلم درست کرده بود قرار میداد تا تصویر بزرگ آن بر روی دیوار انبار مانند پرده سینما نقش ببند، و بلیط هم چاپ کرده بود و سینمای شخصی خودش را راه اندازی کرده بود. البته یک مشکل فنی بزرگ وجود داشت و آن اینکه خورشید در آسمان ثابت نمی ماند و پس از چند دقیقه نور تغییر مسیر میداد و او مجبور بود که دوباره به پشت بام برود تا آینه را تنظیم کند. مشکل دیگر این بود که تصویرهای او متحرک نبودند ولی تلاش زیبائی بود برای بر پائی یک سینمای خانگی.شاید اولین باری که واقعا مسحور پرده نقره ای شدم در یک تعطیلات نوروزی بود که برادرم که ۶ سال از من بزرگتر بود مرا به همراه چند تا از بچه های فامیل که تقریبا در یک رده سنی بودیم با اجازه بزرگتر ها برای دیدن فیلم قصه جنگل، یک کارتون ساخت والت دیسنی ،به سینما برد. حدس میزنم حدودا هفت یا هشت سال داشتم و اولین بار بود که فیلم کارتون میدیدم.شاید به خاطر اینکه فیلم کارتون بود و برای کودکان ساخته شده بود، مرا به خود جذب کرد. اینکه خرس و روباه و پرنده و چرنده حرف میزدند تجربه عجیبی بود و بدون شک هر کودکی مسحور میشد. شاید در اوایل این سالن تاریک سینما بود که مرا به خود جذب کرد، در تاریکی میشد مخفی شد و از نظر ها پنهان بود. در اراک سه سالن سینما بود، سینما ایران، دنیا و اراک. که آن دو سینمای اول تقریبا با استاندارد های زمان خودشان ساخته شده بودند و فیلمهای ایرانی و غیر ایرانی هر دو را نمایش میدادند.سینما ایران بیشتر فیلمهای آمریکائی و اروپائی را به نمایش میگذاشت و سینما دنیا فیلمهای هندی هم به روی پرده میبرد. ولی سینما اراک قصه اش فرق میکرد، اسم رسمی آن که بر روی تابلوی بالای ساختمان سینما نوشته شده بود سینما اراک بود ولی مردم آن را به اسم سینما موسیو میشناختند و این نامگذاری به خاطر این بود که صاحب سینما ارمنی بود. سینما موسیو قدیمی ترین سینمای اراک بود، از گیشه که جلوی در ورودی در خیابان بود بلیط را که میخریدی از ۱۰ تا ۱۱ پله به عرض نزدیک به یک متر بالا میرفتی و به در سالن انتظار میرسیدی که موسیو با موهای سفید و صورت تراشیده شده روی یک صندلی چوبی نشسته بود و بلیطها را پاره میکرد، ونیمه ای را که شماره صندلی و ردیف داشت به دست تماشاچی میداد. موسیو آرامش خاصی در چهره اش بود و احساس میکردی که او هیچ موقع عصبانی نمیشود. سالن نمایش فیلم شاید گنجایش ۱۰۰ نفر را داشت، که ردیف های اول در واقع مبل چوبی بود که شبیه نیمکت بود و بهای قیمت بلیط آن ۶ ریال(شیش زاری) بود و در هر نیمکت ۴ تا ۵ نفر راحت می توانستند بنشینند. ردیف های وسط و آخر صندلی ارج بود که قیمتها یک تومان و ۱۵ ریال بود. سینما موسیو به خاطر ارزان بودنش جمعه ها پر میشد از بچه هائی که از طبقات کم در آمد بودند. من از کلاس سوم دبستان تابستانها در مغازه پدرم کار میکردم و تمام ذوقم این بود که پنجشنبه مزدم را بگیرم. فکر کنم اوایل هفته ای ۵ ریال به من میداد، بعدا که کمی بزرگتر شدم مزدم به ۱۵ ریال رسید. هر چند برادرم مرا منع کرده بود که تنهائی به سینما بروم و به ویژه سینما موسیو را به من هشدار اکید داده بود، ولی من به حرفش توجه نکردم و بعد از یکی دو بار که با خود او به سینما رفتم( البته ناچارا باید رشوه میدادم و پول تخمه را حساب میکردم) دیگر خودم راهش را پیدا کردم. یک بلیط ۶ ریالی میخریدم و میرفتم جلوی پرده مینشستم و محو تماشای فیلم میشدم. فکر کنم از کلاس پنجم دبستان بود که سینما رفتن را به تنهائی شروع کردم. جمعه بعد از ظهر که میشد سانس ۲ بعد از ظهر که بتوانم به موقع به خانه برگردم، میرفتم سینما موسیو یک بلیط شش ریالی میخریدم و به سرعت خودم را به سالن انتظار میرساندم که هرچه زود ترجلوی در ورودی سالن جا بگیرم که به محض باز شدن در، خودم را به سالن اصلی برسانم و یک جای خوب بگیرم، چون ردیف شش ریالی ها شماره گذاری نشده بود و هر کس زودتر میرسید جای بهتری میگرفت. در واقع یک نوع نیمکت مانند بود که از یک ورقه تخته یک تیکه که فرم داده شده بود ومثل کاناپه بود بدون روکش پارچه ای که با لاک و الکل قهوه ای رنگ شده بود، و میتوانستی تکیه بدهی، یک چیزی بین نیمکت و مبل سه نفره. پشت مبلها را هر کس با یک چیز تیز یادگاری نوشته بود، بعضی ها اسم خودشون را نوشته بودند و بعضی ها فحش های ناب را که از تمایلات جنسی نویسنده نشات گرفته بود برای اطلاع خوانندگان حک کرده بودند. پدرم تعریف میکرد اولین بار که سینما به اراک آمد در سالن اداره برق بود که فیلم به نمایش گذاشتند، فیلمها صامت بود و هر از چند گاهی جمله هائی به صورت نوشته بر روی پرده می آمد، کسانی که سواد نداشتند و تعدادشان هم کم نبود هزینه سینمای یک با سواد را تحمل میکردند که نوشته ها را برای آنها بخواند و وقتی نوشته ای می آمد یکمرتبه از هر گوشه سالن یک نفر با صدای بلند شروع به خواندن میکرد. در زیر پرده یک خانم ارمنی برای فیلمها با پیانو آهنگ مینواخت که خیلی سوت و کور نباشد. قدیمی تر ها تعریف میکردند که فیلمها در سینما موسیو در دو پرده به نمایش گذاشته میشد و استراحت بین تعویض حلقه فیلم را مردم با نام آنتراکت میشناختند. در بعضی فیلمها آنتراکت هم زمان میشد با یک لحظه هیجان انگیز فیلم، و موسیو برای اینکه تماشاچی ها را از نگرانی بیرون بیاورد بلافاصله به روی صحنه میرفت و با لهجه شیرین ارمنی میگفت: “ناراحت نباشید آرتیسته میاد نجاتش میده” . آنتراکت فرصتی بود که تخمه، آب نبات یا چیزی در این مایه ها بخری، معمولا یک یا دونفر بودند که با یک جعبه در بین تماشاچی ها میچرخیدند که تنقلات بفروشند ولی هیچ وقت به ردیف شش ریالی ها نمی آمدند، جائیکه کسی پول برای خرید این چیزها نداشت. تاریکی سالن سینما برای سن من نعمت بزرگی بود چون میتونستم بدون ترس سیگار بکشم. کم کم دو نخ سیگار بیضی قبل از ورود به سینما تهیه میکردم و به محض اینکه فیلم شروع میشد اولین سیگار را روشن میکردم و احساس میکردم که دیگه برای خودم مردی شده ام. سینما موسیو تا آنجا که به خاطر دارم بیشتر فیلمهای ایرانی را نمایش میداد که جذابیت فیلمهای آمریکائی را نداشت و همین سبب شد که به تدریج به سینما ایران بروم که فیلمهای رنگی آمریکائی نشان میداد. فیلمهای با شکوه هرکول، سامسون و غیره .در سینما ایران ردیف های جلو یک تومان بود و صندلی های فلزی تاشو داشت و ردیف آخر سالن با یک تابلوی کوچک که چراغ کم نوری در آن روشن بود و روی آن نوشته شده بود “لژ” از بقیه سالن متمایز بود و ویژه افسران شهربانی بود. با اینکه بلیطها در ردیف یک تومانی شماره داشت، ولی همیشه بر سر جا دعوا میشد، که آنوقت کنترل چی ها با چراغ قوه می آمدند و دعوا را خاتمه میدادند. همیشه قبل از فیلم آگهی های تجارتی نمایش داده میشد، که هنوز هم صدای زنی را که برای آدامس خروس نشان تبلیغ میکرد به خوبی به یاد دارم که میگفت ” به من میگه دهنت بوی سیر میده”. بعد از تبلیغات نوبت پیش پرده ها بود که معرفی فیلمهائی بود که در آینده نمایش داده میشد و بعد نوبت به یک گزارش از پیشرفتهای کشور میرسید و با نمایش فیلمهائی از شاه و پخش سرود شاهنشاهی که با این بیت شروع میشد”شاهنشه ما زنده بادا” همه باید به عنوان احترام به شاه از جا بلند میشدند. جالب اینجا بود که سرود شاهنشاهی پخش میشد نه سرود ای ایران، سنتی که چند سال بعد حذف شد. دقیقا به خاطر ندارم چه سالی بود ولی احتمالا سال های ۴۹ یا ۵۰ بود که سینما دنیا پشت بام سینما را تبدیل به سینمای تابستانی کرد که در واقع سقف نداشت و بیشتر فیلمهای آمریکائی را در آن به نمایش میگذاشت. در همین سالها بود که صاحب سینما دنیا سینما اراک را از موسیو که احتمالا به خاطر کهولت سن دیگر نمیتوانست سینما را اداره کند خرید و آنرا نوسازی کرد و با نام سینما دیانا افتتاح کرد. سینما دیانا خدمت بزرگی به معرفی سینمای اروپا و آمریکا در اراک انجام داد. هنوز وحشت صحنه حمله در فیلم تنها در تاریکی را حس میکنم و چهره خندان آنتونی کوئین در گردشی در باران بهاری، غرق در عشق اینگرید برگمن و یا لجاجت او در تابش آفتاب یونان در برابر آنا مانیانی و فیلمهای بیشماری که در سینما دیانا دیدم را میتوانم بر روی شبکیه چشمم ببینم. سینما دیانا مرا با نوع دیگری از فیلم اشنا کرد، جائی که هیچ چیز لذت بخش تر از خوردن یک ساندویچ کالباس با خیار شور در انتراکت فیلم و کشیدن یک عدد سیگار زر فیلتر دار در سالن سینما نبود. هم زمان با رشد جمعیت شهر یک سینمای جدید که با نام قصر طلائی افتتاح شد به مجموعه سینما ها اضافه شد. سینمائی که گنجایش تماشاچی های بیشتری را داشت و طبق استانداردهای زمان خود ساخته شده بود. پرده وسیع و صدای خوب بلندگو ها که گوش خراش نبود از مزیت های فنی سینمای جدید بود. آنچه که در سینما قصر طلائی به عنوان یک اتفاق جدید رخ داد نمایش فیلمهای تلاش فیلم بود که برای مدت کوتاهی هر هفته فقط در یک نوبت به نمایش گذاشته میشد.فیلمهای تلاش فیلم در واقع متعلق به انجمن فرهنگی شوروی بود که باعث آشنائی بسیاری با سینمای واقع گرای اجتماعی شد. هر چند در سینما قصر طلائی یک کافه شیک برای خرید چای و قهوه بود ولی هیچ وقت نتوانست برای من جایگزین ساندویچ سینما دیانا شود. تا اینکه یک روز به تهران کوچ کردم و سینما در اراک به خاطرات پیوست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)