شاید بگویید عدم خشونت چه ربطی با تن سالم دارد. باور کنید ربط دارد.

این وبلاگ به هر چیزی که به عدم خشونت و زیست کم رنج‌تر و کم‌دردتر و سالم‌تر همه‌ی مردم مربوط بشود، ربط دارد، حتی اگر این چیز، بهداشت خواب یا بهداشت روان باشد. همه‌ی این‌ها در خدمت بهزیستی‌ی همگان می‌توانند باشند. تن و روان سالم، قطعا می‌تواند بهتر محبت بورزد و تصمیم بگیرد و مستقل باشد و…

×××××××××

ساعت یک بعد از ظهر چهارشنبه 23 بهمن 1392 بود که راه افتادیم. سه نفر بودیم. من، برام فکرکردن به موضوع تازه‌گی نداشت. سال‌ها بود که با اوون موضوع آشنا بودم. اما برای همراهام این موضوع خیلی تازه بود. یعنی براشون به باور زیرپوستی تبدیل نشده‌بود و هر وقت که براشون از اون مسئله می‌‌گفتم، ‌بی‌اعتماد بودند نسبت به قضیه.

سه ساعت طول کشید تا رسیدیم و مکان همایش رو راحت پیدا کردیم. گفتم همایش! فکرتون نره توی «سمی‌ناهار» و تریبون سالن مجلل و نورپردازی در روی سن و تاج گل و تعارفات شابدولعظیمی و بریز و بپاش پولی از کیسه‌ی دولت و ملت، جوری که تا به‌حال رسم بوده. سر راه اومدیم آدرس بپرسیم. دیدیم یک نفر دیگه هم داره همون خیابون رو می‌پرسه. پرسیدیم شمام می‌رید جلسه‌ی فلان؟ با لبخندی گشوده ‌‌‌گفت بله. جوانی بود حدود 25 ساله، با هیکلی معمولی. گفت مسافر و اهل اصفهان است. از من پرسید شما چند وقته با این موضوع آشنایید و آیا عملا هم اقدام می‌کنید. گفتم سال‌هاست که می‌دونم، اما نصفه نیمه عمل می‌کنم. بیشتر، از جنس «من ورزش‌کار نیستم، ولی ورزش‌کاران رو دوست‌دارم!» رسیدیم به محل همایش. از پله‌های ساختمانی معمولی که مال شهرداری بود بالا رفتیم، وارد یک آپارتمان معمولی شدیم که همه‌اش را به یک سالن مستطیلی تبدیل کرده‌بودند. صندلی‌هایی معمولی و یک سن به ارتفاع سی سانت. دو صندلی‌ی معمولی و یک میز روی سن. تمامی تشکیلات سالن همین‌ها بود. صدتایی صندلی چیده بودند. در همون ردیف ما، خانمی بود جوان و زیبا با هیکل درشت و قد بلند و پوست خیلی شاداب و خوش آب و رنگ، با آرایشی موقرانه و چشم‌گیر. بلند شد و با میهمان اصفهانی‌ی ما سلام و علیک خیلی گرم و مودبانه‌ای کرد… .

لطفا برای ادامه لینک های زیر را  کلیک کنید:

http://adamekhoshoonat.wordpress.com

متن مقاله در وبلاگ 

متن پی دی اف همین نوشته

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)