برگردان به فارسی: شهرام کیانی

 

اندیشه سیاسی چه سرنوشتی پیدا می‌کند، زمانی که زبان نوشتاری جای خود را به تصویر، ویدیو و فیدهای الگوریتمی می‌بازد؟ 

تصویرسازی از بنی دونت

 

در سال ۱۹۳۱، الکساندر [رومانویج]  لوریا، نوروسایکولوژیست (عصب‌روان‌شناس) شوروی، برای بررسی نحوه‌ی تفکر بومیان، به دامنه‌های کوه‌های آلای در مناطق مرزی بایر میان ازبکستان و قرقیزستان سفر کرد. او در تلاش بود تا این نظریه را به اثبات برساند که «فرآیندهای ذهنی ریشه‌ای اجتماعی و تاریخی دارند»؛ یعنی شیوه‌ی تفکر ما — و نه فقط محتوای افکارمان — توسط نوع جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم تعیین می‌شود.

جامعه‌ای که او در کوه‌های آلای یافت، تفاوت بسیار زیادی با مسکو، شهر خودِ او داشت. در تپه‌های خشک، دامدارانِ بی‌سواد به پرورش گله مشغول بودند؛ و در دره‌های سرسبزی که همچون نگینی روی دامنه‌ها می‌درخشیدند، دهقانانِ بی‌سواد پنبه کشت می‌کردند. طی قرن‌ها، عملاً هیچ‌کس در این منطقه توانایی خواندن و نوشتن نداشت. اما این وضعیت در حال دگرگونی بود. زمانی که لوریا از راه رسید، دولت شوروی با تمام قوا دامداران و دهقانان را به سمت مزارع اشتراکی سوق می‌داد؛ مزارع کلخوز که در آن‌ها، شمار زیادی از مردم روستایی برای نخستین بار سواد خواندن می‌آموختند. او سال بعد را در میان این مردمان سپری کرد و با مجموعه‌ای از آزمون‌های آزاردهنده، موجبات دردسر آن‌ها را فراهم آورد.

یافته‌ی لوریا این بود که تنها چند سال آموزش پایه‌ی سوادآموزی در یک مدرسه‌ی کشاورزی، اثرات شناختی عظیمی به همراه داشته است. او در یکی از نخستین آزمایش‌های خود، گروهی از اشکال هندسی (دایره‌ها و مثلث‌های کامل و ناقص، مربع‌ها و مستطیل‌هایی که با خطوط صاف یا نقطه‌چین رسم شده بودند) را به افراد نشان داد و از آن‌ها خواست این اشکال را دسته‌بندی کنند. حتی بدون هیچ‌گونه آموزش قبلی در زمینه هندسه، تقریباً نیمی از دهقانانی که خواندن آموخته بودند، اشکال را بر اساس هندسه‌شان دسته‌بندی کردند: مربع‌ها با مربع‌های دیگر، دایره‌ها با دایره‌های دیگر. در مقابل، هیچ‌کدام از افراد بی‌سواد اصلاً اشکال را به صورت هندسی در نظر نگرفتند؛ بلکه آن‌ها را به اشیاء دنیای واقعی ربط دادند.

یکی از این افراد به نام خمید، زنی ۲۴ ساله از روستایی دورافتاده، اصرار داشت که هیچ‌چیز را نمی‌توان با یک دایره‌ی ناقص در یک گروه قرار داد: «آن یکی باید جدا بماند. آن ماه است.» هنگامی که لوریا تلاش کرد به او پیشنهاد کند یک مربع و یک مستطیل را در یک گروه بگذارد، او امتناع کرد: «این یکی یک لیوان است و آن یکی یک کاسه‌ی آب‌خوری، نمی‌شود آن‌ها را کنار هم گذاشت.» سایر شرکت‌کنندگان، این اشکال را به عنوان چادر، دستبند، کوه، جوی‌های آبیاری و ستاره توصیف کردند.

کارگران مزارع اشتراکی هنگام دسته‌بندی اشیاء، اره را در کنار چکش می‌گذاشتند، چون هر دو ابزار بودند؛ در حالی که دهقانانِ بی‌سواد، اره را در کنار تکه‌ای چوب (کنده) قرار می‌دادند. «تکه‌ی چوب هم باید اینجا باشد! اگر بدون هیزم بمانیم، هیچ کاری از دستمان برنمی‌آید.» لوریا همچنین قیاس‌هایی را برای آن‌ها مطرح کرد: «در شمال دور، همه‌ی خرس‌ها سفیدند. نوایا زملیا در شمال دور واقع است. خرس‌های آنجا چه رنگی هستند؟» هر یک از افرادی که کمترین میزان آموزش سواد را دریافت کرده بودند — حتی آن‌هایی که لوریا توصیفشان کرده بود «به سختی باسوادند» — به راحتی توانستند به این پرسش پاسخ دهند. اما کسانی که در معرض کلمه‌ی مکتوب قرار نگرفته بودند، به سادگی از پاسخ دادن امتناع می‌کردند.

آن‌ها همواره توضیح می‌دادند از آنجا که هرگز به نوایا زملیا نرفته‌اند، نمی‌توانند بگویند چه نوع خرس‌هایی در آنجا وجود دارد. روستایی میان‌سالی به نام رستم گفت: «اگر کسی بود که تجربه بسیار زیادی داشت و همه‌جا رفته بود، او گزینه خوبی برای پاسخ به این سوال بود.» در نهایت، پس از اصرار و فشارهای مداوم لوریا، رستم گفت که گرچه خودش هرگز شخصاً به سیبری نرفته است، اما «تاجی‌بای‌ـ‌آقا که پارسال فوت کرد، آنجا بود. او می‌گفت آنجا خرس هست، اما نگفت چه نوع خرسی.» دیگران، مانند عبدالرحیمِ ۳۷ ساله، خشمگین شدند: «من هرگز خرسی ندیده‌ام و بنابراین نمی‌توانم چیزی بگویم. این حرف آخر من است. کسانی که دیده‌اند می‌توانند بگویند و کسانی هم که ندیده‌اند نمی‌توانند هیچ مطلبی بگویند!»

آزاردهنده‌ترین معمای لوریا یک مسئله ریاضی بود. او از آزمودنی‌هایش خواست تصور کنند پیاده‌روی از روستایشان تا «وادیل» ۳ ساعت، و طی همان مسیر تا «فرغانه» ۶ ساعت طول می‌کشد. پیاده‌روی از وادیل تا فرغانه چقدر طول می‌کشد؟ باز هم تک‌تک کارگران مزارع اشتراکی مسئله را حل کردند، اما روستاییان بی‌سواد به خوبی می‌دانستند این فاصله‌ها نادرست است و از پاسخ دادن امتناع می‌کردند. لوریا پی‌درپی می‌گفت که این فقط یک سناریوی فرضی است، اما روستاییان اصرار داشتند که نمی‌توانند سناریویی را بپذیرند که با واقعیت در تناقض است. یکی از آن‌ها با عصبانیت فریاد زد: «نه! وقتی مسئله این‌طور نیست، من چطور می‌توانم آن را حل کنم؟»

لوریا زحمت فراوانی کشید تا نشان دهد این افراد اصلاً و ابداً احمق یا کم‌هوش نبودند. آن‌ها کاملاً قادر به تفکر عقلانی و استنتاجی بودند و می‌توانستند درباره‌ی «اموری که مستقیماً به آن‌ها مربوط می‌شد، قضاوت‌های فوق‌العاده‌ای» داشته باشند. اما آن‌ها در دنیایی فوق‌العاده محافظه‌کار زندگی می‌کردند که دیوارهایش محکم پیرامون تجربه‌ی حسیِ بلاواسطه بنا شده بود. در این میان، حتی مواجهه‌ای سطحی با خط و نوشتن، نوع کاملاً متفاوتی از تفکر را پدید می‌آورد؛ تفکری که در قلمرویی عجیب از اشیاء انتزاعی و دسته‌بندی‌های بی‌فایده زندگی می‌کند؛ جایی که می‌توانید با اطمینان از خرس‌های نادیده سخن بگویید و مسافت‌ها را حتی زمانی که با واقعیت در تناقض‌اند، اندازه‌گیری کنید. اما آنچه ما «سیاست» — و به‌ویژه سیاست انقلابی — می‌نامیم، به نظر می‌رسد به همین امور انتزاعی وابسته باشد. تجربه‌‌ی فقر یا سرکوب به تنهایی کافی نیست؛ شما باید بتوانید زندگی خود را در چارچوبی بزرگ‌تر تعریف کنید و شیوه‌ای کاملاً متفاوت از زندگی را که در حال حاضر وجود ندارد، به تصویر بکشید. در سال ۱۹۱۹، ولادیمیر لنین هنگام آغاز برنامه سوادآموزی همگانی شوروی اعلام کرد: «بدون سواد، هیچ سیاستی وجود ندارد. تنها شایعه، خرافات و تعصب وجود خواهد داشت.» هر نوع سیاستِ تحول‌آفرین، به یک معنا، هنر حل کردن مسئله‌ای است، حتی زمانی که واقعیت این‌گونه نباشد.

لوریا نیز همانند بسیاری از هم‌عصرانش، الگویی اساساً پیشرفت‌گرایانه از تحول روان‌شناختی داشت: تفکرِ مبتنی بر امور انتزاعی، پیشرفته‌تر از تفکرِ مبتنی بر تجربه‌ی بلاواسطه است؛ و با گذشت زمان، شیوه‌ی پیشرفته‌ی انجام امور به طور بدیهی بر شیوه‌های عقب‌مانده غلبه خواهد کرد. به همین دلیل بود که او ناچار شد به دورترین و بایرترین حاشیه‌های امپراتوری کهن روسیه سفر کند تا افرادی را بیابد که هرگز در معرض خط و نوشتار قرار نگرفته بودند. اما روستاهایی که او بازدید کرد، همواره منطقه‌ای پرت و دورافتاده نبودند. هزار سال پیش، در دوران طلایی اسلام، این سرزمین در دامنه‌های کوه‌های آلای یکی از کانون‌های بزرگ تمدن بشری به شمار می‌رفت. او در یادداشت‌هایش اشاره کرده است که در زادگاه دانشمندان، منجمان، ریاضی‌دانان و شاعرانی چون اولوغ‌بیگ، ابوریحان بیرونی و ابن‌سینا قدم می‌زند. آن دامداران و دهقانان بی‌سواد، در میان آوارِ فرهنگِ مکتوبِ والایی زندگی می‌کردند که بخش اعظم آن از جهان رخت بربسته بود.

 

اکنون به نظر می‌رسد همین ماجرا برای ما نیز در حال رخ دادن است.

 

کودکان دیگر توانایی خواندن ندارند. منظورم این نیست که آن‌ها از ادا کردن صدای حروف و ساختن کلمات عاجزند — اگرچه درصد روبه‌افزایشی از آن‌ها حتی از عهده‌ی همین کار هم برنمی‌آیند. در ایالات متحده، سطح سواد در حدود سال ۲۰۱۴ به اوج خود رسید و از آن زمان به بعد رو به افول بوده است. امروز ۴۰ درصد از دانش‌آموزان کلاس چهارم دارای مهارت‌های خواندنِ «پایین‌تر از حد پایه» هستند؛ بدین معنا که برای درک و استخراج هرگونه معنایی از یک متن مکتوب دست‌وپا می زنند. اما حتی زمانی که دانش‌آموزان مکانیسمِ خواندن را اجرا می‌کنند، انجام آن دیگر ذهنشان را به شیوه‌های متنی و نوشتاری به کار نمی‌اندازد. این، مجموعه کاملاً متفاوتی از فناوری‌هاست که فرآیندهای ذهنی آن‌ها را شکل می‌دهد، و هنگامی که با کلمه‌ی مکتوب مواجه می‌شوند، از بیرون و به عنوان بستری بیگانه به آن می‌نگرند.

این اتفاق صرفاً برای افراد محروم یا حاشیه‌نشین رخ نمی‌دهد. استادان دانشگاه‌های برجسته و ممتاز به‌طور فزاینده‌ای گزارش می‌دهند که دانشجوهایشان دیگر قادر به خواندن یک رمان کامل، یا حتی یک چکیده‌ی سی‌صفحه‌ای نیستند؛ برخی از آن‌ها حتی در به پایان رساندن و درک یک جمله کامل هم دچار مشکل می‌شوند. آن‌ها به جای خواندن و درک مطالب، ترجیح می‌دهند ۳۰۰ هزار دلار شهریه بپردازند تا صرفاً از این امتیاز بهره‌مند شوند که کل متن را وارد ChatGPT کنند و پاسخ آن را به عنوان مقاله ارائه دهند.

احتمالاً نگران‌کننده‌ترین شاخص این وضعیت، پژوهشی بود که در آن از گروهی از دانشجویان رشته زبان و ادبیات انگلیسی در دو دانشگاه دولتی معتبر در کانزاس خواسته شد هفت بند (پاراگراف) نخستِ رمان خانه قانون‌زده نوشته چارلز دیکنز را بخوانند و پس از هر جمله توضیح دهند که به نظرشان چه اتفاقی در حال رخ دادن است. تنها ۵ درصد از دانشجویان توانستند «درکی دقیق و لفظی (معنای صریح)» از متن ارائه دهند. مابقی افراد یا در حال سرهم کردن برداشت‌هایی مبهم از مشتی عبارت‌های نیمه‌فهمیده‌شده بودند، یا اصلاً هیچ‌چیز از متن درک نمی‌کردند.

یکی از موانع اصلی، سومین جمله‌ی رمان بود که لندنِ ماه دسامبر را توصیف می‌کند: «چنان گل‌ولای فراوانی در خیابان‌ها به چشم می‌خورد که انگار آب‌ها تازگی از سطح زمین عقب‌نشینی کرده‌اند، و عجیب نخواهد بود اگر با یک مگالوسوروس چهل‌فوتی روبرو شوید که مانند مارمولکی غول‌پیکر کش‌وقوس‌کنان از تپه‌ی هولبورن بالا می‌رود.» دانشجوها این زبان کنایی و استعاری را غیرقابل هضم می‌یافتند؛ آن‌ها تنها با این فرض توانستند جمله را بخوانند که دیکنز در حال توصیف حضور واقعی یک خزنده پیش‌ازتاریخی در لندنِ دوران ویکتوریا است. یکی از شرکت‌کنندگان این‌گونه شرحش داد: «احتمالاً نوعی حیوان یا چیزی شبیه به آن است. خب، بله، فکر کنم با نوعی حیوان روبه‌رو شده‌ایم که این شخصیت‌ها در خیابان دیده‌اند.» پژوهش انجام‌شده، این فرد را به جای خواننده‌ای «مشکل‌دار»، خواننده‌ای «لایق» ارزیابی کرد، زیرا حداقل توانسته بود فکری (هرچند نادرست) درباره‌ی معنای متن در ذهن خود شکل دهد.

خانه قانون‌زده متنی نخبه‌گرایانه نیست — تا همین چند وقت پیش، این کتاب یک سرگرمیِ عمومی و مردمی به شمار می‌رفت. وقتی دیکنز در سال ۱۸۶۷ از ایالات متحده بازدید کرد، بیش از ۱۰۰ هزار نفر برای دیدن سخنرانی او پول پرداختند. جمعیتِ شادمان و مشتاق، در خیابان‌ها گرد او حلقه می‌زدند. اما امروز، فردی که در دانشگاه به تحصیل ادبیات انگلیسی مشغول است، به آثار او اساساً همان پاسخی را می‌دهد که یک دهقان بی‌سواد ازبک در دهه ۱۹۳۰ می‌داد؛ فردی عاجز از تفکر خارج از چارچوبِ واقعیتِ حسیِ بلاوسطه.

بعید است این وضعیت بهبود یابد. هر پیشرفتی در فناوری‌های ارتباطی، نسل جدیدی از افراد را پدید می‌آورد که روزبه‌روز گسست بیشتری با انتزاعیاتِ نوشتار پیدا می‌کنند. در اواخر قرن بیستم، تلویزیون به قدری مخرب بود که سوگ‌نامه‌هایی مانند کتاب زندگی در افق سرگرمی: گفتمان عمومی در عصر نمایش و تجارت اثر نیل پستمن را برانگیخت. اما تلویزیون اکنون تقریباً بی‌زیان به نظر می‌رسد؛ الیت فرهنگیِ خودخوانده‌ی ما مداوم به خاطر توانایی‌شان در تماشای یک قسمت کامل از یک سریال فاخر بدون سرگرم شدن با گوشی‌هایشان به خود تبریک می‌گویند؛ انگار تماشای مد من (Mad Men) نوعی ریاضت و زهدِ ذهنی است. سن من به اندازه‌ای هست که نخستین باری را که به اینترنت وصل شدم به یاد آورم، و به نظر می‌رسد بسیار از هم‌نسلان من داستان مشابهی دارند. آن‌ها در کودکی عاشق کتاب خواندن بودند، اما درست در زمانی که اتصالِ دائمی به اینترنت پرسرعت در هر خانه‌ای ظاهر شد، به طرز مرموزی علاقه‌ی خود را به کتاب از دست دادند.

در این میان، دانشجویان کارشناسیِ امروز حدود همان زمانی به دنیا آمدند که آیفون به بازار عرضه شد؛ آن‌ها در زمان آغاز همه‌گیری کووید-۱۹ تقریباً دوازده ساله بودند و هنگام راه‌اندازی ChatGPT پانزده سال داشتند. آن‌ها نمی‌توانند جملات پیچیده را تجزیه و تحلیل کنند، اما حداقل می‌توانند کلمات را تشخیص دهند. اما تکلیفِ نسلی که در دوازده‌سالگی دچار خلاء آموزشی نشده، بلکه در شش‌سالگی با این خلاء مواجه شده چیست؟ چه اتفاقی می‌افتد زمانی که نوزادانی که هم‌اکنون توسط عروسک‌های مجهز به هوش مصنوعی پرورش می‌یابند بزرگ شوند و نوبت به آن‌ها برسد تا بر جهان حکمرانی کنند؟

این جامعه‌ای نیست که ما برای آن آماده باشیم. سیاستِ دمکراتیکِ مدرن بر فرض وجود جمعیتی باسواد استوار است: افرادی که تمایل دارند درباره‌ی نوع جهانی که می‌خواهند در آن زندگی کنند، به صورتی انتزاعی بیندیشند. بدون آن، دموکراسی در معرض این خطر قرار می‌گیرد که به نوعی سرشماریِ قبیله‌ای یا نبرد بر سر منابع دولتی میان شبکه‌های رانتیِ رقیب تبدیل شود. این همان چیزی است که پشتِ بخش عمده‌ی هراسِ لیبرال‌ها از افول سوادآموزی نهفته است. از نظر گروهی در حال رشد از نویسندگان نشریه‌ی آتلانتیک، ما در حال عقب‌نشینی به شرایطِ سلطه‌ی مطلقِ پیش از عصر روشنگری هستیم. جمعیتی که دیگر نتواند برای خود فکر کند، در نهایت داوطلبانه قدرت را به قدرتمندانِ مستبد یا عوام‌فریبان واگذار خواهد کرد. پایان سواد، پایان عقلانیتِ عمومی است. جهانی پساسواد، غیرعقلانی و غیرمنطقی خواهد بود؛ پر از خشم، جنون و مردمی که در خیابان‌ها یکدیگر را می‌بلعند.

در این میان، بسیاری از ایدئولوگ‌های سیلیکون‌ولی هم‌نظرند که این اتفاق، رویدادی مبارک است. در آینده‌ی آرمانیِ آن‌ها، اکثریت قاطع مردم سوکت‌هایی خواهند بود که به ماشینِ لذت‌بخشِ مجهز به هوش مصنوعی متصل شده‌اند؛ ماشینی که آن‌ها را در حالتِ سرخوشیِ دائمیِ لذت‌جویانه نگه می‌دارد — نقطه‌ای که در آن دموکراسی غیرممکن می‌شود، توده‌ها از گردونه‌ی تاریخ بیرون رانده می‌شوند و الیتی طبیعی برای حکمرانی بر جهان سر برمی‌آورند. این ایدئولوگ‌های مرتجع فرض می‌کنند که خودشان بخشی از آن الیت باسواد خواهند بود، نه متصل به ماشینِ هرزه‌نگاریِ بی‌نهایت. اما با توجه به اینکه چه تعداد از چهره‌های شاخص آن‌ها همین حالا هم دچار روان‌پریشی‌های ناشی از هوش مصنوعی شده‌اند، من چندان به این موضوع مطمئن نیستم.

فکر نمی‌کنم مردم در هراسشان از آینده‌ای نادموکراتیک و پساسواد ناآگاه باشند. این آینده را همین حالا هم می‌توان دید که دارد شکل می‌گیرد و اصلاً خوشایند نیست. برای مدتی، در فازهای اولیه رسانه‌های اجتماعی، این‌طور به نظر می‌رسید که همه در حال شکل‌دادن به جهان‌بینی خود از طریق تکه‌های صوتی شش‌ثانیه‌ای و شتاب‌زده هستند. اما آنچه در واقعیت رخ داده، بسیار بدتر است. نفوذگذارترین چهره‌های سیاسی در میان جوانان، اکنون تولیدکنندگان محتوای زنده هستند؛ افرادی مانند نیک فوئنتس که گاهی تا ۱۶ ساعت در روز جلوی وب‌کم به‌طور بداهه درباره سیاست حرف می‌زنند. اصلاً مهم نیست که شما به لحاظ نظری با یکی از این افراد موافق باشید یا نه؛ اگر به زبان مکتوب خو گرفته باشید، هر آنچه می‌گویند به نظرتان به‌شدت احمقانه خواهد آمد.

تولیدکنندگان محتوای زنده حرف‌هایشان را تکرار می‌کنند. آن‌ها عاجزند از اینکه مطلبی را فقط یک‌بار بگویند؛ آن‌ها مجبورند پیش از رفتن به سراغ موضوع بعدی، ریتم‌وار روی یک عبارتِ واحد شش یا هفت بار کلید کنند. همان‌طور که والتر اونگ در کتاب شفاهیت و سواد اشاره می‌کند، این امر در جوامع بی‌سواد کاملاً طبیعی است. بر خلاف نوشتار، «بیان شفاهی به محض ادا شدن ناپدید می‌شود. … اطناب و تکرارِ آنچه تازه گفته شده، هم گوینده و هم شنونده را با اطمینان در مسیر نگه می‌دارد.» به نظر نمی‌رسد این مسئله اهمیتی داشته باشد که در یک تولید محتوای زنده، کلام واقعاً ناپدید نمی‌شود و شما می‌توانید به عقب بازگردید و آنچه را که تازه گفته شده دوباره بشنوید؛ ظاهراً هیچ‌کس این کار را نمی‌کند. بدون متن برای ساختار دادن به ذهن، ما به تکرارِ بی‌فکرانه بازمی‌گردیم، که «به معنایی عمیق، نسبت به خطی‌بودنِ کم‌گو و موجز، برای فکر و گفتار طبیعی‌تر است.» در همین راستا، گفتار شفاهی تمایل دارد که از وضوح و جزئیات کمتری برخوردار باشد. درست مانند شاعران حماسه‌سرا در چهار هزار سال پیش، تولیدکنندگان محتوای زنده به فرمول‌ها و کلیشه‌ها متکی هستند: «نه فقط سرباز، بلکه سرباز شجاع؛ نه فقط شاهدخت، بلکه شاهدخت زیبا؛ نه فقط درخت بلوط، بلکه درخت بلوط تنومند.» هیچ‌چیزی در جهان نیست که از پیش شناخته‌شده نباشد و نتوان آن را با شبیه‌ساختن به کلیشه‌ای خاص، بلافاصله قابل فهم کرد. فرهنگ پساسواد، به‌شدت غیرکنجکاو و بی‌تفاوت است.

با این حال، هرچقدر هم که این اوضاع تلخ و نکبت‌بار باشد، عجیب است که بسیار از لیبرال‌ها مایلند به‌طور خودکار «سواد» را با سیاستِ دقیق، سنجیده و عقلانی پیوند بزنند، و «بی‌سوادی» را با خودرأیی و بی‌عقلی. در واقع، خودِ کلمه‌ی مکتوب نوعی جنون است؛ شما را از زمینه و بسترِ واقعی‌تان بیرون می‌کشد و در جهانی از انتزاعاتِ بی‌جسم رها می‌سازد. لوئیس مامفورد آن را «قحطی و گرسنگیِ عمومیِ ذهن» نامید؛ وضعیتی که در آن، دانشِ حسّی و واقعی از جهان، جای خود را به «سوادِ صرف، یا همان تواناییِ خواندنِ نشانه‌ها» می‌دهد.

در اروپای اواخر قرون وسطی، اختراع صنعت چاپ و آغاز سوادآموزی همگانی، عصری از عقلانیتِ متین و موقر به‌وجود نیاورد، بلکه موجب انفجاری عظیم در تمامی اشکال عرفان و علوم خفیه شد: طالع‌بینی، غیب‌گویی، جادوگری، فرقه‌های نوافلاطونی و فرق‌ مذهبی کاریزماتیک؛ برخی مسالمت‌آمیز و برخی دیگر آدمکش و خونریز. فهمِ دلیل آن دشوار نیست. این دکترین‌ها و باورها معمولاً حول این فکرمی‌چرخیدند که واقعیت‌های مادی تنها پژواکی از فرآیندهای ذهنی هستند؛ ایده‌ای که برای مردمی که به‌تازگی با جادوی عجیبِ کلمه‌ی مکتوب به‌طرز آسیب‌زایی از واقعیتِ فیزیکی گسسته شده بودند، کاملاً منطقی و پذیرفتنی به نظر می‌رسید.

در همان زمان، با شروعِ خواندنِ کتاب مقدس توسط شمار زیادی از مردم برای نخستین بار، موجی از شورش‌های توده‌ای به راه افتاد. این‌ها واکنش‌هایی انقلابی به نظام عمیقاً ناعادلانه فئودالی و کلیساییِ آن دوران بودند، اما در عین حال رویکردی آشفته و مجنون‌وار داشتند. پس از آنکه آنابابتیست‌های رادیکال در سال ۱۵۳۴ شهر مونستر را تصرف کردند، پول را لغو نمودند و تمام دارایی‌های خصوصی را به مالکیت همگانی درآوردند. آن‌ها همچنین قدرت سیاسی را به هر کسی واگذار کردند که می‌توانست به شکلی متقاعدکننده‌تر ادعا کند از جانب خدا وحی دریافت کرده است. در نهایت، یکی از این افراد به عنوان پادشاه اعلام شد؛ نقطه‌ای که او شروع به تغییر نام روزهای هفته و فرزندانِ دیگران کرد، چندهمسری را با تهدید مرگ به اجرا درآورد و تلاش کرد تا به اتمام جهان سرعت ببخشد.

حتی پس از آنکه شوک اولیهٔ گسترش سوادآموختگی فروکش کرد، توانست ایدئولوژی‌های عجیب و ویرانگری را پدید آورد. ملی‌گراییِ مدرن بدون ازجادررفتگی و گسستی که کلمهٔ مکتوب ایجاد کرد، غیرممکن می‌بود. جامعه و امت شما دیگر از افرادی که دورتان را گرفته‌اند تشکیل نمی‌شود؛ بلکه سازه‌ای کاملاً مجازی است، متشکل از کسانی که هرگز در زندگی ندیده‌اید اما زبان گفتاری‌شان با تولید انبوه متون چاپی همسان و یکدست شده است.

 

هنگامی که الکساندر لوریا به ازبکستان سفر کرد، در آن سوی مرز در «جمهوری خودمختار شوروی سوسیالیستی قزاقستان» اتفاق هولناکی در حال رخ دادن بود. مقامات شوروی تصمیم گرفته بودند با مصادرهٔ احشام و مجبور کردن دامداران به پیوستن به مزارع اشتراکی در زمین‌هایی که مطلقاً برای کشاورزی نامناسب بود، مردم قزاق را از فئودالیسم رها سازند. در نتیجه، در فاصلهٔ سه سال بین ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳، حدود یک‌سوم از جمعیت قزاق‌ها جان باختند — برخی از گرسنگی، برخی هنگام تلاش برای فرار از میان کویر، و برخی با شلیک گلولهٔ نگهبانان مرزی یا پلیس. این یک فاجعه از نوعی بود که هرگز نمی‌توانست توسط دهقانان و دامدارانِ عقب‌مانده‌ای که لوریا با آن‌ها مصاحبه می‌کرد ایجاد شود. آن‌ها انتزاعاتِ لازم را در اختیار نداشتند؛ چشم آن‌ها بر روی «واقعیت موجودِ چیزها» بیش از حد باز بود. تنها افراد فوق‌العاده پیشرفته و باسوادی که او را به آنجا فرستاده بودند می‌توانستند چنین واقعیتِ فرضی و ذهنی‌ای را تصور کنند و بکوشند آن را به عرصهٔ تحقق برسانند.

یکی از نتایج کارزار سوادآموزی همگانی شوروی این است که امروزه به نظر می‌رسد روس‌ها تنها مردمِ واقعاً باسوادی هستند که باقی مانده‌اند. اکثریت قاطع روس‌ها به‌طور منظم مطالعه می‌کنند؛ بیش از بیشتر مردم جهان. نرخ مطالعه در میان جوانان کمتر است، اما نه آن‌قدرها. تقریباً همه در آن کشور با آثار بزرگ ادبیات روسیه و جهان آشنایی عمیق دارند؛ همگی می‌توانند ساعت‌ها با ظرافت و بینش درباره‌ی نبوغ الکساندر پوشکین و آنتون چخوف سخن بگویند. اما با این حال، فرهنگ سیاسی در روسیه حتی غیرعقلانی‌تر و نادموکراتیک‌تر از غربِ از‌نظر‌ذهنی‌تضعیف‌شده است. این احتمال وجود دارد که آثار بزرگ ادبی واقعاً هیچ کارکرد سیاسیِ خاصی نداشته باشند — اینکه آن‌ها از ما انسان‌های بهتر یا شهروندان آزاده‌تری نمی‌سازند، و ارزش آن‌ها در جهانی کاملاً متفاوت نهفته است.

پساسواد عقلانیت را با جنون جایگزین نخواهد کرد، بلکه ممکن است جنونی از نوعی جدید و متفاوت به ما ارزانی دارد. مارشال مک‌لوهان «دهکده‌ای جهانی» و صلح‌آمیز را تصور می‌کرد که در آن فناوری الکترونیک جنگ‌های ایدئولوژیکِ مداومِ عصر گوتنبرگ را به آرامی خاموش می‌سازد و کل جهان را تحت «طلسم و افسونِ قبیله و خانواده» یکپارچه می‌کند. اما اوضاع چندان بر این منوال پیش نرفت. او می‌پنداشت رسانه‌های الکترونیک عمدتاً لمسی خواهند بود که البته قابل درک است؛ زیرا در عصری می‌نوشت که رایانه‌ها از کارت‌های پانچ و نوار مغناطیسی ساخته شده بودند. او نمی‌توانست پیش‌بینی کند که رایانه‌ها در نهایت تا چه حد به شکلی تهاجمی صوتی-تصویری خواهند شد.

آیندهٔ بی‌سوادِ ما بعید است صلح‌آمیز باشد. اما نبرد سیاسی و ایدئولوژیک همین حالا هم در حال رنگ باختن است و جای خود را به چیزی بس شخصی‌تر و صمیمی‌تر می‌دهد. در تمام کشورهای توسعه‌یافته، چند دههٔ گذشته شاهد قطبی‌شدنِ شدید سیاسی در امتداد خطوط جنسیتی بوده است. زنان جوان به‌شدت به سمت چپ گرایش پیدا می‌کنند و مردان جوان به سمت راست. به نظر می‌رسد افراد زیادی فکر می‌کنند دلیل این امر آن است که ما بیش از هر زمان دیگری دربارهٔ سیاست اختلاف‌نظر داریم، اما واقعیت درست برعکس است. سیاست در حال از دست دادن محتوای خود است؛ «چپ‌گرا بودن» به معنای «دختر بودن» شده و «راست‌گرا بودن» صرفاً راه دیگری برای گفتنِ «پسر بودن» است. پسران نوجوان ویدیوهای ادیت‌شدهٔ نازیسمِ عرفانی[۱] را به همان دلیلی تماشا می‌کنند که سابقاً موی دختران را می‌کشیدند: راهی برای سر کردن با سوءتفاهم‌ها و دوگانگی‌های رابطهٔ دگرجنس‌گرایانه. سیاست‌های اقتصادیِ راست‌گرایانه اکنون به عنوان راهی برای مجازات زنان کادربندی می‌شود؛ کاستن از منزلت اجتماعی آن‌ها تا زمانی که حاضر شوند چرخِ زمانِ آزادی و رهایی را به عقب بازگردانند. در بخش‌هایی از جریان چپ نیز هر چیزی تا زمانی که به نظر برسد از قدرت مردان می‌کاهد، قابل توجیه است. هنگامی که دیگر نتوانیم کُلیت و تمامیّتِ یک سیاست را تصور کنیم، آنچه باقی خواهد ماند همین است: تمام مبارزات با سادیسمِ جنسیِ عریان تغذیه خواهند شد.

با این حال، به نظر من حق با مک‌لوهان بود که عصر پساسواد نسبت به مدرنیتهٔ صنعتی که خود مولد آن بود، شباهت بیشتری با جوامع ابتدایی خواهد داشت. پس از کلمهٔ مکتوب، ما بار دیگر در جهانی زندگی خواهیم کرد که تماماً با تجربهٔ حسّیِ بلاواسطه ما تعریف می‌شود. البته تجربهٔ حسّیِ بلاواسطه ما نه از چیزهایی خواهد بود که به طور فیزیکی احاطه‌مان کرده‌اند، بلکه از تصاویری است که روی گوشی‌هایمان سرازیر می‌شوند. به احتمال زیاد پیش از آنکه زمان زیادی بگذرد، مطلقاً تمام آن ایماژها توسط هوش مصنوعی تولید خواهند شد. درست همان‌طور که یک دهقانِ تولستویی دانشی عمیق و معنوی از زمین دارد، ما نیز دانشی عمیق و معنوی از ترندها و الگوهای تکرارشوندهٔ دیجیتالی خواهیم داشت. سیاستِ آینده، محتاطانه، محافظه‌کارانه، عمل‌گرایانه و عاری از ریسک و جسارت خواهد بود؛ استوار بر تجربهٔ تجربی و ملموس به جای ایدئولوژی‌های متعصبانه. ما دیگر تلاش نخواهیم کرد تا فراتر از آنچه می‌بینیم بیندیشیم. ماجرا فقط این است که هیچ‌کدام از چیزهایی که می‌بینیم واقعی نخواهد بود.

 

درباره نویسنده: سم کریس (Sam Kriss) نویسنده و مقاله‌نویس ساکن بریتانیاست.

 

پی‌نوشت:

[۱] ادیت‌های نازی اسوتِریک (Esoteric Nazi edits): یک ژانر از ویدیوهای کوتاه و محتوای گرافیکی در شبکه‌های اجتماعی که تصاویر تاریخ آلمان نازی را با مفاهیم «نازیسم باطنی» (شامل اوهام، مکاتب مرموز و تئوری‌های توطئه) ترکیب می‌کند. این ویدیوها معمولاً با جلوه‌های بصری مدرن و موسیقی‌های الکترونیک تند (مانند سبک فانک) همراه هستند. [م.ف]

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)