برگردان به فارسی: شهرام کیانی

 

انتخاب واقعی میان جهانی‌شدن و زدودن جهانی‌شدن، یا میان تجارت آزاد و دیوارهای تعرفه‌ای نیست، بلکه میان توانمندسازی سرمایه و توانمندسازی کارگران است.

 

تصویرگری از جیمز کر / اسکرپین داگر

 

باور این که همین بیست‌وپنج سال پیش، جنبش عدالت جهانی ناچار بود از خود در برابر اتهام ملی‌گراییِ تنگ‌نظرانه و کوته‌بینانه دفاع کند، دشوار است. این اتهامی بود که نشریات محترم و به‌ظاهر آینده‌نگری چون اکونومیست و نیو ریپابلیک مطرح می‌کردند. معترضان در سیاتل و جنوا تأکید می‌کردند که هیچ مشکلی با ایدهٔ جهانی به‌هم‌پیوسته ندارند؛ آنچه به آن اعتراض داشتند، فشار برای آزاد‌سازی و خصوصی‌سازی اقتصادهای ملی بود. آن‌ها با آن شکل خاص از جهانی‌سازی مخالف بودند — یعنی همان‌ که از طریق سازمان تجارت جهانی و نشست‌های قدرت‌های گروه ۸ ترویج می‌شد.

امروز، انترناسیونالیسم سرمایه‌دارانهٔ اوایل دههٔ ۲۰۰۰ میلادی رو به پس‌رفت شدیدی است. اعضای طبقهٔ میلیاردر که با جت‌های شخصی‌شان دور دنیا را می‌گردند، سیاست‌های بومی‌گرایانهٔ راست افراطی را در آغوش کشیده و دولت ترامپ در حال کوبیدنِ پتک سنگینی بر پیکر ایدهٔ تجارت آزاد است. در این محافل، واژهٔ «جهانی‌گرایی» به کلمه‌ای ناپسند بدل شده، اما سرمایه‌داری همچنان مصون از پرسشگری باقی مانده است. روزگاری «اجماع واشنگتن» تعرفه‌ها و اتحادیه‌های کارگری را به‌عنوان موانعی کهنه‌پرستانه در برابر حرکت آزاد سرمایه مذموم می‌شمرد؛ اما اکنون تعرفه‌ها روی بورس هستند، در حالی که اتحادیه‌ها همچنان برای بقای خود با نبردی دشوار روبه‌رویند.

هم‌زمان، الیت حاکم بر ایالات متحده در حالی که همچنان به جنگ‌افروزی در سراسر جهان ادامه می‌دهند، بیش از پیش از لفاظی‌های آرمان‌گرایانه پیرامون ملت‌سازی و دخالت بشردوستانه دست کشیده‌اند. عقب‌نشینی از جهانی‌سازی به معنای عقب‌نشینی از امپراتوری نیست؛ برعکس، این روند شامل نمایش‌های وقیحانه‌ای از تجاوزگری امپریالیستی است، بدون آنکه حتی برگ انجیری از لفاظی‌ها برای پنهان کردن طمع عریان آن‌ها باقی مانده باشد. «نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد» همواره ابزاری زیبا برای واشنگتن بود تا این واقعیت را که هم خودش قواعد را وضع می‌کرد و هم فرمان‌ها را صادر می‌نمود، پرده‌پوشی کند. اما به نظر می‌رسد حتی همان روکشِ چندجانبه‌گرایی نیز اکنون برای رهبران ایالات متحده به باری بیش از حد سنگین تبدیل شده است.

 

عقب‌نشینی از جهانی‌سازی به معنای عقب‌نشینی از امپراتوری نیست.

 

آیا بازیگران ژئوپلیتیک دیگری هم وجود دارند که به دنبال ترویج و جا انداختنِ نسخهٔ خود از انترناسیونالیسم باشند؟ چین مدت‌هاست که ایدهٔ ترویج انقلاب جهانی را کنار گذاشته است. در مقابل، اتحاد جماهیر شوروی تا اواخر دههٔ ۱۹۸۰ همچنان خود را به عنوان سنگر سوسیالیسم بین‌المللی معرفی می‌کرد و به نامِ آن تعهد، از دولت‌ها و احزاب مختلف در سرتاسر جهان حمایت می‌کرد. اما حزب کمونیست چین تمرکز خود را بر تقویت ظرفیت دولتی و زیرساخت‌های اقتصادیِ خودش معطوف نگه داشت؛ و همین یکی از دلایلی است که این کشور، دهه‌ها پس از فروپاشی شوروی، هنوز سر پا ایستاده است.

پس از دوره‌ای طولانی از توسعهٔ داخلی، حاکمان چین نسبت به تثبیت نقش خود در امور جهانی اعتمادبه‌نفس بیشتری پیدا کرده‌اند. چرخش تهاجمیِ طبقهٔ سیاسی ایالات متحده — سیاستی دوحزبی که از دونالد ترامپ تا جو بایدن و دوباره بازگشت به ترامپ استمرار داشته — انگیزه‌ای قدرتمند به آن‌ها می‌دهد تا عضلاتِ ژئوپلیتیک خود را تقویت کنند. مقامات دولتی چین از این فرصت استفاده کرده‌اند تا خود را به‌عنوان مدافعان واقعی نهادهای چندجانبه معرفی کنند. اما تاکنون نشانه‌ای اندک وجود دارد که پکن بتواند نظمی بین‌المللی جدید را به دور خود بسازد، آن‌گونه که واشنگتن پس از سال ۱۹۴۵ انجام داد.

از سوی دیگر، رهبران اروپایی بلوف‌های کلامی برای دستیابی به استقلال بیشتر از ایالات متحده را با اقدامات عملی جهت افزایش تبعیت خود در هم می‌آمیزند. در سال ۲۰۰۳ و در اوج دوران «ابرقدرتی» آمریکا، فرانسه و آلمان در شورای امنیت سازمان ملل متحد علیه تهاجم به عراق ایستادگی کردند و استدلال‌های به‌دقت تنظیم‌شدهٔ کالین پاول، وزیر امور خارجهٔ وقت، را کنار زدند. امروز اما دولت‌های بزرگ اروپایی دسته‌جمعی سر فرود آورده‌اند، در حالی که ترامپ جنگ دیگری را در خاورمیانه آغاز می‌کند که به اقتصاد آن‌ها بسیار بیشتر از ایالاتِ متحدهٔ مستقل از انرژی آسیب خواهد زد.

الیت اروپایی برنامه‌های خود برای تسلیح مجدد را با این ادعا به شهروندانشان تحویل می‌دهند که دستیابی به «خودمختاری راهبردی» از آمریکایی‌ها چقدر اهمیت دارد، تا اروپا بتواند در نبردهای خودش بجنگد و از مرزهایش دفاع کند. اما در واقعیت، جهش‌های عظیم در هزینه‌های نظامی چیزی جز یک حق‌السکوت و باج‌دهی به دولت ترامپ نیست؛ آن هم از سوی دولت‌هایی که متعهد به سیاستِ سازشکارانه‌اند. شدیدترین مقاومت در برابر باد کردنِ بودجه‌های دفاعی از سوی پدرو سانچز، نخست‌وزیر اسپانیا، صورت گرفته است که در میان همتایان خود، سرسخت‌ترین منتقدِ جنگ ترامپ علیه ایران و جنایات نسل‌کشی اسرائیل در غزه نیز محسوب می‌شود. با این حال به‌طور کلی، اروپایی‌ها بیش از پیش به توهمِ تسلی‌بخشِ «شراکت فراملیتی (ترانس‌آتلانتیک)» چنگ می‌زنند، آن هم در حالی که متحدِ احتمالی‌شان قضات دیوان کیفری بین‌المللی را تحت پیگرد قرار می‌دهد و تهدید به الحاق گرینلند می‌کند.

آمریکای لاتین منطقهٔ دیگری است که افول ظاهریِ قدرت ایالات متحده، فضای اقدام مستقل را در آن تنگ‌تر کرده است. اگر واشنگتن دیگر نمی‌تواند ارادهٔ خود را به گسترده‌گیِ دو دهه پیش تحمیل کند، همین امر آن را بیش از پیش مصمم ساخته تا بر آنچه قلمروهای اصلی خود می‌داند، چنگ بیندازد. مداخلهٔ خودسرانه و قهرآمیز در انتخابات، بخت و اقبالِ راست افراطی و مشتاقِ همکاری در آمریکای لاتین را تقویت کرده است و ربودن رئیس‌جمهور ونزوئلا نشان داد که در راهِ دستیابی به سلطه بر نیم‌کرهٔ غربی، هیچ خط قرمزی وجود ندارد. دولت‌های مکزیک و برزیل مهم‌ترین مانع در برابر موجِ پلیدی‌های ترامپیسم هستند، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که آن‌ها بتوانند در برابر فشارهای قهرآمیزِ قدرتمندترین دولت قارهٔ آمریکا دوام بیاورند.

باید گفت این شکلِ ازنو-جان‌گرفتهٔ امپریالیسم، پایه و پایگاه مردمیِ محکمی در داخل کشور ندارد. به‌سادگی فراموش می‌شود که جنگ‌ها در افغانستان و عراق از پشتیبانی گستردهٔ مردم برخوردار بودند؛ مردمی که یکی از استدلال‌های متعددِ دولت جورج دابلیو بوش را برای جلب رضایت عمومی باور کرده بودند. تنها پس از آن بود که این جنگ‌ها به آشوب و کشتار انجامیدند و کفهٔ افکار عمومی به‌طور قاطعانه شروع به تغییر کرد. امروز اما ترامپ، مارکو روبیو و پیت هگست به‌سختی می‌توانند روشن سازند که جنگ‌شان علیه ایران قرار است به چه هدفی دست یابد، چه رسد به اینکه برای حمایت از اهداف خود اجماعی گسترده شکل دهند.

 

پایان جهانی‌سازی در شکل کلاسیک و اجلاس‌داووسیِ آن، تا زمانی که غول‌های فناوری آمریکا فرازهای استراتژیک (نقاط کلیدی) سرمایه‌داری دیجیتال را در انحصار خود دارند، به رستاخیزِ خودکفایی ملی منجر نخواهد شد.

 

شهروندان سایر کشورهای عضو ناتو حتی اشتیاق کمتری برای تلاش جهت تحکیم قدرت ایالات متحده دارند. اما رهبران آن‌ها از تصور هرگونه جایگزینی برای اتکا به تسلیحات، فناوری و زیرساخت‌های مالی آمریکا عاجزند. پایان جهانی‌سازی در شکل کلاسیک و اجلاس‌داووسیِ آن، تا زمانی که غول‌های فناوری آمریکا نقاط کلیدیِ سرمایه‌داری دیجیتال را در انحصار خود دارند، به رستاخیز خودکفایی ملی منجر نخواهد شد.

در برابر این تمرکزِ قدرت، ممکن است انترناسیونالیسمِ جنبش عدالت جهانی رؤیایی کم‌رنگ به نظر برسد؛ رؤیایی ضعیف‌تر از آنکه بتواند «اجماع واشنگتن» را در اوج اقتدارش به چالش بکشد یا امروز از افول و فروپاشی آن بهره‌برداری کند. اما ربع قرنِ گذشته شاهد اشکالِ گوناگون دیگری از انترناسیونالیسمِ پیشرو بوده است؛ از بسیجِ همه‌گیر و جهانی علیه جنگ عراق گرفته تا پروژه‌های چپ‌گرا در آمریکای لاتین که نشان دادند با اتکا به قدرت دولتی و همکاری‌های فراملی چه کارهای بزرگی می‌توان انجام داد.

قیام‌های عربی سال ۲۰۱۱ و جنبش‌های اروپایی علیه سیاست‌های ریاضتی، اعتصابات اقلیمی و راهپیمایی‌های همبستگی با فلسطین — همگی جلوه‌های گوناگونی از یک روحیهٔ انترناسیونالیستی هستند که درست همان‌گونه که با منطقِ جهانی‌سازی نئولیبرال در تعارض است، با منطقِ «زدودنِ جهانی‌سازیِ پست‌لیبرال» نیز مقابله می‌کند. توکل و اعتماد به این روحیه ممکن است زیاده از حد جاه‌طلبانه یا حتی آرمان‌گرایانه (یوتوپیایی) به نظر برسد؛ اما بسیار واقع‌بینانه‌تر از آن است که انتظار داشته باشیم ثبات یا رفاه از لرزه‌ها و نوساناتِ پیش‌بینی‌ناپذیر و ویرانگرِ امپراتوریِ در حال افول حاصل شود.

 

درباره نویسنده: دانیل فین دبیر بخش مقالات و یادداشت‌های مجلهٔ ژاکوبن است. او نویسندهٔ کتاب تروریستِ تک‌نفره: تاریخ سیاسیِ ارتش جمهوری‌خواه ایرلند است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)