در روزهای اخیر، بار دیگر بحث احتمال آغاز دور تازه‌ای از جنگ میان آمریکا و اسرائیل از یک سو و جمهوری اسلامی از سوی دیگر مطرح شده است. گزارشها و گمانه‌ زنی‌ هایی درباره توقف مذاکرات و احتمال حملات نظامی جدید، اما این بار با شدتی بیشتر و در مدت کوتاه چند روزه، منتشر می‌شود. برخی نیز احتمال می‌دهند که تحولات سیاسی پیش رو در آمریکا و اسرائیل در رابطه با انتخابات در این دو کشور بر زمان‌بندی این حملات تأثیر بگذارد.

در این یادداشت قصد ندارم به احتمال وقوع جنگ یا پیامدهای نظامی آن بپردازم. موضوع مورد نظر این یادداشت، مواضع طرفداران جنگ در میان اپوزیسیون جمهوری اسلامی، به‌ ویژه جریان سیاسی پیرامون رضا پهلوی، و پرسشی است که از تجربه جنگ گذشته به وجود می‌آید.

تا آنجا که از پیام‌ها و مواضع علنی رضا پهلوی برمی‌آید، دیگر از تاکیدهای پیشین درباره «کمک در راه است» و وعده‌های مرتبط با «کمک‌های بشردوستانه» خبری نیست. این در حالی است که جامعه ایران همچنان با بحرانی عمیق، تورم و گرانی فزاینده و ادامه اعدام‌ها و خشم و نارضایتی بسیار فراگیرتر روبه‌روست و شاید بخشی از مردم همچنان در رویا و به امید حمله مجدد آمریکا و اسراییل و سرنگونی حکومت نشسته اند. 

از این نظر از جریاناتی که مداخله نظامی خارجی را راهی برای سرنگونی جمهوری اسلامی می‌دانستند، اکنون که شرایط به مراتب بحرانی تر است، انتظار می‌رود یا همان راهبرد پیشین را علنا مطرح و دنبال کنند و یا اگر تغییری در راهبرد آنها صورت گرفته است، ارزیابی خود را از شرایط کنونی و تجربه جنگ گذشته توضیح دهند.

اما به جای ارائه یک ارزیابی شفاف و صادقانه و گزارش دهی به مردم آنچه که در مواضع علنی اخیر رضا پهلوی دیده می‌شود، فقط تکرار رتوریک های سیاسی معمولی و همیشگی مانند تأکید بر بی نتیجه بودن مذاکرات و پرهیز از مماشات با جمهوری اسلامی و یا درخواست فشارهای حداکثری سیاسی و اقتصادی است. همچنین در کنار این رتوریک های سیاسی او در پیام ۱۸ اکتبر ۲۰۲۶ خود خطاب به ایرانیان آمریکا و شهروندان آمریکایی، از آنان خواسته است «موضوع آزادی ایران» را در رای خود در انتخابات میان‌دوره‌ای نوامبر لحاظ کنند. و واضح است که از نظر ایشان آزادی ایران منوط به پیروزی جمهوری خواهان و قدرت گرفتن بیشتر دونالد ترامپ است.

آیا این تغییر لحن، تاکتیکی با ملاحظات سیاسی است یا نشانه تجدیدنظر در راهبرد سرنگونی از طریق جنگ؟ بر اساس مواضع علنی رضا پهلوی، پاسخ روشنی به این پرسش نمی‌توان داد. اما همین ابهام، پرسش مهم‌تری را پیش می‌کشد: چرا برخی جریان‌های سیاسی، پس از آنکه پیش‌بینی‌ها و انتظاراتشان تحقق پیدا نمی‌کند، به‌ جای توضیح صریح درباره خطاهای خود و گفتگو با جامعه، به تغییر لحن، جابجایی تاکیدها و گاه سکوت روی می‌آورند؟

نمونه‌های تاریخی کم نیستند. عملیات فروغ جاویدان مجاهدین خلق در سال ۱۳۶۷ بر این محاسبه استوار بود که جمهوری اسلامی پس از پذیرش قطعنامه و پایان جنگ، از نظر نظامی و اجتماعی چنان ضعیف شده است که نیروی مهاجم می‌تواند با پیشروی سریع و پیوستن مردم، زمینه سقوط حکومت را فراهم کند. این محاسبه به شکستی فاجعه‌ بار انجامید. سال‌ها گذشته است، اما پرسش درباره مسئولیت رهبری در شکل گیری آن محاسبه و هزینه‌های انسانی آن همچنان پابرجاست.

نمونه دیگر را در انتظاراتی می‌بینیم که بخشی از جریان سلطنت‌طلب، به‌ ویژه رضا پهلوی و اطرافیانش، از مداخله نظامی آمریکا و اسرائیل داشتند. پیام «کمک در راه است» و امید به اینکه حمله خارجی زمینه سرنگونی جمهوری اسلامی را فراهم کند، این انتظار را در بخشی از جامعه تقویت کرد که جنگ می‌تواند به پایان حکومت بینجامد. اما جنگ پایان یافت و حکومت همچنان باقی ماند. مسئله فقط اشتباه در پیش‌ بینی نتیجه جنگ نیست؛ پرسش این است که آیا کسانی که چنین انتظاراتی را در جامعه ایجاد کردند، حاضرند درباره مبانی ارزیابی خود، مسئولیتشان در شکل‌گیری این انتظارات و پیامدهای آن صریحاً توضیح دهند؟

چرا پذیرش خطا و پاسخ‌گویی در برابر جامعه تا این اندازه دشوار است؟

نخست، پذیرش خطا برای رهبری که مشروعیت خود را بر ادعای شناخت درست شرایط، برخورداری از راهبرد صحیح و توانایی هدایت جامعه بنا کرده است، هزینه سنگینی دارد. اعتراف به اشتباه ممکن است نه‌ فقط یک تصمیم، بلکه اعتبار کل رهبری و ادعای نمایندگی او را زیر سوال ببرد. در نتیجه، شکست به‌ جای آنکه فرصتی برای بازنگری باشد، به مسئله‌ای تبدیل می‌شود که باید از پیامدهای سیاسی آن جلوگیری کرد.

دوم، در جریانهایی که تصمیم‌گیری در آنها حول یک رهبر یا حلقه‌ای محدود متمرکز است، سازوکارهای مستقل نقد و اصلاح اغلب ضعیف می‌شوند. هنگامی که وفاداری به رهبر بر ارزیابی انتقادی تصمیم‌ های او تقدم پیدا می‌کند، پرسشگری به‌ تدریج نشانه تفرقه، تضعیف جبهه یا حتی خیانت تلقی می‌شود. در چنین فضایی، شکست را می‌توان به عوامل بیرونی، خیانت دیگران، ضعف اعضا و پیروان، یا فراهم‌ نبودن شرایط نسبت داد، بی‌ آنکه تصمیم‌ گیرندگان ناچار به بازبینی جدی ارزیابی‌ های خود شوند.

سوم، سیاست‌ ورزی به‌ جای آنکه فرایندی برای شناخت واقعیت و تصحیح خطا باشد، به حفظ امید و بسیج پیروان تبدیل می‌شود. در این منطق، رهبر ممکن است تصور کند که اعتراف به خطا نیروهایش را مأیوس می‌کند؛ بنابراین ترجیح می‌دهد از کنار شکست بگذرد و با روایتی تازه، همان هدف و گاه همان راهبرد را ادامه دهد. اما امیدی که بر نادیده‌ گرفتن واقعیت استوار باشد، نه‌تنها به شناخت بهتر شرایط کمک نمی‌کند، بلکه احتمال تکرار خطا را نیز افزایش می‌دهد.

با این‌ همه، مسئله فقط اخلاق فردی رهبران نیست. پاسخگویی یکی از معیارهای تمایز سیاست دموکراتیک از سیاست اقتدارگراست. در سیاست دموکراتیک، هیچ رهبر یا جریانی مالک حقیقت نیست. تصمیم ها باید در معرض نقد قرار گیرند، پیش‌ بینی‌ها باید با واقعیت سنجیده شوند و کسانی که دیگران را به پیروی از راهبردی پرهزینه دعوت می‌ کنند، باید درباره مبانی تصمیم خود و پیامدهای آن نیز پاسخگو باشند.

این مسئولیت به‌ ویژه زمانی اهمیت پیدا می‌کند که تصمیم‌های سیاسی با جان انسان‌ها، امنیت جامعه و آینده یک کشور سروکار دارند. هرچه هزینه تصمیمی که به مردم پیشنهاد می‌شود بیشتر باشد، ضرورت شفافیت و پاسخ‌گویی نیز بیشتر است. نمی‌توان از مردم انتظار داشت که به فراخوان‌های سیاسی اعتماد کنند، اما از فراخوان‌ دهندگان نخواست که درباره ارزیابی‌های پیشین خود توضیح دهند.

در حقیقت، مسئله اساسی در سیاست ایران همین است: ما اغلب درباره شکست حکومتها، خطاهای رقبا و خیانت دیگران سخن می‌گوییم، اما کمتر از رهبران و جریان‌های سیاسی خود می‌پرسیم که چه چیزی را نادرست فهمیدند، بر چه فرض‌هایی تصمیم گرفتند و از تجربه شکست چه آموختند.

https://t.me/politicalphilosphy/905

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)