برگردان به فارسی: شهرام کیانی
نیکوس پولانتزاس تفسیری بسیار بدیع و اصیل از فاشیسم ارائه داد؛ او فاشیسم را ظرفیتی خفته میدید که در شرایط بحران، درون تمامی دولتهای سرمایهداری در کمین نشسته است. آثار و تحلیلهای او میتواند به ما در درک خطرات ناشی از اقتدارگرایی راستگرایانه در جهان امروز کمک کند.
نیکوس پولانتزاس، متفکر سیاسی یونانی، از جمله مارکسیستهایی بود که کوشید به فاشیسم به عنوان چالش و مسئلهای توامان نظری و استراتژیک بیندیشد. نوشتههای او درباره فاشیسم صرفاً برآمده از ملاحظات نظری محض نبود، بلکه از ضرورتهای عاجل سیاسی نیز نشأت میگرفت. او نه تنها در پی تشریح عواملی بود که به فاشیسم منجر شدند، بلکه میکوشید فاشیسم را از سایر اشکال «دولت استثنایی» تمایز بخشد.
پولانتزاس رویکرد لیبرالی را که فاشیسم را به عنوان ناهنجاری و انحرافی در تاریخ سرمایهداری معرفی میکرد و هیچ نکتهای درباره کلیت این سیستم به ما نمیگفت، رد کرد. با این حال، او جبرگرایی اقتصادیِ آن دسته از مارکسیستهایی را هم که رژیمهای فاشیستی را کارکردی ضروری برای توسعه سرمایهداری در دوره بین دو جنگ قلمداد میکردند، به چالش کشید. به باور پولانتزاس، پتانسیل فاشیسم در درون دولتهای سرمایهداری وجود داشت، اما بالفعل شدن این پتانسیل به برآمد و نتیجه نبردهای طبقاتی بستگی داشت.
با خیزش جنبشهای سیاسی راست افراطی در اروپا، ایالات متحده و سایر نقاط جهان، این پرسش که آیا این جنبشها تجربه فاشیسمِ دوره بین دو جنگ را به طور کلی یا جزئی تکرار خواهند کرد، به بحثی گسترده بدل شده است. پولانتزاس میتواند نقطهعطفی مهم و مرجعی کلیدی برای این مباحث باشد. هشدار او مبنی بر اینکه دمکراسیهای سرمایهداری در حال حرکت به سوی نوعی «دولتمندی اقتدارگرا» هستند — حالتی که در آن صورتبندیهای حکومتداری لیبرال-دمکراتیک حفظ میشود اما آزادیهای مدنی پایمال میگردد — در پرتو روندها و تحولات معاصر بسیار پیشگویانه و دقیق به نظر میرسد.
در این راستا، بازخوانی آثار پولانتزاس نه تنها چشماندازی تاریخی برای تحلیل ریشهها و ابعاد اقتدارگرایی فراهم میآورد، بلکه چارچوبی مفهومشناختی برای مواجهه با چالشهای ساختاری معاصر پیش روی ما میگذارد. بررسی دقیق سازوکارهای نهادی دولت و مناسبات قدرت طبقاتی، امکان درک بهتر تعمیق روندهای غیردموکراتیک در جوامع امروز را میسر میسازد.
کودتا در یونان
تجربهی دیکتاتوری نظامی ۱۹۶۷–۱۹۷۴ در یونان، تأثیری تعیینکننده بر چرخش فکری پولانتزاس به سمت مسئلهی فاشیسم داشت. این دیکتاتوری نقطهی عطفی برای ساختار سیاسی یونان و بهویژه چپِ این کشور (بهطور مشخص جنبش کمونیستی) محسوب میشد؛ نقطهای که حدود و ثغورِ «دولت ضدکمونیستیِ» شکلگرفته پس از پیروزی سلطنتطلبان در جنگ داخلیِ اواخر دهه ۱۹۴۰ را برملا ساخت.
آن دولت ترکیبی بود از برخی عناصر ظاهری و شکلیِ پارلمانتاریسم، همراه با جُرمانگاری و مجازات کیفریِ فعالیتهای سیاسی کمونیستی و وجود یک «قانون اساسیِ موازی» از تدابیر استبدادی و کانونهای قدرت در درون بدنه دولت، نظیر ارتش و نهاد سلطنت. پس از دورهای از کشمکشهای شدید اجتماعی و بحرانهای سیاسی، ارتش پس از کودتایی که دستکم از سوی بخشهایی از دولت آمریکا و نهادهای آن حمایت میشد، در قامت «حزب حاکم» قدرت را به دست گرفت.
در عین حال، این دیکتاتوری لحظهی بحران راهبردی برای جریان چپ بود. احزاب چپ آمادگی واقعی برای مواجهه با آن را نداشتند — امری که به بازداشتهای گسترده انجامید — و این رویداد اختلافهای درونی حزب کمونیست یونان (KKE) را به اوج رساند و به عنوان کاتالیزوری برای انشعاب در حزب در سال ۱۹۶۸ عمل کرد. اما پولانتزاس ملاحظات دیگری نیز در سر داشت.
در بخشهایی از چپ انقلابی پس از ۱۹۶۸ در فرانسه، مانند جریان مائویستی «گوش پروُلتارین» (چپ proletarian)، گرایشی وجود داشت که گلیسم (جریان طرفدار ژنرال دوگل) را نوعی فاشیسم بازنمایی میکرد؛ دیدگاهی که پولانتزاس با آن مخالف بود. مراد پولانتزاس این بود که موضع خود را از کسانی که عنوان «فاشیستی» را به اَشکالی از حکومتهای استبدادی تعمیم میدادند که در واقع با فاشیسم تفاوت داشتند، تمایز بخشد.
در همان حال، او میخواست چگونگی بروز اَشکال فاشیستی و بهطور کلیتری «استثناییِ» دولت را در بزنگاههای بحران سیاسی یا حتی بحران دولت بررسی کند. این رویکرد در تقابل با گرایشی قرار داشت که در بسیاری از خوانشهای رایج و متداول از فاشیسم مشهود بود؛ گرایشی که فاشیسم را صرفاً نوعی «آسیبشناسی» یا «انحراف» سیاسی میدید، به جای آنکه آن را امکانی خفته و بالقوه در صورتبندیهای اجتماعی سرمایهداری به شمار آورد.
پولانتزاس در مقالهای که در سال ۱۹۶۷ به زبان یونانی در نشریه «اتحادیه دانشجویان یونانی در پاریس» منتشر شد، تأکید کرد که کودتای ۱۹۶۷ فاشیستی نبوده است، زیرا نمیشد «پایگاه مردمیِ» مرتبط با فاشیسم کلاسیک را در آن شناسایی کرد. این کودتا «بوناپارتیستی» هم نبود، چرا که در یونانِ اواخر دهه ۱۹۶۰ نمیشد آن «توازن فاجعهبار» (تعادل قوا میان طبقات) را دید که طبق تحلیل کارل مارکس و فریدریش انگلس از سیاست قرن نوزدهم فرانسه، میتوانست به بوناپارتیسم بینجامد.
از نظر پولانتزاس، این رویداد در واقع کودتایی بود منطبق بر استراتژی بینالمللی امپریالیسم آمریکا؛ آن هم در بزنگاهی که با تشدید جدی مبارزات مردمی — که البته به نقطه تعادل با بورژوازی نرسیده بود — و همچنین شکافها و دستهبندیهای درونی طبقات مسلط مشخص میشد. این واقعیت که بخشهایی از دولت، مانند ارتش یونان، به یک خودمختاری و استقلال نسبی دست یافته بودند، نشانه و عارضه دیگری از همین وضعیت بود.
پولانتزاس به این نتیجه رسید که چون تصاحب قدرت توسط ارتش در سال ۱۹۶۷ یک کودتای فاشیستی نبود و فاقد پایگاه مردمی بود، جریان چپ باید هرگونه تلاش رژیم جدید برای ایجاد سازمانهای تودهای را تحریم کند:
«برای نمونه، طبق گزارش [گیورگی] دیمیتروف، چنین سازمانهایی باید — همانطور که در آلمان و ایتالیا صادق بود — برای یک کارِ انقلابی به کار گرفته شوند؛ چرا که یک انقلابی باید در هر جایی باشد که تودهها حضور دارند. و دیمیتروف تا حد ممکن «انقلابیونی» را که این مسئله را در سطح «شرافت» فردی مطرح میکنند، به باد تمسخر میگیرد. از سوی دیگر، اگر — همانطور که باور دارم موضوع از این قرار است — با یک کودتای فاشیستی مواجه نیستیم و یقیناً با یک کودتای تثبیتشده هم روبرو نیستیم، آنگاه خط مشی سیاسی باید تحریم مطلقِ سازمانهایی باشد که رژیم ممکن است برای جذب تودهها ایجاد کند، تا انزوای آن حفظ شود.»
این موضع، در تقابل با اسپانیای تحت حکومت فرانکو بود که در آن، احزاب چپِ زیرزمینی به داخل سندیکای رسمیِ کارگری که توسط رژیم ایجاد شده بود، نفوذ میکردند.
فاشیسم و دیکتاتوری
اصلیترین مواجههی نظری پولانتزاس با این مسائل، در کتاب فاشیسم و دیکتاتوری رخ داد که نخستین بار در سال ۱۹۷۰ به زبان فرانسوی منتشر شد؛ یعنی دو سال پس از اثر پرآوازهاش قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی. این کتاب کوششی بود در تداومِ دستیابی به نظریهپردازی منسجمی از فاشیسم و تمایز بخشیدن به آن از سایر اَشکال «دولت استثنایی»، و در عین حال بازگشتی بود به پرسشهای مربوط به استراتژی انقلابی در پی وقایع مه ۱۹۶۸.
از نظر پولانتزاس، فاشیسم «یکی از بزنگاههای ممکن» در مرحلهی امپریالیستیِ سرمایهداری بود. او امپریالیسم را بهعنوان «مرحلهای از کلِ توسعهی سرمایهداری» نظریهپردازی میکرد که «صرفاً یا منحصراً پدیدهای اقتصادی نبود؛ به بیان دیگر، نه فقط بر اساس رویدادهای عرصه اقتصادی تعیین میشد و نه میشد آن را تنها در این عرصه گنجاند.» پولانتزاس این دیدگاه را در تقابل با اقتصادگراییِ (اکونومیسم) انترناسیونال سوم قرار میداد.
یکی از ویژگیهای خاصِ این مرحله، فارغ از دگرگونیهای اقتصادی آن، این بود که نقش جدیدی به دولت سرمایهداری محول میکرد و «کارکردهایی تازه، حوزهی مداخلهای گستردهتر و همچنین سطحی جدید از اثربخشی به آن میبخشید.» پولانتزاس این مسئله را به انباشتِ تناقضات در زنجیرهی امپریالیستی در دوره بین دو جنگ پیوند میداد: «اگرچه انقلاب در ضعیفترین حلقه این زنجیره (روسیه) رخ داد، اما فاشیسم در دو حلقهی بعدی سر برآورد؛ یعنی حلقههایی که در آن زمان، بهطور نسبی، ضعیفترین حلقهها در اروپا بودند.»
پولانتزاس تأکید داشت که فاشیسم را تنها میتوان «با ارجاع به وضعیت انضمامیِ مبارزهی طبقاتی توضیح داد، چرا که نمیتوان آن را به هیچ نیازِ اجتنابناپذیری در توسعهی ‘اقتصادیِ’ سرمایهداری تقلیل داد.» او آنچه را «فاجعهگراییِ اقتصادگرایانه» (فاجعهباوریِ اکونومیستی) انترناسیونال سوم مینامید رد میکرد و بر این باور بود که این الگوی فکریِ نادرست میتواند بسیاری از ناکامیهای استراتژیک جنبش کمونیستی اروپا در مواجهه با فاشیسم را توضیح دهد.
پولانتزاس استدلال میکرد که بازنماییِ فاشیسم بهعنون پدیدهای که بهدلیل تجلیِ بحرانِ اقتصادیِ فاجعهبارِ سرمایهداری بودن، انقلاب را نزدیکتر میکند، هم از نظر تحلیلی و هم از نظر سیاسی فاجعهبار است. او در کتاب فاشیسم و دیکتاتوری کوشید نظریهای بسازد که فاشیسم را بهمثابه «شکلی از دولت و رژیم در ‘مرزِ نهایی’ دولت سرمایهداری» بررسی کند. این بدان معنا بود که فاشیسم نه یک «آسیبشناسی» برای دولت بورژوایی محسوب میشد و نه سیرِ اجتنابناپذیرِ آن، بلکه بستگی به بزنگاههای خاصی داشت که بر اساس پیامدِ مبارزات طبقاتی رقم میخوردند.
پولانتزاس بر اهمیت تحلیلهای ارائهشده درباره فاشیسم توسط متفکران کمونیستی همچون آگوست تالهایمر، آنتونیو گرامشی و لئون تروتسکی تأکید میکرد. با این حال، او همزمان به برخی از استدلالهای آنان نقد داشت. برای نمونه، او معتقد بود مفهوم «توازن فاجعهبار» که تالهایمر و گرامشی با وامگیری از خوانش مارکس از بوناپارتیسم به کار میبردند، در مواردی که طبقه کارگر پیشاپیش شکست خورده بود، قابل اعمال نیست. او همچنین بر این باور بود که تروتسکی در تشخیصِ یک خطر فاشیستیِ قریبالوقوع در فرانسهی دههی ۱۹۳۰ دچار اشتباه شده بود.
عناصر و مؤلفههای فاشیسم
از نظر پولانتزاس، عناصر کلیدی برای ظهور فاشیسم به شرح زیر بودند: نخست، فرآیندی از «عمیقتر شدن و حادتر شدن تناقضات درونی میان طبقات مسلط و فراکسیونهای طبقاتی». دوم، وجود یک بحران هژمونی؛ به این معنا که «هیچ طبقه یا فراکسیونِ طبقاتیِ مسلطی قادر به اعمال ‘رهبری’ خود بر سایر طبقات و فراکسیونهای بلوک قدرت نبود — چه از طریق روشهای سازماندهی سیاسیِ خود و چه از طریق دولت ‘دموکراتیکِ پارلمانی’».
در چنین زمینهای، انسان میتوانست شاهد «هژمونیِ فراکسیونِ جدیدی از طبقه در درون بلوک قدرت باشد: هژمونیِ سرمایهی مالی یا سرمایهی انحصاری بزرگ»، و همچنین شاهد بحرانِ نمایندگیِ حزبی و بحرانِ ایدئولوژیِ مسلط. در این میان، یک «راهبردِ تهاجمی از سوی بورژوازی» با «گامی تدافعی از سوی طبقه کارگر» همزمان و متقارن میشد.
پولانتزاس ضمن تبیین این عناصر، میخواست از هرگونه برداشتِ تنگنظرانه و «ابزارانگارانه» (اینسترومنتالیستی) از فاشیسم اجتناب ورزد. او تأکید داشت که احزاب و دولتهای فاشیستی، چه در جریان صعود به قدرت و چه پس از آن، معمولاً از یک «خودمختاری و استقلال نسبی» هم نسبت به کلِ بلوکِ قدرت و هم نسبت به فراکسیونهای خاصِ سرمایهی انحصاریِ بزرگ (که هژمونیشان را تثبیت کرده بودند) برخوردار بودند.
پولانتزاس نسبت به برخی جنبههای تحلیل انترناسیونال سوم از فاشیسم بسیار منتقد بود؛ از جمله صورتبندیهایی که توسط گیورگی دیمیتروف، رهبر کمونیست بلغارستان، در کنگره هفتم انترناسیونال کمونیستی در سال ۱۹۳۵ مطرح شد و فاشیسم را بهعنوان دیکتاتوریِ «ارتجاعیترین، شووینیستترین و امپریالیستیترین عناصر سرمایهی مالی» توصیف میکرد.
از نظر پولانتزاس، این توصیف خلاصهای بیش از حد محدودکننده از منافع اقتصادیای بود که دولت فاشیستی نمایندگی میکرد. علاوه بر این، چنین تحلیلی راه را برای استراتژیِ ائتلافهایی باز میکرد که میتوانست شامل تمامی فراکسیونهای سرمایه به استثنای عناصر شناساییشده توسط دیمیتروف باشد. او معتقد بود اگرچه فاشیسم بازنمای مناسبات و موازنه جدیدی از نیروها در میان طبقات مسلط بود، اما این بدان معنا نبود که صرفاً و منحصراً منافع سرمایهی مالی را نمایندگی میکند.
در تقابل با خطابه و ادبیات رسمی انترناسیونال سوم، پولانتزاس تأکید میکرد که شکستهای سنگینِ طبقات کارگر و بحران ایدئولوژیکِ جنبش طبقه کارگر و سازمانهای آن، از ابعاد و جنبههای مهم در صعود فاشیسم به قدرت بودند. او همچنین بر نادرستی و ناکافی بودن مفهوم «سوسیال-فاشیسم» تأکید میورزید؛ مفهومی که سوسیالدمکراسی و فاشیسم را دو نیروی همزاد و بالقوه همکار جلوه میداد و این واقعیت را نادیده میگرفت که احزاب فاشیستی پایگاه اجتماعیِ مستقل خود را پرورش داده و ساخته بودند.
بهعلاوه، او به دلبستگی و وابستگی خاصِ لایههای خردهبورژوا به احزاب فاشیستی پرداخت. پولانتزاس استدلال میکرد که در یک دوره بحران اقتصادی و سیاسی، عناصر معینی از ایدئولوژی احزاب فاشیستی — نظیر «دولتپرستی» (دولتستایی)، ملیگرایی، نخبهگرایی، نژادپرستی و نظامیگری — محملی برای تخلیه هیجانات و برآوردهشدن نیازهای این لایهها فراهم میکرد.
پولانتزاس تحلیل بسیار مفصلی از فاشیسمِ در قدرت بهمثابه یک «دولت استثناییِ» مداخلهگر ارائه داد که به عبور از بحران ایدئولوژیک کمک میکرد و دامنه مداخله دولت را به فراتر از حدود تعیینشده توسط قانون گسترش میداد. او تأکید داشت که اگرچه نظام تکحزبی تناقضات میان فراکسیونهای مختلف طبقات مسلط را از بین نبرد، اما اَشکالی از «نمایندگی مستقیم» را ارائه داد؛ اَشکالی که مشخصهی وضعیتهایی است که در آن بلوک قدرت از نظر سیاسی دچار ازهمگسیختگی است، احزاب سیاسی توسط نقشِ مستقیمِ «سازماندهیِ» سایر دستگاههای دولتی کنار زده شدهاند، و تودهها بهطور ویژگینمایی تحت سلطهی ایدئولوژی حاکم قرار دارند.
پولانتزاس بر این باور بود که تعلیق انتخاباتِ رقابتی و چندحزبی به معنای تعلیقِ مشروعیت به خودیِ خود نبود. احزاب فاشیستیِ حاکم، همواره به شکلی از «حاکمیت مردمی» استناد میکردند و به بسیج دائمی و مداومِ تودهها میپرداختند.
بحرانهای ارگانیک
کتاب فاشیسم و دیکتاتوری سهم و دستاورد مهمی در این بحث و مناظره نظری بود. این اثر مسلماً نقاط ضعفی هم داشت؛ از جمله گرایش نویسنده به این فکر که استراتژیهای تبیینشده در درون دستگاههای دولتی، عمدتاً بر اساس مناسبات قوا در میان و در درون فراکسیونهای طبقه مسلط تعیین میشوند. این برداشت با تأکیدِ خود او بر خودمختاری و استقلال نسبی دولت در تعارض بود. پولانتزاس همچنین میزانِ متکی بودنِ فاشیسم بر شکلی از «سیاست تودهای» را دستکم گرفته بود.
با این وجود، تحلیل او موفق شد تعادل و موازنهای مهم برقرار سازد. از یک سو، با فاشیسم بهمثابه یک جنبهی «ارگانیک» (ساختاری و انداموار) از دورههای تاریخیِ معینی برخورد کرد که به تحول و دگرگونیِ رژیمهای انباشت و دستگاههای دولتی پیوند خورده بود. از سوی دیگر، بر ویژگیهای تصادفی و محتملِ آن تأکید ورزید که بازتابدهندهی پویاییهای بزنگاهیِ مبارزه طبقاتی در این یا آن کشور بود. به این ترتیب، پولانتزاس پتانسیل و ظرفیتِ بروز فاشیسم را برجسته ساخت و در عین حال نشان داد که هر شکلی از اقتدارگراییِ دولتی، فاشیستی نیست.
همین تمایل برای پرهیز از فاشیستی جلوه دادنِ تمامیِ «دولتهای استثنایی»، در کتاب بحران دیکتاتوریها (۱۹۷۵) نیز کاملاً مشهود بود. این اثر نسبت به سایر کارهای او، کتابی «مداخلهجویانهتر» بود که با هدف تحلیلِ فروپاشی و سقوطِ رژیمهای اقتدارگرای راستگرا در یونان، پرتغال و اسپانیا در اواسط دهه ۱۹۷۰ نوشته شد. این کتاب شامل ملاحظات و مشاهدات بسیار جالبی درباره نقش امپریالیسم آمریکا بود.
پولانتزاس «تکثر و تنوعی از تاکتیکهای آمریکایی» را در مواجهه با رژیمهای اروپای جنوبی شناسایی کرد که «با تناقضاتِ خودِ سرمایهی آمریکایی پیوند داشت» — تناقضاتی که در درون بدنه دولت آمریکا بروز و تجلی مییافتند:
«ویژگی خاصِ دولت آمریکا در این است که ‘فاشیسم خارجیِ’ آن — یعنی سیاست خارجیای که عموماً ابایی از توسل به بدترین انواع نسلکشی ندارد — توسط نهادهایی مجسم میشود که اگرچه فرسنگها با یک نمونهی ایدهآل از دمکراسی بورژوایی فاصله دارند (کافی است وضعیت اقلیتهای ملی و اجتماعی در ایالات متحده را به یاد آوریم)، اما همچنان امکانِ نمایندگیِ ارگانیک و ساختاریِ فراکسیونهای گوناگونِ سرمایه را در درون دستگاههای دولتی و شاخههای دستگاههای سرکوب فراهم میسازند. رژیمی از این دست، حتا اگر بر پایه یک ‘اتحاد مقدس’ واقعی از سوی اکثریت قاطع ملت حول اهداف عمدهی سیاسی استوار باشد (که در این باره حرف بسیار میتوان زد)، لزوماً با تناقضاتِ مداوم و آشکار در درون دستگاههای دولتی همراه است.»
پولانتزاس استدلال میکرد که در هر زمانِ مشخص، موضع و نگرش واشنگتن میتوانست «طیفی از راهکارهای ممکن» را در بر گیرد؛ طیفی که از «درجات گوناگونِ حمایت گرفته تا پذیرشِ کموبیش منفعلانهی راهکارهایی که آنها را شرّ کمتر میداند — تا نقطه گسست و قطعیتی مشخص» متغیر بود. دستگاههای مختلف دولتی که در سیاست خارجی آمریکا دخیل بودند، حتا میتوانستند تا حدی مغایر با اهداف یکدیگر عمل کنند:
«سازمان سیا (CIA)، پنتاگون و دستگاههای نظامی، و وزارت امور خارجه اغلب تاکتیکهای متفاوتی اتخاذ میکنند؛ همانطور که کل هیئت دولت و قوه مجریه در تقابل با کنگره عمل میکنند. این امر در مورد یونان، پرتغال و اسپانیا کاملاً مشهود است. افزون بر این، این تاکتیکها اغلب بهطور موازی دنبال میشوند و به شبکههای موازی و همراستایی دامن میزنند که از یکدیگر بیخبرند و حتا با یکدیگر به مبارزه میپردازند.»
اقتدارگرایی دولتی
در دهه ۱۹۷۰، پولانتزاس به پژوهش بر روی مسائل مربوط به دولت ادامه داد و مطالعات خود را در دو مسیر مهم پیش برد. از یک سو، تعریف بسیار مبتکرانه و رابطهای (ارتباطی) از دولت ارائه داد که بر اساس آن، دولت یک «موجودیت» واجد «ذات ابزاریِ ذاتی…» نبود، بلکه «خود یک رابطه است؛ به بیان دقیقتر، متکثف و فشردهشدهی یک رابطه طبقاتی است.»
از سوی دیگر، او نظریهپردازی کاملتر و مفصلتری از بحران دولت مطرح ساخت:
«این مجموعه از تناقضات، خود را درست در قلب و هستهی مرکزی دولت بروز میدهد (دولت یک رابطه است) و عاملی است در تعیین ویژگیهای بحران دولت: افزایش تناقضات درونی میان شاخهها و دستگاههای دولتی، جابهجایی پیچیدهی غلبه و تسلط میان دستگاهها، دگرگونی و جابهجایی کارکردها، پررنگتر شدن نقش ایدئولوژیکِ یک دستگاه مشخص همراه با تقویتِ بهرهگیری از خشونت دولتی، و مواردی از این دست. همگیِ اینها گواهی بر تلاشهای دولت برای بازسازیِ هژمونیِ طبقاتیِ رو به سقوط است.»
از نظر پولانتزاس، این وضعیت به یک چرخش اقتدارگرایانه میانجامید «که میتوانست صرفاً نشاندهنده پایان یافتنِ شکلِ خاصی از ‘سیاست دموکراتیک’ در نظام سرمایهداری باشد.»
پولانتزاس مجموعهای از تحولات و دگرگونیها را شناسایی کرد که این اقتدارگراییِ جدیدِ «دولت مقتدر» را تشکیل میدادند:
«تمرکز خیرهکننده و عظیم قدرت در قوه مجریه، نه تنها به زیانِ نمایندگیِ پارلمانیِ ‘مردمی’، بلکه به زیانِ مجموعهای از شبکههای متکی بر حق رأی عمومی… درهمتنیدگی و خلط ارگانیکِ قوای سهگانه (مجریه، مقننه و قضائیه) و تجاوز و دستاندازیِ مداوم به حوزههای عمل و صلاحیت دستگاهها یا شاخههای مرتبط با آنها… شتاب یافتن سیاستهای خودسرانه و قاهرانهی دولت که آزادیهای سیاسی شهروندان را محدود میسازد… افول شدید و سریع نقش احزاب سیاسی بورژوایی و جابهجایی کارکردهای سیاسی-سازمانی آنها (هم از منظر بلوک قدرت و هم از منظر طبقات تحت سلطه) به نفع دیوانسالاری و بوروکراسی دولتی… پررنگتر شدنِ استفاده از خشونت دولتی (هم به معنای خشونت فیزیکی و هم به معنای ‘خشونت نمادین’)… و ایجاد شبکهای گسترده از مدارهای جدیدِ ‘کنترل اجتماعی’ (نظارت گسترده پلیسی، بخشهای روانشناختی-روانکاوانه، و کنترلهای رفاه اجتماعی).»
پولانتزاس در آخرین اثر خود، دولت، قدرت، سوسیالیسم، این تحولات و دگرگونیهای دولتهای سرمایهداری را تحت عنوان ظهور «اقتدارگرایی دولتی» (اتاتیسم اقتدارگرا) توصیف کرد:
«در غیاب واژهای بهتر، من از این شکل از دولت با عنوان اقتدارگرایی دولتی یاد خواهم کرد. این تعبیر شاید سمتوسوی کلی تغییرات را نشان دهد: یعنی تشدید کنترل دولت بر تمام عرصههای حیات اقتصادی-اجتماعی، همراه با افول رادیکال و بنیادی نهادهای دمکراسی سیاسی و کاهش شدید و چندوجهیِ آزادیهای بهاصطلاح ‘شکلی’؛ آزادیهایی که حقیقت و واقعیت آنها درست در همین زمان که در حال نابودی و کنار گذاشته شدن هستند، کشف میشود.»
پولانتزاس دقت نظر داشت که این «اقتدارگرایی دولتی» را از توتالیاریسم (تمامیتخواهی) یا فاشیسم تمایز بخشد. این امر نه به دلیل دستکم گرفتنِ دامنه و ابعاد این دگرگونیها یا خصلت اقتدارگرایانهی آنها بود، بلکه به این علت بود که ما نه با شکلی از «دولت استثنایی»، بلکه با جهش و دگرگونیِ اقتدارگرایانهی خودِ دولتهای سرمایهداریِ «دموکراتیک» روبرو بودیم:
«ظهور اقتدارگرایی دولتی را نه میتوان با یک نظم جدید فاشیستی یکی دانست و نه با گرایشی به سوی فاشیسم. دولت کنونی نه شکل جدیدی از یک دولت استثناییِ اصیل است و نه به خودیِ خود، شکلی گذرا در مسیر رسیدن به چنین دولتی است؛ بلکه برعکس، بازنمای شکل جدید و «دموکراتیکِ» جمهوری بورژوایی در مرحلهی کنونی سرمایهداری است… برای نخستین بار در تاریخ دولتهای دموکراتیک، شکل کنونی نه تنها حاوی عناصر پراکندهای از توتالیاریسم است، بلکه ساختار ارگانیک و انداموار آنها را در یک ساختار دائمی و موازی با دولت رسمی تثبیت و کریستالیزه میکند.»
پولانتزاس در این دوره، هم نگرانِ تحول اقتدارگرایانهی دولتهای سرمایهداری بود و هم نگرانِ خصلت اقتدارگرا یا «توتالیترِ» «سوسیالیسم موجود» در بلوک شرق تحت رهبری اتحاد جماهیر شوروی. به یک معنا، مفهوم «راه دموکراتیک به سوی سوسیالیسم» که او در کتاب دولت، قدرت، سوسیالیسم تبیین کرد، شیوه و راهکار او برای مواجهه با هر دو چالش بود.
پولانتزاس بر این باور بود که به لطف وجودِ جنبشهای اجتماعیِ قوی، ممکن است بتوان تغییرات عمیقی را در درون دولت تحمیل کرد که مناسبات اجتماعی قوا را متکثف و فشرده میسازند. از طریق استراتژی و راهبردی که فتح قدرت دولتی را با بسیج اجتماعیِ خودمختار پیوند میداد، میتوان راه را برای تحول سوسیالیستی گشود. این ایده از سوسیالیسم دموکراتیک که اَشکال نمایندگی و مستقیمِ دمکراسی را ترکیب میکرد، همچنین پاسخ او به بنبستِ «سوسیالیسمِ موجود» به سبک شوروی بود.
خوانش پولانتزاس در دنیای امروز
پولانتزاس به دلیل خوشبینیِ بیش از حد نسبت به امکانِ تحولِ رادیکال-دموکراتیکِ دولت و همچنین به دلیل دستکم گرفتنِ اینکه چگونه پویاییهای مادیِ حکشده در بدنه دولت — درست همان چیزی که خود تحت عنوان «اقتدارگرایی دولتی» توصیف کرده بود — منطق خود را بر هرگونه تلاش برای حکومتداریِ چپگرا تحمیل میکند، به شدت مورد نقد قرار گرفته است (همانطور که تجربه کشورهایی مانند فرانسه و یونان در دهه ۱۹۸۰ نشان داد). خودکشی او در سال ۱۹۷۹، پایانی زودرس بر مسیر نظریاش بود و پرسشهای بیجوابِ بسیاری را درباره سمتوسویی که تفکر او ممکن بود در ادامه طی کند، باقی گذاشت.
با این حال، پولانتزاس بینشها و درکهای ارزشمندی درباره تحول دولتهای سرمایهداری برای ما به یادگار گذاشت که از اهمیت ویژهای برخوردار بود شناساییِ گرایشها و چرخشهای اقتدارگرایانهای از سوی او که در سالهای بعد بسیار آشکارتر شدند. جنبههای اقتدارگرا-انضباطیِ دولتهای نئولیبرال اکنون برای ما بسیار آشنا هستند؛ از جمله استفاده از قوانین «ضد تروریسم» به عنوان پوششی برای اقدامات سرکوبگرانه و سازوکارهای نظارتی.
پولانتزاس همچنین در پیشبینی این امر محق بود که دستور کارِ نئولیبرالیِ خصوصیسازی و مقرراتزدایی به سود بازار، به معنای عقبنشینی یا کاهش نقش دولت نخواهد بود. در عوض، این امر نیازمند گسترش مداخلات و دستگاههای اداری بود؛ دستگاههایی که اکثر آنها در برابر هرگونه کنترل دموکراتیک یا ورودی و مداخله از سوی جنبشهای مردمی مصون و ایزوله میشدند.
تکثیر نهادها و نهادهای بهاصطلاح مستقل (و انتصابی) و افزایش قدرت بانکهای مرکزی، نمونههای بارز این وضعیت هستند. در بستر اروپا، تحمیل سیاستهای نئولیبرالی تحت لوای یکپارچگی اروپا، به معنای گسترش اختیارات نهادهای انتصابیِ اتحادیه اروپا و اولویت دادن به مقررات اروپایی بر فرآیندهای تصمیمگیری دموکراتیک در سطح ملی بوده است.
آثار پولانتزاس میتواند به ما کمک کند تا موج کنونی جنبشهای سیاسیِ راست افراطی را بهتر درک کنیم؛ موجی که نه تنها به وضعیتهای بحران سیاسی — از جمله بحران چپ در اَشکال گوناگون آن — بلکه به تحول اقتدارگرایانهی دولتها همراه با اَشکال جدیدی از نژادپرستی دولتی علیه مهاجران و پناهجویان پیوند خورده است. علاوه بر این، و شاید مهمتر از همه، کار او این نکته را جا میاندازد که ما نمیتوانیم مقاومت در برابر فاشیسم و اقتدارگرایی دولتی را از مبارزات گستردهترِ ضد سرمایهداری جدا کنیم.
چنین مقاومتی تنها زمانی میتواند اثربخش باشد که بر بلوکی از طبقات کارگر با سایر طبقات فرودست و فرودستسازیشده استوار باشد، نه بر ائتلافهای حداقلگرایانهای که به دفاع ساده از دمکراسی لیبرال محدود میشوند. چرا که در نهایت، این عمدتاً احزابِ بهاصطلاح «طیف نیروهای قانونگر» (احزاب حاکم و سنتی میانه) بودهاند که جهشهای «پست-دموکراتیکِ» کنونیِ دولتهای سرمایهداریِ پیشرفته را سازماندهی و هدایت کردهاند. اکثر جنبشهای سیاسی راست افراطی هیچ مشکلی با اعلام پایبندی کامل خود به چارچوب نهادیِ فعلیِ دمکراسی لیبرال، از جمله تجسمهای فراملی آن مانند اتحادیه اروپا، ندارند.
این مسئله به درس مهم دیگری اشاره دارد که میتوانیم از پولانتزاس بگیریم. در حالی که دیدگاه او درباره راه دموکراتیک به سوی سوسیالیسم به درستی به دلیل امکان خوانشهای اصلاحطلبانه (ریفورمیستی) مورد نقد قرار گرفته است، اما تأکید او بر اینکه «سوسیالیسم تنها میتواند دموکراتیک باشد»، صرفاً مسئلهی فاصله گرفتن از تجربه شوروی و متحدانش نبود. این گزاره همچنین متضمن این معناست که «دمکراسی تنها میتواند سوسیالیستی باشد»؛ به این معنا که هیچ پیوند «ارگانیک» و ذاتی میان سرمایهداری و دمکراسی وجود ندارد. تنها راه دستیابی به دمکراسی بهمثابه خود-حکمرانیِ طبقات فرودست، از طریق مبارزه برای فرارفتن از سرمایهداری میگذرد.
درباره نویسنده: پاناگیوتیس سوتیریس (Panagiotis Sotiris) به عنوان روزنامهنگار در آتن مشغول به کار است و در دانشگاه آزاد هلنیک (Hellenic Open University) تدریس میکند. او همچنین از اعضای هیئت تحریریهی نشریهی «ماتریالیسم تاریخی» (Historical Materialism) است.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.