یکی از ضعف‌های مهم در تاریخ مبارزات سیاسی علیه جمهوری اسلامی، برداشت نادرست نیروهای مخالف از ماهیت قدرت، ساختار و سازوکارهای آن، و همچنین از توان و جایگاه واقعی خودشان بوده است.

تجربه‌ی مبارزه‌ی مسلحانه‌ی سازمان مجاهدین خلق در دهه‌ی ۱۳۶۰ و عملیات فروغ جاویدان در سال ۱۳۶۷ از یک سو، و در ماه های اخیر، راهبرد بخشی از جریان پادشاهی‌خواه به رهبری رضا پهلوی که متکی بر حملات نظامی آمریکا و اسرائیل همراه با امید به قیام مردم بود، از سوی دیگر، به نظر من دو نمونه‌ی متفاوت از یک موضوع مشترک و نوع نگاه مشابه به مقوله قدرت اند. موضوع و نوع نگاه مشترکی که از «اشتباه گرفتن اراده‌ی سیاسی برای تسخیر قدرت با توانایی واقعی برای تغییر مناسبات قدرت» و «دست کم گرفتن قدرت جمهوری اسلامی» برمیخیزند.

در هر دو تجربه، برآورد از قدرت خود و ضعف حکومت بیش از آنکه بر شناخت دقیق واقعیت‌های سیاسی و اجتماعی استوار باشد، تحت تأثیر امیدها و فرض‌هایی بود که تحقق آن‌ها خارج از کنترل مستقیم خود این جریان‌ها بود.

دو روی یک توهم

توهم نسبت به قدرت خود یک روی مسئله است. روی دیگر آن شناخت نادرست از ماهیت قدرت جمهوری اسلامی است. سر پا ماندن جمهوری اسلامی پس حملات بسیار سهمگین نظامی و حذف رهبر جمهوری اسلامی و بسیاری از فرماندهان نظامی و امنیتی نظام نشان دادند که این قدرت، با وجود فرسایش مشروعیت، نارضایتی گسترده‌ی اجتماعی و بحران‌های اقتصادی و سیاسی، صرفاً در شخص رهبر یا چند مقام ارشد خلاصه نمی‌شود. قدرتی که ریشه‌های آن در شبکه‌ای از نهادهای نظامی و امنیتی نسبتا مستقل در سراسر کشور، ساختارهای اداری و مدیریتی، منابع اقتصادی پنهان و سازوکارهای کنترل جامعه است. پایگاه آن نیز فقط حامیان ایدئولوژیک نیستند؛ حتی بخشی از جامعه که از این ساختار منفعت اقتصادی یا نهادی می‌برد نیز در بقای آن، آگاهانه و یا ناآگاهانه سهم دارد؛ بخشی که تحت عنوان بخش خاکستری شناخته می شود.

به عبارت دیگر، تضعیف یا حذف بخشی از راس قدرت ممکن است این شبکه را دچار اختلال کند، اما لزوماً به فروپاشی آن نمی‌انجامد. ممکن است ساختار قدرت خود را با شرایط جدید تطبیق دهد و تغییر شکل بدهد. ممکن است بخشی از نیروهای خود را بازسازی کند، یا در شرایط بحرانی به شکل‌های دیگری از اقتدار متوسل شود.

مجاهدین: از دهه‌ی شصت تا فروغ جاویدان (مرصاد)

در دهه‌ی ۱۳۶۰، سازمان مجاهدین خلق با این تصور وارد مبارزه‌ی مسلحانه شد که شرایط ذهنی جامعه آماده است و می‌توان با تشدید رویارویی و بهره‌گیری از بحران‌های حکومت، شرایط عینی سرنگونی را فراهم کرد. بعدها در عملیات فروغ جاویدان، سازمان به «ارتش آزادیبخش» خود متکی شد که قرار بود از خاک عراق و در جریان جنگ ایران و عراق وارد ایران شود. در محاسبه‌ی مجاهدین، حمایت نظامی عراق و این فرض که مردم به نیروی مهاجم خواهند پیوست، نقشی تعیین‌کننده داشت.

رهبری مجاهدین به این حقیقت باور نداشت که مخالفت بخش‌هایی از جامعه با جمهوری اسلامی، به‌خودی‌خود به معنای پذیرش مجاهدین یا آمادگی برای پیوستن به نیرویی نبود که با پشتیبانی عراق وارد کشور می‌شد. در واقع در این تجربه تفاوت میان سه واقعیت نادیده گرفته شد: نارضایتی از حکومت، پذیرش یک نیروی سیاسی جایگزین، و آمادگی برای مشارکت در راهبرد نظامی آن نیرو. این سه قرار نیست مطابق میل و اراده‌ی ما بر هم منطبق شوند و همان مسیری را طی کنند که ما انتظار داریم.

پادشاهی‌خواهان و امید به قیام

در سال‌های اخیر نیز بخشی از جریان پادشاهی‌خواه، به‌ویژه در پیرامون رضا پهلوی، بر این امید تکیه کرده است که حملات نظامی خارجی، با تضعیف یا حذف رهبران و مراکز اصلی قدرت، زمینه‌ی قیام گسترده‌ی مردم و فروپاشی حکومت را فراهم کند. پرسش اصلی در اینجا فقط این نیست که حملات نظامی تا چه اندازه می‌توانند به حکومت آسیب بزنند، که قطعا آسیب های فراوان زده است. مسئله این است که آیا آسیب‌پذیری حکومت و ضربات سهمگین به آن به معنای توانایی یک نیروی مخالف برای تصرف قدرت و ایجاد نظم سیاسی جایگزین است؟

واضح است که در چنین محاسبه‌ای، ادامه‌ی جنگ و میزان مداخله‌ی آمریکا و اسرائیل متغیرهایی تعیین‌کننده‌اند که تصمیم‌گیری درباره‌ی آن‌ها در اختیار این جریان نیست. حتی اگر مداخله‌ی نظامی به تضعیف جدی حکومت بینجامد، نمی‌توان نتیجه گرفت که جامعه الزاماً از نیروی سیاسی خاصی حمایت خواهد کرد، یا آن نیرو از سازماندهی، مشروعیت و توان لازم برای تسخیر قدرت و سپس اداره‌ی کشور برخوردار است.

انتقال اراده و توانایی

در هر دو تجربه نوعی انتقال اراده و توانایی از یک بازیگر به بازیگر دیگر دیده می‌شود. مجاهدین به حمایت نظامی عراق و پیوستن مردم امید بسته بودند؛ بخشی از پادشاهی‌خواهان نیز به قدرت نظامی آمریکا و اسرائیل و تبدیل نتایج جنگ به قیام مردمی چشم دوخته‌اند. در هر دو مورد، نیروی مخالف می‌تواند تصور کند که با تضعیف حکومت، راه رسیدن خودش به قدرت نیز هموار می‌شود. اما در واقعیت، این دو فرایند لزوماً با یکدیگر ملازمه ندارند.

وقتی فرض به بدیهی تبدیل می‌شود

بنابراین نمی‌توان این دو تجربه را صرفاً به خطای تاکتیکی، اشتباه در زمان‌بندی یا نبود اطلاعات کافی تقلیل داد. مشکل عمیق‌تر برداشتی از قدرت است که در آن اراده‌ی رهبران، نارضایتی جامعه و ضعف حکومت چنان در کنار هم قرار می‌گیرند که گویی نتیجه‌ی نهایی از پیش معلوم است. در چنین برداشتی، آنچه باید موضوع شناخت و ارزیابی باشد به یک فرض بدیهی تبدیل می‌شود: حکومت ضعیف است، مردم آماده‌اند، و اگر نیروی خارجی یا یک ضربه‌ی تعیین‌کننده وارد شود، راه پیروزی هموار خواهد شد.

اینجا همان نقطه‌ای است که اراده‌گرایی سیاسی به توهم قدرت تبدیل می‌شود. اراده‌ی تغییر ضروری است، اما جایگزین شناخت شرایط، سازماندهی نیروها و ارزیابی واقع‌بینانه‌ی امکانات نمی‌شود. خواستنِ تغییر، توانایی ایجاد تغییر نیست؛ همان‌طور که ضعف حریف، به‌خودی‌خود قدرت پیروزی بر او را پدید نمی‌آورد.

درس‌ها

یکی از مهم‌ترین درس‌های این دو تجربه آن است که قدرت سیاسی را باید در مناسبات میان حکومت، جامعه، نیروهای مخالف و بازیگران خارجی شناخت. هیچ‌یک از این بازیگران مستقل از دیگران عمل نمی‌کند. حمایت خارجی ممکن است فرصت ایجاد کند، اما محدودیت‌ها و وابستگی‌های تازه‌ای هم می‌آفریند. نارضایتی عمومی ممکن است زمینه‌ی تغییر را فراهم کند، اما بدون سازماندهی و اعتماد سیاسی به نیرویی برای انتقال قدرت تبدیل نمی‌شود. تضعیف حکومت نیز ممکن است فضای تازه‌ای بگشاید، اما تعیین نمی‌کند که چه نیرویی و با چه مناسبات قدرتی جای آن را خواهد گرفت.

بنابراین پرسش اساسی برای هر نیروی سیاسی مخالف این نیست که تا چه اندازه خواهان سرنگونی حکومت است یا چه میزان از ضعف‌های آن را می‌تواند برشمارد. پرسش این است که آیا می‌تواند قدرت حریف، قدرت خود و رابطه‌اش با جامعه را واقع‌بینانه بشناسد؟ آیا میان آرزوهای سیاسی و ظرفیت‌های بالفعل خود تمایز می‌گذارد؟ و آیا برای شرایطی که مطابق انتظارش پیش نمی‌رود نیز راهبردی دارد؟

در سیاست، قدرت نه از شدت اراده به دست می‌آید و نه صرفاً از ضعف رقیب. قدرت حاصل مجموعه‌ای از ظرفیت‌ها، سازماندهی، منابع، روابط اجتماعی، مشروعیت و توانایی تبدیل فرصت‌ها به نتایج سیاسی است. نخستین گام برای عبور از توهم قدرت، پذیرفتن این است که شناختن ضعف‌های حکومت با شناختن راه غلبه بر آن یکی نیست؛ همان‌طور که خواستن قدرت به معنای برخورداری از آن نیست.

https://t.me/politicalphilosphy/892

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)