در سوگِ جان سپاران آرمانخواه و افسوس از پیامدهای وارونه
(به یادِ نهم اکتبر/ هفدهم مهرماه: سالروز کشتن چه گووارا)
مدت زمان مطالعه ۱۲ دقیقه

خیال کنید در رستورانی زیبا، کنار شیشه های رو به خیابان نشسته اید و خوراک خوشمزه ای را نوش جان می کنید. ناگاه آن سوی شیشه، نگاه گرسنه و با حسرت کودکی ژنده پوش را به خود می بینید و از خوردن غذا در آن لحظه، احساس ناخوشایندی به شما دست می دهد که از خود می پرسید: همدلی من با تهیدستان چه می شود؟ شاید برایم لذت بیشتری داشته باشد که غذای خود را با آن کودک شریک شوم. کشمکشی درونی خواهیم داشت که بر فرضِ کمک من، روزهای بعد برای سیر کردن آن کودک چه باید کرد؟ بازهم این پرسش که آیا با این کار ”آقایی“ خود را نشان می دهیم و او احساس حقارت خواهد کرد؟ و سرانجام پرسش اساسی دیگری که با آن همه تهیدست و نیازمندِ حداقل های زنده ماندن در ایران و جهان، چه باید کرد؟ به راستی از من کاری ساخته نیست!
برای بسیاری از ما، این پرسش ها که در سرشت انسان های نوعدوست است، سببِ آزاری مداوم از زندگی خود در هم سنجی با فرودستان می شود و البته برای گروهی از آدم های مسخ شده در سرمایه داری، این پرسش به دلیل شهوتِ زیاده خواهی در هم سنجی با فرادستان، آزار دهنده نیست و به آن فکر نمی کنند! بسیاری از ما، در روح ایران شهری مان خردمایه ای نهفته است همچون ندای تاریخی سعدی: ”بنی آدم اعضای یکدیگرند… تو کز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی“ و یا ندای هم روزگار نیما: ”آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید، یک نفر در آب دارد می سپارد جان… یک نفر در آب می خواند شما را “و چون قدرتِ مهیب نامردمی بر بالای سرمان را می بینیم، هراسناک می شویم و چه دشوار است که بپذیریم کار بزرگی از دست ما برنمی آید و به اندک نیکوکاری (به مانند بیمه شادکامی خودمان!) خود را دل خوش کنیم و دیگر به باقی مسئله نیاندیشیم! شاید هم در غوغای زندگی روزمره هیچ فرصتی برای دیدن و فهمیدن تهیدستان نباشد.
اما بوده اند کسانی که پیوسته برای تهیدستان اندیشه ورزیده اند و باور داشته اند که می شود ”کاری کرد کارستان“. اینان باوری آرمانی داشته اند که می توان کنشگرِ برپایی دنیایی شد بدون فقر و بی عدالتی. آنها می دانستند که برای چنین تلاشی به گذشت از زندگی و نفی آسایش و امنیت خود در ستیز با قدرت برتر، نیاز است. آنها به روشنی از خطرات مبارزه در این راه، آگاه و جان برکف بودند و می گفتند: ”انقلابی راستین با عشقی عظیم و احساس تزلزل ناپذیر برای آزادی و عدالت، هدایت می شود… برای آزاد بودن، انسان باید حاضر به فدا کردن همه چیز در این راه باشد. “(چه گووارا) برای نمونه، سخن از انسان انقلابیِ بی همتا و شیردلی است به نام ”ارنستو چه گووارا“ با مجموعه ای از میراث های مثبت و منفی که درخواست می کنم دقایقی از وقت و اندیشه خود را بدون پیش داوری، برای خواندن این یادداشت کوتاه اختصاص دهید.
۹ اکتبر ۱۹۶۷ روز قتل چه گووارا توسط نظامیان بولیوی با دستور ”سی. آی. اِی“ است و این روزها در آستانه آغاز شصتمین سالگرد آن هستیم. ارنستو در سال ۱۹۲۸ در خانواده مهاجر ثروتمند و فرهیخته ای در آرژانتین به دنیا آمد. از اوان جوانی با فقرا همدل بود و برای خدمت بیشتر، رشته پزشکی در دانشگاه بوئنوس آیرس را به اتمام رساند. در این روزها سوار بر موتورسیکلت با کوله بار به سفر سراسری در آمریکای جنوبی و مرکزی (حدود ۱۳ هزار کیلومتر در ۱۹۵۲ و ۱۹۵۳) پرداخت و تحت تاثیر مشاهده بی عدالتی اجتماعی و به ویژه تنگدستی روستاییان در حضور شرکت های استثمارگر خارجی قرار گرفت. او پیوسته برای چاره جویی این وضعیت غیرانسانی مطالعه می کرد و بنا بر روح زمانه (زایت گاست)، انقلابی گری تنها در دیدگاه های مارکسیست-لنینیستی پاسخگوی شور و عشق او به نیک بختی تهیدستان بود. در این ایدئولوژی، علتِ بنیادین تنگدستی و سیه روزی توده های زحمتکش، امپریالیسم برشمرده می شد که سرکردگی آن در آمریکای لاتین با ایالات متحده آمریکا بود و تنها راه برون رفت، براندازی بود اگرچه با خشونت و تفنگ.
در مبارزه با ساختار سیاسی کشورهای وابسته به آمریکا، از سویی به دلیل تجربه خشونت وحشیانه و اصلاح ناپذیری حکومت ها و از سوی دیگر، نبود فضای آزاد سیاسی برای مبارزه مدنی، چه گووارا به مبارزه مسلحانه باور راسخ پیدا کرد. از آنجا که توان رویارویی انقلابیون با ارتش های بزرگ و مجهز این کشورها وجود نداشت، تاکتیکِ جنگ نامنظم و چریکی در نواحی دشوارگذر/ صعب العبور و پوشیده طبیعی (مانند جنگل های کوهستانی) بستر این مبارزات دانسته شد تا بعدها از روستاها به شهرها سرایت کند. در این نواحی، چه گووارا به سازماندهی گروه هایی از روستاییان به همراه داوطلبان روشنفکر و تبعیدشدگان سیاسی شهرهای کشورهای مختلف پرداخت و در نخستین تجربه موفق با پیوستن به فیدل کاسترو و حدود دو سال مبارزه، توانست دیکتاتور بدنامی که کوبا را جولانگاه سوداگران آمریکایی و عشرتکده ایشان کرده بود، سرنگون کرده و در سال ۱۹۵۹ کوبای سوسیالیست برقرار شود.
پس از چند سالی مشارکت در برپایی نظام جدید در کوبا با ملی کردن زمین ها و صنایع بزرگ و نیز موفقیت چشمگیر در ارتقای آموزش و پرورش، پزشکی و سلامت همگانی، چه گووارا با صداقت به عدم موفقیت برنامه های اقتصادی در کوبا اعتراف کرد و از فعالیت دولتی دست کشید. سپس او در سفرهایی دور جهان با رهبران سیاسی رادیکال (مائو، خروشچف، احمد بن بلا، نهرو، تیتو، عبدالناصر، سوکارنو، کیم ایل سونگ …) ملاقات کرد و به تدریج منتقد اتحاد جماهیر شوروی و نزدیک به دیدگاه مائو در چین شد. در این زمان، چه گووارا با نگاهی به موفقیت جنگ نامتقارن در ویتنام، برای جنگ چریکی در مراکز کوچک برای بیداری توده های زحمتکش و برانگیختن به مبارزه گسترده، نظریه پردازی کرد و همچنین گفت: مبارزان آزادی خواه جهان باید چندین ویتنام در جهان ایجاد کنند تا امپریالیسم نتواند تمام توان نظامی و اقتصادی خود را متمرکز به کار گیرد و امکان شکست او فراهم شود.
چه گووارا پس از چندی دوباره به فکر ادامه مبارزات خود و صدور انقلاب به دیگر کشورها افتاد و به طور مشخص ابتدا در کنگو (آفریقا) و سپس بولیوی به جنگهای چریکی پرداخت که در هر دو مورد ناکام ماند؛ بولیوی آخرین میدان مبارزه چه گووارا بود که در محاصره ارتش بولیوی با مستشاران ”سی. آی. اِ“ دستگیر و سپس در حالیکه تنها ۳۹ سال داشت، کشته شد. جسد او را از ترس اینکه نمادِ مبارزه برای آزادی و عدالت شود، ناپدید کردند که ۳۰ سال بعد با راهنمایی یک ژنرال بازنشسته، محل دفن کشف و در کوبا با مراسم با شکوهی بدرقه/ تشییع شد و در بنای یادبود مکانی که پیروزی کلیدی برای انقلاب کوبا را به بار آورده بود، او را به خاک سپردند. او قلبی تپنده برای انسان ها داشت و نوشته بود: ”ارزش جان یک انسان، یک میلیون برابر ارزش دارایی ثروتمندترین فرد روی زمین است. “
پس از چه گووارا، تعدادی جنبش های چریکی الهام گرفته از او در چند کشور آمریکای لاتین در دهه های ۶۰ و ۷۰ میلادی شکل گرفتند که همگی سرانجام، سرکوب و متلاشی شدند. در ایران نیز سازمان های چریکی با مشی مبارزه مسلحانه و الهام گرفته از چه گوارا از نیمه دهه ۶۰ میلادی شکل گرفتند که شاخص ترین آنها سازمان چریک های فدایی خلق ایران بود که از جمله در سیاهکل گیلان دست به عملیات چریکی زد ولی با یورش سهمگین ارتش شاه، ناکام ماند. این سازمان هم دو سال مانده به انقلاب ۵۷ دچار ضربات ساواکِ شاه و فروپاشی شد؛ اما با انقلاب، با مشی متفاوت از نظریات چه گووارا مجدد سازماندهی شد که چند سال بعد نیز با فشار ج.ا. در ایران برچیده شد. در پیشینه این سازمان نیز جوانان شجاع و جان برکف برای دست یابی به آزادی و عدالت (بیژن جزنی، احمد اشرف، مسعود احمدزاده، پرویز پویان، صفایی فراهانی، مرضیه اسکویی …) وجود داشتند که در جوانی به دلیل مبارزه مسلحانه، در رژیم محمد رضا شاه کشته شدند.
اینک اجازه دهید با مرور آنچه گذشت و پیامدهای این از جان گذشتگی های چریکی، در مورد شیوه مبارزه مسلحانه برای دگرگونی نظام ستمگر و هستی پذیری/ تحقق آزادی و عدالت اجتماعی اندیشه ای دوباره کنیم:
گفتار یکم – نخستین جمعبندی اینست که برآمده از تجارب جهانی نیم سده گذشته، مبارزه مسلحانه با نگاه امروزین فاقد پذیرش همگانی و در نتیجه، سبب ساز پیوند با اقشار تنگدست و مورد ستم نمی باشد. هر چند قهرمانانه و دلسوزانه، اما با هزینه بسیار زیاد و امکان بسیار کم پیروزی است. به سخن دیگر، اینکه چه تعداد از مردم حاضرند چنین هزینه تا پای جان را بپردازند؟ و اینکه چگونه می توان اکثریتی را امیدوار به آینده نزدیک نمود؟ با این وجود، نبود امکان راه های مسالمت آمیز اصلاح در جامعه، جوانان ناراضی را پرخاشگر و آماده پیوستن به مبارزه مسلحانه می کند
در برابر عملیات مسلحانه (که از نظر من ”تروریسم انقلابی چریک ها“ در برابر ”تروریسم ارتجاعی دولتی“ است) فضای سیاسی کشور، امنیتی و خشونت بار شده و امکان فعالیت جامعه مدنی برای تغییرات گام به گام از بین می رود و تا آنجا که حتا کنشگران قانونی نیز در معرض سرکوب قرار می گیرند. چنانچه بپذیریم دگرگونی جامعه برای برپایی نظامی عدالت جو و آزادی خواه به تنهایی با جابجایی راس قدرت (مانند سازمان چریکی بجای دولت ستمگر) هستی نخواهد یافت و هر قدرتی می بایست حقانیت/ مشروعیت خود را با حکمروایی خوب/ شایسته (شامل تصمیم گیری های مردمسالارانه، قانونمندی، کارآیی با شایسته سالاری، پاسخگویی و حسابدهی شفاف با مشارکت دربرگیرنده همگان و …) به دست آورد؛ در این مورد، جامعه مدنی نقش تعیین کننده ای دارد. آشکار است که در بیشتر جوامع تحت حکومت های بیدادگر، ظرفیت نهادی ناچیزی برای جامعه مدنی وجود دارد که بایسته است در فضای غیرامنیتی و فاقد خشونت، ظرفیت سازی و قدرت آنها نهادینه شود.
جوانان پرشور و خشمگین چریک در برابر ستم حاکم، فاقد شکیبایی برای کار زمان بر با توده ها بوده و این رهیافت را دسیسه ای سازشکارانه و برای نگاهداشت قدرت حاکم می پندارند. حال آنکه امید چریکی به بیداری توده ها با مبارزات بی باکانه ایشان، به واقعیت تبدیل نشد و درصد شکست بسیار بالا بوده است. تازه اگر هم چنین شود، در نبود جامعه مدنیِ کنشگر، قدرت نوین به خودکامگی و قیم سالاری جدا از مردم کشانده می شود. این یادآوری مناسب است که این کژاندیشی پایه در نظریه ”سانترالیسم دموکراتیک“ لنین دارد که ناسازنما/ پارادوکس مرکزگرایی با انحصار قدرت در آن هرگز موجب دموکراسی نمی شود؛ بلکه ”دِسانترالیسم دموکراتیک“ با تمرکززدایی در سطح اجتماعات محلی، مبنای گوهری دست یابی به مردمسالاری/ دموکراسی است.
گفتار دوم – مبارزه مسلحانه چریکی بر اساس کاربستِ خشونت با تشخیص گروهی اندک به نام منافع همگانی توجیه می شود و در موارد بسیار مجبور به اقدامات غیراخلاقی بنا بر الزامات مخفی کاری می شود (مانند کشتن اعضای بریده از فعالیت یا خبرچین های گروه و یا افراد غیرنظامی میان درگیری ها). برای نمونه، چه گووارا در خاطرات خود از کشتن چنین افرادی به نشانه پایبندی به انقلابی گری، آنهم تنها با تشخیص خود به عنوان فرمانده، می نویسد که چگونه هفت تیر را بر گیج گاه عضوی خیانتکار گذاشته و شلیک کرده است! نمی توان برای هدفی عالی و انسانی به وسیله های پست و غیرانسانی متوسل شد.
انقلاب در کشورهای گوناگون جهان نشان داده که چنانچه برآمده از خشونت و غیراخلاقی باشد، جامعه در چرخه تکرار خشونت و افت اخلاقی گرفتار می شود. اگر بپذیریم که گروه بزرگی از همراهان و پشتیبان های حکومت بیدادگر، از ناچاری و نادانی عمل می کنند، فردای انقلاب باید به فرصت بازآموزی و ربایش/ جذب بیشینه توده ها آغوش گشود. توده های مردم بنا بر سرشت انسانی در محیط مهربان و دگرگون شده در راستای منافع همگان، بی شک گونه دیگری از اخلاق اجتماعی و همبستگی ملی را نشان خواهند داد که نباید محیط خشونت بار به اصطلاح انقلابی، مانع این پیوند شود. از بنیادهای جامعه آرمانی آتی، اخلاق مداری است که انسان های در تراز آزادی و عدالت را شکوفا می سازد.
گفتار سوم – واکاوی علت های شکست جنبش چریکی دهه های پیشین، دربرگیرنده آموزه های تجربی برای کامیابی در جنبش آزادی خواهی و عدالت طلبی است. در مبارزات چریکی، ویژ‌گی های منفی و اشتباهات راهبردی وجود داشته است که از علت های شکست آنها به حساب می آیند و در اینجا به آنها اشاره می شود:
• ماجراجویی: بدون سنجش واقع بینانه و علمی شرایط عینی جامعه، نیرو و پایگاه اجتماعی خود، کنش آنها متکی بر اراده و شور انقلابی است. چریک ها تصور می کردند با عملیات مسلحانه و ترورهای تهییجی می توانند موتور کوچک (سازمان چریکی) را به حرکت درآورند تا موتور بزرگ (توده های مردم) روشن شود و عملیات مسلحانه فراگیر شود که چنین نشد.
• نظامی گری: کنش نظامی را برتر و کلید موفقیت دانسته و نه تنها به عنوان تاکتیک بلکه راهبرد نگریسته می شود و از کنشگری مدنی و دیگر سویه های آموزش و یادگیری اجتماعی باز مانده و به اقتدارگرایی نزدیک می شوند.
• پیشگام گرایی: رسالتی پیامبرگونه برای خود در نظر می گیرند که توده ها، اگرچه هنوز آمادگی ندارند ولی باید از آنها پیروی کنند و خوش بینی بیش از حد برای الهام بخشی ایشان وجود داشت.
• تک صدایی بودن و نبود رواداری: با خیال دست یابی به نظریه علمی (همانا خوانش ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس) در پویش اجتماعی، دچار تصلب اندیشه و خودمحوری می شوند و برای بازاندیشی ناشی از تجربه زیسته مبارزاتی شان و نیز برای شراکت دیگر باورها، جای اندکی باقی می ماند.
• عدم پیوند با توده های مردم: به شبکه سازی در میان مردمی که عضو سازمان چریکی نیستند ولی برای پشتیبانی تدارکات/ لجستیک لازم هستند، اهمیت کافی نمی دهند. در مورد آمریکای لاتین، این کاستی در پیوند مبارزات نواحی روستایی با مراکز شهری و نبود کارزار/ کمپین همگانی، ”چشم اسفندیار“ ناکامی بوده است.
• تفاوت های فرهنگی و قومی: ناآشنایی با زبان، سنت و ساختار محلی و تلاش ناکافی برای سازگاری با فرهنگ بومی، سبب بیگانه پنداری چریک ها می شد. پشتیبانی و پیوند مردمی تنها با شعار طبقاتی به دست نمی آید و نیازمند اعتمادسازی و ظرفیت سازی در اجتماع بومی است که شیوه مبارزه مسلحانه (بر فرض اهمیت دادن به این کاستی) چنین امکان حضور آشکار و زمان بر بین مردم را ندارد.
گفتار چهارم – بسیار از اشتباهات و کاستی های رهیافت مبارزه مسلحانه چریکی گفتیم؛ اما انصاف حکم می کند آرمان مبارزانِ جان سپار این رهیافت را از پیامدهای آن جدا کرد. آنچه امروز می فهمیم نگاهی پس نگرانه با دانش کنونی و مشاهده تجربه زیسته چند دهه است که در آن زمان وجود نداشته و شاید درستی و پیروزی این رهیافت مسلم دانسته می شده است. آن جوانان ازخودگذشته ای که صادقانه تا پای جان برای آرمانشان مبارزه کردند و مانند اکثریت بزرگی به ”خور و خواب “ و زندگی مرفه نیاندیشیدند، آیا شایسته قدردانی و نشستن در سوگ ایشان نیستند؟ آیا در نمونه ای مانند چه گووارا نباید ستایشگر جان دادن قهرمانانه او برای آرمان آزادی و عدالت در هر جای جهان بود؟ اینکه پیامدها چه بود و خارج از دانش و توانایی ایشان به نتایج ناخواسته و ناخوشایند منتهی شد، نباید موجبِ روگردانی از نماد انسان هایی شود که امید دگرگونی نظام های چیره شده بر ما را زنده نگاه می دارند.
سخن پایانی: نباید و به راستی نباید به نفرت پراکنی این روزها در شبکه های اجتماعیِ فارسی زبان بر ضد ”چپ“، چریک، فدایی و… پیوست. اینان یا به دلیل خیانتکاری برای ناامید کردن مردم از دگرگونی و برای بازگشت به دیکتاتوری عرفی/ ”تاج به سر“ (بجای دیکتاتوری مذهبی/ ”عمامه به سر“) تلاش می کنند و یا به دلیل ناآگاهی و سرخوردگی همگانی از خیانت ج.ا. به آرمان ها، از روشنفکران چپ و مشارکت کنندگان در انقلاب ۵۷ بیزاری عاطفی (نه عقلانی) دارند؛ نمی گوییم باید به چپ، آنهم تنها با خوانش مارکسیستی گرایش داشت؛ اما با هر باور سیاسی، نباید ”آرمان چپ“ یعنی: آزادی و عدالت اجتماعی را کنار گذاشت؛ البته به کوتاهی یادآور می شوم که کم اهمیت دادن به مردم سالاری، ملی/ ایران گرایی، و دشمنی با هرگونه لیبرالیسم، همچنان کاستی بزرگ بسیاری از چپ-اندیشان است.
در دنیایی که کمتر از یک درصد از جمعیت ۸ میلیاردی زمین، برابر نود و نه درصد باقی، دارایی و درآمد دارند و جهان را با بحران های آشکار محیط زیستی (ناشی از کنش سوداگرانه سرمایه پرستِ آنها) به نابودی می کشانند، آیا نباید دگرگون خواه و خواستار ”طرحی نو در انداختن“ بود؟ آن چریک های جوان، چنین بودند و خود را فدای این دگرگون خواهی کردند، اگرچه با پیامدهایی وارونه… افسوس و اندوه برای پرپر شدن شقایق ها!

پاینده باد پندار، کردار و گفتار نیک در هر باوری برای بهگشت جهان انسانی!
پیروز ایرانمهر (۱۵ مهرماه ۱۴۰۵)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)