دهههاست که در ایران دو جریان اعتراضی در کنار یکدیگر حرکت میکنند. یکی اعتراضهای صنفی و مطالباتی معلمان، کارگران، بازنشستگان و گروههای مختلف اجتماعی است که به طور روزمره و و از قبل برنامه ریزی شده در جریان هستند. برای مثال تجمع در برابر یک وزارتخانه، اعتصاب در یک کارخانه، اعتراض به عدم پرداخت حقوق معوقه و یا قطعنامه ای درباره یک مطالبه مشخص. دیگری خیزشهای بزرگ مانند ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴هستند که ناگهانی اتفاق می افتند و در مدت کوتاهی بخشهای وسیعی از جامعه را وارد میدان میکنند.
به باور من این دو جریان کما بیش به موازات هم در جامعه ایران حضور داشته و دارند، با این توضیح که جنبش های وسیع سیاسی در فاصله های زمانی چند ساله اتفاق افتاده اند و جنبش اعتراضی صنفی تقریبا به طور مداوم و هفتگی در جریان بوده اند، مضاف بر اینکه در زمانی که جنبش های بزرگ سیاسیِ دامنه دار در جریان بوده اند، جنبش های اعتراضی صنفی معمولا خاموش بوده اند. من نام این پدیده را موازی بودن دو جریان که کمتر به هم نزدیک می شوند و یا تداخل می کنند، نامگذاری می کنم. برای توضیح این پدیده شاید برخی روی تفاوت در مطالبات یا تفاوت در گرایشهای سیاسی موجود در جامعه انگشت بگذارند؛ به این معنی که بخشی از جامعه خواهان تغییر و دستیابی به مطالبات خود در چارچوب همین نظام است و بخشی دیگر خواهان عبور از جمهوری اسلامی.
اما به نظر من این توضیح کافی نیست و با دادههای نظرسنجیها هم (برای مثال نظرسنجی های موسسه گمان) تصویر درستی از واقعیت جامعه ایران نشان نمی دهد. به این علت که بخش قابل توجهی از معترضان صنفی هم مدتهاست که کلیت نظام را مسئول وضعیت خود میدانند و در شعارها و گفتوگوهایشان نیز از همان زبان سیاسی استفاده میکنند که در خیزشهای عمومی شنیده میشود. بنابراین اگر فقط از زاویه تفاوت در تشخیص و گرایشهای سیاسی به جامعه ایران نگاه کنیم، این فاصله بسیار کمتر از آن چیزی است که در ظاهر میبینیم.
برای فهم این پدیده موازی و یا این پارادوکس باید میان دو نوع سیاسی شدن تفاوت گذاشت: سیاسی شدن گفتمانی و سیاسی شدن کنشی.
سیاسی شدن گفتمانی زمانی رخ میدهد که فرد مسئله خود را دیگر صرفاً یک مشکل صنفی یا شخصی نبیند؛ علت را در ساختارهای قدرت جستوجو کند و به این نتیجه برسد که مشکلش با یک نامه، مذاکره یا تغییرات جزئی و اصلاح نظام حل نخواهد شد. معلمی که فقط خواهان افزایش حقوق است، هنوز با یک مطالبه صنفی مواجه است؛ اما وقتی به این نتیجه میرسد که ساختار حکمرانی و بودجهریزی امکان و حتی اراده تأمین پایدار این حق را ندارد، مطالبه او خودبهخود سیاسی میشود. اما نکته اینجاست که سیاسی شدن گفتمانی و تغییر در ذهنیت مردم نسبت به حکومت، لزوماً به سیاسی شدن کنشی منجر نمیشود.
سیاسی شدن کنشی زمانی رخ میدهد که یک معترض و مطالبه گر، پس از چنین تشخیصی، حاضر شود برای بیان و پیگیری آن در قالب کنش جمعی هزینه بپردازد. که این هزینه میتواند از دست دادن شغل و درآمد تا بازداشت و فشارهای امنیتی برای خود و خانواده اش باشد.
واقعیت این است که در ایران امروز، سیاسی شدن گفتمانی و به عبارتی آمادگی شرایط ذهنی برای عبور از حکومت بسیار گستردهتر از سیاسی شدن کنشی است. بخش بزرگی از جامعه از وضعیت موجود به شدت ناراضی است و مدتهاست به این نتیجه رسیده است که اصلاح آن بسیار دشوار، زمان بر یا ناممکن است، اما این دریافت ذهنی و باور نسبتاً عمومی به معنای آمادگی برای پرداخت هزینه تغییر نیست. میان «من دیگر این وضعیت را نمیپذیرم» و «من آمادهام برای تغییر آن کنش جمعی کنم» فاصله بزرگی وجود دارد.
البته لازم است تاکید کنم این دو جریان اعتراضی موازی در ایران، نشانه ای از دو جامعه و دو گره اجتماعی کاملاً متفاوت و بیگانه با هم نیست؛ همان معلمی که در اعتراضهای صنفی شرکت میکند ممکن است در اعتراضهای سیاسی و سراسری نیز شرکت کند. اینکه همچنان دو شکل متفاوت از کنش را شاهد هستیم، به این علت است که میان این دو کنش پلهای کافی، پایدار و ساختارمند بوجود نیامده است و موانعی بر سر راه است.
به نظر من نخستین مانع، هزینه است. کنش جمعی علیه ساختار قدرت هزینهای فردی دارد، در حالی که سود احتمالی آن جمعی است. فرد میداند اگر دیگران اعتراض کنند و او نکند، ممکن است از نتیجه اعتراض آنها بهرهمند شود؛ اما اگر او اعتراض کند و دیگران همراه نشوند، ممکن است تنها کسی باشد که هزینه میدهد. این معضل در همه جوامع وجود دارد، اما در ایران با توجه به نقش گسترده حاکمیت در اشتغال، اقتصاد، دستگاه قضایی و امنیتی، هزینه فردی کنش میتواند بسیار بالا باشد. به همین دلیل محاسبه فرد فقط این نیست که «آیا من ناراضی هستم؟» بلکه این است که «اگر من وارد میدان شوم، دیگران هم خواهند آمد؟ و اگر نیایند، چه بر سر من خواهد آمد؟» بنابراین مسئله فقط هزینه نیست؛ عدم اطمینان درباره رفتار دیگران و نتیجه کنش نیز هست.
البته نمونههای دیگر نشان میدهند که این فاصله فقط به پرداخت هزینه برنمیگردد، عوامل دیگری نیز دخالت دارند. برخی چهرهها و فعالان حقوق بشری و خانوادههای اعدام شدگان سالهاست علیه نقض حقوق بشر و احکام اعدام دست به تحصن و تجمع میزنند، اما حمایت وسیع و علنی جامعه را به دست نیاوردهاند و دیده می شود که بسیاری بیتفاوت از کنار آنها می گذرند. یا دهههاست که زنان کشورمان علیه ممنوعیت حضور در ورزشگاهها اعتراض میکنند، اما کمتر دیدهایم که مردان در مقیاسی معنادار حضور در ورزشگاه را به خاطر این تبعیض تحریم کنند. شاید هزینه چنین همراهیای برای بسیاری از مردم پایین باشد، اما همچنان رخ نمیدهد. آنچه در اینجا غایب است احساس تعلق به مطالبه دیگری و همبستگی میان گروههاست، و این هم از همان کمبود پلها و تجربه مشترک کنش جمعی برمیخیزد.
دومین مسئله، نبودن پلههای میانی است. میان امضای یک طومار یا بیان یک مطالبه صنفی و حضور در خیابان در برابر نیروی سرکوب، فاصله عظیمی وجود دارد. اگر جامعه فقط این دو امکان را پیش روی خود داشته باشد، یا کنشها در سطحی کوچک و کمخطر باقی میمانند یا در شرایطی خاص، ناگهان به خیزشی گسترده و پرهزینه تبدیل میشوند. آنچه میان این دو کم است، طیفی از کنشهای جمعیِ کم هزینه تر، قابل تکرار و انباشتی است؛ کنشهایی که به افراد امکان میدهند هم توانایی خود و هم حضور دیگران را تجربه کنند.
اعتراض صنفی معمولاً در جایی امکانپذیر است که هزینه کنش هنوز قابل محاسبه و کنترل باشد: مطالبه مشخص است، پایگاه اجتماعی شناختهشده است و فرد میداند برای چه چیزی هزینه میدهد. حتی اگر حکومت به این مطالبات پاسخ ندهد، اعتراض میتواند در محدوده یک گروه اجتماعی ادامه پیدا کند.
خیزش عمومی اما زمانی رخ میدهد که یک شوک، مانند مرگ یک فرد، افزایش ناگهانی قیمتها یا یک حادثه سیاسی و اجتماعی، نارضایتیهای پراکنده را در زمانی کوتاه به یکدیگر متصل میکند. در این لحظه، آنچه پیش از این در ذهن افراد وجود داشت، ناگهان به یک تجربه مشترک تبدیل میشود: «دیگران هم ناراضیاند.» اما مشکل اینجاست که این تجربه مشترک الزاماً به یک ظرفیت پایدار تبدیل نمیشود.
به همین دلیل، هر خیزش بزرگ میتواند بخش مهمی از جامعه را برای مدتی کوتاه به حرکت درآورد، اما پس از فروکش کردن آن، شبکهها و اعتماد ایجاد شده الزاماً باقی نمیمانند، مانند «کمیته جوانان محلات» در جنبش زن زندگی آزادی ک پس از فروکش کردن این جنبش از این کمیته حداقل در سطح عمومی و آشکار خبری نیست. در طرف دیگر، جنبشهای صنفی ممکن است سالها تجربه سازمانی و اعتراض داشته باشند، اما این تجربه لزوماً به یک ظرفیت عمومی و سیاسی تبدیل نمیشود، برای مثال با وجودی که کارگران و معلمان و بازنشستگان نهادهای خاص خود را دارند و حضور نسبتا فعالی دارند اما تا کنون یک شورای هماهنگی اعتراضات صنفی تشکیل نشده است.
نتیجه این است که هر خیزش از نظر سیاسی و سازمانی تا حد زیادی دوباره از صفر شروع میکند و در هر مرحله یک بخش خاص از جامعه در آن نقش فعال پیدا میکند. هر جنبش صنفی نیز اغلب در سقف اجتماعی و صنف خود باقی میماند و وارد همبستگی با اصناف دیگر نمیشود. بنابراین مسئله فقط نبود سازماندهی و نهاد نیست. چیزی که به اندازه کافی از یک اعتراض به اعتراض بعدی منتقل نمیشود، تجربه، اعتماد، شبکه و ظرفیت کنش جمعی و خروج از سایه صنف و طبقه خود است.
اگر این تشخیص درست باشد، مسئله اصلی جنبشهای اعتراضی ایران این نیست که چگونه مردم را بیشتر ناراضی یا حتی بیشتر آگاه کنیم، یا حتی نهادهای مردمی بیشتری بسازیم. پرسش دشوارتر این است: چگونه میتوان ظرفیت کنش جمعی را چنان ساخت که هر اعتراض، سرمایهای برای اعتراض بعدی باشد، نه تجربهای که پس از فروکش کردن هر موج دوباره از دست برود؟ و این مهم در درجه نخست بر عهده نخبگان جامعه، رهبران میدانی، کنشگران و سازمانهای سیاسی است؛ نه صرفاً با ساختن نهادی تازه، بلکه با انتقال آگاهانه تجربه، شبکه و اعتماد از یک اعتراض به اعتراض بعدی و پایین آوردن هزینه کنش برای مردم.
اگر چنین پلی میان اعتراضهای روزمره و خیزشهای دورهای ساخته نشود، ممکن است جامعه همچنان ناراضیتر و سیاسیتر شود، اما اعتراضهایش همچنان موازی حرکت کنند: جنبش صنفی در سقف خود متوقف بماند و هر خیزش عمومی نیز، پس از مدتی، ناچار شود دوباره از نقطه آغاز شروع کند.
https://t.me/politicalphilosphy/888

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.