غروب پنجشنبه، ۹ مهر ۱۴۰۵ (اول اکتبر ۲۰۲۶) ، از ساعت هفت تا نزدیک نه شب، در یکی از آن گوشه‌های کوچک و کمتر شناخته‌شده پاریس که فرهنگ هنوز درآنها نفس می‌کشد، گرد هم آمدیم؛ در «خانه شعر»، سرای شاعر کلاسیک فرانسه، مولیر، در منطقه سوم پاریس.

آمده بودیم برای رونمایی از آخرین کتاب نرگس محمدی، برنده جایزه صلح نوبل سال ۲۰۲۳؛ کتابی با عنوان Une femme ne renonce jamais؛ «یک زن هرگز دست از مبارزه نمی‌کشد».

برای نخستین بار بود که قدم به این خانه فرهنگی کوچک اما پربار می‌گذاشتم؛ خانه‌ای که گویا هر شب درهایش را به روی هنر، ادبیات و موسیقی می‌گشاید. جایی کوچک در قلب پاریس، اما با جهانی بزرگ در درون خود.

حدود صد تا صد و سی نفر در سالن گرد آمده بودند. صندلی‌ها پر بود و انتظار، آرام و سنگین، در فضا جریان داشت. برنامه با تصویر و صدای نرگس محمدی آغاز شد؛ صدایی از دور، از پشت دیوارها و فاصله‌ها. او به زبان انگلیسی سخن گفت و برای لحظاتی، غیبت فیزیکی‌اش در سالن، با حضور صدایش جبران شد.

پس از آن، یورگن واتنه فریدنس، مدیر جایزه صلح نوبل در نروژ، سخن گفت. سپس نوبت به کیانا و علی، فرزندان نرگس محمدی، رسید. و شاید از همین‌جا بود که فضای سالن تغییر کرد.

سخنان کوتاه کیانا و علی، بیشتر از آنکه یک سخنرانی باشد، گفت‌وگویی عاطفی با مادری غایب بود؛ مادری که حضورش در سالن نبود، اما جای خالی‌اش تقریباً در هر نگاه و هر کلمه احساس می‌شد. صدای فرزندان، چیزی از دلتنگی، انتظار و پیوندی مادرانه را با خود داشت که به‌سادگی نمی‌شد از کنار آن گذشت.

بخش‌هایی از کتاب توسط آن-ویکتور اولیویه خوانده شد و آواز و دفِ ساندرین مونلزون نیز به فضای برنامه رنگ و آهنگ دیگری داد. در ادامه، شیرین اردکانی، حقوقدان، با شرکت‌کنندگان به گفت‌وگو نشست و پرسش‌ها و نگاه‌های حاضران را با موضوع کتاب پیوند زد.

نوبل؛ دو زن در میان سال‌های سنگین تاریخ

در خلال این برنامه، نمی‌توانستم از کنار یک واقعیت تاریخی نیز بی‌تفاوت بگذرم: در ۴۷ سال گذشته، تنها دو زن ایرانی توانسته‌اند به چنین جایگاه بین‌المللی مهمی دست یابند و جایزه صلح نوبل را از آن خود کنند؛ شیرین عبادی و نرگس محمدی.   این دو نام را اگر در متن تاریخ معاصر ایران کنار هم بگذاریم، معنای دیگری پیدا می‌کنند. ۴۷ سال، زمان کوتاهی در مقیاس تاریخ نیست؛ اما در این فاصله، آن‌چنان تراکم و سنگینیِ سیاسی، تاریخی و اجتماعی بر زندگی مردم ایران سایه انداخته که گویی چندین نسل در یک دوره فشرده تاریخی زندگی کرده‌اند. با این همه، این فشار نتوانسته است میل به آزادی، عدالت و مقاومت را در جامعه به‌کلی خاموش کند.

شاید نوبل صلح نرگس محمدی را بتوان از همین زاویه نیز دید: صدایی که از درون زندان برخاست و از دیوارهای آن عبور کرد و در مقیاس جهانی شنیده شد و با مبارزه تبعیدیان اصیل در تبعید پیوند یافت. مبارزه‌ای که از سلول‌های انفرادی و اتاق‌های بازجویی آغاز می‌شود، در یک سالن کوچک در پاریس ادامه پیدا می‌کند و سپس، در ابعادی بزرگ‌تر، به عرصه بین‌المللی راه می‌یابد. اما درست در کنار این تصویر امیدوارکننده، تصویری دیگر نیز برای من شکل گرفت؛ تصویری که تلخ‌تر بود.

غیبت ایرانیان

با وجود اهمیت این برنامه و با وجود اینکه موضوع آن مستقیماً به یکی از مهم‌ترین چهره‌های مبارزات مدنی و حقوق بشری ایران مربوط می‌شد، سالن تقریباً از ایرانیان ساکن پاریس خالی بود. در صف کوچک خرید کتاب نیز، فرانسوی‌ها بیشتر از ایرانیان بودند. این صحنه مرا بار دیگر به فکر فرو برد: چگونه ممکن است جامعه‌ای که چنین سرمایه‌های انسانی و فرهنگی ارزشمندی در دل خود دارد، در لحظه‌ای که یکی از چهره‌های برجسته آن در قلب اروپا مورد تجلیل قرار می‌گیرد، تا این اندازه غایب باشد؟ نمی‌خواهم این غیبت را به همه ایرانیان تعمیم دهم؛ اما نمی‌توانم از کنار آن نیز به‌سادگی بگذرم. این صحنه، بار دیگر تصویری از فقر مشارکت فرهنگی و مدنی بخشی از جامعه ایرانیان پاریس را پیش چشمم گذاشت؛ فقری که نه الزاماً در نداشتن علاقه، بلکه گاه در فاصله گرفتن از کتاب، گفت‌وگو، فرهنگ و حضور مدنی خود را نشان می‌دهد.

فرانسوی‌هایی که برای شنیدن، فهمیدن و خریدن کتاب آمده بودند، در صف ایستاده بودند؛ در حالی که بسیاری از ایرانیان، شاید تنها چند خیابان آن‌سوتر، از این رویداد بی‌خبر یا بی‌اعتنا بودند. این تناقض، برای من از خود مراسم کم‌معنا نبود. از یک سو، زنی ایرانی که سال‌هاست هزینه سنگین مبارزه را می‌پردازد، نوشته‌هایش را پنهانی از زندان بیرون می‌فرستد، جایزه صلح نوبل می‌گیرد و صدایش از تهران تا پاریس و اسلو می‌رسد؛ و از سوی دیگر، جامعه‌ای ایرانی که در همان پاریس، در فاصله‌ای نه‌چندان دور، گاه از چنین لحظه‌های فرهنگی و تاریخی فاصله می‌گیرد.

شاید یکی از دشوارترین پرسش‌های امروز ما همین باشد: آیا مقاومت سیاسی و مدنی، بدون پشتوانه یک جامعه فرهنگی و مدنیِ فعال، می‌تواند به تغییر پایدار منجر شود؟

کتابی که از زندان، صفحه‌به‌صفحه بیرون آمد

کتاب Une femme ne renonce jamais در ۳۵۲ صفحه، در پنج بخش و یک ضمیمه و در مجموع ۷۷ فصل، در ژوئن ۲۰۲۶ توسط انتشارات روبر لافون بعد از ترجمه از انگلیسی به فرانسه، منتشر شده است.

اما شاید مهم‌تر از تعداد صفحات و فصل‌های آن، سرگذشت خودِ این صفحات باشد. نرگس محمدی در نوامبر ۲۰۲۵ درباره چگونگی شکل‌گیری و بیرون آمدن این دست‌نوشته از زندان نوشته است:

«بخش مهمی از این خاطرات را در دوران حبس در زندان‌های اوین، زنجان و قرچک نوشته‌ام. این پروژه را از سال ۲۰۱۷، در پی نخستین محکومیتم، آغاز کرده بودم، اما بخشی از یادداشت‌ها توسط مأموران زندان از بین رفت. بعدتر، در سال ۲۰۲۲، در بازگشت به زندان اوین، دوباره نوشتن را از سر گرفتم».

و سپس از بخش شاید شگفت‌انگیزتر این داستان می‌گوید: از اینکه چگونه کلمات، مخفیانه و صفحه‌به‌صفحه، از زندان بیرون آمدند؛ در دیدار خانواده‌ها با زندانیان، و با کمک دوستان و هم‌بندی‌هایی که خود نیز می‌دانستند این کار می‌تواند برایشان خطر بازداشت و مجازات داشته باشد. بدین‌گونه، هر صفحه فقط یک صفحه نبود؛ تکه‌ای از یک زندگی بود که باید از پشت دیوارهای زندان عبور می‌کرد.

از کودکی تا زندان، از سکوت تا آزادی

کتاب از کودکی آغاز می‌شود؛ از سال‌هایی که هنوز مبارزه و زندان و بازجویی بخشی از زندگی نویسنده نشده بود. سپس قدم‌به‌قدم، مسیر ورود او به فعالیت سیاسی و مبارزه را دنبال می‌کند. اما در بخش‌های چهارم و پنجم، با عنوان‌های «زندان» و «آزادی»، لحن کتاب رنگ دیگری می‌گیرد. اینجا دیگر با خاطراتی معمولی روبه‌رو نیستیم؛ با تجربه زیسته زنی مواجهیم که سلول انفرادی، بازجویی، شکنجه، تحقیر و توهین، فشار روانی، محرومیت از مراقبت پزشکی و زندگی زنان زندانی را از نزدیک لمس کرده است.

کلمات این بخش‌ها از جایی می‌آیند که نوشتن خود می‌تواند نوعی مقاومت باشد. نوشتن، در چنین شرایطی، تنها ثبت خاطره نیست؛ راهی است برای اینکه آنچه بر انسان گذشته، در تاریکی باقی نماند.

امضایی به جای امضای مادر

در پایان برنامه، کتاب را خریدم و به سراغ کیانا و علی رفتم. خواستم چیزی از آن شب برایم باقی بماند؛ یادگاری از شبی که مادرشان در سالن نبود، اما همه‌جا حضور داشت. کتاب را به دستشان دادم و آن امضاها معنای دیگری داشت.

گویی دو فرزند، در غیاب مادر، جای خالی او را ــ دست‌کم برای لحظه‌ای ــ پر کردند. آقای تقی رحمانی، همسر نرگس محمدی، نیز در سالن حضور داشت و با خبرنگاری گفت‌وگو می‌کرد. فرصت نشد با او نیز سخنی داشته باشم.

از سالن که بیرون آمدم، پاریس همچنان همان پاریس بود؛ خیابان‌ها روشن، کافه‌ها زنده و آدم‌ها در رفت‌وآمد.

اما برای من، آن شب چیزی از آن خانه شعر با خود بیرون آمد:

صدای زنی که از دور سخن می‌گفت،
صدای فرزندانی که با مادرشان حرف می‌زدند،
صفی کوچک برای خرید کتاب،
چند امضا به جای امضای مادری غایب،
و کتابی که صفحه‌هایش، پیش از رسیدن به کتابفروشی، راهی دشوار را از پشت دیوارهای زندان پیموده بود.

شاید عنوان کتاب، در پایان چنین شبی، معنایی عمیق‌تر پیدا می‌کند:

یک زن هرگز دست از مبارزه نمی‌کشد.

حتی وقتی پشت دیوار است؛
حتی وقتی قلم از او گرفته می‌شود؛
حتی وقتی خودش در سالن نیست؛
کلماتش، فرزندانش و خاطراتش، راه خود را پیدا می‌کنند.

پاریس، نادروهابی، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵ ( ۳ اکتبر ۲۰۲۶)

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)