در مقاله قبلی نشان دادیم که تفاوتی بنیادین میان دو نوع رابطه با دانش وجود دارد: دانش برای فهمیدن تاریخ و دانش برای توانستن. در حالت نخست، پژوهشگر میکوشد جهان انسان دیگری را از منظر خود او ببیند، پیچیدگیهای آن را درک کند واز تقلیل آن به کلیشهها بپرهیزد. اما در حالت دوم، درک تاریخ و “دیگری” به موضوع شناخت عملی تبدیل میشود؛ شناختی که ارزش آن نه در میزان فهم، بلکه در میزان تواناییای است که برای تغییر رفتار او ایجاد میکند. در اینجا، دانش آموختگی کرمیت روزولت از یک «فضیلت معرفتی» به یک «منبع قدرت» تبدیل میشود. این تحول را نمیتوان بدون توجه به تاریخ مدرنیته فهمید. از قرن شانزدهم به بعد، اروپا شاهد گسترش شیوههای نوینی برای مشاهده، اندازهگیری، طبقهبندی و توصیف جهان بود. طبیعت، جامعه و انسان بیش از پیش به موضوع مطالعه منظم تبدیل شدند. این تحول علمی و معرفتی از بزرگترین دستاوردهای تاریخ بشر بود؛ اما همزمان ظرفیت جدیدی برای حکومت کردن بر انسانها و جوامع نیز ایجاد کرد. مسیر زندگی کرمیت روزولت — از دانشآموخته هاروارد و تدریس در آنجا تا بازگشت به اداره اطلاعات آمریکا — بازتابی از این چرخش ارزشگذاری است. چرخشی که دستش را وارد جنایت علیه یک ملت می برد.
در این مقاله زوایای مختلف کاربرد دانش درمیدان قدرت تعمیق می گردد.
چارچوب نظری
برای تحلیل رابطه میان دانش، فرهنگ و قدرت در مطالعه موردی کرمیت روزولت، این مقاله از سه محور نظری مکمل بهره میگیرد: مفهوم دانش/قدرت در اندیشه میشل فوکو، مفهوم شرقشناسی در اندیشه ادوارد سعید، و مفهوم سرمایه فرهنگی در نظریه جامعه شناس پیر بوردیو.
این سه رویکرد قرار نیست به صورت مستقل و جدا از یکدیگر به کار گرفته شوند. هدف، ساختن یک چارچوب تحلیلی چندلایه است که بتواند سه پرسش متفاوت اما مرتبط را پاسخ دهد: دانش چگونه به قدرت تبدیل میشود؟ «دیگری، شرقی، غیر سفید….» چگونه از طریق دانش ساخته و تعریف میشود؟ و چه نوع سرمایه فرهنگی به فرد امکان میدهد وارد میدان قدرت شود و دانش خود را به کنش سیاسی تبدیل کند؟
۱. فوکو: قدرت و سوءاستفاده از دانش
نخستین محور نظری مقاله، رابطه میان دانش و قدرت است؛ مفهومی که در آثار میشل فوکو(۱۹۲۶-۱۹۸۴) جایگاهی مرکزی دارد. میشل فوکو، یکی از تأثیرگذارترین اندیشمندان قرن بیستم، رابطه میان دانش و قدرت را به عنوان یکی از محورهای اصلی اندیشه خود مطرح کرد. او در آثارش، به ویژه در کتابهایی مانند “مراقبت و تنبیه” (Discipline and Punish) و ” تاریخ جنسیت (The History of Sexuality)”، نشان داد که دانش و قدرت نه تنها با یکدیگر پیوند خوردهاند، بلکه یکدیگر را تقویت میکنند. فوکو قدرت را نه به عنوان یک نیروی متمرکز (مثلاً دولت یا یک فرد قدرتمند)، بلکه به عنوان یک شبکه میدید که در سراسر جامعه پراکنده است: قدرت در نهادهای مختلفی مانند مدارس، بیمارستانها، زندانها، و حتی خانوادهها جریان دارد. قدرت از طریق نظم و انضباط (discipline) اعمال میشود. برای مثال، مدارس نه تنها دانش آموزان را آموزش میدهند، بلکه آنها را به شیوهای خاص شکل میدهند تا به شهروندانی مطیع تبدیل شوند.
در نگاه فوکو، دانش و قدرت را نمیتوان دو حوزه کاملاً جدا از یکدیگر تصور کرد. قدرت فقط از طریق زور و اجبار مستقیم اعمال نمیشود؛ بلکه از طریق تولید دانش، طبقهبندی، تعریف حقیقت، تعیین هنجارها و شکل دادن به شیوهای که انسانها خود و دیگران را میبینند نیز عمل میکند. از این منظر، قدرت زمانی مؤثرتر میشود که صرفاً به افراد دستور ندهد، بلکه دانشی درباره آنان تولید کند. برای مثال، هنگامی که یک جامعه مورد مطالعه قرار میگیرد، گروههای اجتماعی آن شناسایی میشوند، نخبگان آن دستهبندی میشوند، نقاط ضعف و قوت سیاسی آن تحلیل میشود و رفتار احتمالی بازیگران آن پیشبینی میشود، دانش دیگر صرفاً یک امر نظری نیست. این دانش میتواند به بخشی از سازوکار قدرت تبدیل شود.
این چارچوب برای مطالعه کرمیت روزولت اهمیت ویژهای دارد. روزولت با ایران صرفاً بهعنوان موضوعی برای مطالعه تاریخی مواجه نبود. دیدار او با اشرف خواهر شاه، زاهدی و سایر دست اندرکاران سیاسی متمایل به شاه در بستری از شناخت ساختار سیاسی، نخبگان، نیروهای اجتماعی، ارتش، احزاب و شکافهای موجود در جامعه ایران میتوانست در یک سازمان اطلاعاتی به دانش عملیاتی تبدیل شود. در اینجا تفاوت میان «دانستن» و «دانستن برای عمل کردن» اهمیت پیدا میکند. پرسش فوکویی مقاله بنابراین این خواهد بود:
چه زمانی دانش درباره یک جامعه از وسیله فهم آن جامعه به وسیله مداخله در آن تبدیل میشود؟
به عنوان مثال در کتاب “مراقبت و تنبیه” فوکو نشان داد که چگونه زندانها و سایر نهادهای تنبیهی از دانش برای اعمال قدرت استفاده میکنند. پانوپتیکون (Panopticon): یک مدل زندان است که در آن زندانیان همیشه احساس میکنند تحت نظارت هستند، حتی اگر در واقع تحت نظارت نباشند. این ایده نشان میدهد که قدرت میتواند از طریق نظارت و ترس اعمال شود، بدون نیاز به زور فیزیکی. البته استفاده از فوکو به معنای آن نیست که تمام رفتار روزولت را با مفهوم دانش/قدرت توضیح دهیم. فوکو عمدتاً به سازوکارهای تولید دانش و قدرت در جوامع مدرن میپردازد و مطالعه ما درباره یک عملیات مشخص تاریخی است. بنابراین نظریه او در این مقاله ابزار تحلیلی است، نه چارچوبی که قرار باشد همه واقعیت تاریخی را در خود جای دهد.
بکارگیری دانش با استفاده از هوش مصنوعی موضوع تحقیقی جداگانه در جنگ ۴۰ روزه ایران و امریکا وا سرائیل است که در ابعادی پیچیده تر این رابطه را نشان می دهد.
۲. ادوارد سعید: ساختن “دیگری و شرقی”
دومین محور نظری، مفهوم شرقشناسی در اندیشه ادوارد ادوارد سعید (۱۹۳۵-۲۰۰۳) است. اگر فوکو به ما کمک میکند بفهمیم دانش چگونه میتواند به قدرت تبدیل شود، سعید پرسش دیگری را پیش روی ما قرار میدهد: دانش درباره چه کسی و از چه موضعی تولید میشود؟ اهمیت سعید برای این مقاله در مفهوم «دیگری» است.
در بسیاری از گفتمانهای مدرن غربی، شرق صرفاً بهعنوان مجموعهای از جوامع متفاوت شناخته نشد؛ بلکه در قالب تصویری خاص بازنمایی شد: شرقی که گاه غیرعقلانی، سنتی، بیثبات، مستعد استبداد، عقبمانده یا نیازمند هدایت تصور میشد. این تصویر صرفاً یک اشتباه معرفتی نبود. بازنمایی «دیگری» میتوانست با روابط واقعی قدرت پیوند بخورد. اگر جامعهای بهعنوان جامعهای معرفی شود که قادر به اداره عقلانی خود نیست، امری که شاه بعد از کودتا درماموریت برای وطنم انرا برای توجیه کودتا تکرار می کند، آنگاه مداخله خارجی میتواند بهجای تجاوز، در زبان قدرت به شکل «کمک»، «ثباتبخشی»، «اصلاح» یا «نجات» معرفی شود. از این منظر، مسئله مهم در مطالعه ایران این نیست که آیا همه تصمیمگیرندگان آمریکایی تصویری شرقشناسانه از ایران داشتند یا خیر؛ چنین تعمیمی نیازمند اثبات است. پرسش دقیقتر این است که:
در دستگاه سیاسی و اطلاعاتی آمریکا، ایران چگونه بازنمایی میشد و این بازنمایی چه تأثیری بر امکان مداخله داشت؟
سعید نشان میدهد که غرب با تعریف شرق به عنوان “دیگری“ (The Other)، آن را به عنوان چیزی غریب، عقبمانده، غیرعقلانی و نیازمند به هدایت غرب تصویر میکند. این تعریف بر اساس تفاوتهای فرهنگی، نژادی و تمدنی استوار است و به غرب اجازه میدهد تا خود را به عنوان مرکز دانش، قدرت و پیشرفت معرفی کند. شرقشناسی در اندیشه سعید، نه تنها یک رشته علمی، بلکه یک ابزار سیاسی است که از طریق آن غرب میتواند دیگری را تعریف، کنترل و تحقیر کند. این نظریه به ما کمک میکند تا درک کنیم که چگونه دانش و قدرت در خدمت یکدیگر قرار میگیرند تا هژمونی فرهنگی غرب را حفظ کنند.
شرقشناسی نه تنها یک نگاه علمی است، بلکه ابزاری برای توجیه استعمار و دخالت در کشورهای غیراروپایی است. با تصویر کردن شرق به عنوان “دیگری“، غرب میتواند مدعی شود که ماموریت خود را برای “تمدنسازی“ یا “آموزش“ شرق انجام میدهد.
بنابراین، سعید در این مقاله مکمل فوکو است. فوکو به ما میگوید که دانش میتواند درون روابط قدرت قرار گیرد؛ سعید کمک میکند بررسی کنیم که بازنمایی دیگری چگونه میتواند بخشی از همان رابطه قدرت شود.
۳. بوردیو: سرمایه فرهنگی و ورود به میدان قدرت
سومین محور نظری، مفهوم سرمایه فرهنگی در نظریه پیر بوردیو(۱۹۳۰-۲۰۰۲) است. این محور مستقیماً به پرسش اولیه مقاله درباره شخصیت کرمیت روزولت مربوط میشود: چرا تحصیلات و دانش بالا الزاماً به رفتار اخلاقیتر منجر نمیشود؟
در نگاه بوردیو، سرمایه تنها سرمایه اقتصادی نیست. دانش، تحصیلات، زبان، شیوه سخن گفتن، آشنایی با فرهنگ، مدارک دانشگاهی و تعلق به محیطهای فرهنگی و دانشگاهی نیز میتوانند نوعی سرمایه ایجاد کنند که فرد را در میدانهای اجتماعی و سیاسی دارای موقعیت و اعتبار بیشتری میکند. از این منظر، تحصیلات روزولت را نباید صرفاً یک ویژگی شخصی دانست. تحصیلات و تعلق او به جهان دانشگاهی بخشی از سرمایه فرهنگی و اجتماعی او بود؛ سرمایهای که بعدها میتوانست در میدان دیگری، یعنی میدان اطلاعات و سیاست خارجی، مورد استفاده قرار گیرد.
در اینجا یک پرسش مهم مطرح میشود:
آیا سرمایه فرهنگی، وقتی وارد میدان قدرت میشود، همچنان یک سرمایه صرفاً فرهنگی باقی میماند؟ یا میتواند به سرمایهای سیاسی و عملیاتی تبدیل شود؟ مطالعه روزولت امکان بررسی همین فرایند را فراهم میکند. دانش تاریخ، شناخت فرهنگ، توانایی تحلیل سیاسی و مهارت ارتباط با افراد مختلف، هنگامی که وارد سازمان اطلاعاتی میشوند، دیگر صرفاً ارزش دانشگاهی ندارند. آنها میتوانند به تواناییهایی برای تشخیص، شبکهسازی، تحلیل و مداخله تبدیل شوند. در این معنا، بوردیو کمک میکند یک حلقه مهم در استدلال مقاله تکمیل شود:
دانش → سرمایه فرهنگی → ورود به میدان قدرت → تبدیل سرمایه فرهنگی به توانایی عملیاتی
البته نباید از این نظریه نتیجه گرفت که افراد تحصیلکرده الزاماً در خدمت قدرت قرار میگیرند. برعکس، سرمایه فرهنگی میتواند در خدمت مقاومت، نقد قدرت و آزادی نیز قرار گیرد. مسئله مقاله نه ذات سرمایه فرهنگی، بلکه چگونگی تبدیل و بهکارگیری آن در یک میدان خاص است؛ امری که میتوان آن را بهوضوح در اختلاف میان ژان پل سارتر (۱۹۰۵–۱۹۸۰) و آلبر کامو (۱۹۱۳–۱۹۶۰) در جریان جنگ استقلال الجزایر مشاهده کرد. سارتر از مقاومت مسلحانه مردم الجزایر در برابر استعمار فرانسه دفاع میکرد، در حالی که کامو در نقطه مقابل او قرار داشت.
ترکیب این سه نظریه، امکان ساختن یک الگوی تحلیلی برای مطالعه کرمیت روزولت را فراهم میکند:
در این مدل، نقطهای که بیشترین اهمیت اخلاقی دارد، همان جایی است که شناخت جای خود را به مداخله میدهد.
مورخ جامعه را مطالعه میکند تا آن را بفهمد؛ دستگاه اطلاعاتی ممکن است همان جامعه را مطالعه کند تا بتواند در آن مداخله کند. این تفاوت، محور اصلی مطالعه کرمیت روزولت خواهد بود. از همینجا میتوان به یکی از گزارههای مرکزی مقاله رسید:
مسئله اصلی، وجود یا فقدان دانش نیست؛ مسئله، رابطه دانش با قدرت و اخلاق است.
دانش هنگامی که از مسئولیت اخلاقی نسبت به موضوع شناخت جدا شود و درون یک ساختار قدرت قرار گیرد، میتواند از وسیله فهم به وسیله کنترل تبدیل شود. کرمیت روزولت برای این مقاله از همین منظر اهمیت دارد: او در نقطهای تاریخی قرار میگیرد که در آن دانش تاریخی، سرمایه فرهنگی، سازمان اطلاعاتی، منطق جنگ سرد و قدرت ژئوپلیتیک در یکدیگر تلاقی میکنند. از این رو، مطالعه او نه تنها مطالعه یک فرد، بلکه مطالعه یک فرایند تبدیل است:
چگونه دانشمند یا تحصیلکرده به کارگزار قدرت تبدیل میشود؛ چگونه شناخت به اطلاعات عملیاتی تبدیل میشود؛ و چگونه اطلاعات عملیاتی میتواند به مداخله در سرنوشت یک جامعه منجر شود.
بکارگیری این سه محور نظری، نه برای آنکه از پیش ثابت کنیم روزولت نمونهای از نظریه فوکو، سعید یا بوردیو بوده است، بلکه برای آنکه ببینیم تا چه اندازه این مفاهیم میتوانند واقعیت تاریخی عملیات ۲۸ مرداد را توضیح دهند. این بخش دردناک مدرنیته است. که رد پای آنرا در غرب به کرات می بینیم. در اینجا با یک تحول بسیار مهم روبهرو میشویم. خشونت دیگر الزاماً با زبان خشونت توجیه نمیشود. سلطه میتواند با زبان تمدن سخن بگوید. فاتح نمیگوید: “من آمدهام تا بر تو حکومت کنم”. میگوید:” من آمدهام تا تو را متمدن کنم”.
کانت و مسئله جهانشمولی ناقص
به عنوان مثال ایمانوئل کانت (۱۷۲۴-۱۸۰۴) درنوشتههایش درباره نژاد، بهویژه در Observations on the Feeling of the Beautiful and Sublime و آثار بعدی، سلسلهمراتبی میان گروههای انسانی ترسیم میکند و درباره آفریقاییان داوریهای آشکارا نژادگرایانه دارد. کانت نمونهای مهم برای مشاهده این تناقض است. او یکی از مهمترین فیلسوفان عصر روشنگری واز بنیادیترین نظریهپردازان عقل و اخلاق مدرن است. در فلسفه اخلاق او، انسان موجودی دارای شأن ذاتی است و اصل جهانشمولی نقشی بنیادی دارد. اما در نوشتههای او درباره تفاوتهای نژادی، داوریهایی وجود دارد که نشاندهنده پذیرش سلسلهمراتب میان گروههای انسانی است.
اهمیت این تناقض برای مقاله حاضر در آن نیست که بخواهیم فلسفه کانت را به چند گزاره نژادگرایانه تقلیل دهیم. چنین کاری از نظر تاریخی نادرست خواهد بود. اهمیت مسئله در این است که نشان میدهد جهانشمولی اخلاقی و محدودیت تاریخیِ تصور از انسان میتوانند در یک دستگاه فکری واحد همزمان وجود داشته باشند. به عبارت دیگر، ممکن است فیلسوفی از «انسان» سخن بگوید، اما در تصور تاریخی خود از اینکه چه کسانی بهطور کامل مصداق این انساناند، محدودیت داشته باشد. این تناقض، مسئلهای اساسی برای تاریخ مدرنیته است: چه کسی در عمل درون دایره «انسان جهانشمول» قرار میگیرد؟ و چه کسی در بیرون آن قرار داده میشود؟
ژول فری و تبدیل سلسلهمراتب به رسالت
در قرن نوزدهم، این مسئله از حوزه فلسفه و نظریه به زبان آشکار سیاست استعماری وارد شد. ژول فری(۱۸۳۲-۱۸۹۳)، سیاستمدار فرانسوی و یکی از مدافعان مهم گسترش امپراتوری فرانسه، در سخنرانی ۲۸ ژوئیه ۱۸۸۵ در مجلس فرانسه از تمایز میان «نژادهای برتر» و «نژادهای پستتر» سخن گفت و برای جوامع اروپایی نوعی وظیفه برای «متمدن کردن» جوامع غیراروپایی قائل شد. اهمیت این سخنان فقط در محتوای نژادگرایانه آنها نیست. اهمیت عمیقتر در منطق اخلاقیِ نهفته در آنها است. سلطه در اینجا خود را صرفاً بهعنوان سلطه معرفی نمیکند. و همین جابهجایی واژگان، از نظر تاریخی و اخلاقی بسیار مهم است.
نتیجه گیری
متن از نظر استدلال و پیوستگی خوب است، اما در چند نقطه میتوان با اصلاح جملهبندی، نشانهگذاری، فاصلهگذاری و کاهش برخی تکرارها، آن را روانتر و از نظر لحن دانشگاهی منسجمتر کرد. همچنین عبارت پایانی کمی فشرده و سنگین است و بهتر است بازنویسی شود. در اینجا بار دیگر به کرمیت روزولت بازمیگردیم. روزولت متعلق به قرن نوزدهم نبود و زبان رسمی او نیز زبان «تمدنسازی» استعمارگران اروپایی نبود. جهان او، جهان جنگ سرد، امنیت ملی، کمونیسم و «جهان آزاد» بود. اما پرسش ما این است که آیا ساختار منطقیِ تعریف دیگری بهعنوان موضوع مداخله میتوانست در زبان جدید نیز ادامه پیدا کند؟ آیا «نژاد پستتر» جای خود را به «دولت بیثبات»، «تهدید کمونیستی»، «عامل نفوذ شوروی» یا «خطر برای منافع غرب» داده بود؟ اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه میتوانیم خط بسیار ظریفی را دنبال کنیم: نه خطی مستقیم از کانت به روزولت، بلکه تغییر زبانِ مشروعیتبخشی به مداخله. هرگاه یک قدرت خارجی بتواند جامعهای دیگر را نه بهعنوان جامعهای دارای حق تعیین سرنوشت، بلکه بهعنوان موضوعی برای مدیریت یک تهدید تعریف کند، زمینه ذهنی و سیاسی برای مداخله در آن جامعه افزایش مییابد.
در قرن نوزدهم، ممکن بود گفته شود: «ما باید آنها را متمدن کنیم.» در قرن بیستم، ممکن بود گفته شود: «ما باید از آنها در برابر کمونیسم دفاع کنیم.» در هر دو صورت، پرسش نهایی یکی است: چه کسی حق دارد درباره سرنوشت دیگری تصمیم بگیرد؟ و این شاید عمیقترین پرسشی باشد که «دانش در دادگاه تاریخ» در برابر کرمیت روزولت قرار میدهد. از قضا، سکوت ۲۵ ساله او و انتشار کتابش درست یک ماه پس از سقوط رژیم شاه، نشانگر نیش همان تناقض تاریخیِ مدرنیته است؛ تناقضی که سرانجام ناگزیر میشود اعتراف کند که آنچه انجام داده، از نظر انسانی و اخلاقی نامشروع بوده است، اما تاریخ دیگر به عقب بازنمیگردد.
مردم ایران نیز بهای بسیار سنگینی برای این تناقض مدرنیته پرداختند؛ تناقضی که پیامدهای آن، پس از ۲۵ سال، در قالب روی کار آمدن بنیادگرایی در ایران آشکار شد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.