مدرسه فمینیستی: متن زیر، برشی کوتاه از رمان «راه گم» است نوشته پگاه احمدی، شاعر ، نویسنده و مترجم. این رمان قرار است به زودی منتشر شود:

 

 خوشبختی زنی ست که می تواند تنها سفر کند و عرض این جهان بیهُده را مثل خواب بنویسد. 

دلم می خواست مثل زن ِ قصه ی “گاوالدا”(۱) در آخرین روزهای بی افق ِ مرگ یا گیرم زندگی، سرم را بعد از ده ها سال می کردم در چاله ی گریبان آن مرد و فقط بو می کشیدم. دلم می خواست در مرز بین مِه و خاک، رو به اسکله ای نیمه کاره می ماندم تا آمدنش را از پشت لنج ها و کافه های ساحلی و باد، تماشا کنم. تمام این سال ها مثل یک قزل آلا روی خاک، پشت و دُم زده ام تا آن باریکه ی رعشه و تقلاّ  را جایی در مجرای آب های سرزده پیدا کنم. اما سُریدنم هربار، راه به استسقای دیگری برده است. لک لک های غریب، پشت مرزهای معلق، صف کشیده اند و راه من با هر تلنگری، باز به قبرستانی در انتهای جهان می رسد.

زن، مرد را با شامّه اش به درون می کشد و رها می کند. بعد چیزی منکوب و ناگزیر در هوای سنگین قصه می ماند. دلم می خواست می توانستم با دستهایم آن سنگ ِ صُلب را، از حلق علیل بی نفسم بیرون بیاورم و فکر کنم که تو را در  گودی ِ گریبانت بو کرده ام. اینطور گاهی چاهی از نفت و خون در سینه ام فوران می کند. لاک پشت ها آرام از لای ماسه های ساحلی بیرون می خزند و زن، با گوش هایی  سنگین از شلپ شلپ ِ موج ها، تا خانه روی خاک و خیابان دُم می زند. در طول راه ، بوته های انار ِ پشت حفاظ ویلاها به سایه می روند و میدانگاه پیرزنان ارمنی از کلاف های آبی ِ کلاه های زمستانی خالی است، بویت کشیده ام که تا پایان جهان زندگان ِ مرده دُم بزنم و پشت گلدن گیت، ساسالیتو، بوته های انار، قایق های سفید ساحلی، در بوستون، سنفرنسیسکو، فرنکفورت، شرابخانه ها، سردابه ها، معابد، پیست های رقص یا هرجای دیگری نتوانم پیدایت کنم. کنار ترومپت های بی قرار و نوازندگان جوان ِ دوره گرد در متروهای نیمه شب زیر قرص ماه، رو به روی قبرستان یا صف طویل موزه ی فراعنه در روزهای بارانی یا بارهای کوچک محله ی توریستی ِ ریترگاسه یا طاق بلند ابری هتل پاریس در لاس وگاس و لای ران های کشیده ی آن دو زن روس فتنه گر که رو به روی کازینو، عکس های ده دلاری می فروختند. حتی فاحشه خانه های سن پائولی را هم گشته ام. تمام سوراخ سنبه های سفر را و اینچنین است که سرانجام رو به روی فریدهُف(۲)، آرام به گل نشسته ام اسفندیار. تسلیم ام و درست، ته ِ تیغ چه شد که اولین بار دیدم اش و همانجا در آستانه تپیدم و بعد، برای همیشه فرو ریختم. باد، بین درخت ها زو می کشد و گفتن اش چه فایده دارد، حتی جزئیات صورتش را از یاد برده ام و تن اش را که به ساقه ام می پیچد و محو، می گذرد دور ِ دور. چه چیز باقی مانده است؟ جز جان ِ معلّقی که خاطره ای را چون طلسم از پُل های جهان با خود گذر می دهد. جانی معلّق و یک لنگه پا که سایه ی لرزانش در آب، شبیه منتظران است.

دستم را در حلقه های دود دراز کردم و گشتم. مثل خاک زیر پام رُمبیدی، حواله ام دادی به باد و گفتی برنگرد. بعد، همه نفله شدند از حبس یا دق یا قرص برنج یا هوا و یا تبعید. من تبعیدی فریدهُف ام اسفندیار. زنده مرا آورده اند قبرستان که کور، زل بزنم و لال، بنویسم. تبعید یعنی دیگر هیچ جای جهان نبودن، یعنی تمام خاک، گم بشود. تبعید، منگ می کند اسفندیار. اگر نلولی منگ می شوی و من نمی لولم. نه لابه لای دیسکوبروها نه بین سیاسی و چریک و جاسوس و دین عوض کرده و درویش و یوگی و هنرمند و سلطنت طلب و شوت و سیاه مست و نشئه و علاّف و لوطی و رقاص شان. جایم خیلی تنگ است اسفندیار. حلقم دور تنگی ِ جایم پیچیده است .حالا من هم یکی از عکس ها شده ام. عکس های خاموش زنانی روی پل که به دوردست ها خیره اند و مردمک های حیران و گشادشان آرام آرام طبیعی می شود.

پی نوشت: 

۱ – آنا گاوالدا، نویسنده ی فرانسوی صاحب کتاب ” دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد ” به ترجمه الهام دارچینیان، نشر قطره.

۲ – Friedho: در آلمانی به معنای قبرستان.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)