edaaam۱۱ بهمن ۱۳۹۲
فرزین از نیشابور

من ١٢ سالم بود كه پدرم منو به زور به تماشاي اعدام كسي برد كه برادرش را كشته بود. اين پايان دوران كودكي من، و شايد پايان انسان بودن پدر من بود. زجر كشيدن يك نفر جلوي چشمانم، هلهله مردم و فرياد هاي پدرم كه مي گفت، “بكشيدش مادر قحبه را” هيچ وقت فراموش نميكنم. چندي پس از آن پدرم معتاد به ترياك شد و دو سال بعد مرد. در حقيقت خودش را كشت. و من… من هر روز به پايان خود مي انديشم و فرياد پدرم، “بكشيد مادر قحبه را…”

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)