چرا بخشی از چپ به هم‌پیمانی با دیکتاتورها می‌رسد؟

از انترناسیونالیسم تا ضد‌امپریالیسم: کمپیسم از کجا سربرآورد؟

نویسنده: دن لا بوتز | ژانویه ۲۰۲۲، مجله‌ی نیوپولتیک۱

ترجمه: متین شریفی | کارگاه دیالکتیک، بهمن ۱۴۰۴

مقدمه: این مقاله به بررسی دیدگاه‌های کسانی می‌پردازد که از دل چپ بیرون آمده‌اند و خود را «ضد‌امپریالیست» می‌نامند، اما در عمل به مدافعان دولت‌های دیکتاتوری بدل شده‌اند؛ دولت‌هایی که برخی از آن‌ها خود را کمونیست یا سوسیالیست می‌خوانند، اما اقلیت‌های ملی را سرکوب می‌کنند، جنبش‌های دموکراتیک را درهم می‌شکنند و مبارزات کارگران برای زندگی بهتر را خفه می‌سازند. حامیان این دولت‌های اقتدارگرا «تانکی» (Tankie) نامیده شده‌اند؛ اصطلاحی که به کمونیست‌هایی اشاره دارد که از سرکوب انقلاب مجارستان در سال ۱۹۵۶ توسط اتحاد شوروی حمایت کردند. همچنین از این طیف با عنوان «کمپیست»‌ها (اردوگاه‌گرایان) یاد می‌شود؛ مفهومی که به این تصور ارجاع دارد که جهان اساساً به دو اردوگاه تقسیم شده است: یکی امپریالیستی و دیگری ضد‌امپریالیستی. در سال‌های اخیر، این قبیل افراد و جریانات «چپ‌های اقتدارگرا۲» نیز نام گرفته‌اند، چرا که با وجود ادعای تعلق به چپ، به پشتیبانان رژیم‌های اقتدارگرا بدل شده‌اند. این افراد اغلب خود را «ضد‌امپریالیست» می‌خوانند، هرچند من اصطلاح «شبه‌ضد‌امپریالیست۳» را ترجیح می‌دهم، زیرا این متفکران و سازمان‌ها در عمل با همه‌ی اشکال امپریالیسم به‌طور منسجم مخالفت نمی‌کنند. با این حال، در این مقاله از اصطلاح «کمپیست» صرفاً به این دلیل استفاده کرده‌ام که کوتاه‌تر و کارآمدتر است۴.

در این‌جا می‌کوشم توضیح دهم که «کمپیسم» چگونه پدید آمد و چرا ما سوسیالیست‌ها باید آن را رد کنیم. ما سوسیالیست‌ها انسان‌گرا هستیم. ما به مبارزه برای ارزش‌های انسان‌گرایانه باور داریم و از آن حمایت می‌کنیم؛ یعنی از ارتقای کیفیت زندگی برای همه‌ی انسان‌ها. ما خواهان جهانی عاری از ستم و استثماریم؛ جهانی که در آن همه‌ی انسان‌ها بتوانند درباره‌ی آینده‌ی خود صدا و رأی داشته باشند. ما حقوق مدنی و آزادی‌های مدنی از جمله آزادی دین، تجمع، بیان و مطبوعات، و نیز رهایی از ستم نژادی و جنسیتیرا اجزایی اساسی از مبارزه برای سوسیالیسم و شرط‌های بنیادین شکل‌گیری یک جامعه‌ی سوسیالیستیِ واقعی می‌دانیم.

* * *

انترناسیونالیسم در قرن نوزدهم و در اروپا زاده شد؛ زمانی که دموکرات‌ها و سوسیالیست‌ها تصمیم گرفتند مبارزه برای این آرمان‌ها را به‌صورت تعاملی و فراملی پیش ببرند. این انترناسیونالیسم در گام نخست، خود را در قالب پشتیبانی از حق تعیین سرنوشت ملت‌ها نشان داد .برای مثال بسیاری از دموکرات‌ها و سوسیالیست‌ها ـ از جمله مارکس و انگلس ـ از حق لهستان برای تعیین سرنوشت و داشتن دولتی مستقل دفاع می‌کردند؛ کشوری که بارها از نقشه‌ی جهان پاک شده و میان پروس، اتریش و روسیه بلعیده شده بود. در آمریکای لاتین، هائیتی، که استقلال‌اش را نه از راه سازش، بلکه از دل قیام بردگان علیه فرانسه به‌دست آورده بود، در کنار سیمون بولیوار و در نبرد او علیه امپریالیسم اروپایی ایستاد. انترناسیونالیسم دقیقاً از همین نقطه آغاز شد: از همبستگی فعال با ملت‌هایی که زیر سلطه‌ی یک قدرت خارجی یا یک امپراتوری سرکوب می‌شدند.

هنگامی که در سال ۱۸۴۸ یک انقلاب دموکراتیک سراسری در اروپا شعله‌ور شد، انقلابی که در فرانسه با مبارزه برای سوسیالیسم گره خورده بود، دموکرات‌ها در سراسر قاره در برابر خودکامگی و اقتدارگرایی پادشاهان و امتیازات اشراف به یکدیگر پیوستند. دموکرات‌ها، همراه با سازمان‌های کوچک سوسیالیستی و پرولتری، همگی برای سرنگونی پادشاهان و پیشبرد مبارزه برای جمهوری در یک صف ایستادند. مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست، که مستقیماً این جنبش انقلابی را مخاطب قرار می‌داد، اعلام کردند: «پرولتاریای جهان، متحد شویدآن‌ها بر این باور بودند که کارگران و فرودستان می‌توانند از مرزهای ملی فراتر روند و در مبارزه برای حق تعیین سرنوشت ملی، دموکراسی و سوسیالیسم به هم بپیوندند.

دومین صورت‌بندی انترناسیونالیسم زمانی پدید آمد که کارگران یک کشور، در نبرد خود علیه کارفرمایان‌شان، از کارگران کشورهای دیگر طلب یاری کردند. این روند در دهه‌های ۱۸۵۰ و ۱۸۶۰ و در قالب مبارزه علیه اعتصاب‌شکنی آغاز شد؛ تلاشی برای جلوگیری از اینکه کارگران بریتانیایی و اروپای غربی به ابزار شکستن اعتصاب‌ها در کشورهای یکدیگر بدل شوند. این جنبش ضدِ اعتصاب‌شکنی به‌تدریج به کارزاری برای همبستگی بین‌المللی کارگران بدل شد و در نهایت به تأسیس «انجمن بین‌المللی کارگران» یا «انترناسیونال اول» انجامید؛ سازمانی که مارکس نیز عضو هیات رهبری آن بود.

امپریالیسم و مبارزه علیه آن

در دوره‌های مختلف تاریخی، امپراتوری‌های متفاوتی به قدرت مسلط بدل شدند. از زمان ظهور امپراتوری‌های مدرن سرمایه‌داری، منتقدان از مفهوم «امپریالیسم» برای نامیدن ستیزهای میان قدرت‌های گوناگون سرمایه‌داری بر سر سلطه‌ بر جهان استفاده کردند. از این منظر، هنگامی که رزا لوکزامبورگ، نیکلای بوخارین و ولادیمیر لنین از امپریالیسم سخن می‌گفتند، نه به یک ابَرقدرت منفرد، بلکه به کشاکش میان قدرت‌های بزرگ اشاره داشتند. لنین، با تکیه بر نوشته‌های رودولف هیلفردینگ، امپریالیسم را نتیجه‌ی تمرکز فزاینده‌ی سرمایه‌داری در دستان سرمایه‌ی مالی می‌دانست و بر این باور بود که صدور سرمایه یکی از سازوکارهای اصلی امپریالیسم برای تداوم حیات نظام سرمایه‌داری است. چون صدور سرمایه بنا بود در برابر گرایش بلندمدتِ «افزایش ترکیب ارگانیک سرمایه»، یعنی جایگزینی فزاینده‌ی کار با سرمایه در فرایند تولید، عمل کند تا پیامدِ ناگزیرِ آن، یعنی گرایش نزولی نرخ سود، مهار شود. به این ترتیب، مستعمرات به تداوم و امتداد عمر امپراتوری‌ها یاری می‌رساندند.

سوسیالیست‌های انقلابیِ اوایل قرن بیستم به این جمع‌بندی رسیدند که بریتانیا، فرانسه، آلمان، ژاپن و ایالات متحده (در کنار کشورهای دیگر) همگی قدرت‌هایی امپریالیستی‌اند که برای کسب برتری با یکدیگر رقابت می‌کنند؛ هرچند در ابتدا بریتانیا قدرت مسلط به‌شمار می‌رفت، اما پس از جنگ جهانی اول ایالات متحده به‌تدریج از حیث توان اقتصادی و نظامی از آن پیشی گرفت.

جنگ جهانی دوم ادامه‌ی همین منازعه‌ی امپریالیستی بود. با این حال، برآمدن فاشیسم در ایتالیا، ناسیونال‌سوسیالیسم در آلمان و دولت نظامی ژاپن (قدرت‌های محور) سوسیالیست‌های انقلابی، سوسیال‌دموکرات‌ها و کمونیست‌ها را ناگزیر ساخت تا مسئله‌ی ائتلاف‌های بین‌المللی را بازتعریف کنند. استالین برای دفاع از اتحاد جماهیر شورویِ و احزاب کمونیستِ تحتِ سلطه‌ی آن، در سال ۱۹۳۹ با هیتلر پیمان بست؛ اما پس از آن‌که آلمان در ژوئن ۱۹۴۱ به اتحاد جماهیر شوروی حمله کرد، او وارد ائتلاف با قدرت‌های متفق، یعنی بریتانیا، فرانسه و ایالات متحده شد؛ قدرت‌هایی که خود در چارچوب امپریالیسم عمل می‌کردند.

این ائتلاف به استالین امکان داد که در پایان جنگ جهانی دوم در کنار وینستون چرچیل و فرانکلین روزولت بنشیند تا ملت‌های اروپا را، به‌معنای واقعی کلمه، میان خود تقسیم کنند. این تقسیم‌بندی کمابیش بی‌درنگ به شروع «جنگ سرد» انجامید. این سرآغاز شکل‌گیری دو اردوگاه (کمپ) سرمایه‌داری و کمونیستی بود که هم‌زمانْ با پیدایش یک اردوگاه سومِِ بدیل، یعنی جبهه‌ی ناهمگون کارگران و ملت‌های تحت‌ستمِ در سراسر جهان همراه بود.

خاستگاه‌های کمپیسم

آن‌چه امروز از آن با عنوان «کمپیسم» (یا «تفکر اردوگاهی») یاد می‌کنیم، ریشه در تاریخ انقلاب روسیه دارد. حزب بلشویک در اکتبر ۱۹۱۷ رهبری انقلابی را در روسیه بر عهده گرفت که پیش‌تر قدرت را به شوراها، یعنی شوراهای کارگران، سربازان و دهقانان، واگذار کرده بود. روسیه‌ی شوروی (که بعدها به اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، یا شوروی، بدل شد) حمایت میلیون‌ها کارگر را در سراسر جهان به‌دست آورد. برای بسیاری، اتحاد شوروی جایی بود که در آن کارگران قدرت را به‌دست گرفته‌اند و در حال پیشبرد پروژه‌ی بناکردنِ سوسیالیسم‌اند.

در عین حال، روسیه‌ی شوروی که با مجموعه‌ای از جنگ‌های داخلی، تهاجم همزمان چندین قدرت خارجی، و ویرانی گسترده‌ی کشاورزی و صنعت روبرو بود، در نهایت، در انزوای اقتصادی و سیاسی فرو رفت؛ خصوصا در پی شکست انقلاب‌های اروپایی، به‌ویژه در فضای انقلابیِ آلمان که بلشویک‌ها امید زیادی به آن بسته بودند. در چنین شرایطی، که بلشویک‌ها آن را «کمونیسم جنگی» می‌نامیدند، قدرت کارگران در اوایل دهه‌ی ۱۹۲۰ رو به افول گذاشت؛ شوراها به‌تدریج تضعیف شدند و اتحادیه‌های کارگری نیز قدرت خود را از دست دادند. هم‌زمان، بلشویک‌ها که اکنون خود را حزب کمونیست می‌نامیدند، تمامی احزاب دیگر را ممنوع کردند یا به شیوه‌های مختلف از صحنه‌ی سیاسی حذف نمودند. رهبری حزب کمونیست [لنین] همچنین با لغو فراکسیون‌ها، هرگونه دموکراسی درونی را در دولت کمونیستی از میان برد. بدین‌ترتیب، روسیه‌ی شوروی به یک دولت تک‌حزبی بدل شد.

در چنین شرایطی، ژوزف استالین در میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۲۰ رهبری یک ضدانقلاب را بر عهده گرفت و تا سال ۱۹۲۹ عملاً یک نظام دیکتاتوری را بنا کرد و زمام قدرت مطلقه را به‌دست گرفت. او طی دهه‌ی بعد (دهه‌ی ۱۹۳۰)، قدرت رژیم بوروکراتیک خود را تثبیت کرد، ده‌ها هزار نفر از بلشویک‌های قدیمی را به قتل رساند و با پیشبردِ تحمیلیِ سیاست جمعی‌سازی کشاورزی، موجب مرگ حدود پنج میلیون دهقان شد؛ در حالی‌که صنعتی‌سازی کشور به بازتولید فشرده‌ی تاریخ اولیه‌ی سرمایه‌داری شباهت داشت. در این فرایند، طبقه‌ی کارگر به‌گونه‌ای افراطی استثمار شد تا پروژه‌های عظیم زیرساختی، از نیروگاه‌های برق‌آبی گرفته تا کارخانه‌های فولاد و صنایع سنگین، ساخته شوند.

در سال ۱۹۱۹، حزب کمونیست شوروی با هدف هماهنگ‌سازی تلاش‌های انقلابیِ طبقه‌ی کارگر در سراسر جهان، «انترناسیونال کمونیستی» یا «انترناسیونال سوم» را بنیان گذاشت. انترناسیونال سوم، به رهبری لنین و حزب کمونیست اتحاد شوروی، در احزاب کارگری و مبارزات آن‌ها در نقاط مختلف جهان مداخله می‌کرد و می‌کوشید احزاب سوسیالیستی پیشین را بر اساس الگوی بلشویکی بازسازمان‌دهی کند و آن‌ها را به برپایی دولت‌هایی به سبک شوروی ترغیب نماید. هرچند انترناسیونالیسم در این دوره گرایش غالب بود، اما هرگاه پای منافع روسیه‌ی شوروی در میان بود، چنان‌که در مورد ترکیه رخ داد، لنین و کمونیست‌های روسی در فداکردن کمونیست‌های محلی تردیدی به خود راه نمی‌دادند؛ همچنان‌که پشت کمونیست‌های تُرک را برای حفظ یک ائتلاف راهبردی با دولت ترکیه خالی کردند. پس از آن‌که استالین نه‌تنها کنترل اتحاد شوروی، بلکه رهبری انترناسیونال کمونیستی را نیز به‌دست گرفت، همه‌چیز تابع منافع لایه‌ی جدید رهبران حزب کمونیست و الزامات دفاع از اتحاد شوروی و گسترش قلمرو نفوذ آن شد. با این‌حال، انقلاب روسیه همچنان از اعتبار و جایگاه بالایی برخوردار بود و احزاب کمونیست در سراسر جهانْ کارگران را برای دفاع از «میهنِ همه‌ی زحمتکشان» [شوروی] سازمان‌دهی می‌کردند.

در پایان جنگ جهانی دوم، قلمرو «نظام کمونیستیِ» یا امپراتوری شوروی به‌طور چشمگیری گسترش یافته بود. از این پس، برای کمونیست‌ها نه‌تنها اتحاد جماهیر شوروی، بلکه دولت‌های اروپای شرقی نیز بخشی از «اردوگاه سوسیالیستی» به‌شمار می‌آمدند. در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۴۹ تا ۱۹۵۹، چین، کره‌ی شمالی، ویتنام شمالی و کوبا نیز به این اردوگاه پیوستند. حتی بسیاری از کمونیست‌ها با وجود اذعان به «جنایات استالین»، این تحولات را به‌منزله‌ی گسترش سوسیالیسم تلقی می‌کردند و از ضرورتِ تقویتِ اردوگاه کمونیستیِ در تقابل با اردوگاه سرمایه‌داری دفاع می‌کردند.

بدین‌ترتیب می‌توان دید که چگونه در نتیجه‌ی فرایندی که از میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۲۰ آغاز شد، مفهوم همبستگی بین‌المللیِ طبقه‌ی کارگر جای خود را به وفاداری نسبت به اتحاد جماهیر شوروی، و سپس به کل «اردوگاه کمونیستی» داد. در همین چارچوب، در ذهن حامیان اردوگاه شوروی انتقاد از مناسبات درونی در اتحاد شوروی به حاشیه رفت و منطق وفاداری اردوگاهی بر آن غلبه یافت. این تحول را می‌توان خاستگاه نخستین صورت‌بندی کمپیسم [رویکرد اردوگاهی] دانست.

این وفاداری بدان معنا بود که در مواجهه با رویدادهایی چون انقلاب کارگری علیه کمونیسم در مجارستان در سال ۱۹۵۶، انقلاب دموکراتیک در چکسلواکی در سال ۱۹۶۸، یا خیزش عظیم کارگری در لهستان در سال ۱۹۸۰، هواداران کمپیسم در «اردوگاه کمونیستیْ» جانب اتحاد شوروی یا دیگر دولت‌های به‌اصطلاح کمونیستی را گرفتند؛ حتی در مواردی که این دولت‌ها برای سرکوب این جنبش‌ها و معترضان از تانک‌ها استفاده کردند (پس از این رویدادها، برای اشاره به رویکرد کمپیستی اغلب از اصطلاح «تانکی» استفاده می‌شود).

مائوئیسم و جهان‌سوم‌گرایی

کمپیسم معاصر اما بیش از همه ریشه در مائوئیسم و جهان‌سوم‌گرایی دارد. پس از جنگ جهانی دوم، جنبش کمونیستی به‌تدریج دچار شکاف شد: در سال ۱۹۴۸ یوگسلاوی به یک دولت کمونیستی مستقل بدل گردید؛ و از آن مهم‌تر، از اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ رقابتی آشکار میان پکن و مسکو شکل گرفت. کمونیسم دیگر یک جنبش جهانیِ یکپارچه نبود؛ بلکه به پدیده‌ای چندمرکزی تبدیل شد و دولت‌های کمونیستیِ رقیب کوشیدند حوزه‌های نفوذ خود را گسترش دهند.

پس از جنگ جهانی دوم، جنبشی جهانی برای پایان‌دادن به امپراتوری‌ها، استقلال مستعمرات و آزادی ملت‌های تحت سلطه شکل گرفت؛ جنبشی که در آغاز هم از سوی ایالات متحده۵ و هم از جانب اتحاد جماهیر شوروی۶ مورد حمایت قرار داشت. هر دو قدرت ، با ادعای ضد‌امپریالیسم و بر پایه‌ی منافع خاص خود، از فروپاشی امپراتوری‌های بریتانیا، فرانسه و دیگر دولت‌های اروپایی استقبال می‌کردند۷. در پی تضعیف ساختارهای امپراتوری، ده‌ها کشور جدید پدید آمدند و صدها میلیون نفر به شهروندان دولت‌های تازه‌تأسیس بدل شدند.

در آسیا، این دگرگونی بیش از هر جای دیگر چشمگیر بود: فیلیپین در ژوئیه‌ی ۱۹۴۶ استقلال یافت، هند در اوت ۱۹۴۷، اندونزی در اوت ۱۹۴۹، و چین نیز در سال ۱۹۴۹ به وضعیت نیمه‌استعماری خود پایان داد؛ تحولاتی که بیش از نیمی از جمعیت جهان را دربر می‌گرفت. در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۵۷ تا ۱۹۹۰، عملاً تمامی مستعمرات آفریقایی به استقلال دست یافتند (هرچند شماری اندک پیش‌تر به استقلالی صوری رسیده بودند). به‌طور مشابه، در حوزه‌ی کارائیب نیز میان دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۰، دولت‌های جزیره‌ایِ مستعمره‌ی پیشین بریتانیا مستقل شدند. بدین‌سان، چرخشی بنیادین در تاریخ جهان رخ داد: «جهان سوم» پدید آمد.

«جهان سوم» یک واقعیت تاریخی بود، اما هم‌زمان به یک ایدئولوژی نیز بدل شد. اصطلاح «جهان سوم» که نخستین‌بار در سال ۱۹۵۲ در فرانسه مطرح شد، به کشورهایی اشاره داشت که از نظر رسمی نه به حوزه‌ی سرمایه‌داری تعلق داشتند و نه به اردوگاه کمونیستی. این کشورها همان دو سوم جمعیت جهان را دربر می‌گرفتند که در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین می‌زیستند، تجربه‌ی استعمار یا نیمه‌استعمار را از سر گذرانده بودند و عمدتاً از مردمان رنگین‌پوست تشکیل می‌شدند که اکثریت آن‌ها دهقان بودند. تجلی سیاسی این روند را می‌توان در کنفرانس باندونگ در سال ۱۹۵۵ دید؛ جایی که ۲۹ کشور آسیایی و آفریقایی، از جمله چین، گرد هم آمدند و «امپریالیسم در همه‌ی اشکال آن» را محکوم کردند ـ چه امپریالیسم کشورهای سرمایه‌داریِ غربی و چه امپریالیسم اتحاد جماهیر شوروی. این ۲۹ کشور اولیه، که بعدها کشورهای آمریکای لاتین و سپس شمار زیادی از دولت‌های دیگر به آن‌ها پیوستند، جنبش عدم تعهد را بنیان نهادند.

با این‌همه، این جنبش در عمل واقعاً غیرمتعهد نبود؛ بلکه گرایشی آشکار به جبهه‌ی کمونیسم داشت. هم دولت کمونیستی یوگسلاوی به رهبری مارشال تیتو و هم دولت فیدل کاسترو در کوبا در «جنبش عدم‌تعهد» نقش ایفا کردند. در سال ۱۹۶۶، دولت وقت کوبا کنفرانس سه‌قاره‌ای (تری‌کونتیننتال) را با حضور ۸۰ کشور در هاوانا برگزار کرد؛ کنفرانسی که بار دیگر کوشید به مفهوم «جهان سوم» صورتی سیاسی ببخشد. این همایشِ بین‌المللی حمایت خود را از ضد‌امپریالیسم و ضد‌استعمارگرایی اعلام کرد و «سازمان همبستگی خلق‌های آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین» را بنیان نهاد. با این همه، با اینکه کنفرانس سه‌قاره‌ای (تری‌کونتیننتال) امپریالیسم ایالات متحده را به‌صراحت نقد کرد، ولی هیچ اشاره‌ای به امپریالیسم شوروی نداشت؛ چرا که کوبا در برابر محاصره‌ی آمریکا مقاومت می‌کرد و با اتحاد جماهیر شوروی هم‌پیمان بود.

در حالی‌که ایالات متحده در آغاز از فروپاشی امپراتوری‌های کهن حمایت می‌کرد، با تشدید جنگ سرد، به دلایل سیاسی و اقتصادی، اغلب از قدرت‌های اروپایی در تلاش‌هایشان برای حفظ کنترل بر مستعمرات خود (چنان‌که در ویتنام دیده شد) یا بعدها برای اعمال نوعی سلطه‌ی نواستعماری بر کشورهای تازه‌استقلال‌یافته اما صرفاً به‌طور اسمی مستقل (مانند غنا و کنگو) پشتیبانی کرد. در مقابل، اتحاد جماهیر شوروی و چین ـ که نه منافع اقتصادی مستقیمی در مستعمرات داشتند و نه از نظر سیاسی همسو با غرب سرمایه‌داری بودند ـ عموماً از جنبش‌های استقلال‌طلبانه‌ی ضداستعماری حمایت می‌کردند، در سازمان ملل با آن‌ها هم‌سو رأی می‌دادند و به آن‌ها کمک نظامی می‌رساندند. (البته اتحاد شوروی هیچ‌گونه اعتراضی را نسبت به ادغام اروپای شرقی در امپراتوری خود میان سال‌های ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۸ برنمی‌تافت؛ همان‌گونه که چین نیز هرگونه انتقاد از الحاق تبت در سال ۱۹۵۱ را رد می‌کرد.) در هر صورت، جهان سومِ نوظهور اغلب پیوندهایی با جهان کمونیستی داشت و با مبارزه برای کمونیسم تداعی می‌شد.

جهان‌سوم‌گرایی به یک ایدئولوژی بدل شد. این ایدئولوژی بر این تصور استوار بود که جنبش‌های ضد‌امپریالیستی و ضد‌استعماری، فرایند انقلاب سوسیالیستی را که در اتحاد جماهیر شوروی، چین و سپس در کوبا آغاز شده بود، ادامه خواهند داد. برداشت جهان‌سوم‌گرایانه از جهانی که به ملت‌های سرمایه‌داری و ملت‌های پرولتریدهقانی تقسیم شده است، در ذهن بسیاری از نیروهای چپ تثبیت شد. این باور که مبارزات آزادی‌بخشِ ملت‌های «جهان‌سوم» پیشاهنگِ جنبش انقلابی در مقیاس جهانی‌اند، در دهه‌ی ۱۹۶۰ بر چپ رادیکال، مائوئیست‌ها، تروتسکیست‌ها و دیگر جریانات سیاسی تأثیر گذاشت. محبوبیت مائوئیسم و گوارائیسم (برگرفته از نام ارنستو «چه» گوارا) نیز تا حدی ریشه در همین نگرش داشت. اما هنگامی که پروژه‌ی «جهان سوم» در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ به‌روشنی با شکست مواجه شد، برخی از جهان‌سوم‌گرایان وفاداری خود را از جنبش‌های انقلابی به سوی دولت‌های گوناگون در جنوب جهانی منتقل کردند؛ دولت‌هایی که هیچ‌یک سوسیالیستی نبودند، تقریباً همگی نماینده‌ی یک طبقه‌ی سرمایه‌دار جدید بودند، حکومت‌هایی اقتدارگرا ـ اغلب دیکتاتوری‌های فردی ـ داشتند و به‌هیچ‌وجه ماهیتی مترقی نداشتند.

کمپیسم (رویکرد اردوگاهی) در دوران معاصر

مهم‌ترین رویدادی که به برآمدن امروزیِ کمپیسمِ انجامید، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بود. پس از آن‌که دیگر اردوگاه کمونیستیِ شوروی‌محور وجود نداشت، این پرسش پیش آمد که در مبارزه علیه سرمایه‌داری از کدام نیرو می‌توان حمایت کرد. برای برخی، نظریه‌ی جهان‌سوم‌گرایی پاسخی به این پرسش ارائه می‌داد: این‌که باید از ملت‌های فقیرِ «جنوب جهانی» در مبارزات‌شان علیه امپریالیسمِ ملت‌های ثروتمند و عمدتاً سفیدپوستِ «شمال جهانی» پشتیبانی کرد.

در این جهانِ به‌وضوح دوقطبی‌شده، کمپیست‌ها استدلال می‌کردند که باید در کنار دولت‌های جهان پرولتریدهقانی ایستاد؛ جهانی متشکل از کارگران سیاه‌پوست و قهوه‌ای‌پوست که در حال مبارزه با قدرت‌های سرمایه‌داریِ جهان ثروتمندِ سفیدپوست‌اند. به‌زعم آنان، ملت‌های سرمایه‌دار و امپریالیستیِ در «شمال جهانی»، نظیر اروپا، آمریکا، استرالیا و نیوزیلند (که به‌جز ژاپن، کره‌ی جنوبی، سنگاپور و تایوان، همگی سفیدپوست تلقی می‌شدند)، ملت‌های پرولتریدهقانیِِ جنوب جهانی را، که همگی از مردمان رنگین‌پوست تشکیل شده‌اند، استثمار و سرکوب می‌کنند. از این منظر، قدرت‌های سرمایه‌دارِ سفیدپوست بنا به تعریفْ امپریالیستی بودند و کشورهای پرولتریدهقانی، به‌زعم کمپیست‌ها، ماهیتا ضد‌امپریالیستی به‌شمار می‌آمدند. بر این اساس، حتی کشوری مانند ایران، که هرگز دولتی سوسیالیستی نداشت، یا دیکتاتوری خاندان اسد در سوریه نیز می‌توانست در زمره‌ی دولت‌های ضد‌امپریالیست قرار گیرد. بدیهی است که چنین نگاهی گرایش داشت شکاف‌های طبقاتی را، چه در درون جهان سرمایه‌داریِ شمال» جهانی] و چه در درون آن‌چه «جهان پرولتریدهقانی» نامیده می‌شد، کمرنگ جلوه دهد یا به‌کلی نادیده بگیرد. برای کمپیست‌ها، اردوگاه مهم‌تر از طبقه بود.

بسیاری از چپ‌های سابق که امروز به کمپیسم گرایش یافته‌اند، این شیوه‌ی تفکر را درونی کرده‌اند. برخی از این تحلیل‌گران و کنش‌گران سیاسی، که همچنان خود را چپ می‌دانند، تمایل دارند همه‌ی مسائل را به مقوله‌ی امپریالیسم فروبکاهند. در این چارچوب، اگر دولتی در تقابل با ایالات متحده قرار گیرد، بنا به تعریفْ ضد‌امپریالیستی تلقی می‌شود؛ و در نتیجه، نظام سیاسی، اقتصادی و اجتماعیِ آن دولت در برابر «تضاد/تعارضِ اصلی جهانی»، یعنی امپریالیسم، بی‌اهمیت شمرده می‌شود. افزون بر این، از دید آنان نباید مسائل و تناقضاتِ دولت‌های موسوم به ضد‌امپریالیستی مورد بررسی یا نقد قرار گیرد، چرا که چنین نقدی ممکن است پشتیبانی از اردوگاه ضد‌امپریالیستی و مبارزه‌ی آن علیه ایالات متحده و متحدانش را تضعیف کند.

از این‌رو، کمپیست‌های امروز تمایلی ندارند درباره‌ی قدرت‌های سیاسی اقتدارگرا یا نظام‌های اقتصادی استثماریِ آن‌چه به‌زعم آنان «دولت‌های ضد‌امپریالیستی» به‌شمار می‌آید ـ مانند روسیه، چین یا کوبا، و نیز ایران یا سوریه ـ بحث کنند. واکنش آنان حتی منفی‌تر می‌شود هنگامی که این مطالبه مطرح می‌شود که خصلت طبقاتی، ساختار حکمرانی و مناسبات اقتصادیِ کشورهایی تحت فشار، مانند ونزوئلا یا نیکاراگوئه، مورد بررسی قرار گیرد. از نظر آنان، به‌چالش‌کشیدن این دولت‌ها به‌معنای حمایت از امپریالیسم ایالات متحده است.

بر اساس این منطق، هر کس برای مثال چین را به‌دلیل زندانی‌کردن حدود ۱٫۵ میلیون اویغور در اردوگاه‌های بازآموزی یا سرکوب جنبش دموکراتیک هنگ‌کنگ مورد انتقاد قرار دهد، ناگزیر هم‌پیمان دولت ایالات متحده و به‌طور عینی طرفدار امپریالیسم تلقی می‌شود. این همان منطق کمپیست‌هاست. در نتیجه، مارکسیسم کلاسیک، که بر تحلیل اقتصاد سیاسی، طبقات اجتماعی، مبارزه‌ی طبقاتی، اشکال ستم در درون هر کشور و نیز روابط بین‌المللی آن استوار است، کنار گذاشته می‌شود.

کمپیست‌ها مدعی‌اند کسانی که آن‌چه «دولت‌های ضد‌امپریالیستی» نامیده می‌شود (مانند روسیه، چین و غیره) را مورد انتقاد قرار می‌دهند، عملاً در کنار امپریالیسم ایالات متحده قرار می‌گیرند. حال آن‌که احزاب و دولت‌های سرمایه‌داری و امپریالیستی بارها و به‌سهولت جبهه عوض می‌کنند؛ امری که ما به‌عنوان نیروهای چپ در حال حاضر تأثیر ناچیزی بر آن داریم یا هیچ کنترلی بر آن نداریم. برای مثال، دونالد ترامپ در مقطعی به‌نظر می‌رسید به حامی ولادیمیر پوتین، دیکتاتور روسیه، بدل شده و تحسین خود را نسبت به شی جین‌پینگ ابراز می‌کرد؛ موضعی که عملاً با دیدگاه برخی از کسانی هم‌پوشانی داشت که خود را ضد‌امپریالیست می‌نامند. با این‌همه، همین ضد‌امپریالیست‌ها هنگامی که انترناسیونالیست‌ها از مردم اویغور در استان سین‌کیانگ دفاع می‌کنند، بانگ اعتراض‌ برمی‌آورند، صرفاً به این دلیل که هم دولت ترامپ و هم دولت بایدن اعلام کرده‌اند که از اویغورها حمایت می‌کنند.

در واقع، انترناسیونالیست‌های سوسیالیست از اویغورها حمایت می‌کنند، حتی اگر ادعا شود که این حمایت با موضع دولت ایالات متحده هم‌پوشانی دارد. ما از اویغورها به دلایل خودمان دفاع می‌کنیم و هم‌زمان، نقد امپریالیسم آمریکا و مخالفت با آن را نیز حفظ می‌کنیم. ما از آن‌ها حمایت می‌کنیم، زیرا همانند لهستانی‌ها و ایرلندی‌ها در دوران مارکس، حق تعیین‌سرنوشت دارند و نباید تحت سلطه‌ی دولت اقتدارگرای چین و ناسیونالیسم هان۸ آن قرار گیرند.

این تصور که ایالات متحده تنها قدرت امپریالیستیِ جهان است، چگونه شکل گرفت؟ این را نیز می‌توان به مائوئیسم بازگرداند. مائوئیست‌ها بر این باور بودند که در تحلیل هر مسئله‌ی سیاسی باید «تضاد اصلی» را شناسایی کرد؛ تضادی که تمامی مسائل دیگر باید تابع آن شوند. کمپیست‌ها این ایده را اخذ کردند و آن را به سیاست جهانی تعمیم دادند، با این ادعا که امپریالیسم مسئله‌ی اصلی است و ایالات متحده قدرت مسلط آن به‌شمار می‌آید. بر این اساس، مبارزه باید معطوف به امپریالیسم آمریکا باشد، نه به مشکلاتی در دیگر کشورها که به دموکراسی، اصلاحات اقتصادی، حقوق زنان یا حتی مبارزه برای سوسیالیسم مربوط می‌شود. این مفهوم از «تضاد اصلی» گرایش دارد مبارزه برای انترناسیونالیسمِ طبقه‌ی کارگر را کنار بگذارد. از منظر کمپیست‌ها، نباید خطر حمایت از کسانی را پذیرفت که برای دموکراسی مبارزه می‌کنند؛ یا کارگرانی که برای ایجاد اتحادیه‌ها مبارزه می‌کنند؛ یا زنانی که در کشورهایی چون ایران یا سوریه برای برابری تلاش می‌کنند؛ چرا که به‌زعم آنان، چنین حمایتی توجه را از تضاد اصلی منحرف می‌کند، تضادی که در نقش این دولت‌ها به‌عنوان قدرت‌های ضد‌امپریالیستی در نبرد با ایالات متحده خلاصه می‌شود. در این منطق، هر کس از اپوزیسیون‌های دموکراتیک یا سوسیالیستی در این کشورها حمایت کند، به‌طور خودکار در حال حمایت از ایالات متحده تلقی می‌شود.

آیا سوسیالیست‌ها حامی امپریالیسم شده‌اند؟

پرونده‌ی پیچیده‌ی سوریه را در نظر بگیریم: در سال ۲۰۱۱، هم‌زمان با بهار عربی، سوسیالیست‌های دموکرات و انترناسیونالیست با جنبش اولیه‌ی دهقانان و سپس بخشی از جمعیت شهری علیه دیکتاتوری بشار اسد اعلام همبستگی کردند ـ بی‌آن‌که خواستار مداخله‌ی ایالات متحده، اروپا یا دولت‌های خاورمیانه شوند. نیروهای دموکراتیک در سوریه کوشیدند مبارزه علیه رژیم اسد را به‌صورت مسالمت‌آمیز پیش ببرند. اما اسد تصمیم گرفت اپوزیسیون را با قهر عریان سرکوب کند. در همین راستا او حتی شهرهای سوریه را بمباران کرد و عملاً ویران ساخت؛ اقدامی که به کشته‌شدن ده‌ها هزار نفر انجامید. در پی آن، این منازعه از سوی دولت‌هایی با جاه‌طلبی‌های منطقه‌ای ـ عربستان سعودی، ترکیه و قطر ـ با ارسال سلاح به متحدان محلی خود تشدید و نظامی‌سازی شد. در حالی‌که روسیه، ایران و حزب‌الله لبنان برای دفاع از رژیم اسد سلاح و نیروهای نظامی اعزام کردند، سوسیالیست‌های انترناسیونالیست بر حق مردم سوریه برای دست‌یابی به سلاح، از هر منبع ممکن، تأکید کردند؛ همان‌گونه که ملت‌های دیگر در جریان مبارزات ضد‌استعماری قرن بیستم چنین کرده بودند.

اسد عملاً به مردم خود اعلان جنگ کرده بود و آشکارا نشان داد که برای حفظ قدرت حاضر است شهرهای استان‌ها را به خاک و خون بکشد. در آغاز سال ۲۰۱۵، اسد از روسیه دعوت کرد تا حملات هوایی در سوریه انجام دهد. اندکی بعد، بخشی از اپوزیسیون سوریه در پی جلب حمایت یا حتی مداخله‌ی دولت‌های ایالات متحده و اروپا برآمد؛ تحولی که ما، به‌عنوان انترناسیونالیست‌ها، از آن پشتیبانی نکردیم. هم‌زمان، دولت اسلامی (داعش) ـ به‌سان یک نیروی ارتجاعی دیگر ـ شروع به تمرکز و گسترش نیروهای خود در این کشور کرد. ایالات متحده از نیروهای دموکراتیک سوریه حمایت می‌کرد. در این میان، ۵٫۶ میلیون سوری ناچار به ترک کشور شدند و امکان یک انقلاب دموکراتیک عملاً از دستور کار خارج شد. در ادامه، روسیه و ایران ـ به‌عنوان متحدان اصلیِ اسد ـ به‌روشنی در پی پیشبرد منافع امپریالیستیِ منطقه‌ایِ خود برآمدند.

اگرچه در ظاهر چنین می‌نمود که هم قدرت‌های سرمایه‌داریِ غربی و هم چپِ انترناسیونالیست از انقلاب دموکراتیک در سوریه حمایت می‌کنند، اما در واقع ما از نیروهای سیاسیِ متفاوت، در مقاطع زمانیِ متفاوت و به دلایلی کاملاً متفاوت پشتیبانی می‌کردیم.

انترناسیونالیسم، ضد‌امپریالیسمِ واقعی است

کسانی که به‌نام ضد‌امپریالیسم از رژیم‌های اقتدارگرا حمایت می‌کنند، نه‌تنها به همه‌ی آن مردمی که در کشورهایی چون روسیه، چین، ایران، سوریه، ونزوئلا و نیکاراگوئه برای دموکراسی و در برخی موارد برای سوسیالیسم مبارزه می‌کنند، ضربه می‌زنند، بلکه خودِ مبارزه‌ی واقعی علیه امپریالیسم ایالات متحده را نیز تضعیف می‌کنند.

مورد چین را در نظر بگیریم. امروزه چین و ایالات متحده اگرچه رقبای اقتصادی‌اند، اما در عین حال در چارچوب نظام سرمایه‌داری جهانی به‌طور تنگاتنگی به یکدیگر گره خورده‌اند. چین حدود ۱٫۱ تریلیون دلار از بدهی‌های ایالات متحده را در اختیار دارد؛ در همان حال که (چین) سالانه کالاهایی به ارزش ۴۴۳٫۴۵ میلیارد دلار به ایالات متحده صادر می‌کند، آمریکا تنها قادر است کالاهایی به ارزش ۱۰۶٫۴ میلیارد دلار به چین بفروشد. این عدم‌توازن اقتصادی یکی از بزرگ‌ترین و اثرگذارترین روابط در اقتصاد جهانیِ معاصر را شکل می‌دهد؛ نظامی که هر دو کشور در آن نقشی محوری ایفا می‌کنند.

چپ باید به این نکته آگاه باشد که فروپاشی امپریالیسم ایالات متحده بدون فروپاشیِ هم‌زمانِ نظام اقتصادی چین قابل تصور نیست. چرا که هر دو کشور بخشی از یک آرایش واحد در اقتصاد جهانی‌اند. چین افزون بر روابطش با ایالات متحده، در چارچوب شکلی کاملاً کلاسیک از امپریالیسم، تریلیون‌ها دلار در استخراج معادن زغال‌سنگ و مواد معدنی، منابع نفت و گاز و سایر ذخایر طبیعی در کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین سرمایه‌گذاری کرده است؛ و به‌طور مشابهی در پروژه‌ی موسوم به «جاده‌ی ابریشم نوین» یا «ابتکار کمربند و راه»، که شامل بزرگراه‌ها، خطوط راه‌آهن و خطوط انتقال لوله‌ای می‌شود؛ شریان‌هایی که اروپا را به چین متصل می‌کنند و پیوندهای آن با آفریقا و آسیا را گسترش می‌دهند. تمامی این اقدامات در خدمت گسترش صنعت، نظام مالی و تجارت چین‌اند؛ یعنی همان پایه‌های اقتصادی امپریالیسم چین.

چنان‌که از تاریخ امپریالیسم برمی‌آید، چین این پایه‌های اقتصادی را برای ایجاد و تقویت یک نیروی نظامی به‌منظور حفاظت از همان منافع به‌کار خواهد گرفت؛ روندی که نشانه‌های آن هم‌اکنون در دریای جنوبی چین قابل مشاهده است. در آینده‌ای نه‌چندان دور، توسعه‌ی امپریالیسم اقتصادی چین می‌تواند به درگیری نظامی با ایالات متحده یا متحدان آسیایی آن منجر شود؛ درگیری‌ای که این ظرفیت را دارد به یک جنگ هسته‌ای گسترش یابد و حیات بشری را به مخاطره بیاندازد.

مقاومت در برابر امپریالیسم مستلزم تقویت جنبش‌های کارگران، دهقانان، تهیدستان شهری و لایه‌های فرودستِ طبقه‌ی متوسطِِ ویران‌شده در سراسر جهان است. از این‌رو، شالوده‌ی مبارزه با امپریالیسم را باید در انبوه جنبش‌های اجتماعی دموکراتیک، جنبش‌های کارگری و برخی جنبش‌های سوسیالیستی در شماری از کشورها جست‌وجو کرد؛ خواه دولت‌های حاکم بر این کشورها آشکارا دولت‌های سرمایه‌داری باشند یا [در ظاهر] خود را سوسیالیستی بنامند. ما به‌عنوان سوسیالیست‌ها باید از این جنبش‌ها حمایت کنیم؛ چه در آرژانتین، ونزوئلا، ایران یا الجزایر، و چه در ژاپن، چین، فرانسه، اوکراین، آلمان یا روسیه. هم‌زمان، می‌بایست توامان در سطح نظری و در عرصه‌ی عملی، برای پیونددادن آن‌ها در پیکر یک جنبش انترناسیونالیستیِ رهایی‌بخش تلاش کنیم.

*  *  *

پانویس‌ها:

 

۱ Dan La Botz (2022): Internationalism, Anti-Imperialism, And the Origins of Campism, New Politics, Winter 2022 (Vol. XVIII No. 4, Whole Number 72).

2 authoritarian leftists

3 pseudo-anti-imperialist

4 [بنا به همین دلیل، در ترجمه‌ی فارسی این متن به‌جای استفاده از معادل فارسی «اردوگاه‌گرایی»، همان واژه‌ی اصلی «کمپیسم» حفظ شده است. /م.]

۵ به‌عنوان نمونه، ایالات متحده در مبارزه‌ی اندونزی علیه حاکمیت استعماری، که ابتدا در دست ژاپن و سپس در اختیار هلند بود، از این کشور حمایت به‌عمل آورد.

۶ اتحاد جماهیر شوروی از جنبش استقلال‌طلبانه‌ی ویتنام حمایت کرد.

۷ هم ایالات متحده و هم اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۴۴ از تأسیس دولت‌های مستقل سوریه و لبنان حمایت کردند؛ و ایالات متحده، اتحاد شوروی و فرانسه نیز از تشکیل اسرائیل ـ که از دل قیمومت بریتانیا بر فلسطین پدید آمد ـ پشتیبانی به‌عمل آوردند.

۸ Han nationalism

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)