تاملی درباره‌ی «همبستگی انقلابی» با عاملان کشتار جمعی

با نگاهی به زمینه‌ها و تجلی‌های کمپیسم در پهنه‌ی ایران (تا اعتراضات توده‌ای دی ۱۴۰۴) 

نویسنده: نیما صبوری

کارگاه دیالکتیک | بهمن ۱۴۰۴

 

به یاد رضا و رسول کدیوریان، دو برادر و دو کارگر کرمانشاهی، و هزاران تن از همتایان‌شان که در طلب زندگی کشته شدند!

مقدمه: بهانه‌ی تالیف و انتشار این متنْ موضع‌گیری یک سازمان سیاسیِ چپ و کمونیست آلمانی نسبت به خیزش اعتراضی توده‌ای دی ۱۴۰۴ در ایران است، که به‌موجبِ آن در قالب انتشار یک مقاله/بیانیه۱ همبستگی خود را با رژیم ایران اعلام کرده است. این «اعلام همبستگی با رژیم ایران»، در شرایطی که هزاران نفر در جریان این اعتراضات توده‌ای به‌طرز هولناکی به قتل رسیده‌اند و هنور هم دامنه‌ی کشتارها در بازداشت‌گاه‌ها و زندان‌های مخوف ایران ادامه دارد، دست‌کم برای کسانی که به‌دلیل خاستگاه فردی و حوزه‌ی فعالیت‌های‌ سیاسی‌شان با فضای رویدادهای ایران آشناترند، بسیار دردناک است؛ خصوصا که از سوی سازمانی صادر شده باشد که از داعیه‌های کمونیستی‌ و انقلابی‌اش اعتبار می‌گیرد. اما فارغ از خشم و ناراحتیِ اولیه، آیا در شرایط پرتلاطم فعلی اساسا باید (و می‌توان) به هر انکار و تحریفی واکنش نشان داد؟ پاسخ به‌وضوح منفی است. در این مورد مشخص هم، با توجه به اینکه سازمان یادشده یکی از شاخه‌های منشعب از سازمان «بازسازی حزب کمونیست آلمان» است و به‌لحاظ شمار اعضاء و نفوذ اجتماعیسیاسی جایگاهی حاشیه‌ای دارد، مواجهه با موضع‌گیری سیاسی‌اش قاعدتا فاقد هرگونه اولویت سیاسی‌ست؛‌ دست‌کم در مقایسه با انبوه وظایف و دغدغه‌های دیگر. با این همه، موضعی که این سازمان درباره‌ی رویدادهای اخیر ایران اتخاذ کرده بر شالوده‌ای استوار است کمپیسم» / اردوگاه‌گرایی) که نه‌فقط در سپهر جهانی چپْ مهجور و حاشیه‌ای نیست، بلکه یکی از گسل‌های دردناک آن است؛ گسلی که از بهار عربی بار دیگر برپایه‌ی صورت‌بندی تازه‌ای از همان شالوده فعال شده است و آسیب‌های ناشی از آن تا امروز رو به افرایش‌ بوده‌اند. با این اوصاف، اگرچه اعلام همبستگی کمونیستی/انقلابی با رژیمی که (بار دیگر، و با پیشی‌گرفتن از قساوت‌های سابق‌اش) کشتار جمعی هولناکی را رقم زده است به‌تنهایی دلیلی کافی برای مواجهه‌ی انتقادی با این بیانیه است، اما کانون توجه این نوشتار نه‌ عملکرد این سازمانِ مشخص، بلکه آن شالوده‌ی عام‌تری‌ست که این‌ قبیل سازمان‌ها را به این سطح از تباهی‌ کشانده است.

توضیح جانبی: از آنجا که این نوشتار پیش از هر چیز برای انتشار در یک نشریه‌ی آلمانی‌زبان تهیه شده، شرح برخی زمینه‌های تاریخی برای مخاطبانِ ناآشنا با تاریخ سیاسیِ ایران ضروری بود. پیشاپیش از خواننده‌ی متن فارسی بابت تکرار بدیهیات در برخی از فرازهای متن پوزش می‌خواهم. | ن. ص. – بهمن ۱۴۰۴

 

۱. کمپیسم: عزیمت‌ از تناقض، سقوط در تباهی

شاید نیاز نباشد (امیدوارم) برای نشان‌دادنِ رسوایی اخلاقی این نوع موضع‌گیری استدلال مفصلی بیاورم: در ایران، و در قلمرو حکمرانی استبدادی جمهوری اسلامی، کشتار دولتی و نظام‌مندی رخ داده است که در تاریخ‌ نظام‌های خودکامه‌ی معاصر کم‌سابقه است (با چشم‌پوشی از نسل‌کشی دولت استعماری اسرائیل در غزه). حتی اگر دولت ایران را به‌هر دلیلی (؟!) دولتی مترقی تلقی کنیم یا توده‌ی میلیونی معترضان را به‌لحاظ سیاسیْ مرتجع، «طبقه‌ی متوسطی»، یا آلت‌دست قدرت‌های خارجی تصور کنیم، توجیه این قتل‌عام که مصداق بی‌کم‌وکاست «جنایت علیه بشریت» بوده است مغایر با هرگونه معیار اخلاقی‌ست. درعوض، جریاناتی که چنین بینش و رویکردی دارند قاعدتا می‌توانستند با حفظ همان باورهای سیاسی‌شان، این جنایتِ مشخص را از مجموعه‌ی عملکردهای این رژیم که احیانا قابل‌ دفاع یا مترقی می‌دانند مستثنی کنند و دست‌کم از توجیه آن خودداری کنند. در این مورد حرف بیشتری برای گفتن نمی‌‌ماند؛ خصوصا که امروزه برخی از مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها هرگونه استدلال «اخلاقی» را مقوله‌ای بورژوایی و/یا رویکردی سانتیمانتال تلقی می‌کنند. پس به وجه سیاسی این موضع‌گیری بپردازیم: انحطاط سیاسی موضع‌گیری فوق جایی آشکارتر می‌شود که در پوشش وفاداری به منافع پرولتاریای جهانی و آرمان کمونیسم انجام شده است. حال آن‌که محرک واقعیِ خیزش توده‌ای اخیر در ایران تحمل‌ناپذیر شدنِ بحران مزمنِ معیشتی (بگوییم نیاز به نان) و سیطره‌ی دیرپای استبداد و‌ خفقان سیاسی (بگوییم‌ نیاز به آزادی) بوده است. افزون بر این، بسیاری از هزاران نفری که طی این اعتراصات خبابانی کشته شده‌اند، با هر تعریفی که در نظر بگیریم، بخشی از پرولتاریای مستاصل ایران بوده‌اند‌؛ اینکه یحتمل اکثر آنان تحت فشارهای معیشتی مستمر و منع و سرکوب آزادی‌های سیاسی و تشکل‌های کارگری امکان آشنایی با ادبیات سیاسی چپ و «الفبای سوسیالیسم» را نیافته‌اند،‌ چیزی از این واقعیت کم نمی‌کند.

با این اوصاف، قاعدتا انتظار می‌رود که نادیده‌گرفتن همه‌ی این واقعیت‌ها و ارتکاب این‌ خطای تحلیلی و سیاسیِ شگرف ریشه‌ی ژرفی داشته باشد. از همین‌رو، شاید باورنکردنی جلوه کند که این «ریشه‌مندی ژرف» چیزی نیست جز یک ارزیابی تحلیلی از مناسبات قدرت جهانی: این‌ تصور که‌ رژیم ایران به‌واقع در مقابل امپریالیسم غربی (و صهیونیسم اسرائیلی) ایستاده است. به‌بیان دیگر، شالوده‌ی نظری و انگیزه‌ی سیاسی این موضع‌گیریِ بُهت‌آور برآمده از دیدگاهی‌ست که امروزه به آن «کمپیسم» (اردوگاه‌گرایی) می‌گویند. این رویکرد البته فی‌نفسه به‌ هیچ‌رو‌ جدید نیست؛ بلکه به‌رغم تغییر نام‌های تاریخی‌اش یکی از مصالح و‌ میراث‌های سیاسی «جنگ سرد» است که فارغ از لفاظی‌های تئوریک بر پایه‌های اصلی‌ ساده‌ای بنا شده است: تقسیم دنیا به اردوگاه‌های خیر و‌ شر (غرب و‌ شرق)؛ و سپس تنظیم مواضع و دخالت‌گری سیاسی با قطب‌نمای ایستادن در جانب اردوگاه خیر (شرق). نیروها و سازمان‌هایی که از منظر رهیافت کمپیستی به مناسبات و‌ تحولات جهان معاصر واکنش نشان می‌دهند، عمدتا سیاست‌های منحط خود را با نام مبارزه‌ی سوسیالیستی و ضدامپریالیستی تزئین می‌کنند. حال آنکه سیاست‌های برآمده از این «شبه‌آنتی‌امپریالیسم» تاکنون زیان‌های جبران‌ناپذیری به پرولتاریای جهانی و جنبش ضدسرمایه‌داری و سوسیالیستی وارد کرده است. درنتیجه، رویکرد دیرین آنها سهم بزرگی در مخدوش‌شدن معنای امپریالیسم و به‌تبع آن کمرنگ‌شدن اهمیت استراتژیک مبارزات ضدامپریالیستی (تا سرحد ابتذال سیاسی) در بازسازی فرآیند تاریخیِ مبارزات سوسیالیستی داشته است. از این منظر، عبارت «آنتی امپریالیسم احمق‌ها۲»، که زمانی لیلا الشامی (اکتیویست سوری) در واکنش به‌حمایت بی‌دریغ هواداران این رهیافت از رژیم‌ اسد به‌کار برده بود، همچنان مناسب‌ترین نام‌گذاری برای این رهیافت است. آسیب‌های این رهیافت البته تنها به مردمان و جنبش‌های جوامع «جنوب جهانی» محدود نمانده است؛ ردپای آنها را حتی می‌توان در بافتار تاریخیسیاسی آلمان هم به‌روشنی مشاهده کرد: همان‌طور که ایدئولوژی منحط آنتی‌دویچ از دهه‌ی ۱۹۹۰ تاکنون چپ رادیکال و انقلابی آلمان و امکانات سیاست انترناسیونالیستی را به‌طرز دردناکی چندپاره و تضعیف کرده است، رهیافت کمپیستی‌ای که در پوشش آنتی‌امپریالیسم مدعی مقابله با آنتی‌دویچ بوده نیز دقیقا به همین روند دامن زده است. چون تناقضات درونی‌اش در مواجهه با امپریالیسمْ چنان کاریکاتوری از ضدامپریالیسم و به‌طور کلی از سوسیالیسم انقلابی ترسیم می‌کند که در عملْ داعیه‌ها و تحریفات ضدانقلابی دشمن فرضی خود (و لذا تابوی ضدکمونیستی رایج در آلمان) را تقویت کرده است. وانگهی، در حالی که سازمان کمونیستِ مورد بحث و جریانات مشابه در پشت آرمان انقلاب جهانی پرولتاریا سنگر گرفته‌اند، یا – به‌واقع از این نام برای خود معبدی انحصاری (قفسی مقدس) ساخته‌اند، کارکرد واقعی ایدئولوژی کمپیستی در سطح‌ جهانی چیزی نبوده است جز نابودسازیِ امکانات نیروهای چپِ انقلابی برای تدارک همبستگی انترناسیونالیستی با مبارزات پرولتاریای جهانی، از طریق انتقال نقطه‌ی ثقل پیکار و همبستگیِ انترناسیونالیستی از مبارزات روزمره‌ی پرولتاریا به کشمکش‌های میان دولت‌ها؛ حال آنکه تدارک انترناسیونالیسم ستمدیدگان انترناسیونالیسم از پایین») در سطح جهانیْ یگانه راه مبارزه با امپریالیسم است. در این میان، قطعا نخبگانِ دولتیِ هر دو‌ اردوگاه امپریالیستی تنها کسانی هستند که می‌توانند خرسند باشند.

 

۲. ردپای کمپیسم در سپهر سیاسی و حافظه‌ی تاریخی جامعه‌ی ایران

بر کسی پوشیده‌ نیست که نیروهای چپ و ضدسرمایه‌داری دهه‌هاست که بنا به مجموع شرایط تاریخی در موقعیت سیاسی بسیار ضعیفی قرار دارند. با اینکه مواجهه با شرایط عینی بحران‌زده‌ی سرمایه‌داری و تشدید فقر و فلاکت عمومی در بسیاری از جوامع نیازمند نقد چپ و‌ سیاست چپ است، گفتمان چپ و نیروهای چپ همچنان‌ در حاشیه‌ی سیاست و حاشیه‌ی جوامع گرفتار مانده‌اند و لذا امکانات بسیار ناچیزی برای بسیج سیاسی و سازمان‌یابی و دخالت‌گری در مبارزات طبقاتی در اختیار دارند. طبعا عوامل کلان تاریخی در ایجاد این موقعیت متناقض‌نما موثر بوده‌اند، به‌ویژه تاثیرات عام نولیبرالیسم، از تشکل‌زُدایی از چپ و جنبش کارگری تا رواج چپ‌هراسی و آرمان‌های «بازاری» و‌ فردگرایانه. اما یکی از همین‌ عوامل تاریخی بی‌گمان ردپای پیامدهای مهلکی‌ست که دنباله‌روی احزاب کمونیستی سابق از راهبردهای اتحاد جماهیر شوروی در حافظه‌ی تاریخی ملت‌ها بر جا گذاشته است.

در تاریخ‌ ایران، عملکرد حزب توده در جریان انقلاب ۵۷ (و تحت‌تاثیر آن، عملکرد شاخه‌ی اکثریت سازمان چریک‌های فدائی خلق از اردیبهشت ۱۳۵۹) نمونه‌ی بارزی از این پدیده است. موضع‌گیری و‌ عملکرد سیاسی منحط و مخرب این احزاب در آن مقطع حساس تاریخیْ به‌واسطه‌ی ضربه‌ی بزرگی که بر توان سیاسی و سازمانی چپ‌ انقلابی ایران وارد کرد، مسیر سیطره‌یابی ضدانقلاب خمینیستی و‌ تبعات مهلک آن را هموار کرد. اما دامنه‌ی لطمات آن‌ خطای مهلک به‌طور قابل فهمی تنها به همان‌ مقطع تاریخی محدود نماند. بلکه تا زمانی که آن نظام ضدانقلابی برپاست و‌ توده‌های فرودست در معرض ستم‌ها، فلاکت‌ها و جنایات نظام‌مندش قرار دارند، تبعات آن سیاست نابِِخردانه و ضدمردمی ردپای خود را در حافظه‌ی تاریخی جامعه حفظ می‌کند. مساله‌ی تلخ‌تر اما این است که به‌واسطه‌ی تبلیغات و اثرات یک‌دست‌ساز گفتمان مسلط (بورژوایی) آن خطاهای تاریخی تنها همان احزاب را نزد اذهان عمومی بی‌اعتبار نکرده‌اند؛ بلکه در تلفیق با برخی عوامل تاریخیِ، سهم مهمی در بی‌اعتبارشدن کلیت چپ (به‌شمول ارزش‌ها، بینش و نیروهای چپ) در اذهان عمومی‌ِ جامعه‌ی ایران داشته‌اند. به‌ویژه آنکه در همه‌ی این سال‌ها چه دولت ایران و چه رسانه‌های غربی تلاش‌های مستمر و نظام‌مندی را برای گسترش چپ‌هراسی و بی‌اعتبارکردن آرمان سوسیالیستی پی گرفته‌اند. کارکرد احزاب یادشده (در مقطع انقلاب ۵۷) در بی‌اعتبارسازی چپ انقلابی و سوسیالیستی ایران البته همتای تاریخیِ بزرگ‌تری دارد و تاثیرات مخرب‌اش همچنین مدیون این بافتار کلان‌تر است: این واقعیت که خطاهای مهلک، خیانت‌ها و جنایت‌های اتحاد جماهیر شوروی درنهایت کلیت آرمان و جنبش سوسیالیستی را نزد معاصران و آیندگان بی‌اعتبار کرد. چون دولت شوروی، بیش از اقمار سیاسی‌اش، سیاست‌های ملی‌گرایانه و امپریالیستی‌اش را با نام جنبش جهانی سوسیالیستی تزئین می‌کرد و پیش می‌برد. سازمان کمونیستِیِ مولف بیانیه‌ی یادشده، دست‌کم به‌واسطه‌ی تجربه‌ی طولانیِ انزوای سیاسی‌اش در آلمان، قاعدتا باید دریافته باشد که چگونه بدنام‌شدن و بی‌اعتبارشدن ایده‌ی سوسیالیسم توسط اتحاد جماهیر شوروی (و متحد منطقه‌ایِ آن: آلمان شرقی)، نام‌بردن از آرمان سوسیالیسم را در فضای سیاسی و اجتماعی آلمان به یک تابوی ماندگار بدل کرده است.

 

۳. بافتار تاریخی بازآرایی کمپیسم در فضای متاخرِ ایران

فضای سیاسی ایران کمابیش از دو دهه‌ی پیش تاکنون شاهد روند احیای شکل جدیدی از رهیافت قدیمی/کلاسیکِ شبه‌‌آنتی‌امپریالیسم بوده‌ است. باززایش این بیماری قدیمیِ نقش قابل‌توجهی در تشدید ضعف و پراکندگیِ تاریخیِ چپ ایران داشته است؛ ضعفی که بیش از همه ناشی از حذف سیستماتیک و سرکوب مستمر نیروهای چپ از جانب دولت ضدانقلابیِ مستقر بوده است: از کشتارهای دهه‌ی اول استقرار ضدانقلاب و کشتار جمعی زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷، تا سرکوب فعالان و تشکل‌های کارگری و قتل روشنفکران/دگراندیشان چپ و غیره. از آنجا که همه‌ی این سرکوب‌ها معطوف به حذف اندیشه‌ی سوسیالیستی و نیروهای متعهد به آن از فضای جامعه بودند،‌ به‌واقع کارکردهای دستگاه سرکوب‌ِ مخوف نظام سلطنتیِ و خفقان سیاسیِ آن دوره را امتداد می‌دادند. در بافتار سرکوب‌های دولتیِ چپ‌گرایان توسط دولت اسلامی ایران، شبه‌آنتی‌امپریالیسم همچون یک اهرم سرکوب ایدئولوژیک برای تکمیل سرکوب‌های مستقیم عمل کرده است؛ و مهم‌تر اینکه به‌میانجیِ کمپیسمْ راهبرد چپ‌ستیزی سیستماتیک رژیم ایران‌ بازویی در درون خود پهنه‌ی چپ یافت.

فارغ از تبار تاریخی این پدیده در ستیزهای ایدئولوژیک جنگ سرد و نمونه‌ی وطنیِ آن در قامت حزب توده، پیدایش نسخه‌ی متاخر کمپیسم در پهنه‌ی سیاسی ایران متاثر از تشدید بلوک‌بندی‌های تاریخی قوای امپریالیستی در زمانه‌ی معاصر بوده است. تجلی این بلوک‌بندی در قلمرو خاورمیانه در قالب تشدید تنش‌ها و ستیزهای ژئوپولتیکی و نظامی میان دوستان و دشمنان اردوگاه غربی (یا به‌همان ترتیب: میان دشمنان و دوستان اردوگاه‌‌ شرقی) تجلی یافته است. جنگ نیابتیِ فاجعه‌بار قدرت‌های امپریالستی در سوریه (با کمک دولت‌های خُرده‌امپریالیست منطقه‌ای) شاخص‌ترین نمود بیرونیِ این بلوک‌بندی تاریخیِ تازه و تنش‌های منطقه‌ایِ برآمده از آن بود. معضلات قدیمی‌تر جوامعِ خاورمیانه، یا عوامل ساختاری مولدِ شکاف‌های تاریخی خاورمیانه، تنها شکل‌ها و‌ مسیرهای انضمامی تجلی این ستیزهای امپریالیستی را فراهم کردند، ولی لاجرم به‌طور متقابل از پیامدهای این ستیزها تاثیر گرفتند تا همان شکاف‌ها را در اشکال تازه‌‌تری بازتولید کنند. {برخی عوامل ساختاری مولد شکاف‌ها و شکنندگی‌های تاریخی در خاورمیانه عبارتند از: استمرار دولت‌های خودکامه و رانتی، سرکوب دولتی اقلیت‌های ملی‌ و‌ مذهبی و جنسی، مرزبندی‌های خصمانه‌ میان ملیت‌ها و‌ مذاهب و میان کشورهای همسایه، تقابل دیرین شیعه و سنی، بنیادگرایی مذهبی، سیطره‌ی قانونی و اجتماعی مناسبات پدر‌مردسالارانه، و اشغال استعماری و نظام آپارتاید اسرائیل}.

مشارکت دولت ایران در بازآرایی منطقه‌ایِ ستیزهای امپریالیستی، در چارچوب پی‌ریزی و پیشبرد راهبرد موسوم به «محور مقاومت» انجام گرفت؛ راهبردی که ضمن توسل به عظمت‌طلبی ملی و شیعی، شالوده‌ی اخلاقی و ایدئولوژیک‌اش را از داعیه‌ی تقابل با اسرائیل (صهیونیسم) و‌ نفوذ منطقه‌ای آمریکا می‌گرفت.

 

۴. مختصات روایت متاخر کمپیسم (نوکمپیسم) در ایران

درحالی که موج اولیه‌ی شبه‌آنتی‌امپریالیسم ایرانی در مقطع انقلاب ۱۳۵۷ از روایت روسی و جنگ‌سردیِ مارکسیسم تغذیه می‌کرد، موج جدید (نوکمپیسم) ضمن تکرار مبتذل یا عالمانه‌ی برخی مفاهیم مارکسیستی، خصوصا در زمینه‌ی امپریالیسم جهانی، عمدتا متاثر از خوانش‌های دم‌دستی از پست‌کلونیالیسم بود. به‌طور دقیق‌تر، شالوده‌ی نظری و روش‌شناسانه‌ی روایت جدید شبه‌آنتی‌امپریالیسم آمیزه‌ای از آموزه‌های پساساختارگرایی بود که صورت‌بندیِ سیاسی و اخلاقی‌اش عمدتا در قالب پست‌کلونیالیسم متجلی شده است. فارغ از اینکه این تاثیرپذیری تا چه حد در متون تحلیلی و‌ ادبیات سیاسی این نخله صراحت یافته باشد، در مواضع سیاسی و کردار عملی آنها مولفه‌های زیر قابل شناسایی‌ست: انکار تمامیت و درهم‌تافتگی ارگانیکِ نظم جهانیتاریخی، گرایش به نفی انتزاعی و بی‌توجهی به امکانِ سنتز، گرایش مفرط به انتخاب اخلاقی میان دو قطب الف و ب. برای مثال، روایت نوکمپیسم از مناسبات قدرت جهانی و جنبش‌ها و مبارزات توده‌ای عمدتا از منظر تقسیم جهان بین نیروهای شر (استعمارگران «شمال جهانی») و نیروهای خیر (استعمارشدگان «جنوب جهانی») انجام می‌شود؛ روایتی که با شالوده‌ی روایت شبه‌آنتی‌امپریالیسمِ کلاسیک هم‌خوانی دارد. و یا تکرار این حکم اخلاقی که «نشستن میان دو صندلی قابل‌قبول نیست!» (باید قاطعانه به‌سمت یک طرف موضع گرفت!)، با همان شالوده‌ی فکری دوقطبی‌سازی پیوند دارد؛ گرچه حقانیت این حکم آمرانه‌ معمولا با ارجاع به یک اضطرار اخلاقی یا ضرورت انعطافِ پراگماتیستیْ بدیهی قلمداد می‌شود. کمی که به عقب‌تر بازگردیم، موج جدید مداخلات و جنگ‌‌های امپریالیستی آمریکا و متحدان غربی‌اش در منطقه‌ی خاورمیانه (به‌ویژه پی از اشغال «بشردوستانه»ی عراق در ۲۰۰۳)، محرک بسیار مهمی در احیای شبه‌آنتی‌امپریالیسم یا پیدایش روایت‌‌های تازه‌تری از آن بوده است؛ هرچند روند این بازسازیْ نه لزوما از جنس جایگزینی روایت قدیمی با روایتی جدید، بلکه بیشتر نوعی روند ترکیبی (و ناهمگن) بوده است.

روشن است که جنگ عراق یگانه محرک نبود، بلکه تداوم رویه‌های صهیونیستی و استعماری دولت اسرائیل نیز محرک بسیار مهمی در احیای سیاسی شبه‌آنتی‌امپریالیسم بود. به‌میانجیِ تشدید همین رویه‌ها و سیاست‌ها (نظیر واکنش‌های خشونت‌بار دولت اسرائیل به جنبش انتفاضه، چندین تهاجم نظامی فاجعه‌بار به غزه، یا رشد توسعه‌طلبی تهاجمیاستعماری‌اش در کرانه‌ی باختری و‌ غیره)، موجب شد تا روند احیای کمپیسم با محورها و مضامین تازه‌ای مفصل‌بندی شود. بدین ترتیب، و در بافتار تحولات معطوف به بازآرایی قوای امپریالیستی در خاورمیانه،‌ زمینه‌ی ذهنی مساعدی برای استقبال نوکمپیست‌های ایرانی از انگاره‌ی «محور مقاومت» فراهم شد. این استقبال فکری و سیاسی، به‌تدریج به ادغام داوطلبانه‌ی برخی از هواداران این نحله در رهیافت‌های منطقه‌ای و ژئوپولتیکی دولت ایران (حول «محور مقاومت») منجر شد: روندی که با تشدید تنش‌ها در منطقه به‌تدریج سیر صعودی گرفت. در این میان،‌ افزایش مشهود وزن اخلاقیسیاسیِ موضع ضدصهیونیستی موجب شده است که کارکردهای خُرده‌امپریالیستی و سرکوب‌گرانه‌ی دولت ایران و شباهت‌های سرشتیِ دولت‌های اسرائیل و ایرانْ موضوعاتی تبعی یا جانبی تلقی/قلمداد شوند؛ شباهت‌هایی بنیادی مثل، ارزش‌زُدایی از جان انسان‌ها بر پایه‌ی بنیادگرایی مذهبی، یا کارکردهای خُرده‌امپریالیستیِ آنها برای بازتولید نظم جهانی در خاورمیانه.

از سوی دیگر، دولت ایران هم به‌موازات توسعه‌ی راهبرد «محورمقاومت»، در کنار سایر بسترسازی‌های نهادی و ایدئولوژیک، شبکه‌ای به‌ظاهر چپ‌گرا از نیروهای سیاسی، رسانه‌ای و روشنفکری را حول راهبرد «محور مقاومت» سازمان‌دهی کرد. بدین‌ترتیب، آنچه‌ در ادبیات سیاسی ایران «چپ‌ محورمقاومتی» خوانده‌ می‌شود شامل دو شاخه‌ی مجزای خودجوش و دولتی بوده است. بخش غیردولتی عمدتا ضمن‌ محکوم‌کردن (یا دست‌کم‌ اعلام‌ نارضایتی و انتقاد از) مشی اقتصادی و سیاسی جمهوری اسلامی در داخل کشور (نظیر سیاست‌های نولیبرالی و‌ ضدکارگری)، از راهبرد ژئوپولتیکی و منطقه‌ای آن (مشخصا محور مقاومت) به‌سانِ مولفه‌ای مستقل، دفاع می‌کرد و‌ در همین راستا اغلب سیاست‌های هسته‌ای و‌ موشکی جمهوری اسلامی را نیز به‌درجات مختلف توجیه می‌کرد. در روند تحولات متاخر خاورمیانه، و خصوصا پس از عملیات فاجعه‌بار حماس در هفت اکتبر ۲۰۲۳ و شروع نسل‌کشی اسرائیل در غزه، به‌موازات رشد جهانی محبوبیت رهیافت کمپیستی/اردوگاهی نزد چپ‌گرایان، شاخه‌ی غیردولتی «چپ‌ محور مقاومتیِ» ایران هم هرچه بیشتر به‌سمت ادغام در مواضع و رویکردهای شاخه‌ی دولتی آن گرایش یافت. این روند خصوصا پس از تهاجم نظامی اسرئیل و آمریکا به ایران در ژوئن ۲۰۲۵ جنگ ۱۲ روزه») شتاب نمایانی گرفته است؛ طوری‌که از چندی پیش در موضع‌گیری‌ها و تحلیل‌های آنان مسایل و تحولات کلان داخلی و منطقه‌ای تنها از منظر تقابل ایران و اسرائیلآمریکا سنجیده می‌شوند.

با توجه به اینکه از دسامبر ۲۰۱۷ جامعه‌ی ایران پهنه‌ی وقوع خیزش‌های اعتراضی متوالی توده‌های فرودست و تحت‌ستم بوده است، نوع مواجهه با این خیزش‌ها همواره یکی از اصلی‌ترین چالش‌های کمپیست‌ها (شبه‌آنتی‌امپریالیست‌های کلاسیک و نوکمپیست‌ها) با سایر جریانات و گرایش‌ها در طیف چپ ایران بوده است. چون حتی گفتار سیاسی و اخلاقی کمپیست‌ها نیز بر ضرورت ایستادن در جبهه‌ی ستمدیدگان، مبارزات رهایی‌بخش و بخشا منافع پرولتاریا بنا شده است. پس قابل انتظار بود که در بافتار تاریخیِ تشدید تنش‌های دولت ایران با آمریکااسرائیل (از جمله یک تهاجم نظامیِ پرتبعات)، وقوع خیزش توده‌ای اخیر و نحوه‌ی مواجهه با آنْ مناقشات شدیدتری در میان طیف چپ‌گرایان برانگیزد. در این مورد، وعده‌های رسانه‌ایِ ترامپ به معترضان، تهدید‌های اولیه‌اش خطاب به رهبران ایران، و خیز پهلوی‌گرایان (سلطنت‌طلبان) برای مصادره‌ی اعتراضات توده‌ای (با پشتوانه‌ی مدیای وابسته به اسرائیل و برخی دولت‌های غربی) کار کمپیست‌ها برای انکار اصالت (مردمی‌بودنِ) این جنبش را ساده‌تر کرده‌اند؛ همچنان که عزم حاکمان جمهوری اسلامی برای سرکوب همه‌جانبه را تقویت کرده و توجیه کشتار جمعی را برای آنان تسهیل کرده‌اند. از همان روزهای نخستِ خیزش، چه عوامل دستگاه پروپاگاندای جمهوری اسلامی (ازجمله اصلاح‌طلبان حکومتی) و چه کمپیست‌های ایرانی این خیزش را «تهاجم دوم اسرائیل به ایران» خوانده‌اند. و می‌دانیم که از اینجا تا «تروریست‌»خواندن معترضان یا «عامل نفوذیَ موساد» قلمدادکردن آنان فاصله‌ی زیادی نیست؛ و از آنجا تا «مباح‌»بودنِ خون آنان … حتی اگر در این دریای خون، تعداد کشته‌ها قابل شمارش نباشد!

 

۵. «استقامت» کمپیسم فراسوی نقد و نظریه

همان‌طور که در ابتدای متن اشاره شد، اگر رویکردی از سنخ بیانیه‌ی سازمان آلمانیِ یادشده در سپهر جهانیِ چپ در اقلیت می‌بود، نیازی به نوشتن و‌ انتشار این متن هم نبود؛ خصوصا که تاکنون متون روشنگر متعددی از منظرهای مارکسیستی و غیرمارکسیستی در نقد‌ کمپیسم منتشر شده‌اند۳. ولی این گونه نیست؛ یعنی نقدها و روشنگری‌ها کارساز نبوده‌اند و هنوز هم برخی دولت‌ها و احزاب و گرایش‌های سیاسیْ فعالانه رهیافت کمپیستی را به‌کار می‌بندند تا سرکوب‌‌گری دولت‌‌هایی مثل جمهوری اسلامی را توجیه کنند یا افکار عمومی را به‌سمت پشتیبانی از این دولت‌ها سوق دهند. کمی که به عقب برگردیم، رویکرد کمپیستی به خیزش ژینا نمونه‌ی ملموسی از استقامت کمپیسم است: با اینکه قیام ژینا حامل گفتمانی مترقی‌ بود و در فضایی رخ داد که به‌لحاظ تنش‌های ژئوپولتیکی به‌مراتب کمتر از امروز ملتهب بود، کمپیست‌ها از همان ابتدا بانگ تشکیک و انکار و تحریف برآوردند تا این خیزش را ماحصلِ «توطئه‌ای خارجی/امپریالیستی» برای تضعیف جمهوری اسلامی قلمداد کنند؛ چه «چپ محور مقاومت» و نوکمپیست‌های ایران، و چه شبه‌آنتی‌امپریالیست‌های کلاسیک ایرانی و غیرایرانی (برای مثال، گروه یا نشریه‌ای با نام وزین «جبهه‌ی ضدامپریالیستی۴»). به‌همین سان، جنبش روژآوا نیز همواره مورد هجمه‌ی کمپیست‌ها بوده است. اگر پروژه‌ی روژآوا را همچون آزمونی ناتمام برای تمرین جمعیِ سیاست اقتدارزُدوده و مرکززُدوده و ضدمردسالاری در خاورمیانه تلقی کنیم، روشن است که با بدیل سیاسیِ دولت‌محورِ برخی از نحله های کمپیست برای نظم آینده مغایرت دارد. ولی دلیل مهم‌تر و عام‌ترِ دشمنی کمپیست‌ها با روژآوا نگرش ویژه‌ی آنان به ژئوپولتیک منطقه بود. چون در نظر آنها چه پروژه‌ی روژآوا و چه قیام ژینا می‌توانستند به تضعیف اقتدار سیاسی و منطقه‌ایِ «دولت‌های خیرِ» منطقه (نظیر جمهوری اسلامی و دولت وقت سوریه) بیانجامند و/یا «اسب تروای» نفوذ قدرت‌های امپریالیستی واقع شوند. از قضا، قدرت‌های منحط منطقه‌ای هم با منطق مشابهی پروژه‌ی روژآوا و قیام ژینا را تهدیداتی وجودی برای «ثبات خاورمیانه»، یا نظم‌های سیاسی خودکامه و ارتجاعی‌شان تلقی کرده‌اند.

پیش از اینکه این نوشتار را به پایان ببرم مرور فشرده‌ای بر خطوط کلی نقد مارکسیستی رویکرد کمپیسم بی‌مناسبت نیست. خاطرنشان می‌کنم که این مرور فشردهْ خوانش من از عصاره‌ی این نقدهاست؛ و این‌که به‌دلیل تنوع درونیِ نگرش‌های کمپیستی (مثلا تفاوت‌های بین کمپیسم کلاسیک و نوکمپیسم) ممکن است همه‌ی رویکردهای کمپیستی هم‌زمان مشمول همه‌ی این مولفه‌های انتقادی نباشند:

  1. مقدم‌داشتن مقوله‌ی امپریالیسم بر مقوله‌ی سرمایه‌داری

    • تلقی سرمایه‌داری به‌سان زائده‌ای از امپریالیسم، به‌جای تلقی امپریالیسم به‌سان برآمدی از سرمایه‌داری و توامانْ ابزاری برای بازتولید مناسبات سرمایه‌دارانه

  1. تقلیل مقوله‌ی امپریالیسم به تقابل/ستیزِ ژئوپولتیکی دولت‌ها

    • تقلیل مناسبات قدرت جهانی به کشاکش‌های ژئوپولتیکی دولت‌ها یا ستیز بلوک «دولت‌های شر» (امپریالیست) و بلوک «دولت‌های خیر» (ضد امپریالیست)

    • آنتاگونیستی دیدنِ ستیز دولت‌ها (به‌رغم خویشاوندی‌های ماهوی) و نادیده‌گرفتن سیالیت‌های تاریخیِ آنها (نظیر هم‌سویی‌های مقطعی یا چرخش‌های کلی در بلوک‌بندی‌ها)

  1. تقلیل نقد اقتصادسیاسی سرمایه‌داری به نوعی نظریه‌ی ضداستعماری

    • صورت‌بندی دینامیزم قدرت جهانی بر پایه‌ی شکاف میان دولت‌های شمال و جنوب جهانی

    • فهم بازتولید شکاف میان شمال و جنوب جهانی بر پایه‌ی تفاوت‌ها و خصومت‌های فرهنگی، تمدنی و تاریخی (با درکی ذات‌گرایانه از آنها)، نه بر شالوده‌ی اقتصادسیاسی

  1. تمرکز بر ستیز دولت‌ها به‌بهای نادیده‌گرفتن پیکارهای طبقاتی

    • انتساب ریشه‌های مناسبات ستم به فاعلیت بلوک «دولت‌های شر» (امپریالیست‌ها)، نه سازوکارهای ژرف سرمایه‌داری

    • جانب‌داری از «دولت‌های خیر» در برابر مبارزات ستمدیدگان علیه این دولت‌ها

  1. تقلیل انترناسیونالیسمِ ستمدیدگان یا همبستگی جهانی پرولتاریا به همبستگی دولت‌های «خیر»

و همبستگی با «دولت‌‌های خیر»

    • ملی‌گرایی چپ‌گرایانه، به‌جای انترناسیونالیسم

    • گرایش به مرکزگرایی ازطریق مرجعیت‌دادن به سازه‌ی سرمایه‌دارانه‌ی دولت‌ملت

  1. فاصله‌گرفتن از روش‌شناسی مارکسیستی

    • عدم بازشناسیِ سرمایه‌داری به‌سان یک کلیت/تمامیت تاریخی

    • دوقطبی‌‌سازی از تعینات و نیروهای سیاسی کلان (نظیر مناسبات قدرت)، به‌جای فهم آنها در پرتو پویش دیالکتیکی در مسیرِ بازسازی و بازتولید کلیت

به این فهرست می‌توان موارد دیگری هم افزود. ولی، به‌نظر نمی‌رسد که مساله صرفا اختلافات فکرینظری باشد، تا با تکیه بر استدلال‌های نظری بتوان از آنها عبور کرد. به‌باور من، زمینه‌های مادی و تاریخیِ زمانه‌ی ما به‌همان نسبت که به احیای کمپیسم منجر شده‌اند، لاجرم در بی‌اثرماندن استدلال‌های نظریِ مخالفانِ کمپیسم هم نقش مهمی داشته‌اند. چون به‌رغم همه‌ی نقدهای نظری مستدل، در سالیان اخیر دامنه‌ی نفوذ فکری سیاسی کمپیسم کماکان رو به افزایش بوده است. فرضیه‌ی من این است که در اینجا نیز (مانند موارد مشابه) امتناع مشهودِ اقناع استدلالینظری بر وجود مولفه‌های عاطفی/روانی دلالت دارد. مشخصا تصور می‌کنم گرایش متاخر به کمپیسم (در صادقانه‌ترین تجلیات‌ اولیه‌اش) با نوعی واکنش روانی نسبت به ناتوانی مفرط در هر دو سطح فردی و جمعی در برابر رشد آشکار بی‌عدالتی در مناسبات جهانی پیوند داشته است. در برهه‌ی تاریخی افول جنبش‌های مترقی و سازمان‌های توده‌ای چپ‌گرا و فقدان چشم‌انداز سیاسیِ بدیل، باور عمومی به امکان برپایی مقاومت از پایین در برابر تهاجمات سرمایه‌داریِ بحران‌زده آشکارا سیر نزولیِ داشته است؛ خصوصا نزد کسانی که از تجربه‌ی مشارکت فعال در خُردهفرایندهای مقاومت جمعی محروم بوده‌اند یا متاثر از فضای فردمحورِ نولیبرالی از چنین تجاربی تن زده‌اند. اما مشاهده‌ی رشد مستمر بی‌عدالتی‌ها در سطح جهان وقتی با حسی از فقدان فاعلیت/سوژگیِ مقاومت همراه باشد، برآمدی دوگانه دارد: یکی برساختنِ نیروی شری که بتوان به‌سان پیکریابی عینیِ عصاره‌ی شرارت‌های جهان آن را آماج خشم و بیزاری قرار داد؛ و دیگری، گرایش به‌ جبران خلاء فاعلیتِ سیاسی ازطریق تکیه‌کردن بر فاعلیت یک نیروی بیرونیِِ مقتدر، که ظاهرا در برابر آن شر اعظم ایستاده است. و از آنجا که در بافتار تاریخی معاصر دولت‌ها بیش از همگان حامل فاعلیت تلقی می‌شوند ماحصل این روند، گرایش به ادغام فاعلیت فردی/جمعی در فاعلیت شماری از دولت‌ها یا بلوکی از دولت‌هاست. در عین حال، این سازوکار روانی درنهایت توجیهات عقلانی یا پوشش عقلانیِ خود را می‌یابد که عمدتا برپایه‌ی نوعی استدلال اخلاقی به‌نفع ضرورت اَشکالی از پراگماتیسم و «رئال‌پولیتیک چپ» بنا می‌شود.

در سوی دیگر، مزمن‌شدنِ بحران‌های ساختاریِ سرمایه‌داریِ معاصر به تشدید ستیزهای امپریالیستی و گسترش رژیم جهانی جنگ انجامیده‌اند و بافتار مساعدی برای رشد اقتدارگرایی و بی‌عدالتی‌های آشکار در مناسبات بین‌المللی فراهم آورده‌اند؛ همچنان که در سطوح ملی هم به تشدید اقتدارگرایی سیاسی و پیدایش روندهای حکمرانی نئوفاسیستی منجر شده‌اند. در این بافتار تاریخیجهانیِ هولناک، که نیروهای چپ و مترقی نقدا فاقد اهرم‌های موثری برای مهار آن هستند، هرچه دامنه‌ی عملکرد قوای شر وسیع‌تر و عیان‌تر می‌شود و هرچه تجلی‌های شرارت در روند تکرار بیشتر عادی‌سازی (نرمالیزه) می‌شوند، گرایش به‌سمت کمپیسم تقویت می‌شود؛ خاصه‌ در سپهر سیاسی چپ، جایی که حساسیت ویژه‌ای نسبت به مقوله‌ی عدالت وجود دارد. هرچه روند بی‌عدالتی‌ها و زورگویی‌ها و تنش‌های بین‌المللی دراماتیک‌تر می‌شوند، پیوند اخلاقیعاطفی کمپیست‌ها با بلوک «نیروهای خیر»ی که فاعلیت‌شان را به آن گره زده‌اند فزونی می‌گیرد. می‌توان پرسید: چرا حساسیت به بی‌عدالتی فقط در حوزه‌ی مناسبات بین‌المللی تجلی می‌یابد، نه در سطوح خُردتری مثل مبارزات اجتماعیطبقاتی؟ به باور من، از آن رو که – در نظر کمپیست‌ها عجالتا فاعلیت چشمگیر یا نیرومندی در آن حوزه‌های خُردتر مشهود (یا قابل تصور) نیست؛ وانگهی، در بافتار تاریخیِ امروز همه‌ی کسانی که هویت‌ سیاسی خود را از سپهر چپ وام گرفته‌اند، لزوما با سطوح واقعی پیکار طبقاتی پیوند ندارند.

به‌طور خلاصه، در جهان پرتلاطم و بحران‌زده‌ی کنونیْ هرچه روند سیطره‌یابی قوای شر بر مناسبات بشری نمودهای عینی‌ نمایان‌‌تر (و عادی‌شده‌تر)ی می‌یابد، گرایش به دوقطبی‌‌سازی از مناسبات قدرت و دیدگاه‌های خیر و شری تقویت می‌شود. اگر درست باشد که همه‌ی نیروهای چپ و مترقی برای جهت‌یابی در چنین جهان پرمخاطره‌ای نیازمندِ بازگشت مکرر به این آموزه‌اند که «نقطه‌ی عزیمت سیاست رهایی‌بخش بازشناسیِ توامان رنج بشری و امکان رهایی از رنج است»، بی‌گمان این نیاز برای کمپیست‌هایی که انتخاب سیاسی‌شان متاثر از فشار بی‌عدالتی بوده (نه «کمپیست‌های حرفه‌ای») عاجل‌تر است: چون بنا به دلایلی که برشمرده شد (سوگیریِ/بایاسِ پیشینی)، مسیرهای حرکت در چنین جهانی برای آنان لغزنده‌تر است. اکنون، با نظر به کشتار جمعی مهیب معترضان توسط دولت ایران، آنها با این آزمون بنیادی مواجه‌اند که آیا رنج ستمدیدگان را بازمی‌شناسند، یا از کنار آن می‌گذرند تا همچنان در جانب بلوک «دولتِ‌های خیر» بایستند.

 

*    *    *

پانویس‌ها:

 

۱ Kommunistische Organisation: Solidarität mit der Islamischen Republik Iran, 23.01.2026.

2 لیلا الشامی: «سوریه و آنتی‌امپریالیسم احمق‌ها»، آوریل ۲۰۱۸، ترجمه‌ی امین حصوری: فروردین ۱۴۰۴.

Leila Al Shami: Syria and the ‘Anti-Imperialism’ of Idiots. April 18. 2018. Vice.

3 از میان متونی که به فارسی منتشر شده‌اند برای مثال – در یک جستجوی ساده می‌توان به این موارد اشاره کرد:

کوین اندرسن: ضداستعمارگراییِ مارکس، خُرده‌امپریالیسم‌های جدید، و انترناسیونالیسم نامتناقض در جهانی دوقطبی – مصاحبه با کوین اندرسون | ترجمه‌ی فرهاد مهرانی

وانسا تامپسون، رائول زِلیک: «به‌سوی یک آنتی‌آمپریالیسم بدون احمق‌ها»، ترجمه‌ی امین حصوری، کارگاه دیالکتیک، فروردین ۱۴۰۴.

امین حصوری: «انکار خیزش دی‌ماه درباره‌ی رویکرد چپ آنتی‌امپ به خطرات عبور از نظام سیاسی حاکم بر ایران»، منجنیق، اردیبهشت ۱۳۹۸.

کمیته‌ی عمل سازمانده کارگری: «پاسخ به ده مغلطه‌ی رایجِ شبه‌چپ علیه جبهه‌ی سوم»

منجنیق: «طبقه بدون طبقه، مقاومت بدون مقاومت – در نقد بیانیه‌ی گروه برای فلسطین» / منجنیق، تیر ۱۴۰۴.

یاسین الحاج صالح: «پیوند سیاست‌های امپریالیستی حکومت اسلامی ایران با ستمگری‌های آن در داخل»، در گفتگو با فریدا آفاری، فوریه‌ی ۲۰۲۵، رادیو زمانه.

یاسین الحاج صالح: «آرمان سوریه و مبارزه با امپریالیسم»، مترجمان: کتایون کشاورز، بهداد بردبار، رادیو زمانه.آذر ۱۳۹۸.

ساندرو مزادرا: «رژیم جهانی جنگ، تفکر اردوگاهی و انترناسیونالیسم نوین»، در گفتگو با گروه پژوهش‌های ماتریالیستی (ویدئو).

دَن لا بوتز: «چرا بخشی از چپ به هم‌پیمانی با دیکتاتورها می‌رسد؟ از انترناسیونالیسم تا ضد‌امپریالیسم: کمپیسم از کجا سر برآورد؟»، ترجمه: متین شریفی، کارگاه دیالکتیک، بهمن ۱۴۰۴.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)