ایران در آستانهٔ گذار؟
تحلیل ساختاریِ گزینههای عبور از جمهوری اسلامی، هزینهها و مسئلهٔ آلترناتیو
مجید ملکی میقانی
مقدمه
پرسش از «چگونگی سرنگونی جمهوری اسلامی» در سطح عمومی اغلب به دو دام میافتد: یا به خیالپردازی انقلابی و سادهسازی خشونت میغلتد، یا به بدبینی فلجکنندهای میرسد که هرگونه تغییر را ناممکن میداند. رویکرد تحلیلی اما مسیر سومی را پیشنهاد میکند: بررسی شرایط عینی، ساخت قدرت، جامعه، و محیط بینالمللی با تکیه بر تجربههای تطبیقیِ گذار از نظامهای اقتدارگرا. در این چارچوب، «سرنگونی» نه یک لحظهٔ قهرمانانه، بلکه فرآیندی چندمرحلهای از فروپاشی مشروعیت، تغییر توازن نیروها، و بازآرایی نظم سیاسی است.
ایران امروز در یکی از پیچیدهترین وضعیتهای تاریخ معاصر خود قرار دارد؛ نه در آستانهٔ ثبات، و نه در آستانهٔ فروپاشی فوری. این وضعیت میانی، هم امکان گذار کمهزینه را در خود دارد و هم خطر لغزش به سناریوهای پرهزینه را. فهم این دوگانه، شرط نخست هر تحلیل جدی است. با این حال، رویدادهای اخیر—از جمله جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل در خرداد ۱۴۰۴، اعتراضات گسترده دیماه ۱۴۰۴، و تهدیدهای جنگی دونالد ترامپ این دوگانه را پیچیدهتر کردهاند. این رویدادها نهتنها بر عمق بحران داخلی افزودهاند، بلکه محیط بینالمللی را نیز به سمت تقابل مستقیم سوق دادهاند، و در نتیجه، فضای گذار را تنگتر کردهاند بدون آنکه لزوماً به فروپاشی فوری منجر شوند.
جمهوری اسلامی بهمثابهٔ نظام امنیتی–رانتی
جمهوری اسلامی در چهار دههٔ نخست حیات خود چندین دگردیسی را تجربه کرده است: از نظام انقلابی بسیجگر، به دولت جنگی، سپس به نظام نیمهانتخاباتی، و نهایتاً به ساختاری که میتوان آن را «نظام امنیتی–رانتیِ پساایدئولوژیک» نامید. ایدئولوژی رسمی همچنان وجود دارد، اما دیگر موتور بسیج اجتماعی نیست؛ بیشتر به ابزار توجیه سرکوب و انسجام درونی نخبگان قدرت تقلیل یافته است.
اقتصاد سیاسی این نظام بر ترکیب سه عنصر استوار است: رانت منابع، شبکههای شبهدولتی–نظامی، و حذف سیستماتیک رقابت آزاد. نتیجه، اقتصادی است که نه توان رشد دارد و نه ظرفیت بازتوزیع پایدار. در چنین شرایطی، دولت بهجای «حکمرانی»، به «مدیریت بحران دائمی» روی میآورد. این نوع نظامها معمولاً در کوتاهمدت انعطافپذیرند، اما در بلندمدت مستعد فرسایش ساختاری هستند. جنگ ۱۲ روزه در خرداد ۱۴۰۴، که با حملات اسرائیل به تأسیسات هستهای و نظامی ایران آغاز شد و با دخالت مستقیم ایالات متحده و آتشبس دوجانبه پایان یافت، این فرسایش را تسریع کرد. آسیب به سایتهای کلیدی مانند فردو و نطنز نهتنها برنامه هستهای را عقب انداخت، بلکه وابستگی رانتی به صادرات نفت را بیشتر برجسته کرد، بهویژه با اختلال در جریان نفت خلیج فارس که تورم داخلی را تشدید کرد.
بحران مشروعیت و شکاف دولت–ملت
یکی از تفاوتهای اساسی وضعیت کنونی با دهههای پیشین، بحران عمیق مشروعیت است. اگر در دههٔ ۱۳۷۰ یا حتی ۱۳۸۰، بخشی از جامعه هنوز امکان اصلاح درونسیستمی را باور داشت، پس از ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و بهویژه ۱۴۰۱، این افق بهشدت محدود شده است. جامعه نهفقط ناراضی، بلکه بیاعتماد است؛ و این بیاعتمادی صرفاً سیاسی نیست، بلکه به سطح نمادها، زبان رسمی و حتی روایتهای تاریخی تحمیلشده گسترش یافته است.
بااینحال، بحران مشروعیت لزوماً به معنای فروپاشی قریبالوقوع نیست. تاریخ نشان میدهد که بسیاری از نظامهای اقتدارگرا سالها با مشروعیت پایین اما با اتکای به سرکوب و کنترل منابع دوام آوردهاند. مسئلهٔ تعیینکننده، نه نارضایتی عمومی، بلکه ناتوانی نظام در تبدیل سرکوب به ثبات است. اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، که از اعتصاب بازاریان تهران در پاسخ به سقوط ارزش ریال آغاز شد و به تظاهرات میلیونی در بیش از ۴۰۰ شهر تبدیل گردید، این ناتوانی را عریان کرد. با بیش از ۳۰۰۰ کشته (طبق آمار رسمی) و سرکوب گسترده، این اعتراضات—که با فراخوان رضا پهلوی همراه بود—بحران مشروعیت را به نقطهای بحرانی رساند، اما همزمان نشان داد که سرکوب هنوز قادر به مهار موجها است، هرچند با هزینهای فزاینده برای انسجام داخلی.
جامعهٔ ایران: رادیکال، پراکنده، بیسازمان
جنبشهای اعتراضی سالهای اخیر نشان دادند که جامعهٔ ایران از نظر فرهنگی و ذهنی از نظام جلو افتاده است. تابوشکنی، شجاعت خیابانی، و نفی صریح نظم موجود، نشانههای این تغییرند. اما همین جامعه، از نظر سازمانیابی سیاسی در یکی از ضعیفترین وضعیتهای خود قرار دارد.
فقدان تشکلهای مستقل پایدار—بهویژه در حوزهٔ کارگری، صنفی و محلی—باعث شده اعتراضها بیشتر به شکل انفجارهای مقطعی بروز کنند. این وضعیت، اگرچه هزینهٔ روانی ترس را کاهش میدهد، اما به نظام امکان میدهد هر موج را جداگانه مهار کند. در ادبیات گذار، این وضعیت را «اعتراض بدون سیاست» مینامند: انرژی هست، اما نهاد نیست. اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ این الگو را تأیید کرد؛ آغاز از مسائل اقتصادی (تورم، بیکاری) و گسترش به شعارهای ضدحکومتی، اما بدون تشکیل ائتلاف پایدار، منجر به سرکوب سریع شد. با این حال، این موجها رادیکالیسم اجتماعی را عمیقتر کردهاند، و تهدیدهای خارجی مانند ترامپ ممکن است این پراکندگی را با بسیج ملی کاهش دهد یا برعکس، آن را تشدید کند.
محیط بینالمللی: ثباتِ بد، بهتر از بیثباتیِ نامعلوم
یکی از خطاهای رایج در تحلیل ایران، اغراق در نقش بازیگران خارجی است. واقعیت این است که هیچ قدرت جهانی در شرایط کنونی، اولویت خود را بر فروپاشی جمهوری اسلامی نگذاشته است. ایالات متحده بهدنبال مهار و کنترل تنش است، نه تکرار سناریوهای پرهزینهٔ خاورمیانهای. اروپا نگران موج بیثباتی و مهاجرت است. چین و روسیه نیز ایران را بهعنوان شریکی مسئلهدار اما قابل مدیریت میبینند.
این وضعیت به این معناست که هرگونه گذار در ایران، اگر رخ دهد، عمدتاً درونزا خواهد بود. این هم یک فرصت است—برای جلوگیری از مداخلهٔ خارجی—و هم یک محدودیت، زیرا فشار بیرونی تعیینکنندهای برای شکستن بنبست وجود ندارد. با این وجود، جنگ ۱۲ روزه و تهدیدهای جنگی ترامپ در اوایل ۱۴۰۵ این چارچوب را دگرگون کردهاند. حمله اسرائیل با حمایت آمریکا به سایتهای هستهای، و سپس تهدید ترامپ به حمله گستردهتر در صورت عدم توافق هستهای، نشاندهنده گذار از سیاست مهار به تهدید مستقیم است. اعزام ناوگروههای آمریکایی و پاسخ خامنهای مبنی بر تبدیل هر حملهای به جنگ منطقهای، محیط بینالمللی را از «ثبات بد» به «بیثباتی قریبالوقوع» سوق داده، که میتواند گذار داخلی را تسریع یا به تعویق اندازد.
الگوهای نظری گذار: از تجربهٔ جهانی چه میدانیم؟
در علوم سیاسی تطبیقی، گذار از نظامهای اقتدارگرا معمولاً در چهار الگوی کلی صورتبندی میشود:
نخست، فروپاشی از بالا؛ زمانی که شکاف در بلوک قدرت بهحدی میرسد که نظام دیگر قادر به تصمیمگیری واحد نیست. در ایران، اگرچه تضاد منافع وجود دارد، اما تاکنون به سطح بحران کنترلناپذیر نرسیده است.
دوم، قیام تودهای سریع؛ الگویی که بیشترین هزینهٔ انسانی را دارد و بیشترین عدم قطعیت را برای آینده ایجاد میکند. تجربهٔ منطقه نشان میدهد که این مسیر، بدون سازمانیابی قبلی، اغلب به بازتولید اقتدارگرایی یا فروپاشی دولتی میانجامد. اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ نزدیک به این الگو بود، اما سرکوب آن را به انفجار مقطعی محدود کرد.
سوم، فرسایش تدریجی و گذار توافقی؛ مدلی که در اسپانیا پس از فرانکو یا برخی کشورهای آمریکای لاتین دیده شد. این مسیر کند است، اما کمهزینهتر و باثباتتر.
چهارم، مداخلهٔ خارجی یا جنگ؛ بدترین سناریو از نظر انسانی، اجتماعی و ملی. جنگ ۱۲ روزه و تهدیدهای ترامپ این الگو را برجسته کردهاند، جایی که دخالت خارجی نهتنها هزینهها را افزایش داد (هزاران کشته و آسیب اقتصادی)، بلکه گذار را به سمت سناریوهای پرخطر سوق داد.
تحلیل تطبیقی نشان میدهد که گذارهای کمهزینه معمولاً ترکیبی از الگوی سوم با فشار اجتماعی مستمر هستند، اما رویدادهای اخیر احتمال الگوی چهارم را افزایش دادهاند.
مسئلهٔ خشونت و خطر تجزیه
یکی از نگرانیهای جدی در هر بحثی دربارهٔ آیندهٔ ایران، خطر خشونت گسترده و تجزیه است. این نگرانی صرفاً تبلیغ حکومتی نیست؛ تجربهٔ عراق، سوریه و لیبی نشان میدهد که فروپاشی دولت مرکزی بدون جایگزین نهادی، چگونه میتواند به فروپاشی جامعه منجر شود.
در ایران، با وجود تنوع قومی، پیوندهای تاریخی و اقتصادی میان مناطق هنوز قوی است. اما هر سناریویی که به نظامیشدن نزاع، مداخلهٔ خارجی یا بسیج مسلحانهٔ هویتی منجر شود، این پیوندها را تضعیف میکند. بههمین دلیل، گذار کمهزینه ناگزیر باید ملی، غیرانتقامی و ضدتجزیه باشد. جنگ ۱۲ روزه و اعتراضات دیماه، با افزایش خشونت دولتی و خارجی، این خطر را واقعیتر کردهاند؛ سرکوب داخلی و حملات خارجی میتوانند شکافهای قومی را عمیقتر کنند، هرچند تاکنون به تجزیه منجر نشدهاند.
آلترناتیو سیاسی: فقدان یا امکان شکلگیری؟
برخلاف بسیاری از انقلابهای کلاسیک، ایران امروز فاقد آلترناتیو هژمونیک است. سلطنتطلبی از فقدان برنامهٔ اجتماعی و گرهخوردن به سیاست خارجی رنج میبرد. اصلاحطلبی نهادی عملاً به پایان خط رسیده است. چپ، اگرچه از نظر تحلیلی غنی است، اما از نظر سازمانی ضعیف و پراکنده است. جمهوریخواهی لیبرال نیز پایگاه اجتماعی محدود دارد.
بااینحال، این فقدان لزوماً به معنای بنبست دائمی نیست. تجربهٔ تطبیقی نشان میدهد که در بسیاری از گذارها، آلترناتیو اصلی نه پیشاپیش، بلکه در فرآیند بحران شکل گرفته است: یک بلوک موقت گذار با اهداف حداقلی، نه پروژههای آرمانشهری. اعتراضات دیماه، با تمرکز بر بازگشت رضا پهلوی به عنوان رهبر انتقالی، نشانهای از تلاش برای پر کردن این خلأ است، اما تهدیدهای ترامپ ممکن است آلترناتیوها را به سمت وابستگی خارجی سوق دهد.
جمعبندی: میان صبر و خطر
ایران در وضعیت تعلیق تاریخی قرار دارد. نه ثبات دارد، نه فروپاشی فوری. این تعلیق میتواند سالها ادامه یابد، یا با یک شوک—اقتصادی، سیاسی یا بینالمللی—بهسرعت تغییر کند. آنچه تعیینکننده است، نه شدت خشم اجتماعی، بلکه توان جامعه برای تبدیل نارضایتی به فشار پایدار و عقلانی است.
گذار کمهزینه در ایران ممکن است، اما مستلزم پرهیز از توهم، خشونتگرایی و منجیطلبی است. تاریخ بیرحمتر از آن است که با شعار رام شود، اما منصفتر از آن است که هیچ امکانی باقی نگذارد. آیندهٔ ایران نه در نسخههای فوری، بلکه در توازن میان رادیکالیسم اجتماعی و عقلانیت سیاسی رقم خواهد خورد. رویدادهای اخیر—جنگ ۱۲ روزه، اعتراضات دیماه، و تهدیدهای ترامپ—این توازن را شکنندهتر کردهاند: جنگ خارجی فرسایش ساختاری را تسریع کرد، اعتراضات بحران مشروعیت را عمیقتر، و تهدیدها گذار را به لبهٔ پرتگاه نزدیکتر. با این حال، این شوکها میتوانند کاتالیزور گذار باشند، اگر جامعه بتواند از آنها برای سازمانیابی استفاده کند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.