زندگی عادی داشتن، در ظاهر، نباید دشوار باشد. اما برای بسیاری از ایرانیان خارج از کشور، هر بار که در ایران بحرانی تازه رخ میدهد، همین زندگی عادی به منبعی از عذاب وجدان تبدیل میشود. بیدار شدن، رفتن سر کار، برنامهریزی برای آخر هفته یا حتی خندیدن، ناگهان با این پرسش همراه میشود: چگونه میتوان در امنیت و روتین زندگی کرد، وقتی آنسوی مرزها زندگی عزیزان در ناامنی و اضطراب میگذرد؟
برای مهاجر، بحرانهای ایران صرفاً «خبر» نیستند؛ آنها بخشی از تجربهی روزمرهاند. فاصلهی جغرافیایی نه رنج را کم میکند و نه مسئولیت عاطفی را از بین میبرد. برعکس، این فاصله اغلب به نوعی تعلیق دائمی میانجامد: بودن در جایی امن، اما زیستن با ذهنی که مدام به سوی ایران کشیده میشود.
یکی از نخستین تجربههای مهاجر در زمان بحران، بیخبری است؛ وضعیتی که فقط به نداشتن اطلاعات محدود نمیشود، بلکه به تعلیق روانی میانجامد. وقتی تماسها بیپاسخ میمانند و پیامها ارسال نمیشوند، ذهن میان امید و ترس معلق میماند. گاهی تنها نشانهی ارتباط، آخرین زمان آنلاین بودن است؛ علامتی کمرنگ که نه اطمینان میآورد و نه آرامش.
این بیخبری معمولاً با اضطرابی مداوم همراه است. پیگیری بیوقفهی خبرها، تازهسازی شبکههای اجتماعی و کنار هم گذاشتن روایتهای ناقص، به بخشی از زندگی روزمره تبدیل میشود؛ تلاشی برای پر کردن خلأیی که اساساً قابل پر شدن نیست. مهاجر نه شاهد مستقیم وقایع است و نه میتواند بیتفاوت بماند؛ او از راه دور میبیند، میشنود و حدس میزند، بیآنکه امکان مداخله یا حتی اطمینان از حال نزدیکانش را داشته باشد.
در دل این وضعیت، نوع تازهای از عذاب وجدان شکل میگیرد؛ عذابی نه از سر انجام دادن کاری، بلکه از ادامه دادن زندگی عادی. داشتن روتین، برنامهریزی برای آینده یا حتی لحظهای آسودگی، ناگهان با حسی از شرم همراه میشود. گویی زیستن در امنیت، خود به امتیازی ناعادلانه و نیازمند توضیح تبدیل شده است.
برای بسیاری از مهاجران، این احساس به پرسشی خاموش اما دائمی بدل میشود: چگونه میتوان در محیطی امن زندگی کرد، وقتی عزیزان در فضایی ناپایدار روز را شب میکنند؟ این پرسش نه پاسخ روشنی دارد و نه امکان نادیدهگرفتن. نتیجه، زیستی دوپاره است؛ بدنی در امنیت و ذهنی در بحران.
این زیست دوپاره در بسیاری موارد به کنش جمعی گره میخورد. تظاهرات ایرانیان خارج از کشور از همین شکاف روانی تغذیه میکند؛ از ناتوانی در مداخلهی مستقیم و همزمان ناتوانی در بیتفاوت ماندن. حضور در خیابانها، فریاد زدن نامها، حمل تصویر کشتهشدگان و تکرار شعارها، برای بسیاری از مهاجران نه صرفاً کنشی سیاسی، بلکه تلاشی برای مدیریت این تعلیق روانی است؛ راهی برای تبدیل اضطراب، عذاب وجدان و بیخبری به نوعی همراهی فعال. این تظاهرات بیش از آنکه جایگزین زیستن روزمره باشند، ادامهی همان زیست دوگانهاند: بدنی که در کشوری امن راه میرود و صدایی که همچنان به سوی ایران کشیده میشود.
با تکرار بحرانها، این تجربه دیگر صرفاً فردی باقی نمیماند. محدودیتهای ارتباطی، فضای ناامن خبری و سرکوب اطلاعات در ایران، اثرهایی فراتر از مرزهای جغرافیایی دارند. این سازوکارها ایرانیان خارج از کشور را نیز در چرخهای از اضطراب نگه میدارند و آنها را به مصرفکنندگان دائمی بحران بدل میکنند.
بهتدریج، این وضعیت به نوعی ترومای جمعی تبدیل میشود؛ زخمی مشترک که در حافظهی فردی و جمعی انباشته میشود و با هر بحران تازه دوباره فعال میگردد. این ترومای جمعی الزاماً نتیجهی تجربهی مستقیم خشونت نیست، بلکه حاصل شنیدن مکرر روایتهای سرکوب، دیدن تصاویر ناتمام و زندگی در انتظار خبرهای بد است.
در چنین شرایطی، فرسودگی روانی به بخشی از زیست روزمره بدل میشود. بحرانها میآیند و میروند، اما اثرشان باقی میماند. حتی روزهای عادی نیز در حالتی از آمادهباش عاطفی سپری میشوند.
زندگی در خارج از ایران، در زمانهی بحرانهای مداوم، نه به معنای فاصله گرفتن از رنج است و نه رهایی از آن. برای بسیاری از مهاجران، این زندگی تجربهای دوگانه است: امنیت در سطح روزمره و اضطراب در سطح ذهن. شاید نخستین گام، بهرسمیت شناختن این تجربه باشد؛ اینکه بحرانهای ایران فقط در مرزهای جغرافیایی آن متوقف نمیشوند و زندگیها را، حتی از راه دور، شکل میدهند.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.