بنبست تصمیمگیری در ایران: چرخهای از قفلشدگی نهادی و شناختی با بنبست کامل؟
در دورانی که بخش بزرگی از جامعه تحت فشار شدید اقتصادی فرسوده شده است، این سوال مهم مطرح میشود: چرا تصمیمات اساسی کشور بسیار کند، متناقض و گاهی متوقف و در قفلشدگی ماندهاند؟
در حالی که جامعه از درون دچار تحلیل رفتگی است، چرا سران نظام از ستیزههای جناحی و تسویهحسابهای بیثمر دست نمیکشند؟ آنها از واقعیتهای تلخ زندگی مردم فاصله گرفتهاند. به جای اصلاح مسیر و بازاندیشی در ساختار تصمیمسازی، همچنان بحثهای بیهوده درباره شرق و غرب یا آمریکا و روسیه ادامه دارد. این وضعیت نوعی قفلشدگی در تصمیمات است. این انجماد نه صرفاً سیاسی، بلکه ابعادی روانی، نهادی و فرهنگی نیز دارد. تصمیمگیرندگان به دلایل چندلایه، در چرخهای از پایداری غیرمنطقی گرفتار شدهاند. خروج از این وضعیت نیازمند بازسازی عمیق ذهنی و نهادی است. هدف این مقاله، تبیین این شرایط و اثبات آن است که حکومت ایران نه در قفلشدگی، بلکه در یک بنبست مطلق تصمیمگیری گرفتار آمده است.
ریشههای جامعهشناختی و شناختی قفلشدگی
نظام تصمیمگیری هر جامعه، آینهای از ساختار قدرت و اعتماد اجتماعی در آن است. هنگامی که شکاف عمیقی میان سران نظام شکل میگیرد، تصمیمها تابع رقابتهای داخلی میشوند. آنها از ترس از دست دادن موقعیت اتخاذ میگردند. در چنین شرایطی، تصمیم دیگر حاصل خرد جمعی نیست، بلکه ابزاری برای تثبیت جایگاه فردی یا جناحی است. این امر سبب میشود تصمیمات کلان با هدف حفظ وضع موجود گرفته شوند. بنابراین، حل مسئله به هدف فرعی تبدیل میگردد. این خود نوعی قفلشدگی در نگرش ایجاد میکند.
معمولاً پس از اتخاذ یک تصمیم، انسانها تمایل به پایبندی به آن دارند. این موضوع حتی زمانی صادق است که شواهد، عدم کارآمدی آن تصمیم را نشان دهند. این گرایش ریشه در سازوکارهای شناختی خاصی دارد. یکی از آنها پافشاری بر باورهای قبلی است. در این حالت، تصمیمگیران تنها به دنبال شواهدی برای تأیید دیدگاه خود هستند. آنها آگاهانه شواهد مخالف را نادیده میگیرند یا بیاعتبار میکنند. این امر بهویژه در ساختارهای بدون نقد درونی تشدید میشود. نتیجه آن، پدید آمدن نظامی بسته از باورها است که هرگونه بازنگری یا اصلاح را ناممکن میکند و به قفلشدگی منجر میشود.
هزینههای از دست رفته و توجیه شکستها
یکی دیگر از عوامل، موضوع «هزینههای ازدسترفته» است. بسیاری از تصمیمات مهم کشور، از سیاست خارجی تا اقتصاد، حاصل سرمایهگذاری طولانیمدت ایدئولوژیک هستند. عقبنشینی از این تصمیمها نوعی اعتراف به خطا و از دست دادن اعتبار تلقی میشود. این احساس زیان نمادین، مانع از چرخش در سیاستها میگردد. در واقع، اصلاح مسیر نیازمند شجاعت و ایمان اخلاقی بالایی است. مسئولی که پیامدهای منفی تصمیم خود را میبیند، باید برای خیر عمومی مسیرش را اصلاح کند. تداوم در مسیر خطا، قفلشدگی تصمیم را نهادینه میسازد.
پیچیدهکردن واقعیت برای توجیه تصمیم، مکانیسم دیگری است. در این شرایط، تصمیمگیرنده ساختاری از تفسیرهای جدید میسازد. او شکستها را به موفقیت تعبیر میکند. برای مثال، ناکامی اقتصادی به عنوان «استقامت در برابر دشمن» تفسیر میشود. این بازتفسیرها برای حفظ وجهه کوتاهمدت مفیدند. اما در بلندمدت، واقعیت را از فرایند تصمیمسازی حذف میکنند. این خود عامل مهمی در ایجاد قفلشدگی است.
تصور نادرست از کنترل کامل اوضاع نیز نقش دارد. هرچه زمان بیشتری در مسیر نادرست صرف شود، تصمیمگیران بیشتر احساس میکنند که میتوانند پیامدهای منفی را مدیریت کنند. این باور کاذب، چرخه شکست را به توجیه بدل میسازد. در نتیجه، به جای بازاندیشی، بر استمرار خطا افزوده میشود. این مکانیسمها در تعامل با هم، چرخهای خودتقویتکننده ایجاد میکنند. هرچه تصمیم نادرست طولانیتر دوام یابد، توجیه آن پیچیدهتر و هزینه تغییر آن سنگینتر میشود. امروز، انجماد شناختی ناشی از این مکانیسمها در سیاست کشور به وضوح مشهود است.
قفلشدگی نهادی و ابهام مسئولیت
قفلشدگی تصمیم در کشور صرفاً روانشناختی نیست. این پدیده ریشههای ساختاری و نهادی نیز دارد. ساختار تصمیمسازی ایران طی دههها بهگونهای شکل گرفته که مسئولیت و اختیار در آن تفکیکناپذیر است. هیچ نهاد مشخصی مسئول نهایی تصمیمات نیست. این ابهام مسئولیت، فضای لازم برای پافشاری بر تصمیمات اشتباه را فراهم میکند. در غیاب نظام پاسخگویی واقعی، انگیزهای برای بازنگری وجود ندارد. دولت خود را فاقد قدرت میداند. دولتهای موازی، هرچند تصمیمساز اصلی هستند، خود را «آفتابی نمیکنند» و زیر بار پاسخگویی نمیروند.
انباشت بحرانهای مختلف اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، فشار روانی جمعی بر تصمیمگیران ایجاد میکند. در این شرایط، حفظ وضع موجود کمهزینهتر از اصلاح ساختاری به نظر میرسد. تصمیمگیران ترجیح میدهند تصمیمی نگیرند. آنها از گرفتن تصمیمی متفاوت اجتناب میکنند. هر تغییری ممکن است نظم شکننده موجود را برهم بزند. این همان نقطهای است که قفلشدگی تصمیم به یک استراتژی بقا تبدیل میشود. این به معنای گیر افتادن در یک بنبست است.
پیامد چنین وضعیتی، فرسایش سرمایه اجتماعی است. بیاعتمادی مردم به ساختار تصمیمگیری فزاینده میشود. مردم میبینند تصمیمات کلان نه از سر عقلانیت، بلکه از سر لجاجت و ترس اتخاذ شده است. در نتیجه، احساس میکنند در سرنوشت خود نقشی ندارند. جامعه به سمت بیتفاوتی سیاسی، انزجار از ساختار و مهاجرت پیش میرود. این وضعیت، از هر تهدید بیرونی خطرناکتر است.
[معیشت در بنبست، اقتصاد در سراشیبی]

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.