مدرسه اخوندیکسی به یاد دارد که در مراسم صبح یا ظهرگاهی مدرسه، چه قرآن ها را با صوت و چه دکلمه ها را با شور حسینی می خواندیم؟ کسی به یاد دارد زمانی را که از معلم می پرسیدیم :”چرا خدا ما را می آفریند و بعد در آتش جهنم می سوازند”، رنگ معلم سرخ می شد و در بهترین حالت از پاسخ طفره می رفت؟ کسی کلاس های کسل کننده ی دینی و قرآن و پرورشی را به یاد دارد؟
اصلا آیا از انقلاب ۵۷ به بعد، برهه ای را به یاد دارید که مدارس دولتی از خدنگ آموزه های اسلامی برحذر بوده باشد؟ شخصا، تنها یک چیز را به یاد ندارم و آن عمامه ی معلم پرورشی، دینی یا قرآن است. با وجود این، چرا جمهوری اسلامی درصدد این برآمده که مدارس دولتی را به حوزه ی علمیه وابسته کند و به جای معلم تربیتی یک آخوند بنشاند؟
به قول گی دوبور، متفکر فرانسوی، نظام آموزشی آموزش نظام است. جمهوری اسلامی نیز از آغاز نظام آموزشی را با ایدئولوژی خود آمیخت و از آن برای ترویج باورهای شیعی خود سنگری ساخت. زبان عربی زبان دوم ما شد تا بتوانیم قرآن و نماز و مفاتیح و نهج البلاغه بخوانیم و برای سلامت رهبران کبیر انقلاب دعا کنیم. دینی و قرآن هم، هر ساله خوارک ذهن و حافظه ی ما بود تا از ما ملتی مومن و شهیدپرور ساخته شود تا جهاد کنیم و اسلام را در جهان بگسترانیم.
علاوه بر این، جمهوری اسلامی از بدو انقلاب ۵۷ نهادهای دیگری نیز تأسیس کرد تا بدان وسیله ایدئولوژی حکومت در محلات و خیابان ها ریشه بدواند. برای ساعاتی که مدرسه نبودیم نیز برنامه ریزی شد. ایران پر شد از ارگان های سپاه، بسیج و مساجدی که مثل قارچ از زمین سر برمی آوردند. اما به یمن وفور امکانات بهداشتی شهری! مساجد، اغلب برای بسیاری از جوانان نقش توالت عمومی را داشت. کاربرد دیگرش نیز زمانی بود که یکی از عزیزانمان از دنیا می رفت و به ناچار به مسجد می رفتیم. کلاس های فرهنگی و هنری بسیاری نیز در مساجد برگزار می شد تا ما را به این مکان بکشاند. بسیج در مساجد و محلات بسیار فعال بود و تمام سعی خود را می کرد که ذهن ما را قصب کند. با امکانات و مزایای کارت بسیج، با سهمیه ها و مدارک دانشگاهی و کیک ها و ساندیس ها و اسکناس ها، اقلیتی مزدور به بسیج پیوستند تا غارت گرانی شوند که قابلیت این را دارند در اعتراضات به مردم شلیک کنند، از سینه چاکان خامنه ای باشند و خوب بدانند چگونه نیمه های شب از جوانان مست باج بگیرند.

گواهی بر شکست
با وجود این، یکی از ثمرات سی و پنج سال آموزش و پرورش و رسانه های ایدئولوژیک، وزارت ارشادها و سانسورها و سرکوب ها، طرح وابسته کردن حوزه ی علمیه به مدارس دولتی است، چرا؟ زیرا این حکومت تنها با زور و خون و نفت، خود را سرپا نگه داشته و در دل توده ها جایگاهی ندارد. جمهوری اسلامی ترسیده است و ارائه ی این طرح نیز گواهی است بر شکست و ناتوانی اش در تحمیل ایدئولوژی اسلامی و ایجاد یکدستی هژمونیک در جامعه و نشان می دهد که این رژیم نتوانسته ایدئولوژی خود را به توده ها تزریق کند.
جمهوری اسلامی به عنوان یک رژیم مذهبی تمامیت گرا، به خوبی می داند که باید بتواند نقش ارباب را ایفا کند و مردم را برده ی خود سازد، در غیر اینصورت دیر یا زود از هم می پاشد. بنابراین بهترین راه تسخیر ذهن مردم، درونی کردن ایدئولوژی حکومت در مردم است یعنی درونی کردن ارباب و ارزش های ارباب در ذهن برده.
آموزش و پرورش که از مهم ترین ابزارهای درونی کردن ارزش های حکومت است و جمهوری اسلامی تاکنون تمام تلاش خود را کرده که از این ابزار برای تزریق ایدئولوژی خود به توده ها استفاده کند، کفایت نکرده است. حال با وابسته کردن مدارس دولتی به حوزه ی علمیه، جمهوری اسلامی مذبوحانه می کوشد آخوند، به مثابه ی نمادی از اسلام و اقتدارِ ارباب را در مدارس بنشاند. با این کار آخوند در اولین مراحل رشد کودکان حضور فیزیکی خواهد داشت و در فرآیند اجتماعی شدن در ذهن کودکان جای می گیرد، درونی می شود و به یک خودی تبدیل می شود.
اگر پیش از این، اغلب مواجهه ی کودکان با آخوند عبارت بود از دیدن رهبران و سران حکومت در رسانه ها، آخوندهای صدا و سیما و آخوندهایی که در مراسم عروسی یا خاکسپاری و بزرگداشت رفتگان حضور داشتند، وقتی آخوند از اول دبستان مثل بابای مدرسه در کنار کودکان باشد، او را از صرف نمادی از اسلام و حکومت بودن، خارج کرده و به حوزه ی زندگی روزمره می کشاند. بدین ترتیب، او آن دیگری دور از دسترس نیست و به تدریج فاصله ی بین مردم و آخوند کمرنگ می شود.
آخوند: نماد و نماینده ی ولایت فقیه/ارباب، وقتی از بدو آموزش در کنار کودکان باشد می تواند تاثیر بیشتری بر تسخیر ذهن کودکان/بردگان بگذارد. اگر ارباب کنار برده باشد و هر روز با او تعامل اجتماعی داشته باشد، اگر بتواند شخصا برده را نصیحت، نوازش یا تنبیه کند، تضمین بالاتری وجود دارد که برده، ارباب و ارزش هایش را درونی کند و به برده ی مخلص تر و مطیع تری تبدیل شود.
از طرف دیگر از آنجایی که این حکومت آموزه های اسلامی را بر همه چیز ارجح می داند، آخوند را از معلمان و متخصصان، برتر و عالم تر می داند. تخصص گرایی محصول پیشرفت علم و ثمره ی مدرنیته ی غرب است و جمهوری اسلامی همواره ناقد علم مداری جوامع مدرن غربی است.
در سلسه مراتب اسلامی آخوند داناترین است و باید همچون چوپانی گله را هدایت کند. با این وصف، چرا داناترین قشر در مدارس حضور نداشته باشد؟ چرا آخوندها نباید علاوه بر صدا و سیما و مطبوعات و …، مدارس را نیز تسخیر کنند؟ حتی شاید تا به حال به فکر بسیاری از مسئولین آموزش و پرورش رسیده باشد که معلمانی انتخاب کنند که در حوزه ی علمیه تحصیل کرده و پیش از وقوف بر یک حوزه ی خاص علمی، بر فقه و اصول اسلامی مسلط باشند. حتی عجیب نیست اگر فردا روزی ولایت فقیه فتوایی صادر کند که مدارس مکروه اند چون احتمال دارد در آن ها مفسده صورت گیرد، پس واجب است مکتب خانه هایی ایجاد شوند و آخوندها به جای معلمان تدریس کنند! حتی مباه است مدارس را خراب کنیم و به جای آن کودکان را در مساجد تربیت کنیم!
اما چرا جمهوری اسلامی پس از نزدیک سی و شش سال سلطه ی ایدئولوژیک، موفق نشده یکدستی هژمونیک در جامعه ایجاد کند و تمام مردم را به سربازان امام زمان تبدیل کند؟ چه علل تاریخی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در این شکست سهیم بوده اند؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)