نگاهی به کتاب «تنهاترین انقلاب» نوشته: علی میرسپاسی-۲۰۲۳ [۱]

کتاب «تنهاترین انقلاب» نوشته: علی میرسپاسی

مقدمه

علی میرسپاسی جامعه‌شناس و مورخ ایران معاصر در آخرین کتابش «تنهاترین انقلاب: یک خاطره‌نگاری از همبستگی و مبارزه در ایران»[۲۰۲۳] با شروع از حدیث نفس و سپس پیوند دادن سال‌های دوران جوانی و تحصیلات دانشگاهی‌اش در تهران به انقلاب بهمن، کوشش می‌کند زمینه‌ی اجتماعی-فرهنگی‌ای را که بستر انقلاب شد، به طرزی عینی و با تکیه به تجربه‌ی شخصی خود تحلیل کند.

عبارت «فرزند غربت» که او جای‌به‌جای در متن به‌کار می‌برد، تنها اشاره به سال‌های زیست او در خارج از کشور ندارد؛ او‌ این غربت را در همان سال‌هایی نیز که هنوز ایران را ترک نکرده، در وطن خود حس می‌کرده است.

چه‌بسا خواننده‌ی این کتاب اگر قبلا با نویسنده آشنایی نداشته باشد، پیش از تورق کتاب کنجکاو شود درحال خواندن حدیث نفسِ چه‌قسم نویسنده‌ای با چه زمینه‌ی فکری‌ای است. 

میرسپاسی از متفکرانی نیست که خیلی ساده قابل تقسیم‌بندی باشد. درست است که از یک سو، انقلاب فرانسه، عصر روشنگری، اندیشه‌ی کانت و از سوی دیگر عدالت‌خواهی و برابری را در بستر آزادی پاس می‌دارد، اما در لایه‌های عمیق فکری‌اش به مواردی برمی‌خوریم که او را از تحول‌خواهان مشابه خود در قلمرو فرهنگی ایران جدا می‌کند. 

یکی از قابل توجه‌ترین نقاط فارقه‌ی او در بحثش پیرامون مدرنیته و سنّت برجسته می‌شود؛ جایی که او به صراحت نه در سمت سنّت می‌ایستد و‌ نه بازو به آغوش مدرنیته می‌افکند. برعکس، در برخورد با این دوگانه بلافاصله این پرسش را مطرح می‌کند که: کدام سنّت، کدام مدرنیته؟(که بعدتر به آن خواهیم پرداخت.)

سال‌های نوجوانی

میرسپاسی در بخش اول کتاب «تنهاترین انقلاب»، به دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ و به بیرون از مرکز(تهران) برمی‌گردد، اما این پیرامون‌نگری‌اش بی‌دلیل نیست. نویسنده شرح جزء‌نگارانه‌ای از فضای محافظه‌کارانه‌ی شهرهای دورود و ‌نهاوند و بعد گلپایگان می‌آورد؛ از تأثیر دبیر  دبیرستانی که در ابتدا زمینه‌ساز شکل‌گیری بیداری سیاسی و‌میل به تحصیل و آزادی فکری در او‌ می‌شود، می‌گوید، هرچند دهه‌ها بعد، وقتی او دیگر به امریکا مهاجرت کرده است، پی می‌برد که این دبیر بعد از انقلاب با تقرّب به حکومت ولایی و عضویت در انجمن حجتیه دست به جنایات بیشماری زده است. این شگفت‌زدگی‌و سرخوردگی از کسانی که زمانی الگوی میرسپاسی بوده‌اند، تا سال‌های پس از انقلاب در شخصیت‌هایی مانند حمید عنایت، هما ناطق و شفیعی کدکنی ادامه می‌یابد. و در میانه‌های کتاب است که خواننده متوجه می‌شود چرا در عنوان کتاب سخن از «تنهاترین انقلاب» رفته است: نویسنده هرچه جلوتر می‌رود و سرانجام مجبور به ترک وطن می‌شود، هم خود را بیش از پیش تنها حس می‌کند و هم از رهگذر این تنهایی یک هم‌ذات‌پنداری با انقلاب در او حادث می‌شود.  

در آغاز کتاب، علی میرسپاسی از شهر گلپایگان – زادگاه پدرش و یکی از محل‌های زیست اولیه‌اش – شروع می‌کند تا زمینه‌ای اجتماعی، فرهنگی و دینی برای درک علل عمیق انقلاب ۱۳۵۷ فراهم کند. او با جزئیات جامعه‌شناسانه و نثری دقیق، فضای سنّتی، مذهبی و ایستا اما در عین حال پرتکاپوی این شهر را به‌تصویر می‌کشد.

گلپایگان در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰، شهری با جمعیتی کم، ساختارهای ایلیاتی و سنّتی، و نفوذ گسترده روحانیت بود. در این جامعه: ساختار قدرت غیررسمی در دست روحانیون محلی و بزرگان زمین‌دار بود. مردم به‌شدت وابسته به آیین‌های مذهبی، مناسک سنّتی و ساختارهای پدرسالارانه بودند. تضادهای طبقاتی به‌شکل پنهان اما عمیقی وجود داشت: فقرا، روستاییان، و زنان از حداقل امکانات بهره‌مند بودند. دین در گلپایگان نه‌فقط یک اعتقاد شخصی، بلکه یک نظام زندگی بود. از مدرسه تا بازار، از خانه تا قبرستان، روحانیت و سنت‌های مذهبی همه‌چیز را شکل می‌دادند. میرسپاسی نشان می‌دهد که: مذهب  شیعه به‌شکل هویتی و اجتماعی در تار و پود زندگی مردم نفوذ کرده بود. واعظان محلی نفوذ عاطفی و فکری زیادی داشتند و به‌نوعی واسطه‌ی فهم مردم از عدالت، سیاست، و رنج بودند. 

با ورود اندک مظاهر مدرنیته (رادیو، مدرسه‌های جدید، پزشک عمومی، نظام آموزشی جدید)، تنشی پنهان میان جهان سنّتی و دنیای مدرن ایجاد شده بود. این تنش: در سطح افراد تحصیل‌کرده یا جوانانی مثل علی میرسپاسی و دوستانش دیده می‌شد، و پرسش‌هایی درباره‌ی عدالت، عقلانیت، و آینده را به ذهن آن نسل متبادر می‌کرد.

در همین سال‌های دبیرستان است که او با کتاب‌های داستان صمد بهرنگی و شعر احمد شاملو‌ آشنا می‌شود. میرسپاسی چون کتاب را به زبان انگلیسی و برای خواننده‌ی غیر ایرانی نوشته است، شرح مفصلی از زندگی ‌و کار بهرنگی می‌آورد که ما در اینجا از شرح دوباره‌ی آن درمی‌گذریم، ‌ونیز به نقشی که شعر و اندیشه‌ی شاملو و البته دکتر تقی ارانی در شکل‌گیری اندیشه‌ی او داشته اشاره می‌کند. او  در باره‌ی ارانی کتاب مفصلی نوشته که خوشبختانه به فارسی نیز برگردانده شده است. در شرح آشنایی رو در رویش با شاملو قولی از او‌ نقل می‌کند که همچنان میرسپاسی امروز نیز در ۷۵ سالگی از همان زاویه به بررسی جامعه‌شناختی ایران می‌پردازد: 

«او [شاملو] یک رادیکال سازش‌ناپذیر بود که برایش اومانیسم مقدّم بر ملی‌گرایی بود. عشق او به آنچه که او «همین مردم ایران» می‌نامید، مظهر اومانیسم‌اش بود و تمامیت ایران را خانه‌ی خود می‌دانست، احساسی که در من نیز خانه دارد.»(ص۶۵)

بخش اول کتاب به عمق یکی از دو بُنِ انقلاب ۵۷ نقب می‌زند تا بتواند به خواننده‌ی امروزی در پیدا کردن پاسخ این پرسش کمک کند که:  چرا انقلابی با چنین شدت و گستردگی در ایران رخ داد؟

او‌ پاسخ را تا حدی در شکاف میان جامعه‌ی سنّتی و ساختارهای سرکوب‌گر مدرن، و همچنین در نارضایتی عمیق مردم از نظم موجود در شهرهای حاشیه‌ای مثل گلپایگان می‌بیند. این فصل زمینه‌ای فراهم می‌کند تا وقتی خواننده در بخش‌های بعد به تهرانِ پیش از انقلاب می‌رسد، بداند که بخشی از اعتراض‌های دانشجویان و روشنفکران از کجا ریشه می‌گیرد — شناخت عمیق شهرهایی مثل گلپایگان، جایی که ساختار دینی-اجتماعی با تغییرات مدرن در تضاد بود و آماده‌ی انفجار، برای او حائز اهمیت می‌شود.

 سال‌های تهران

در  بخش‌های مربوط به سال‌های تهران در کتاب «تنهاترین انقلاب» علی میرسپاسی به شرح تجربه‌ی تحصیل و بربالیدن فکری خود در دانشگاه تهران می‌پردازد، و در این مسیر، از سه چهره‌ی برجسته‌ی فکری نام می‌برد که نقش مهمی در شکل‌گیری نگاه سیاسی و فلسفی او داشتند:

حمید عنایت، نظریه‌پرداز سیاست و‌حقوق

حمید عنایت، استاد علوم سیاسی و یکی از متفکران نادر روشنفکر دینی-چپ‌گرای ایران، با نگاهی دقیق به نظریه‌های غربی و مسائل خاص دنیای اسلام، تأثیری ژرف بر میرسپاسی می‌گذارد. میرسپاسی از او بینش تطبیقی درباره‌ی سیاست غرب و جهان اسلام را می‌آموزد. نقد ایدئولوژی و طرد شعارهای پرشور، و به جای آن، روآوردن به تحلیل‌های نظری انقلاب، درک دوگانه‌ی قدرت و‌ مدرنیته از جمله دستاوردهای تلمّذ او از عنایت است. جز این به شخصیت والای عنایت و رابطه‌ی عمیقی که ورای استاد و‌شاگردی با دانشجویانش برقرار می‌کرده اشاره می‌کند؛ از جمله یک بار که سر کلاس درس، میرسپاسی سؤالاتی بودار در باب سیاست روز از عنایت می‌کند، پس از کلاس درس عنایت او را نگه می‌دارد و او را تا اتاقش می‌برد و به او در باره‌ی جاسوسان ساواک در کلاس درس هشدار می‌دهد. 

با تمام احترام و حسن نیّتی که میرسپاسی برای عنایت قائل است، نگاه انتقادی‌اش باعث نمی‌شود که نزدیکی او به افکار احمد فردید و مطهری را نبیند و او را از این لحاظ نقد نکند.(ص۱۶۳)

اینجاست که میرسپاسی این نکته را مطرح می‌کند که چطور می‌شود فضای فرهنگی شهر کوچک و سنّتی گلپایگان اینچنین نزدیک به فرهنگی‌ترین بخش پایتخت، یعنی دپارتمان علوم سیاسی دانشگاه تهران است:

«بااین حال، حمید عنایت در مدرسه‌ی اقتصاد لندن و مدرسه‌ی مطالعات شرق و افریقا تحصیل کرده بود. پس چگونه می‌توانستم شباهت‌های بسیار او را با معلم گلپایگانی‌ام توضیح دهم؛ کسی که چشم‌اندازها و تجربه‌هایش بسیار محدودتر بود؟»(ص۱۶۴)

در این جمله، میرسپاسی از تضاد موجود بین سطح آموزشی بالا و  جهانیِ حمید عنایت با تنگ‌نظری یا ذهنیت سنّتی او انتقاد می‌کند. او از این مسئله متعجب است که چطور فردی با تحصیلات دانشگاهی در لندن، دیدگاهی مشابه معلم سنّتی‌اش در شهر کوچکی مثل گلپایگان دارد. این مقایسه در واقع حاکی از: سرخوردگی فکری میرسپاسی از نسل روشنفکران دانشگاهی آن زمان، و شاید نوعی انتقاد تلویحی است به تسلیم شدن در برابر فضای فکری غالب پیش از انقلاب (یعنی روحانیت یا محافظه‌کاری دینی). این جمله یکی از تندترین قضاوت‌های اخلاقی و معرفتی میرسپاسی در کل کتاب است. او به‌روشنی عنایت را از جایگاه یک روشنفکر مدرن فرو می‌کشد و در کنار ذهنیت بسته‌ی سنّتی قرار می‌دهد — و این داوری بسیار سخت‌گیرانه‌ای است.

محمد رضا شفیعی کدکنی

 محمد رضا شفیعی کدکنی که در آن سال‌ها علاوه بر مقام ادبی، نوعی وجهه‌ی روشنفکری مترقی نیز داشت، از دریچه‌ای متفاوت بر ذهن میرسپاسی تأثیر گذاشت. کدکنی به او آموخت که چگونه زبان، شعر و ادبیات می‌توانند بار سیاسی و اجتماعی داشته باشند‌و‌ باعث شد میرسپاسی به قدرت نمادها، استعاره‌ها و روایت‌های فرهنگی در ساختن یک انقلاب آگاه شود. اما بعدتر از او نیز سرخورده می‌شود (که به آن می‌رسیم)

هما ناطق

هما ناطق، استاد تاریخ و یکی از معدود زنان فکور چپ‌گرای آن دوره، با نگاهی رادیکال اما مستند به تاریخ ایران، برای دانشجویانی چون میرسپاسی الهام‌بخش بود. از او‌ آموخت تاریخ را چگونه از پایین بخواند؛ یعنی از چشم تهیدستان، زنان، ‌و فرودستان؛ و در همین راستا نگاه نقادانه به روایات رسمی، تاریخ پهلوی و روحانیت را از او‌یاد گرفت.

ناطق برای میرسپاسی الگوی استقامت روشنفکری بود؛ زنی مستقل، پرکار و‌ جدی در فضای مردانه‌ی دانشگاه. 

این که چرا میرسپاسی از این سه نفر به‌طور مشخص نام می‌برد، نشانگر تأثیراتی است که بر او نهاده‌اند: هر سه گرایش‌هایی چپ‌گرایانه داشتند، اما با روش‌های متفاوت: یکی نظری، یکی تاریخی، و دیگری فرهنگی. میرسپاسی  با دیدن آن‌ها، فهمید که انقلاب فقط خشم و خیابان نیست؛ بلکه نیازمند دانش، حافظه‌ی تاریخی و زبان آگاهانه است. آنان او را با ارزش گفت‌وگو، پرسشگری، و نقد از درون آشنا کردند. نقطه‌ی مشترک دیگر این سه استاد این بود که در جریان وقوع انقلاب بهمن هر سه در کنار آیه‌الله خمینی ایستادند. دوباره با آن پرسش جانگداز میرسپاسی روبه‌رو‌می‌شویم: 

درباره‌ی هما ناطق :

«چگونه یک محقق آشنا با تاریخ ایران و اسلام، یک فعال سیاسی که برای مشارکت زنان در سیاست تلاش می‌کرد، به راحتی از رهبری روحانی یک انقلاب حمایت کرد؟»(ص۱۸۲-۱۸۳)

از همین‌جاست که کتاب «تنهاترین انقلاب » از سطح خاطره‌نویسی عبور می‌کند و به یک نقد ریشه‌ای از نقش روشنفکران چپ در انقلاب ایران تبدیل می‌شود. میرسپاسی با گذشت زمان، تجربه‌ی تبعید، و بازنگری در آن‌چه بر ایران رفت، در فصل‌های میانی و پایانی کتاب، رویکردی انتقادی نسبت به کسانی که زمانی ستایش‌شان می‌کرد، در پیش می‌گیرد — وی  استدلال می‌کند که این چهره‌ها نه به‌معنای دقیق کلمه «روشنفکر»، بلکه در پی بازتولید نوع خاصی از  اندیشه‌ی چپ‌گرایانه بودند. از منظر میرسپاسی عیب آنان این بود که نگاه مستقلی در برابر واقعیت اجتماعی سیاسی روز نداشتند و به جای طرح ‌ پرسش‌هایی درباره دموکراسی، فردیت، و آزادی اندیشه، دنباله‌رو آرمان‌های انقلابی و جمع‌گرایانه شدند. نوعی ستایش کور از انقلاب داشتند، بی‌آن‌که آینده‌ی آن را پیش‌بینی یا نقد کنند. او می‌نویسد که این افراد: در مقابل خشونت انقلابیون اسلامی سکوت کردند . وقتی نهادهای مدنی حذف می‌شدند، واکنش قاطعی نشان ندادند. بیشتر خواهان سقوط شاه بودند تا نگران برآمدن یک حکومت استبدادی مذهبی دیگر باشند. میرسپاسی روشنفکر را کسی می‌داند که: در برابر قدرت بایستد، نه این‌که آن را توجیه کند؛ حتی اگر قدرت از سوی «مردم» آمده باشد. او می‌گوید کسانی که به جای نقد قدرت، صرفاً آن را تفسیر یا توجیه می‌کنند، دیگر روشنفکر نیستند، بلکه کارمند ایدئولوژی‌اند. در نگاه بازنگرانه‌ی  او: کسانی که روزی آموزگار فکری‌اش بودند، بعدها بخشی از مشکل شدند، نه راه‌حل. 

او در جایی دیگر می‌نویسد:

«این‌که چپ پتانسیل‌های اسلام سیاسی را تنها به‌مثابه‌ی امری ابزاری دید، نه تنها موجب شد منبع عظیم و مهمی از نیروی انقلابی‌ِ آن را نادیده بگیرد، بلکه منجر به حمایت بسیاری از سازمان‌ها و روشنفکران چپ‌گرا بر اساس همان دلیل ناملموس از اسلام سیاسی شد. می‌توانیم بگوییم که چپ‌ها، مانند بسیاری از دیگر نیروهای سیاسی ایران، قربانی شکست عمومی مدرنیستی در دیدن اسلام به عنوان سرچشمه‌ی پرتوان و قهر‌آمیز قدرت بودند. برای آنان، چسبیدن به آن مرزهای مدرنیستیِ از پیش‌تعیین‌شده و جزمی، در حالی که همه‌چیز در مقابل چشمانشان در امتداد خطوطی عمیقاً متفاوت در حال آشکار شدن بود، مخرب و بی‌فایده بود؛ و چشم‌بندِ مفهومی که لزومِ شک به‌خود را از بین می‌بُرد، ظاهراً تا لحظه‌ی پایانی و تلخ تصفیه‌حساب، بر چشم‌شان سفت و محکم باقی‌ماند.» [۲]  

 سال‌های انقلاب

باری پس از ورود به دانشگاه تهران، با توجه به فضای غالب بر دانشگاه‌ها راهی به جز سیاسی شدن برای دانشجویی که از دبیرستان ذهنش مهیا شده، باقی نمی‌ماند. او در لایه‌های دانشجویی و تظاهرات علیه شاه فعال می‌شود.  

در مهر ۱۳۵۷ هنگام اعتراضات گسترده علیه شاه، علی میرسپاسی به‌دلیل ابراز مخالفت با خمینی، هدف حمله‌ی قرار می‌گیرد، چاقو می‌خورد و در حاشیه تهران رها می‌شود – تجربه‌ای که یکی از نقطه‌های عطف کتاب است . 

کتاب با بررسی چگونگی همبستگی میان جریان‌های چپ، سکولار و مذهبی آغاز می‌شود، اما سرنوشت تاریخی این هم‌پیمانی، به‌ویژه با پیروزی اسلام‌گرایان، مسیر شکاف و تفرقه را طی می‌کند. میرسپاسی از رهگذر تحلیل تاریخی و جامعه‌شناسانه، چرایی نابرابری، چگونگی شکست چپ و تصاحب قدرت توسط نیروهای مذهبی را بررسی می‌کند. 

او در ضمن پرداختن به تجربه تبعید و تدریس در امریکا، به بازخوانی خاطرات جمعی و فردی می‌پردازد و با حساسیت نسبت به سانسور دولتی حافظه، پرسش‌هایی بنیادین درباره‌ی تاریخ بازمانده از سال ۱۳۵۷ مطرح می‌کند و خواهان گفت‌وگوی پیگیر درباره گذشته است .

تحلیل‌های میرسپاسی

میرسپاسی انقلاب ایران را نتیجه‌ی تلاقی ایده‌ها و‌جنبش‌های مختلف در داخل و خارج کشور می‌داند؛ دورانی که از دهه‌های ۱۹۶۰-۷۰ شروع شده و به فراملی‌گرایی‌های ایدئولوژی‌ها منجر شده بود. 

حتی دولت پهلوی به‌رغم سانسور شدیدی که اعمال می‌کرد، اجازه‌ی انتشار برخی ایده‌های ضدامپریالیستی و ضدّغرب را می‌داد. 

رژیم پهلوی از یک طرف پای احمد فردید و شرکا را به تلویزیون ایران باز می‌کرد و میدان می‌داد تا کتاب‌های احسان نراقی پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها را اشغال کند، و از طرف دیگر کتاب‌های جنبش‌های مردم الجزایر در همین اوان راهی بازار می‌شد. هدف شاه  این بود که می‌خواست خودش را در مقابل غرب قدرت‌مندتر نشان دهد؛ لزوم بازگشت به نحوه‌ی مدیریت ایران باستان را مطرح کند و همزمان در چارچوب مناسبات جهانی حرکت کند.

 بازتاب مقاومت کشورهای جهان سوم( در کتاب‌هایی مثل «جمیله بوپاشا») و اندیشه‌های انقلابی در داخل، به ایرانیان کمک کرد تا وضع خود را در جهانی نابرابر بفهمند و همبستگی با دیگر ملل ستمدیده را احساس کنند. 

نویسنده دوباره به شخصیت‌های مهمی که در بالیدن خودش مؤثر واقع شده بودند بازمی‌گردد تا سرنوشت آنان را با ما به اشتراک بگذارد: 

حمید عنایت بعد از انقلاب به‌طور علنی به فعالیت سیاسی پرداخت و به جبهه‌ی ملی پیوست. در رفراندوم ۱۲ فروردین شرکت نکرد و سرانجام در جریان حذف و‌پاک‌سازی انقلاب فرهنگی از تدریس در دانشگاه منع شد. در ۱۹۸۰ به بریتانیا رفت و به عضویت هیئت علمی دانشگاه آکسفورد درآمد، اما دو سال بعد هنگام پرواز از پاریس به لندن در اثر حمله‌ی قلبی درگذشت. میرسپاسی با تمجید از او، می‌گوید: هیچ‌کس در صداقت و یک‌پارچگی اصول اخلاقی او تردیدی به دل راه نداد. 

ابوذر ورداسبی، دوست نزدیک نویسنده در ایام پیش از انقلاب، که به مجاهدین پیوسته، چنان در مسیر انقلاب سردرگم می شود که در جریان جنگ عراق و عملیات فروغ جاویدان به همراه همسرش کشته می‌شود. 

دکتر شفیعی کدکنی نیز دوره‌ای جلای وطن می‌کند ولی دوباره در سکوت و تبرّی از دنیای سیاست به کشور بازمی‌گردد. او تأکید می‌کند که شفیعی کدکنی در سال‌های اقامتش در خارج از کشور از دیدار با ایرانیان مصرانه پرهیز می‌کرده است.

بازاندیشی‌های میرسپاسی درباره‌ی انقلاب بهمن با طرح پرسش‌هایی از خود و‌خوانندگان ادامه می‌یابد و به همان پرسش کلاسیک می‌رسد که آیا انقلاب یک شکست سیاسی بود یا اشتباهی احمقانه؟ 

عدم نظارت رژیم پهلوی بر اشاعه‌ی افکار مذهبی و تمرکزش بر مسدود کردن اندیشه‌ی چپ، به ترویج و رشد هر دو گرایش بین جوانان منجر شد، اما این روند به صورتی نارسا، ابتر و در یک فضای سیاسی بسته و فاقد گفت‌وگو صورت گرفت و در نهایت تصویری محدود و ناسالم از آن ایده‌ها  در اذهان جوانان و دانشجویان به جا گذاشت. 

 رژیم پهلوی با ترویج ناسیونالیسم ضدّغربی و اشاعه‌ی افکاری از این دست، توسط پر وبال‌دادن به خطّ فکری احمد فردید، احسان نراقی و شرکا، سعی در گسست تاریخی و زدودن حافظه‌ی تاریخی جامعه از انقلاب بزرگ مشروطیت ‌و جنبش مردمی محمد مصدق کرد. رژیم پهلوی هر دوی این حرکت‌های بی‌نظیر اجتماعی را «سردرگمی‌های غربی» می‌خواند تا با حذف مشارکت مردم در ساحَت سیاست، استبداد شاهنشاهی باستان را بازسازی کند. «این راهبرد تبلیغاتی شکست خورد و [با انقلاب ۵۷]، ترکیبی ایدئولوژیک و فرسوده از تحقیر استعماری و‌ نظارت استبدادی بر تمام نهادهای عمومی را به قدرت رساند.»(ص۲۶۲)

نقد و بازنگری بر کتاب «تنهاترین انقلاب»

علی میرسپاسی در این کتاب با شروع از دوران کودکی و بربالیدن خود در شهرهای کوچک پیرامونی و بعد نقل مکانش به تهران برای تحصیلات دانشگاهی و‌هم‌زمان شدن آن با سال‌های پایانی حاکمیت پهلوی و شروع اعتراضات خیابانی و در نهایت درگرفتن انقلاب و سال‌های پس از آن، با دانشی که ۵۰ سال بعد از وقوع انقلاب به دست آورده است، به نقد و تحلیل آن ایام می‌پردازد،  و به نتایج مهمی می‌رسد. با وجود این، برای من همچنان جای تأمل دارد که ما چگونه می‌توانیم کسانی را که در زمان خود با  وجود محدودیت دانشِ در دسترس و هیولای سانسور، از یک سو به امید اجتماعی می‌اندیشیدند، و از سوی دیگر، با شبکه‌ی مخوف ساواک دست‌وپنجه نرم می‌کردند، به‌سادگی «غیرروشنفکر» یا شریک در مسئولیت شکست بنامیم. تحلیل فضای روشنفکری از حیث موقعیتی که روشنفکران در آن به‌سر می‌بردند، درست، اما آیا می‌توانیم از لحاظ فردی بر کرسی قضاوت نیز بنشینیم؟ —در سال ۱۳۵۵ آن روشنفکری که با استبداد شاهنشاهی مبارزه می‌کرد، چگونه می‌توانست قتل عام ۱۳۶۷ را پیش‌بینی کند، وقتی حتی بسیاری از حواریون خمینی -که  یکی یکی تصفیه شدند- خود نمی‌دانستند پا در چه راهی گذاشته‌اند.

علل انقلاب ۵۷ بسیار فراتر از روشنفکری چپ یا ترویج زیرزمینی اندیشه‌های دینی بود. نمی‌توان‌علل عمیق سیاسی-اقتصادی، سرکوب گسترده‌ی ساواک، ممنوعیت مطبوعات‌و‌نشر، شکاف طبقاتی عظیم بین شهر و روستا، ضربه‌های کمرشکن اصلاحات دروغین ارضی به روستاییان و‌بحران مشروعیت فرهنگی سلطنت را در تحلیل خود از آن دوران کنار گذاشت.  

روشنفکران  چپ، شاید در آرمان‌گرایی‌شان دچار ساده‌سازی بودند، اما در برآمد انقلاب نقش علّی اصلی نداشتند. آن‌ها فقط یکی از صداهای آن دوره بودند، نه موتور انقلاب.

روشنفکران در فضای خفقانِ کامل فعالیت می‌کردند. نوشتن مقاله یا تدریس تاریخ غیررسمی، یک خطر واقعی بود. در چنین فضاهایی، انتظار «تحلیل عینی قدرت حاکمه» کمی خارج از انصاف  است. 

با نگاه به تاریخ انقلاب‌های بزرگ از انقلاب کبیر فرانسه تا آخرین آنها، انقلاب بهمن، نمی‌توان نادیده انگاشت که در تمام این موارد، انقلاب در کشورهایی به‌وقوع پیوسته است که از قضا فاقد جریان‌های روشنفکری در معنای غربی آن یا برخاسته از سنّت عصر روشنگری باشند؛ چه در این صورت دیگر نیازی به انقلاب گسترده هم  نمی‌بود. 

همان‌طور که میرسپاسی نیز اشاره می‌کند، مهم‌ترین علتی که شکست انقلاب بهمن را رقم زد، گسست تاریخی‌اش از نهضت مشروطیت بود. اهمیت نهضت مشروطیت در دادخواستی بود که علیه حاکمیت مطلقه‌ی پادشاهی صادر کرد ‌و با پشتیبانی بی‌نظیر توده‌ای خواهان انتقال مرجعیت اقتدار به مجلس مردمی بود. این لحظه‌ی یگانه‌ای بود در تاریخ ایران که برای بار اول در مسیر هزاران ساله‌ی استبداد پادشاهی یک گسست ایجاد می‌کرد؛ و از حیث محتوایی تفاوتی با جمهوری‌خواهی نداشت. رضاخان این را خوب فهمیده بود که در ابتدا با شعار جمهوری وارد میدان شد و بعد از کودتا با زدوبند با روحانیون و انحراف افکار عمومی، تاج پادشاهی را بر سر گذاشت، اما حال و‌هوای جنبش مشروطه هنوز آن‌قدر تأثیرگذار بود که جرأت نکرد مجلس را منحل کند؛ مجلسی که بالاخره از دل آن حدود سی سال بعد جنبش ملی دکتر محمد مصدق بیرون آمد. 

آنچه در پایان می‌توان گفت این است که نه سرزنشِ گاهی تند میرسپاسی به روشنفکران چپ، ‌ونه تطهیر آنان هیچ‌کدام واقع‌گرایانه نیست. تمرکز روی پروژه‌ی روشنگری نیز از آنجا که یک ایده‌ی فرهنگی است، نمی‌تواند دستاوردهای بزرگ در سطح ایجاد تحول‌های رادیکال پدید آورد. فراموش نکنیم که توده‌ی فرودستان در جریان نهضت مشروطیت بسیار پیشروتر، ترقی‌خواه‌تر و هوشمندتر از روشنفکرانی مانند دکتر محمدعلی فروغی بودند که در رکاب رضاشاه ماندند، و به تثبیت ستم‌شاهی مدد رساندند. 

بررسی تاریخی بدون درک زمینه‌ی زمانی افراد خیلی منصفانه نیست. روشنفکران آن نسل در شرایطی پیچیده، با محدودیت‌ها و فشارهای فراوان تلاش کردند، اما نمی‌شد همه‌ی مسائل را آن‌طور که امروز می‌دانیم، پیش‌بینی یا مدیریت کرد. سؤال مهم این است که آنها در آن زمان چه اطلاعات و گزینه‌هایی داشتند؟ چه موانع و فرصت‌هایی پیش رویشان بود؟ و مهم‌تر از همه، ما امروز چگونه می‌توانیم از تجربه‌شان درس بگیریم تا مسیر روشنفکری و تغییر اجتماعی را بهتر طی کنیم.  

   انقلاب‌ها معمولاً در جوامع دارای تضادهای عمیق، نابرابری‌ها و ناکارآمدی‌های ساختاری رخ می‌دهند؛ یعنی همان جاهایی که فرآیند روشنگری کامل نشده یا به بن‌بست خورده است. پس انقلاب‌ها، به‌نوعی، واکنش به آن بن‌بست‌ها و ناکامی‌ها هستند. اگر  بخواهیم اصلاح کنیم، باید زمینه‌ها را بشناسیم، لازم است واقعیت‌ها را بپذیریم و در عین حال، با هوشمندی و آگاهی، برای ساختن آینده‌ای بهتر تلاش کنیم. 

 انقلاب مشروطیت نقطه‌ی عطف بزرگی در تاریخ ایران است؛ جایی که مردم برای اولین بار به دنبال حاکمیتی قانون‌مند، حقوق شهروندی و مشارکت سیاسی بودند. اما پهلوی‌ها با تمرکز بر مدرنیزاسیون از بالا و سرکوب نهادهای مدنی، فاصله‌ی عمیقی بین جامعه و آن آرمان‌های مشروطه ایجاد کردند. این «انفصال» باعث شد پایه‌های یک دموکراسی پایدار شکل نگیرد و در نتیجه انقلاب بهمن ۵۷ که یک حرکت رادیکال و تند بود، نتواند به اهداف واقعی عدالت و آزادی برسد و دچار شکست‌های سیاسی و اجتماعی شود. بازگشت به درس‌های مشروطیت یعنی توجه به ساختارهای قانونی، نهادهای مدنی، آزادی‌های فردی و مسئولیت اجتماعی؛ یعنی بنیادهایی که می‌تواند راه را بر استبداد سد و مسیر آینده را برای تحولات عمیق‌تر و پایدار باز کند.  

 بحث دیگری که میرسپاسی مطرح می‌کند، پروژه‌ی روشنگری است. پروژه‌ی روشنگری را افرادی مانند آخوندزاده و تقی‌زاده در سال‌های مشروطه و پس از آن، به‌صورت ردّ تمام و‌کمال سنّت و «سراپا غربی شدن» فهمیدند، که خود با آموزه‌های عصر روشنگری در تضاد بود. یکی از فعالیت‌های روشنفکری پیش پای ما این است که در برابر تضاد کاذب سنّت-به‌صورت یک کل- و‌مدرنیته-به‌صورت یک اوتوپیا- بایستیم. سنّت مؤلفه‌های گوناگونی دارد که حساب هرکدام جداست: اگر یکی از این‌مؤلفه‌ها دین یا قدیمی‌تر از آن، پادشاهی مطلقه است، یکی دیگر از مؤلفه‌هایش زبان، مراسم اعیاد و عزا، تهنیت و سوگواری است؛ اگر در یک سو پدرسالاری قرار دارد، در سوی دیگر نهاد خانواده است. تمام این مؤلفه‌ها را نمی‌توان صرفا چون سنّت‌اند، با پشت دست رد کرد. حساب دین و‌پادشاهی و پدرسالاری جداست از زبان و آداب و رسوم. از طرف دیگر، مدرنیته یک آرمان‌شهر نیست. فاشیسم هم یکی از نحله‌های مدرنیته است. جدای از این، مدرنیته‌ی هر کشوری مختص خودش است زیرا برسازنده‌های سنّت آن کشور مختص خودش‌اند.  

مدرنیته نه تنها یک مسیر واحد، جهانی و آرمانی نیست، بلکه پدیده‌ای چندوجهی، متناقض و تاریخ‌مند است. مدرنیته همان‌قدر که وعده‌ی رهایی و پیشرفت داده، می‌تواند منجر به سرکوب، استعمار و فاشیسم شود. به تعبیر آدورنو و هورکهایمر، خردِ ابزاری که در دل پروژه‌ی روشنگری زاده شد، راه را برای عقلانیتی گشود که در نهایت به اردوگاه آشویتس ختم شد. فاشیسم، محصول نقیضِ روشنگری نیست؛ یکی از فرزندان ناخواسته‌ی آن است.

سنّت، حافظه‌ی تاریخی، نهادهای بومی، زبان، دین، و مناسبات قدرت در هر جامعه، نحوه‌ی مواجهه‌ی آن با مدرنیته را تعیین می‌کند.

مثلا مدرنیته‌ی آلمانی با تأکید بر فلسفه‌ی ذهن و رمانتیسم شکل گرفت. یا در  ژاپن، سنّتِ شینتو و اقتدارگرایی امپراتوری با نوسازی تکنولوژیک پیوند خورد.  مدرنیته نه یک نسخه‌ی حاضروآماده بلکه پروژه‌ای باز است که در هر بستر فرهنگی، سیاسی و تاریخی، شکل خاص خود را می‌یابد. بحران‌های آن نیز – مثل فاشیسم، بوروکراسی سرمایه‌داری، یا مصرف‌گرایی افراطی – بخشی از همین فرآیند تاریخی‌اند. اگر بخواهیم از این وضعیت عبور کنیم، باید هم سنّت‌ها را بفهمیم، هم مدرنیته را از نو «ترجمه» کنیم. این کار، نه با بازگشت به گذشته میسّر است در آن معنا که سید حسن نصر تجویز می‌کند، و نه با پذیرش بی‌چون‌و‌چرای غرب.

 فصل مشترک جامعه‌ی دوران پهلوی و جامعه‌ی فعلی این است که هر دو  نه همخوان با معیارهای غربی بودند و نه دربست در قید سنّت.

 هر دو‌جامعه بازمانده‌های شکستِ هر دو سو است.

 راه حل این بحران نه در نفی مدرنیته است و نه در ایدئولوژی «بازگشت به خویشتن».

مدرن‌بودن در یک‌معنا یعنی آگاه بودن به این امر که هنوز مدرن نشده‌ایم. راه حل در خلق یک سنّت زنده است که ریشه در بوم و تاریخ دارد اما رویش به سوی آینده است. این نقطه‌ی عطف برای هر کشوری بزنگاهی متفاوت است. و برای ما ایرانیان جنبش مشروطیت است. جنبش روشنفکری وظیفه دارد گسستی را که تاریخ ما از مشروطیت پیدا کرده است ترمیم کند. تنها در این صورت است که تاریخ ما قادر خواهد بود در وابستگی به سنّت دیرینه‌ی استبداد شاهنشاهی/ولایی گسست ایجاد کند و با توجه به زمینه‌های تاریخی- فرهنگی‌اش مدرنیته‌ی خاص‌ خود را بیافریند.

_________________

پانویس‌ها

۱-

Ali Mirsepassi, The Loneliest Revolution A Memoir of Solidarity and Struggle in Iran, , Edinburgh University Press Ltd, 2023

۲-

Ali Mirsepassi, The tragedy of the Iranian Left, In the: Intellectual Discourse and the Politics of Modernization٫ Negotiating Modernity in Iran, p.159

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)