درآمد
پرسش از امکانپذیری فلسفه در دو ساحت هستیشناسی (یا، در معنا و کاربردی گیتردهتر، مابعدالطبیعه) و شناختشناسی در سدۀ بیست و یکم، و این که «آیا فلسفه همچنان پویا است» و در این زمینهها «حرفی برای گفتن دارد؟»، پرسشی درچارچوب توانایی نوین فلسفه در تعبیر جهان است که من شخصاً بارها در پیوند با نقش فلسفه در تغییر جهان به آن پرداختهام.
این پرسش همواره، و شاید امروزه بیشتر، پرسشی بسیار بجا و بهنگام و ژرف است، و یکی از نگرانیهای هرروزه را – بهویژه در زمانهای که علوم تجربی و فناوریهای نوین چونان گردباد بسیاری از اندیشهورزیهای سنتی را به حاشیه راندهاند – بازتاب میدهد.
بر پایۀ آنچه پیش از این در بارۀ فلسفۀ رادیکال و فلسفۀ فرارادیکال نوشتهام، پاسخ کوتاه سرراست و آشکار من به این پرسش این است:
بله، فلسفه همچنان – چون همیشه – زنده، پویا، و برخوردار از جایگاهی هم بنیادین و هم برتر در ساحتهای گوناگون اندیشهورزی انسانی، بهویژه در هستیشناسی و شناختشناسی چونان بخشهائی از تعبیر فلسفی جهان، است.
من بی آن که سخن خود را با گفتاوردهائی از فیلسوفان در بارهی جایگاه بنیادین آگاهی آدمی در هستی او و حتا هستی جهان بیامیزم، این یادداشت کوتاه را با این یادآوری مینویسم که در سخن گفتن از چیستی و کارکرد فلسفه همواره باید بکوشیم از لایههای سطحیتر گذر کنیم و به ژرفای نقش انسان – چونان سوژۀ برخوردار از آگاهی و خودآگاهی – در هستی از یک سو، و توانایی شناخت او از هستی و ارزش نظری و عملی این شناخت از ابژهای با بیکران چهرۀ رازناک، از سوی دیگر، فرو رویم.
۱. فلسفه در روزگار علم و فناوری
نخست، باید به این بدفهمی رایج بپردازم که گویی با پیشرفت علم، فلسفه به حاشیه رانده شده و کارکردی تنها تاریخی یا تجملگرایانه یافته است. این برداشت یا، در بهترین حالت، ناآگاهانه است، یا، در بدترین حالت، برآمده از خودبزرگپنداری علمگرایی و بزرگپنداری علم از سوی انسانها علمگرا یا مسحور و مقهور علم. علم، هرچند در تبیین بسا پدیدههای جهان بیجان و جهان جاندار و جهان ذهن توانا بوده ولی در پاسخ به پرسشهایئ چون«چرا هستی هست بهجای آن که نباشد؟» (پرسش لایبنیتسی)، «سرشت آگاهی چیست؟»، یا «پیوند حقیقت هستی با دستگاههای شناختی ما چگونه است؟» نیازمند نگرش و مفهومها و چارچوبهای فلسفی استوار بر خرد نظری انسان است.
حتی در چالشبرانگیزترین حوزههای فیزیک نظری، چون گرانش کوانتومی یا نظریۀ ریسمان، بدون تبیینهای فلسفی، بسیاری از مفاهیم همچون «زمان»، «علیت» یا «واقعیت» بیریشه میمانند.
۲. هستیشناسی نوین و بحران معنا
در سدۀ بیست و یکم، هستیشناسی فلسفی نهتنها به حیات خود ادامه میدهد، بلکه در رویارویی با مسائل نوپدیدی چون هستیشناسی هوش مصنوعی واقعیت غایی، علیت، زمان، مکان، پیوند هستی با نیستی، آفرینش از هیچ، پایستگی ماده و انرژی، پیوند میان ترازهای فیزیکی و زیستشناختی و ذهنی ماده، پیوند میان هستی و تعبیر انسان از آن یا معنایابی یا معنادهی انسانی به آن، و بسا مسائل دیگر همچنان پویا است و میتواند و باید پویاتر شود.
این همه دبستان فلسفی پدید آمده در سدۀ بیستم و تداوم پدیدآیی در سدۀ بیست و یکم نه از سر تفنن و سرگرمی فیلسوفان بلکه برآمده از رویارویی آنان با جلوههای تازهای از هستیای است که هر لحظه چهرۀ تازهای مینمایاند.
همچنین در جهانی که فناوری اطلاعات و رسانهها«واقعیت» را به هستومندی دستکاریپذیر بدل کردهاند، این پرسش که هماره همچنان با درخشندگی بیشتری ذهن کنجکاو را به خود میخواند «واقعیت چیست» یا «چه چیزی بهراستی وجود دارد؟» همۀ آنچه گفتم در فرمول ارستو برای موضوع مابعدالطبیعه یا هستیشناسی فلسفی میگنجد: “on hei on”، یا “being as being”، یا «وجود بما هو وجود» یا «موجود بما هو موجود» یا «هستی از آن نظر که هست»، یا «هستومند از آن نظر که هستومند است».
فلسفه باید و میتواند با حفظ هویت تاریخی و انتقادی خود و بهرهگیری از ابزارهای نوین شناختی برای پاسخهای تازه به پرسشهای کهن و طرح پرسشهای ژرف نوین و یافتن پاسخهای آنها بکوشد؛ و در این راه به تواناترین ذهنهای انسای یا تراانسانی نیاز دارد.
۳. شناختشناسی در روزگار داده
ولی اگر هستیشناسی یا مابعدالطبیعه پرسش از «چه هست؟» است، شناختشناسی پرسش از «چه میدانیم» و«چگونه میدانیم؟» است. این پرسش در سدهای که بیش از همۀ سدههای پیشین با انباشت فزایندۀ دادهها، اطلاعات و «حقیقتهای متکثر» ( یا «راستیهای چندگانه» از دید معناشناختی) روبهرو است اهمیت فزایندهتری دارد. به باور شماری از تحلیلگران برخوردار از پایگاهی در فلسفههای پسامدرن نسبیگرا در زمینههای شناخت و حقیقت، ما در دوران «پسا-حقیقت» زندگی میکنیم، جائی که تمایز میان باور موجّه و اظهار نظرِ سلیقهای بهسادگی از دست میرود. شناختشناسی در این بافتار نه تنها کارکردی نظری، بلکه کارکردی اخلاقی و اجتماعی دارد. بازاندیشی در معیارهای راستی (یا حقیقت یا صدق)، توجیه، و اعتمادِ شناختی (epistemic trust) به مسئلهای کانونی در فلسفهورزی تبدیل شده است.
با ظهور هوش مصنوعی، این پرسش شناختشناختی برجستگی و اهمیت بیشتری یافته است: «آیا ماشینها میتوانند بدانند؟» اگر پاسخ «آری» است، این پرسش پیش میآید که آیا شناخت آنها با شناخت انسانی همارز است؟
چنین پرسشهائی ما را وامیدارند تا بار دیگر به بنیادهای شناخت، آگاهی، و مقولۀ «سوژۀ شناسنده» بازگردیم، مفاهیمی که بی اندیشهورزی فلسفی سرنوشتشان یا سادهسازی خامدستانه است، یا حذف از فضای همگانی اندیشهورزی.
من در یک فرستۀ تلگرامی سه بخشی با فرنام «هوش مصنوعی: خادم دانا یا فرمانروای آینده؟» که، با فرنام«هوش مصنوعی: همکار دانای فرمانبر یا فرمانفرمای خودکامۀ آینده؟» در پایگاه اینترنتی رادیوزمانه بازنشر شده است برداشت خودم از ساختار و کارکرد هوش مصنوعی و پیوند آن با آگاهی و خودآگاهی و نقش آن در آینده را به اجمال بیان کردهام تا در کتاب «فلسفۀ هوش مصنوعی» به آن بپردازم.
۴. فلسفه، انسان و افقهای گشوده
با پایبندی دیرین من به تعریف کلاسیک «باور صادق موجّه» از شناخت و بخشبندیام از «دستگاههای باور مدعی شناخت» به پنچ حوزۀ علم و فلسفه و دین و عرفان و اُستوره، که همه بر دیدگاهی انسانگرایانه استوارند، فلسفه بیش از هر حوزۀ دیگری ملزم و پایبند به فهم جایگاه انسان در جهان است.
فلسفه نهتنها گونهای دانندگی، بلکه گونهای شیوۀ زیستن است – زیستنی بازاندیشانه، مسئولانه، همراه با تعهد نسبت به انسان و جهان.
در جهانی که سرعت و سطحیگرایی بر ژرفاندیشی چیره شدهاند، فلسفه همان ایست شگفتانگیزبرای نگریستنی ژرف به چهرۀ هستی و انسان، و بهراستی توقفی مقدس است که انسان را به خود بازمیگرداند. جلوههائی از پدیدارشناسی، اگزیستانسیالیسم، فلسفۀ ذهن، اخلاق زیستی، و حتی نقدهای فرهنگی پسااستعماری همه گواه بر این هستند که اگرچه دگرگونیهائی در چهرۀ فلسفه پدید آمدهاند، ولی فلسفه همچنان در کانون توجه به مسائل بنیادینی ایستاده که با بررسی و بازاندیشی خردورزانه در بارۀ آنها انسانیترین تعبیرها از جهان را، با چشمپوشی بر اندازۀ راستی یا راستنمایی آن تعبیرها، عرضه میدارد و جهان زیست انسانی را معنادار میسازد.
۵. فلسفه و بحران معنا در جامعۀ معاصر
از آنجا که پرسش از امکان وجود معنادار فلسفه در برابر دیگر دستگاههای باور مدعی شناخت، بهویژه علم، مطرح است، میتوانم به سخنم در دفاع از فلسفه ادامه دهم و برای نمونه بگویم در راستای پاسخدهی به پرسش از پویایی فلسفه، نمیتوان از بحران گستردۀ معنا در جهان معاصر چشم پوشید. جهان پساسنت، جهان گسستهای پیاپی است: گسست از استوره، از دین سنتی، از کلانروایتهای تاریخی، از اجتماع به معنای سنتی آن، و نهایتاً گسست از خویشتن. در این بافتار، فلسفه نه تنها رشتهای دانشگاهی، بلکه مجالی برای بازاندیشی در بارۀ معنای زندگی، جایگاه انسان، و نسبت او با زمان و تاریخ است. در جهانی که سرعت جای ژرفا را گرفته و مصرفگرایی بر اندیشهورزی چیره شده، فلسفه دعوتی به ایستادن، نگریستن، و اندیشیدن است.
از اینرو، پرسشهای هستیشناختی و شناختشناختی در سدۀ بیست و یکم نمیتوانند خود را از بافتار فرهنگی، روانی، و سیاسی جدا کنند. چه بسا اکنون بیش از هر زمان دیگری نیاز به پیوند میان مابعدالطبیعه و اگزیستانس، میان عقل نظری و عقل عملی، میان اندیشهورزی در بارۀ هستی و فرونسیس، و میان بازاندیشی مفهومی و تجربۀ زیسته احساس میشود.
۶. گشایشهای نو در شناختشناسی اجتماعی
یکی از وجوه تحولیافتۀ فلسفه در زمانۀ ما، چرخش از شناختشناسی فردی به شناختشناسی اجتماعی است. اگر شناخت نزد دکارت و لاک، پدیداری ذهنی و فردی بود، امروزه پرسش این است که چگونه ساختارهای اجتماعی، زبانی، و سیاسی بر امکان یا امتناع شناخت تأثیر میگذارند. نظریههائی چون «شناختشناسی فضیلتمحور»، «شناختشناسی فمینیستی» و «شناختشناسی انتقادی» میکوشند نشان دهند که شناخت نه در خلأ، بلکه در شبکهای از روابط قدرت، زبان و فرهنگ شکل میگیرد.
در این چشمانداز، فلسفه از عرصۀ مجرد و انتزاعی فاصله میگیرد و به گفتوگویی زنده با علوم اجتماعی، روانشناسی، مطالعات فرهنگی و فناوری بدل میشود. این گفتوگوها نه نشانۀ ضعف فلسفه، بلکه گواه بر قدرت انعطاف و بازاندیشی آن در رویارویی با افقهای نو هستند.
۷. مابعدالطبیعه در دوران پساانسانگرایی
در سدۀ بیست و یکم، با پدیدآیی نظریههای «پساانسانگرایی» (posthumanism) و «هستیشناسی شیءمحور» (object-oriented ontology)، – که در برابر انسانگرایی یا انسانمحوری مدرن، نظریههای زبانمحور پستمدرن، و هستیشناسیهای رابطهگر یا رابطهمحورا (relational ontologies)پدید آمدهاند – هستیشناسی در حال بازتعریف خود است.
با پساانسانگرایی مرز میان انسان، فناوری، حیوان و ماشین پرسشبرانگیز و نفی میشود و بر پایان یا گذر از مرکزیت انسان در اندیشه و فرهنگ تأکید میکنند.
با هستیشناسی شیءمحور همهی اشیا را مستقل و دارای وجودی برابر میدانند، چه انسانی باشند و چه غیرانسانی، به گونهای که دیگر انسان چونان مرکز هستی تلقی نمیشود.
این جریانها بهگونهای واکنشهائی به مرکزیت تاریخی انسان در فلسفۀ غربیاند. با این نگرشها سوژۀ انسانی نه گرانیگاه هستی، بلکه یکی از گرههای شبکۀ هستی است. در این نگاه، مرز میان انسان، حیوان، ماشین، و محیط طبیعی در حال فروپاشی است. چنین دیدگاهی ضرورت بازخوانی دوبارۀ مفاهیمی چون آگاهی، خودآگاهی، آهنگمندی یا قصدیت رویآورندگی (intentionality) و علیت را پدید میآورد.
در این فضا، پرسش «چه چیزی هست؟» دیگر محدود به موجودات جاندار و آگاه نیست، بلکه به حوزههایی چون آگاهی مصنوعی، حیات میکروبی، و حتا ابژههای فناورانه گسترش مییابد. اگر سنت فلسفه با مفاهیمی چون «روح»، «عقل»، «ذات» و «جوهر» شکل گرفته بوده است، فلسفۀ معاصر رو به آینده ناگزیر است با مفهومهائی چون «شبکه»، «ارتباط»، «فراسوژه» و «زیستقدرت» (biopower) سروکار پیدا کند.
توجه داریم که فراسوژه به سوژهای فراتر از فرد انسانی اشاره دارد؛ یعنی موجودی یا جایگاهی که نظمها، گفتمانها یا ساختارهای کلان (مانند زبان، فرهنگ یا قدرت) از طریق آن سوژههای انسانی را شکل میدهند. فراسوژه، خودآگاه و شخصی نیست، بلکه گونهای عامل ساختاری یا فراتاریخی است.
همچنین آشنایان با میشل فوکو میدانند زیستقدرت مفهومی است که به شیوههای کنترل و مدیریت زندگی، بدنها و جمعیتها از سوی قدرتهای سیاسی و نهادها اشاره دارد.
آنچه من از دوران پساانسانگرایی و هستیشناسی شیءمحور گفتم گزارشی از وجود این گونه رویکردها و نظرپردازیها است. هرگاه پای ارزشداوری به میان آید باید گفت که این رویکردها میتوانند خطرخیز باشند، و بایسته است که سنجشگرانه به آن بپردازیم تا با آنها انسانزدایی روی ندهد.
ازاینرو میتوان، و از دید من حتا باید، با برخی روندها یا نظریهپردازیها در فروکاست انسان در حد صرف یک شیء در میان اشیای دیگر مخالف بود ورنه با صرف نظرپردازیهائی روبهرو خواهیم شد که برای فلسفه جایگاهی در مقام تغییردهندگی را قائل نخواهد بود و این بسیار خطرناک است و چه بسا فلسفه را به سترونی بگرایاند.
فزون بر این اگر یکی از سویههای تعبیر را «شناخت» به معنای «باور صادق موجّه» بدانیم فلسفه زمانی قادر به تغییر جهان خواهد بود که تعبیر فلسفی هر چه بیشتر به شناخت فلسفی بگراید. در این صورت نمیتوان با نظریههای پسامدرنی که به نسبیانگاری در شناختشناسی قائلاند همدلی داشت.
۸. پیوند اخلاق، مابعدالطبیعه، و سیاست
سرانجام، در جهانی که مسائل سیاسی و اخلاقی همواره در حال بازتعریفاند – از بحران مهاجرت تا ستمهای زیستمحیطی، از عدالت الگوریتمی تا اخلاق پزشکی – فلسفه همان صدای آرام، بازاندیشانه و تحلیلگر است که از میان غوغای شعارها و ایدئولوژیها به سوی روشنایی راه میجوید.
هستیشناسی بدون اخلاق، به افسون تکنولوژیک بدل میشود؛ شناختشناسی بدون توجه به قدرت، ابزار توجیه سلطه خواهد بود؛ و فلسفهای که به این دو بیتوجه باشد، از رسالت اصلی خود، که همان نقد است – نقد عقل، نقد قدرت، و نقد زمانه – غافل خواهد شد.
اگر امروز فلسفه هنوز زنده است، دلیل آن نه تنها بقای نهادهای آکادمیک یا تکرار سنتهای گذشته، بلکه توانایی فلسفه در بازاندیشی ریشهای و بیپروا در باب شرایط نوین انسانی است. فلسفه اگرچه ممکن است دیگر در قامت «شهبانوی علوم» نمایان نشود، ولی همچنان «ضمیر بیدار» انسان مدرن است؛ ضمیری که خواب نمیبیند، بلکه میپرسد، تردید میکند، و از نو میسازد.
۹. فلسفه همواره، و هر روز بیش از پیش، سخنها برای گفتن دارد
این پرسش که آیا فلسفۀ سدۀ بیست و یکم در هستیشناسی و شناختشناسی « هنوز حرفی برای گفتن دارد یا نه»، در واقع پرسشی دربارۀ خود ما انسانها است: آیا ما انسانها هنوز آمادگی و دلیری شنیدن پرسشهای بنیادین را داریم؟ آیا هنوز میخواهیم فراتر از مصرف و دریافت اطلاعات، به بازاندیشی و معنا بپردازیم؟ اگر پاسخمان «آری» است، فلسفه نه تنها هنوز هست، بلکه بیش از هر زمان دیگری ضروری است.
در سدۀ بیست و یکم، فلسفه نهتنها زنده است، بلکه به سبب چالشهای نوپدید – از بحران حقیقت گرفته تا مسئلۀ آگاهی ماشینی – ضرورتی بیش از پیش یافته است. هستیشناسی عام چونان کاوش در هستی از آن نظر که هستی است، و هستیشناسی خاص چونان کاوش در هستی هر هستومندی خاص مانند جهان یا زمان یا مکان یا ماده یا انسان و جایگاهش در جهان، و شناختشناسی چونان بازاندیشی در سرشت و حدود شناخت، همچنان ستونهای بنیادین فلسفۀ پویای کوشا برای تعبیر جهان است. آن فلسفهای که از تجربۀ زیستۀ انسان برای فهم آن و دگرگون سازی آن آغاز میکند، وسپس به افقهای مابعدالطبیعی برای پاسخ به پرسشهای هستیشناختی میرسد و از آن افق دوباره به سوی تجربۀ زیستۀ یا تجربۀ زیست آدمی برمیگردد، هنوز نه تنها سخنی و سخنها برای گفتن دارد، بلکه پرسشهایش بنیادینترین پرسشهای زمانۀ ما هستند و در آینده نیز چنین خواهد بود.
آشکار است که آنچه در بارهی زنده بودن همیشگی فلسفه در ساحت تعبیر جهان نوشتم در بارهی زنده بودن همیشگی آن
الف) در ساحت تعبیر جهان,
ب) مطالعات میانرشتهای با همکاری فلسفه, و
پ) مطالعهی دیگر دستگاههای باور مدعی شناخت و حرفهها و همهی کنشگری انسان – مانند فلسفهی علم، فلسفهی دین، فلسفهی ادبیات، فلسفهی اخلاق، فلسفهی مرگ، فلسفهی صلح و … – نیز
راست است.
۱۰. واپسین سخن
همان گونه که در یادداشت «از فلسفۀ رادیکال تا فلسفۀ فرارادیکال هنر» گفتهام تا انسان هست فلسفه در هر دو ساحت تعبیرکنندگی و تغییردهندگی جهان – با هر دگرگونیای که در معناها و مصداقهای تعبیر و تغییر پدید آید – زنده خواهد بود، و البته باید از خطاهایش بیاموزد تا با فروتنی و همهنگام با دقت و باریکبینی و نکتهسنجی بیشتر افقهائی را درنوردد که هیچ دستگاه باور مدعی شناخت دیگری را توان درنوردیدن آنها نیست. نخستین شرط دوریگزینی یا مصونیت از خطا آن است که تعبیر را به «شناخت»، یعنی «باور صادق موجُه»، نزدیک و نزدیکتر کنیم و از هر گونه نسبیانگاری شناختی بپرهیزیم و هر گونه برساختیانگاری اجتماعی در پیوند با شناخت فلسفی را ژرفکاوانه نقد کنیم.
فزون بر این باید به افراطگرایی هر گونه کساانسانگرایی در فروکاست انسان به تراز اشیائی که فاقد «خود» و «هویت» و «خودآیینی» و «آگاهی» و «خوآگاهی» حساس باشیم و به خطرهای آن هشدار دهیم.
––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––
از همبن نویسنده
تعبیر جهان و تغییر جهان: پیوند بنیادین نظر و عمل در افق فلسفۀ رادیکال

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.