پیشگفتار. بنا بر برنامه‌ریزی و دعوت گروه فلسفۀ واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی برای دورهمی با دانشجویان فلسفه، در روز یکشنبه چهارم خرداد ماه ۱۴۰۴ پس از حدود دو سال نیم دوری به دانشکده‌ای رفتم که خانۀ دوم من بود و بسی دوستش داشتم. خوشبختانه با شمار نسبتاً زیادی از دانشجویان و همکاران پیشینم روبه‌رو شدم: دانشجویانی از فلسفۀ محض و فلسفۀ علم تا فلسفۀ هنر، و همچنین همکارانی چون خانم‌ها و آقایان استاد پرویز ضیاء شهابی، دکتر شمس‌الملوک مصطفوی، دکتر شهلا اسلامی (مدیر گروه)، دکتر مریم بختیاریان، دکتر محمد شکری، دکتر بابک عباسی، و دکتر هادی صمدی.

در پاسخ به پرسش از چیستی فلسفه و چیستی هنر، در آغاز استاد پرویز ضیاء شهابی پیرامون دلایل خویش برای گزینش همتای پارسی «سرآغاز» برای واژۀ آلمانی Ursprung (origin  انگلیسی) در فرنام کتاب Der Ursprung des Kunstwerkes (به انگلیسی: The Origin of the Work of Art)، اثر مارتین هایدگر، بحث را به «arche»ی یونانی به معنای «اصل» کشاندند، و همچون همیشه با استناد دقیق به ریشۀ یونانی و لاتینی پاره‌ای از واژه‌ها و مفهوم‌ها در آثار کلاسیکی چون کتاب مابعدالطبیعه‌ی اَرَستو، دریافت خویش از فلسفه را بیان کردند.

پس از آن که نوبت به من رسید، با حال نزاری که از فجایع غزه و سکوت دردناک نابجای بسا کسان داشتم، معنای «اصل» عربی را در زبان پارسی دستاویز قرار دادم و به همپوشانی معنایی radix لاتینی  (به معنای ریشه) با arche ی یونانی اشاره کردم و بحث خود را به «فلسفۀ رادیکال» و وظایف فیلسوفان و فلسفه‌ورزان در تعبیر جهان و تغییر جهان کشاندم.

به گونه‌ای گذرا تعریف کوتاهی از فلسفۀ هنر به دست دادم و کار فیلسوف هنر را بحث‌های هستی‌شناختی، شناخت‌شناختی، روش‌شناختی، و ارزش‌شناختی پیرامون هنر دانستم.

سپس بر پایۀ باور دیریبنم به دو وظیفۀ همبستۀ «تعبیر جهان» و «تغییر جهان» برای فلسفه، که در تاریخ نوشتاری فلسفه با سقرات و افلاتون و ارستو آغاز شده و با مارکس به اوج تأکید رسیده  – هر چند از دید کسانی چنین می‌نماید که او از «تعبیر جهان» گذر کرده و در روزگار خویش «تغییر جهان» را برجسته ساخته یا برتر دانسته است – کوشیدم نخست به همبستگی جدایی‌ناپذیر این دو وظیفه، و ویژگی‌های فلسفۀ رادیکال اشاره کنم و به روشنگری‌هائی پیرامون «فلسفۀ هنر رادیکال» بپردازم.

بحث خود را به آنجا کشاندم که از نظر بیشتر فیلسوفان رادیکال هنر، مانند آدورنو، با از میان رفتن عواملی چون نابرابری و تبعیض و استثمار و سرمایه‌داری «هنر می‌میرد». ولی من بر پایۀ کلان‌برنامۀ خود، یعنی «زمینشهر» (Geopolis)، از این باور خود گفتم که هنر هرگز نخواهد مرد همچنان که فلسفه، با دو سیمای ژانوسی تعبیرجویی و تغییرخواهی، هرگز از میان نخواهد رفت، بلکه تنها زمینۀ کارکرد رادیکال آن‌ها تغییر خواهد کرد.

پس از آن که از دانشگاه به خانه برگشتم و فراغ اندکی دست داد تصمیم گرفتم سخنم در آن جلسه را، هر چند مجمل بوده است، بنویسم و به علاقه‌مندان پیشکش کنم به این امید که در آینده‌ای نه چندان دور به بیان تفصیلی اندیشه‌هایم در این باره بپردازم.

در بازاندیشی آنچه گفته بودم بهتر دیدم برای فلسفه و هنری که خود در نظر دارم و هرگز از میان نخواهند رفت برای نخستین بار از صفت metaradical با همتای پارسی «فرارادیکال» بهره ‌گیرم، و فلسفه و هنر و فلسفۀ هنر خود را «فلسفۀ فرارادیکال»، «هنر فرارادیکال»، و «فلسفۀ  فرارادیکال هنر» یا «فلسفۀ هنر فرارادیکال» بنامم.

 مقدمه

فلسفه همواره در پی پرسش‌های بنیادین دربارۀ جهان، انسان و شناخت، ذهن، زبان، و معنا بوده است. پاسخ‌گویی به این پرسش‌ها فلسفه را در جایگاه تعبیر جهان نشانده است. ولی می‌توان نشان داد که فلسفه می‌تواند و باید به تغییر جهان نیز بیندیشد و بپردازد. ازاین رو فلسفه‌هائی پدیدآمده‌اند که همزمان به دو وظیفۀ فلسفه توجه داشته‌اند.

این گونه فلسفه‌ها را می‌توان «فلسفه‌های رادیکال» خواند؛ فلسفه‌هائی که تنها به تفسیر جهان نپرداخته‌اند، بلکه بر تغییر ساختارهای ژرف و بنیادین جهان، که در اینجا جهان جامعه در نظر است، پای فشرده‌‌اند. هرگاه چنین بپنداریم که جامعۀ انسانی چنان صورتبندی اقتصادی-اجتمادی و ساختار اداری‌ای یافته که در آن عدالت و آزادی و کرامت انسانی و رفاه و خودآیینی آدمی تحقق یافته است – آنچه من در کلان‌برنامۀ آرمانی واقع‌گرایانۀ «زمینشهر» خود در پیش نهاده‌ام – آنگاه رادیکالیسم به معنای کنونی جائی نخواهد داشت. ولی بر این باورم که دیسۀ نوینی از اندیش‌ورزی فلسفی در دو ساخت نظر و عمل پدید خواهد آمد که می‌توانم آن را «فلسفۀ فرارادیکال» بنامم؛ فلسفه‌ای که فراتر از نقد و دگرگونی صرف، به بازاندیشی و گشودگی در جهانی آرمان تحقق‌یافته می‌پردازد.

اینک در این یادداشت کوتاه در هفت بخش، ضمن بررسی دقیق فلسفۀ رادیکال و ضرورت آن، به چگونگی بسط این سنت به فلسفۀ هنر رادیکال، ویژگی‌ها و کارکردهای آن در جهان کنونی، و سپس گذار به فلسفۀ فرارادیکال و فلسفۀ فرارادیکال هنر و نقش آن در جهان آرمانی آینده می‌پردازم.

  1. فلسفۀ رادیکال

فلسفۀ رادیکال، بر پایۀ معنای واژه، فلسفه‌ای است که به ریشه‌ها و بنیاد‌های مسائلی که با آن‌ها روبه‌رو است می‌پردازد. رادیکال از واژۀ لاتینی «radix» به معنای «ریشه» ساخته شده است. این فلسفه می‌کوشد تا فراتر از سطوح نمایان مسائل، به ساختارهای بنیادی‌تر و گاه پنهان جامعه، فرهنگ و اندیشه نفوذ کند و آنها را به نقد کشد و دگرگون سازد.

به‌بیان دیگر، فلسفۀ رادیکال در وظیفۀ تغییر جهان با پرسش از علت‌های بنیادین نابرابری، سلطه، بی‌عدالتی، و نبود آزادی در زندگی جمعی آغاز می‌شود، و در پی بازسازی یا بازاندیشی سامانه‌های فکری و اجتماعی است که چنین وضعی را پدید آورده‌اند. این فلسفه در سنت‌های گوناگون فلسفی، از افلاطون و اسپینوزا تا مارکس و آدورنو و فوکو بسا کسان دیگر  جلوه‌های دیخشانی داشته است.

  1. ۲. بایستگی فلسفۀ رادیکال

به بایستگی فلسفۀ رادیکال در دو بعد اصلی می‌توان اندیشید:

الف) بعد نظری

جهان ما پیچیده، متناقض و سرشار از دشواری‌های ساختاری است. تفسیر صرف یا توجیه وضعیت موجود، اغلب ما را در دام پذیرش نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌ها گرفتار می‌کند. فلسفۀ رادیکال با نگاهی انتقادی و بنیان‌مند، امکان شناخت و نفوذ به عمق این ساختارها را فراهم می‌کند و افق‌های نوینی برای بازاندیشی عرضه می‌دارد.

ب) بعد عملی

 فلسفه تنها پرداختن به مفاهیم نیست، بلکه راهنمای عمل و تغییر جهان نیز هست. فلسفۀ رادیکال با هدف تغییر بنیادین و ساختاری، نیروی محرکه دگرگونی‌های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، و اقتصادی شده است. بدون چنین فلسفه‌ای، بسیاری از جنبش‌های عدالت‌خواه و آزادی‌طلب امکان به نتیجه نمی‌رسند.

  1. ۳. فلسفۀ هنر رادیکال

فلسفۀ هنر رادیکال از دیدگاه فلسفۀ رادیکال و با سنجیدارهای آن به بررسی‌های گوناگون هنر، از بررسی هستی‌شناختی تا بررسی ارزش‌شناختی هنر می‌پردازد و می‌توان گفت هنر را در جلوۀ رادیکال آن می‌پسندد. ازاین‌رو هنر رادیکال، همچون فلسفۀ رادیکال، فراتر از دیسه‌های سنتی زیبایی‌شناسی حرکت می‌کند و کارکردی انتقادی و دگرگونی‌خواهانه دارد. این گونه هنر، با آماج  برهم زدن سامانه‌های مسلط اجتماعی، سیاسی، و فرهنگی قالب‌ها و قاعده‌های مسلط را نفی می‌کند، و فرم‌ها و مفهوم‌های نو پدید می‌آورد.

از دید فلسفۀ هنر رادیکال، هنر رادیکال بیشتر در اعتراض به سلطه، سرکوب، نابرابری و سانسور آفریده می‌شود و، هم‌راه با فلسفۀ رادیکال، به بازنمایی و نقد سامانه‌های قدرت و ساختارهای ایدئولوژیک می‌پردازد. این هنر می‌تواند از راه ابراز هویت‌های سرکوب‌شده، بهره‌گیری از فرم‌های نامعمول، یا حتی ویران‌سازی و بازسازی معنا، تأثیر اجتماعی و سیاسی ژرفی داشته باشد.

  1. ۴. ویژگی‌ها و وظایف فلسفۀ هنر رادیکال در جهان کنونی

در جهان امروز که فناوری‌های نوین ارتباطی، جهانی‌شدن، و تغییرات اجتماعی سریع، چشم‌اندازهای تازه‌ای بر هنر و فلسفه عرضه کرده‌اند، فلسفۀ هنر رادیکال با ویژگی‌ها و وظایف ویژه‌ای روبه‌رو است:

الف) ویژگی‌ها

الف-۱) چندصدایی و تنوع‌پذیری: هنر رادیکال کنونی باید صدای گروه‌های گوناگون به‌ویژه حاشیه‌نشینان و اقلیت‌ها را بشنود و به آن‌ها بپردازد.

الف-۲) چالش‌گری ساختارها: این هنر هنوز هم می‌باید سامانه‌های سلطه و تبعیض را نقد کند، اما با ابزارهای نوین و رویکردی که در عین نقد، با دنیای فناوری و فرهنگ همگانی در تعامل باشد.

الف-۳) بازتعریف فرم: فرم هنری نباید محدود به قالب‌های کلاسیک یا حتی آوانگارد شود؛ بلکه می‌باید درهم‌تنیده با رسانه‌های نوین و تجربه‌های زیستی باشد.

ب) وظایف

ب-۱) تعبیر جهان: بازتاب‌دهی و تفسیر وضعیت‌های نوین سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی.

ب-۲) تغییر جهان: برانگیزی و پویایی‌بخشی به آگاهی سیاسی، اجتماعی، و فرهنگی  و نیز حساسیت‌های اخلاقی.

ب-۳)پدیدآوری گشایش‌های جدید: آفرینش فضاهائی برای گفتگو و تجربه‌های نو در برابر انسدادهای فرهنگی و سیاسی.

  1. ۵. فلسفۀ فرارادیکال

فلسفۀ فرارادیکال گامی فراتر از فلسفۀ رادیکال است؛ فلسفه‌ای که در شرایطی که بسیاری از آرمان‌های عدالت، آزادی، و کرامت انسانی به گونه‌ای نسبی تحقق یافته‌اند، ضرورت دارد. این فلسفه می‌پذیرد که جهان تغییر کرده و دیگر همیشه در وضعیت بحران یا نابرابری مطلق نیست، اما هشداری می‌دهد نسبت به تثبیت و بسته شدن آرمان‌ها و ارزش‌ها.

در این نگاه، فلسفۀ فرارادیکال بر گشودگی هماره به آینده و امکان‌های نو تأکید دارد، و مخالف هر گونه ایدئولوژی قطعی یا بسته است. این فلسفه مسئولیت پاسداری از امکان بازاندیشی، نقد و پرسش در وضعیتی است که جهان به‌ظاهر «خوب» یا «آرمانی» شده است (از برخی کشورهای کنونی مانند کشورهای اسکاندیناوی تا زمینشهری که خواستۀ من است).

  1. ۶. فلسفۀ فرارادیکال هنر

هنر فرارادیکال، پاسخ هنری به فلسفۀ فرارادیکال است. در جهانی که بسیاری از محدودیت‌ها و محرومیت‌ها فرو ریخته‌اند، هنر دیگر تنها به شورش علیه نظم موجود نمی‌پردازد، بلکه با دغدغۀ حفظ امکان نوآوری و گشودگی هنری و انسانی روبه‌رو است.

ویژگی‌های هنر فرارادیکال عبارت‌اند از:

۶-۱. واکنش در برابر «خطر رضایت»: هنر باید از تبدیل شدن به تکرار مکررات، نوستالژی یا تبلیغ نظم مسلط جلوگیری کند.

۶-۲. آزادی آفرینش‌گرانه و بازاندیشی هماره: هنر فرارادیکال در جستجوی فرم‌ها و معناهای نو است که حتی در جهانی با آرمان‌های انسانی تحقق‌یافته نیز زبان و تجربه نو پدید آورد.

 ۶-۳. تعامل با آینده: هنر امکان‌های آینده را در اکنون زنده نگاه می‌دارد و شکاف‌هائی برای پرسشگری و تخیل می‌گشاید.

  1. ۷. ویژگی‌ها و وظایف فلسفۀ فرارادیکال هنر در جهان آرمانی آینده

در جهان آرمانی آینده، جائی که عدالت، آزادی، رفاه و کرامت انسانی به شکل گسترده تحقق یافته‌اند، هنر از دید فلسفۀ فرارادیکال هنر وظایف ویژه‌ای دارد:

الف) ویژگی‌ها

الف-۱) پایداری در گشودگی: هنر باید از شکل‌گیری ایدئولوژی‌های بسته یا قوانین تثبیت‌شدۀ هنری جلوگیری کند.

الف-۲) نوآوری پیوسته: شکستن قالب‌ها و خلق فرم‌های بی‌پایان تازه.

الف-۳) دیالوگ‌محوری: هنر به جای انفعال یا تقابل، به گفت‌وگو و تبادل فرهنگی دامن می‌زند.

ب) وظایف

ب-۱) حفظ فضای نقد و پرسشگری: حتا در جهانی که بسیاری از دشواری‌های کهن از میان رفته‌اند، هنر باید همچنان نقد و پرسشگری را زنده نگه دارد.

ب-۲) تقویت حس مشترک انسانی: هنر باید تجربه‌های انسانی را که ممکن است در جهان آرمانی نیز کم‌توجه شده باشند، برجسته سازد.

ب-۳) گشودگی به آینده: هنر نقشی اساسی در تصور و امکان‌سازی آینده‌های دگر سان و بهتر دارد.

واپسین سخن

فلسفۀ رادیکال و فلسفۀ رادیکال هنر، تجلی اراده‌های ‌انسان‌ها برای بازاندیشی و تغییر جهان بر پایۀ شناخت و تعبیر جهان‌اند. با این همه، گذار به فلسفۀ فرارادیکال و فلسفۀ فرارادیکال هنر، نیازمند فهمی ژرف‌تر از شرایط تحقق‌یافت‌گی بسا آرمان‌ها و مخاطرات آن برای فلسفه و هنر است.

فلسفه‌های فرارادیکال و هنرهای پذیرفتنی آن‌ها، فزون بر نقش‌آفرینی هماره در عرضه‌ی تعبیرهای گوناگون از جهان، همچنان و همواره از  مسئولیت نگهداشت گشودگی جهانی که هر لحظه چونان بت عیار به رنگی در می‌آید، امکان‌پذیری هر تغییر درخور برای احوال دگرگون‌شونده‌ی انسان گشوده‌بال، و آفرینندگی نو به نوی آدمی برخوردارند، تا جهانی پایدار، آزاد، و انسانی‌تر با پویایی و نوشدگی فزاینده‌ی همیشگی را همواره در افق زیست جستجوگرانه‌ی شادکامانه‌ی آدمی نگاه دارند.

 بدین‌سان، فلسفه و هنر گذشته از نقشی که همواره – تا انسان و هر فاعل شناسای دیگر برخوردار از توان‌های تعبیر  و تغییر جهان وجود دارد – در تعبیر جهان ایفا می‌کنند، در مقام تغییردهندگی جهان نه تنها در ستیز با نابرابری‌ها، بلکه در پاسداری از خودِ امکان زندگی بهتر نقش‌آفرینی می‌کنند؛ امری که همواره مهم‌تر از هر لحظه و هر شرایط ویژه است، ونشان‌دهندۀ ارزش همیشگی فلسفه و هنر در زندگی فردی و جمعی انسان‌ و هر فاعل شناسای احتمالی دیگر در تراز انسان و برتر از انسان، در هر جای جهان کنونی و آینده، است.

از همین نویسنده:

تعبیر جهان و تغییر جهان: پیوند بنیادین نظر و عمل در افق فلسفۀ رادیکال

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)