پنج سال پیش که اولین بار عضو این پلتفرم شدم که امکان داشت نوشتههای خود را در آن قرار دهم، دقیقا مصادف بود با کشته شدن قاسم سلیمانی. اولین یا دومین نوشته من نیز با این عنوان بود: آغازی برای پایان سیاست اسطورهای در ایران در آن نوشته که طبق سنت نوشتاری من آمیزهای از فلسفه و سیاست بود، توضیح دادم چرا کشتهشدن سلیمانی آغازی است بر پایان آنچه سیاستورزی اسطورهای خوانده بودم (اسطورهای در معنای فلسفی آن که به ویژه در سنت رمانتیسم آلمانی برجسته شد) حتی اشاره کرده بودم که مرگ او میتواند برخی از فرماندهان سپاه را که در جستجوی تجدیدنظر در مبانی روشی است که خامنهای عادت کرده است آن را «انقلابی» بنامد، خوشنود کرده است. در واقع، مبنای تحلیل آن، نوشتهای بود که حدود ۲۸ سالی پیش (کمی پیش از دوم خرداد ۷۶) تهیه کرده بودم با نام ایران: زوال منابع سنتی قدرت – کسب منابع جدید قدرت (جهانی شدن) و در آن ضمن تبیین موتور دینامیک نظام اسلامی، پیشبینی کرده بودم چرا نظام اسلامی به سمت توسعه منطقهای و نوعی ویژه از جهانی شدن حرکت خواهد کرد. در واقع، با زوال منابع سنتی قدرت، نظام اسلامی راه دیگری جز در پیش گرفتن این راهبرد نداشت، راهبردی که مسئولیت اصلی آن بعدها بر دوش پاسداری به نام سلیمانی افتاد.
در نوشتههای اخیر نیز چندباری توضیح دادم چرا جنگ اصلی که صفحه بازی در خاورمیانه را تغییر خواهد داد، نه موشکپرانیهای ایران به اسرائیل، و نه پروازهای هواپیماهای پنهانکار اسرائیلی بر فراز آسمان ایران، بلکه حملات دقیق اسرائیل به پشت جبهه ایران است، پشت جبههای که هیزم آتش «پروژه سیاسی» نظام اسلامی را تهیه میکند. «مسئله ایران» آنچه که قبلا در نوشتهای توضیح دادم، بسیار ساده است. آتشفشان بنیادگرایی اسلامی به ویژه بعد از ایجاد خلاء ناشی از فروپاشی بلوک شرق، در این منطقه فوران کرد. امریکا، به ویژه پس از فاجعه ۱۱ سپتامبر، یک راهبرد مشخص اما پر اشتباه و کودکانه در پیش گرفت. راهبرد چنین بود:
۱- رشد بنیادگرایی در منطقه خاورمیانه معلول بسته بودن فضای سیاسی رژیمهای حاکم بر کشورهای منطقه است.
۲- بسته بودن فضای سیاسی، بخش مهمی از نیروهای جوان این کشورها را از داشتن صدا محروم میکند. این محرومیت به تدیج رادیکالیزه میشود.
۳- این رادیکال شدن نیازمند یک ایدئولوژی انقلابی است که اکنون یک ایدئولوژی انقلابی شهادتطلبانه بومی در آنجا وجود دارد که از طرف ایران تبلیغ میشود.
۴- این ایدئولوژی در سودای تجدید تمدن اسلامی است و دشمن طبیعی آن تمدن غرب است (شیطان بزرگ و ایادی آن، یعنی دستهای آن در منطقه).
۵- به این ترتیب اگر نظام سیاسی کشورهای منطقه دموکراتیک شود، شعلههای بنیادگرایی اسلامی فروکش میکند.
چنین بود که عملا حمله نظامی به افغانستان و بعد عراق و سپس فشار آوردن به رژیمهای منطقه مانند کویت و عربستان و امارات برای باز کردن فضای سیاسی، مشروعیت راهبردی یافت. اما به زودی آشکار شد که مرحله آخر این راهبرد، یعنی مهمترین بخش آن دچار خطای آشکار و کودکانهای است و گویی سیاستمدان غربی، درسهای دانشگاهی خود را به خوبی نگذراندهاند. البته شاید کمی تندروی میکنم زیرا در جایی که ذهن درخشانی مانند فوکویاما ایده پایان تاریخ به معنی انحلال تضادهای عمده تاریخی که مولد صورتهای تمدنی است را در فرم ویژه لیبرالیسم طرح میکند (ایدهای که بسیار بسیار وامدار تفسیر کوژو از هگل و اصلا خود هگل است)، دیگر از افراد شاغل در اندیشکده امریکن اینترپرایز نمیتوان توقع دیگری داشت.
به هر روی، فارغ از اینکه امریکا تا چه میزان در منطقه بد بازی کرد، ایدئولوژی انقلابی ایران نیز دچار تناقضات درونی بود که امکانی برای حل و فصل آن وجود نداشت (اینکه این تناقضات درونی که مولد صورتهای ساخت قدرت سیاسی در ایران است چگونه موجب استمرار یک وضعیت پارادوکسیکال یعنی فروپاشی و در عین حال استمرار قدرت سیاسی، یا چیزی که اکنون باب شده آن را failed state بخوانند، شده را در نوشتهای توضیح دادم) نقصان اصلی ایدئولوژی انقلابی که ایران آن را تبلیغ میکرد، مانند ایدئولوژی انقلابی شوروی سابق، در کنه فلسفی آن، تعارض با انسان بود. این ایدئولوژی در واقع بازگشتی به دوره اسطورهای یا آنچنان که ویکو، فیلسوف ایتالیایی قرن هفدهم میگوید، «دوره خدایان» بود و نه «دوره انسانها» که دیرزمانی بر پهنه زمین آغاز شده بود. اما فروپاشی گفتمان انقلابی در منطقه نیازمند یک جرقه بود که با کشتهشدن قاسم سلیمانی زده شد و سپس در سال گذشته با محو کامل حماس، حزبالله و حکومت اسد در سوریه ادامه یافت. مسئله لبنان و سوریه صرفا تغییر رژیم سیاسی آنها نیست، موضوع چیز دیگری است: اکنون مردمان آن کشورها و کلا جوانان خاورمیانه به دنبال پروژه سیاسی دیگری هستند، پروژه سیاسی که شامل یک کارکرد مهم باشد: تولید ثروت. چنین راهبردی اصلا در گفتمان انقلابی صدور انقلاب از طرف ایران وجود نداد. این پایان پروژه جهانیسازی ایران است. اکنون، میتوان میراث خامنهای را پس از مرگ او چنین نامید: زوال منابع ثانویه قدرت. میراث مرگ خمینی زوال منابع سنتی قدرت بود که در آن نوشته آوردم و میراث خامنهای زوال جهانی شدن به عنوان منبع جایگزین آن.
انرژی درونی گفتمان انقلابی تخلیه شده و عملا قادر به تامین نیروی انسانی مورد نیاز خود نیست. گفتمانهای مرده، مانند گفتمان چپ مارکسیستی ارتدکسی، البته میتوانند خود را در فرمهای جدید نمایان کنند اما معمولا نمیتوانند دیگر در متن قرار گیرند و همواره در حاشیه خواهند ماند. نظام اسلامی نمونهای تمام عیار از حاشیهنشینی سیاسی است که فقط میتواند در سایه بنشیند و تماشاگر رایزنیهای منطقهای برای تجدید ترتیبات منطقهای باشد.اینکه سناریوهای احتمالی نظام اسلامی پساخامنهای چیست را از چند سال پیش توضیح دادم. یکی از گزینههای مهم، تلاش برای برقراری نوعی ایدئولوژی چینی است به توضیحی که در آن نوشتهها آوردم.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.