روز پنجشنبه پنجم دی ماه، کمپ لیبرتی ( الحریه)، محل استقرار موقت اعضای مجاهدین، مورد اصابت خمپاره قرار گرفت. آسوشیتدپرس که به نقل از مقامات عراقی این خبر را تایید کرده، آماری از تلفات اختمالی این حمله به دست نمی دهد اما رسانه های مجاهدین خبر از تعدادی کشته و مجروح داده اند.
بهمن ماه سال77 13 از طریق نیویورک – اردن – بغداد، وارد پادگان اشرف شدم. سال، از سوی مسعود رجوی سالِ سرنگونی اعلام شده بود و به همین مناسبت به تشکیلاتِ خارج از کشور بسیج نیرویی اعلام شده بود. مفهومِ آن این بود که باید با همه ی توان هوادار ها را قانع کرد که به عراق و به اشرف بروند. بعد ها شنیدم که برای هردفتر (دفاتر منطقه ای مجاهدین در کشور ها و شهر های مختلف جهان) سهمیه ای اختصاص داده شده بود که باید همان تعداد یا بیشتر نیرو جمع آوری می کردند. یعنی آدمها را قانع می کردند که به عراق و به پادگان اشرف بروند.
در این دوره ی زمانی علاوه بر هوادار ها، یکی از گروه های هدف (برای جذبِ نیرو) فرزندانِ اعضای مجاهدین بودند. این “بچه ها” در اوائل دهه ی نودِ میلادی از اشرف به کشور های اروپایی و آمریکای شمالی فرستاده شده بودند. دلیل جدا نمودن این کودکان از خانواده هایشان و فرستادن آنهابه خارج از عراق ، از سوی مجاهدین خلق نا امنی و جنگ در عراق و از سوی منتقدین و اعضای اسبق مجاهدین نابودی بنیان خانواده و پیشبرد انقلاب ایدئولوژیک اعلام شده است.
و اینک زمانِ آن رسیده بود که این کودکانِ بزرگ شده، به اشرف بازگردند ولی اینبار نه به عنوان بچه های اعضای مجاهدین، بلکه به عنوانِ اعضا و کادر های نظامی.
میانگینِ سنی این نظامیانِ جدید، بی اغراق 16 سال بود. آنها بلافاصله پس از رسیدن به پادگان، لباسِ نظامی تحویل می گرفتند و علاوه بر شرکت در کلاس های تشکیلاتی و انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، آموزش های نظامی را نیز فرا می گرفتند.
پسر ها در بخشی سازماندهی شدند که هنگ حنیف و همچنین مرکزِ 19 خوانده می شد. و دختر ها در هنگِ اشرف و مرکز 15 (اشرف ربیعی – نامِ همسرِ اول مسعود رجوی که در خانه ی تیمی در تهران کشته شد و نام پادگانِ اشرف هم بنام او است.)
نامِ یکی از این نوجوان – سربازان، امیر شمس حائری بود. امیر به همراهِ خواهرش (نصرت) از آلمان آمده بود و به نامِ خانوادگیِ مادرش (خانمِ مهین نظری- از اعضای ارشدِ مجاهدین) امیر نظری خوانده می شد.
امیر، فرزندِ مرحوم هادی شمس حائری بود که خود از اعضای رده بالای مجاهدین (پیش و پس از انقلاب بهمن 1357) و پیش از آن هم از اعضای حزبِ ملل اسلامی بود. او سالِ 1370 از مجاهدین جدا شده و از منتقدینِ سیاست های رجوی و نویسنده ی کتابِ “ارتجاع مغلوب و ارتجاع غالب” بود.
به دلیل فعالیت های حائری بر علیه مجاهدین، امیر در تشکیلات بنام خانوادگیِ مادرش “نظری” نامیده می شد. گویی سازمان آنچنان از فعالیت های هادی شمس خشمگین بود که حتا نمی خواست فرزندش نام او را داشته باشد تا بدینوسیله هرچند اندک انتقام بگیرد.
من در قسمت پذیرش، مربوط به افراد جدید، سازماندهی شده بودم. هراز گاهی در نشست های جمعی و جشن های عمومی می توانستم این بچه ها را ببینم و مختصری از حالشان جویا شوم. برای همه و بخصوص ما نیرو های رده پایین و نورسیده، غدقن بود که با هم حرفهای غیر تشکیلاتی بزنیم و لذا همان مختصر دیدارها و احوالپرسی ها هم غنیمت بود که دوستان قدیمی را می دیدیم.
من از آمریکا آمده بودم به پادگان اشرف و اینجا خیلی با آنجا تفاوت داشت و لابد برای امیر حائری 16 ساله هم همینطور بود ولی اینکه اینک خیلی از بچه های هم سن و سال او (چه در آلمان و چه در ایران) چه می کنند، اصولا موضوع بحث فعلی من نیست.
دهم شهریورماه گذشته، شوربختانه نام امیر هم جزو لیست کشته شدگان در پادگان اشرف بود. جسته و گریخته شنیده بودم که در پادگان به همراهِ صد نفر دیگر باقی مانده و جزو سه هزار نفری که به کمپ لیبرتی رفته اند نیست. در سایت مجاهدین نوشته بود که صد نفر به عنوان “حافظان اموال” در پادگان اشرف باقی مانده اند.
البته به نظر جثه، تجربه و سابقه او در اندازه ای نبود که بتواند حافظ اموال باشد. در تعریف جدیدی که مجاهدین از این افراد کشته شده داده اند ( یگان فدایی ) هم نمی گنجد. اصولا جوانی نبود که راضی باشد فدای شخص دیگری شود.
************************************

اخبارِ مربوط به مجاهدین را همیشه دنبال می کنم و به دنبال اسامیِ آشنا می گردم و متاسفانه در چند سال اخیر فقط اسامیِ آشنا را در میان کشته شدگان می توان یافت. و البته عکس های پرسنلی، مردان کروات زده و زنان با روسری های سرخ هم همیشه دست به نقد و آماده هستند. گویا در اطلاعیه فقط جای نام خالی است و پس و پیشش از قبل نوشته شده و آماده به انتشار.
تا قبل از سقوطِ صدام و در زمانی که من در اشرف بودم، عراقی ها دوستِ مجاهدین بودند و حشر و نشر تا بالاترین سطوح انجام می گرفت. هدیه می گرفتند و هدیه می دادند. بعد از سقوطِ صدام اما دوست و دشمن هشدار دادند که دیگر عراق برای شما نیست و سهمی از آن ندارید. اما مجاهدین هم اصرار داشتند که در عراق بمانند و دوستانِ جدیدی در سطوح بین المللی دست و پا کنند. دولتِ جدید عراق به هزار و یک دلیل مجاهدین را نمی خواهد و وضعیتِ امنیتی عراق هم هنوز تثبیت نشده است.
حمله به پادگان اشرف و کمپ لیبرتی و کشتن افرادی بی سلاح از هر منظری محکوم است. اما این محکوم کردن ها کمکی به امیر حائری و دیگرانی که در پادگان اشرف و کمپ لیبرتی ( الحریه) کشته شده اند نمی کند.
نمی دانم حمله کنندگان به دنبال چه هستند و هدفشان چه بوده است. نمی دانم که چرا تاوان این انتقامجویی ها را باید امیر حائری بدهد که حتا یک روز از عمر کوتاه خویش را در ایران نبوده و در اما این را می دانم که امیرِ حائری می توانست کشته نشود. دلم هم نمی خواهد در آینده هم لیست های منتشر شده از نام های “شهدا” را ببینم و عکس های کروات زده ی آنان را که به لنزِ دوربین چشم دوخته اند و پشت زمینه ای سرخفام دارند ببینم.
بر حسب اخباری که نمایندگی سازمان ملل در بغداد منتشر نموده است، از اعضای مجاهدین که به کمپ لیبرتی منتقل شده اند، بصورت انفرادی مصاحبه بعمل می آید و تلاش برای باز اسکان آنها در کشور های دیگر آغاز می شود. تا کنون جمعی نیز به آلبانی و آلمان منتقل شده اند. روند خروج آندسته از اعضای مجاهدین که قبلا اقامت کشور های اروپایی همچون فرانسه را داشته اند نیز، هرچند با تاخیر آغاز شده است که البته فعلا اعضای ارشد ترِ گروه را پوشش می دهد.
بنظر نمی رسد هیچ کشوری تمایل داشته باشد که بصورت جمعی مجاهدین خلق را بپذیرد. مصاحبه هایی که سازمان ملل ترتیب داده هم فرد محور است. هر شخص موظف است در مصاحبه به سئوالات مشخصی پاسخ دهد.
در این پروسه فرمان ها و خطوط تشکیلاتی می تواند سرنوشت یک فرد را تغییر دهد، پروسه را تسریع کند یا به تعویق اندازد. و این همان مشکلی است که جماعت گرفتار مجاهد در عراق با آن روبرو هستند.
به سهم خودم امیدوارم که بیش از این عکس های سه در چهار تبلیغاتی مربوط به اعضای درگذشته را در سایت مجاهدین نبینم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)