از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ بیش از یک سال میگذرد و در این مدت اتفاقاتی افتاد که شاید هرگز تصورش را هم نمیکردیم که روزی به چشم ببینیم. برای بسیاری توحشی که غزه و لبنان شاهد آن بودند و در آینده هم خواهند بود، باورپذیر نبود. اما آنچه امروز شاهد آن هستیم چیز جدیدی نیست؛ ادامۀ خشونت امپریالیستی شمال علیه جنوب است که قرنهای متمادی ادامه داشته است.
دوگانۀ پایدار استعمارگر و بومی
طوفان الاقصی نیز مانند خیزش ۱۹۵۷ هندوستان علیه بریتانیا[۱]، غرش مردمی مستأصل و بیدفاع بود علیه قلادههایی که بر آزادی، کرامت، انسانیت، و شرف آنها زده شده است. در بنگال بعد از سرکوب سپاهیها، ارتش بریتانیا برای دادن درس عبرت به بومیان، سربازان شورشی را در ملأ عام به دهانه توپ بست و اعدام کرد. در غزه برای دادن درس عبرت به فلسطینیان و مردم منطقه، اسرائیل و آمریکا به سلاخی بیش از ۵۰ هزار نفر راضی نشدند و سراغ منابع آبی، زمینهای زراعی، و زیرساختهای مدنی آن رفتند تا به بقیه نشان دهند این است بلایی که سرتان خواهد آمد اگر جرأت کنید در برابر ما سر بالا بیاورید.
جنایتهای یک سال اخیر، یک اپیزود مجزا در تاریخ تعاملات شمال و جنوب نیستند، بلکه جدیدترین قسمت در سریالی هستند که چند صد سال است پخش میشود؛ و هنوز هم قسمت آخر آن را ندیدهایم. معلوم نیست آیندۀ فلسطینیان مانند مردم جونغار[۲] باشد که توسط امپراتوری چین در قرن هجدهم به کلی نابود شدند، یا مانند الجزیره باشد که بعد از چند دهه جنگ و مصیبت موفق شد آزادی خود را از فرانسه به دست آورد. آنچه واضح و مبرهن است، این است که نظام استعمار و امپریالیسم در قرن بیست و یکام هم به مانند قرن شانزدهام وحشی و بیرحم است، و مطمئناً غزه و فلسطین آخرین قربانیهای آن نخواهند بود؛ چه بسا روزی همین بلا سر ما بیاید.
در این یک سال دیدیم چگونه کشورهایی که کبادۀ تمدن و حقوق بشر میکشیدند نه تنها به جنایات اسرائیل خردهای نگرفتند، بلکه با حمایتهای تسلیحاتی، اطلاعاتی، و سیاسی، سگ هار خود را به توحش بیشتر تشویق کردند. نقاب نظام قانونمند و لیبرال برای لحظاتی کنار رفت و چهرۀ کریه مبلغان آن نمایان شد. رفتار همین کشورها در قبال دشمنانشان، خواه روسیه باشد یا چین، خواه قذافی باشد یا اسد، تلنگریست که نشان میدهد واقعاً «ما» و «آنها»یی هست و «ما» هیچوقت «آنها» نخواهیم شد.
آنچه شمال با جنوب کرد نابودی فرهنگها، جامعهها، زندگیها، ساختارها، و امیدها بود.
اما جنوب با خودش چه کرد؟
در مواجه با امپریالیسم اروپا، مردم مسلمان ابتدا به دین خود روی آوردند. جنبش سنوسیه در لیبی، جنبش مهدیه در سودان، یا صوفیان فرقۀ نقشبندی در قفقاز موفق نشدند در برابر قدرت نظامی و اقتصادی اروپا مقاومت کنند. پس از آن نوگرایی و دولت-ملت را راه چارۀ خود دیدند. پروژۀ ملیگرایی عربی که شاخصترین نمونۀ آن جمال عبدالناصر در مصر بود نیز در برابر دشمن شمالی راه به جایی نبرد. بعد از این، مجدداً جنبشهای اسلامگرا پا به عرصه نهادند. این بار اما با تلاش برای ایجاد ساختارهای یک دولت مدرن که توان اقتصادی و صنعتی لازم برای مقابله با استعمار را داشته باشد. اخوانالمسلمین و جمهوری اسلامی برجستهترین نمونههای این اسلامگرایی نوین هستند که آنها نیز تا کنون در به ثمر رساندن رسالت خود موفق نبودهاند.
ملت مسلمان نتایج پیشرفت اروپا را با دلایل آن اشتباه گرفتند
به گفتۀ ویلیام پولک در کتاب جنگهای صلیبی و جهاد[۳]، ملت مسلمان نتایج پیشرفت اروپا را با دلایل آن اشتباه گرفتند. پیشرفتهای اروپا که منجر به تسلط آنها بر جهان جنوب شد ناشی از اتحاد آنها در قالب دولت-ملت، ساختارهای سیاسی و اقتصادی مدرن، و بهکارگیری تکنولوژی در پیشبردهای نظامی بود.
اما در کشورهای تحت استعمار ساختارهای سیاسی و اجتماعی نادیده انگاشته شد و فقط داشتن ارتشی قدرتمند معیار پیشرفت بود. به همین دلیل است که در بسیاری از کشورهای عرب در دوران پس از جنگ جهانی دوم دیکتاتورهای نظامی بر سر کار بودند.
ناتوانی جنوب در پس زدن شمال
شاید اصلیترین دلیل ناتوانی جنوب در پس زدن شمال را بتوان در عدم اتحاد آنها دانست. بیدلیل نیست که اصطلاح معروف «تفرقه بیانداز و حکومت کن» در تاریخ سیاسی اروپا چنین حضور پررنگی داشته است. برای کنترل سرزمینهای استعماری، کشور استعمارگر همیشه نیروی نظامی اندکی داشت، بازوان اصلی قدرت او خود مردم محلی بودند. همیشه یک حاکم محلی وجود داشت که حاضر باشد در ازای دریافت پول یا سلاح به همسایۀ خود حمله کند و منابع آن را برای ارباب خود غارت کند. تفاوتهای زبانی، فرهنگی، قومیتی، مذهبی و غیره، همیشه سادهترین گزینه برای شوراندن گروهی علیه گروهی دیگر بود. چنانکه امروزه هم میبینیم چگونه کشورهای عرب منطقه، که در دهۀ هفتاد میلادی فروش نفت را به غرب ممنوع کردند، در یک سال گذشته جز گفتن چند جمله در حمایت از همنوعان خود کاری نکردند.
همانطور که استعمار چند قرن است که ادامه داشته است، مقاومت در برابر آن نیز ادامهدار بوده است. مقاومتی که بسیار پرهزینه و گاهی هم کریه بوده است. در جنبشهای رهاییبخش و ملی، همیشه دو دشمن وجود دارد. یکی بیرونی است که قصد دارد ارادۀ خود را بر مردم بومی تحمیل کند، دوم دشمن درونی است که بخشی از بومیان هستند که یا شرایط موجود سود میبرند یا راضی به زندگی تحت سلطه و همکاری با دشمن خارجی هستند. برای جبهۀ آزادیبخش، خطر اصلی نه دشمن بیرونی، بلکه «خائنان» درونیست. نحوۀ مواجۀ مبارزین با دشمن درونی بسیار خشنتر و نفرتانگیزتر است نسبت به برخورد آنها با دشمن خارجی. به همین دلیل است که در این جنبشها، چه در زمان مبارزه و چه بعد از پیروزی، شدیدترین مجازاتها متوجه همان بومیانی میشود که با دشمن خارجی همکاری کردند یا راضی به سازش و زندگی تحت سلطه شدند.
زوایای معنوی و ارزشی مقاومت
یک اصل لایتغیر وجود دارد و آن این است که هر مردمی حق دارد در برابر متجاوز، به هر نحو که میتواند، از خود دفاع کند. در بسیاری از مواقع در جنبشهای مقاومت تحلیل مادیگرا کافی نیست و باید با نظام ارزشی و احساسات انسانی آن نیز آشنا شد. همیشه هدف مقاومت پیروزی نیست. گاهی هدف مرگ با عزت است و نپذیرفتن زندگی با ذلت. همانطور که گاندی پیروانی میخواست که با لبخند و آرامش به پیشواز مرگ بروند، بسیاری از مبارزان جنبشهای مقاومت نیز با علم به مرگ حتمی خود وارد مهلکه شدند. بر چنین انسانهایی باید درود فرستاد زیرا با شجاعت ستودنی خود و با دست خالی به مبارزه با برترین توان نظامی و اقتصادی روزگار برخواستند و از منظر انسانی، اگر که ما کمکی مادی نمیتوانیم به آنها بکنیم، باید که خاطرۀ آنها را گرامی بداریم و از سرنوشت آنها درس عبرت گیریم.
«مقاومت مسلحانه پوسته نیست. میوۀ درختی است با ریشههای عمیق در خاک. اگر آزادی از لولۀ تفنگ برمیآید، خودِ تفنگ ریشه دارد در خواستِ آزادی. و خواستِ آزادی چیزی جز محصول طبیعی، منطقی، و حتمی مقاومت در گستردهترین معنایش نیست: مقاومت در حد و پایبندی محکم به ریشهها».
غسان کنفانی، روشنفکر و آزادیخواه فلسطینی
[۱] در سال ۱۹۵۷، سربازان مسلمان ایالت بنگال که در خدمت ارتش انگلیس بودند علیه فرماندهان خود شوریدند و بسیاری از سفیدپوستان را کشتند اما در نهایت موفق به تأسیس یک جنبش نشدند و پس از شکست به نحو شدیدی توسط ارتش انگلیس مجازات شدند.
[۲] مردمی ترکتبار که در آسیای میانه سکونت داشتند و به فرمان امپراتور چین در میانۀ قرن هجدهم به کلی کشته و نابود شدند.
[۳] کتاب Crusade and Jihad، از William R. Polk، چاپ سال ۲۰۱۸. در این کتاب نویسنده هزارسال تاریخ مواجۀ شمال و جنوب را در کشورهای مختلف بررسی کرده است و توضیح میدهد چگونه از غرب آفریقا تا شرق آسیا ملتهای مسلمان تحت سلطه امپریالیسم زندگی کردهاند و پیامدهای آن چه بوده است.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.