هستی به دنبال هستی خود و کشورش!
یکی از هزاران نوجوان ایرانی که در اعتراضات ۱۴۰۱ به خیایبان آمد و دستگیر و شکنجه و معلول شد هستی حسینپناهی است. او امکنون دوران سختی را برای بهبود وضعیتش سپری میکند.
هستی و بسیاری از همکلاسیهایش در شهر دهگلان، استان کردستان، به اعتراضات سراسری پیوستند.
نیروهای امنیتی، هستی ۱۴ ساله را شناسایی کرده و تحت بازجویی قرار دادند. بعد از این بازجویی، هستی به کما رفت و به مدت شش ماه در وضعیت بحرانی قرار داشت.
نیمی از بدن او فلج شد و سرانجام او و خانوادهاش تحت فشارهای شدید مجبور به ترک ایران شدند. آنها اکنون در شهر مونیخ، آلمان زندگی میکنند.
پیش از آنکه حادثه رخ دهد، یعنی ۱۸ آبان ۱۴۰۱، هستی حسینپناهی در کلاسهای داستاننویسی شرکت میکرد، داستانهای کوتاه مینوشت و علاقهمند به سرودن شعر بود.
دختران دانشآموز کرد مانند بسیاری از کودکان و نوجوانان ایرانی در شهرهای مختلف، از روز اول اعتراضات و یکی از فعالترین گروههای معترض بودند.
هستی که پیشتر نیز در اعتراضات مسالمتآمیز مدرسه شرکت کرده بود، این بار در اعتراضات خیابانی علیه ۴۰ سال سرکوب زنان و اقلیتهای قومی در حکومت ایران حاضر شد.
او و دیگر دختران دانشآموز برای به دست آوردن یک زندگی عادی به خیابانها آمدند.
روزها و شبهای اعتراضات بسیار پرالتهاب بود. هنگامی که صدای شعارها در شهر طنین میانداخت، هستی نیز پنجرهها را باز میکرد و با معترضان همراهی میکرد.
هیچکس در آن زمان نمیتوانست تصور کند که کودکان زیر ۱۸ سال هم به این شکل در اعتراضات حضور یابند و شعار آزادی سر دهند.
سمیرا، مادر هستی حسینپناهی، در خاطراتش میگوید: «هستی به من میگفت، مامان، اگر من نروم، تو نروی، پدر و دیگران نروند، پس چهکسی باید برود؟ این وظیفه ما است که به خیابان برویم و اعتراض کنیم.»
جنایت و فشار حاکمیت بر خانواده هستی حسینپناهی
هستی حسینپناهی همراه با دیگر دانشآموزان تراکتهای اعتراضی را در خیابانها پخش میکرد و بر شیشههای خودروها میچسباند.
یکی از روزها، وقتی او در حال چسباندن تراکتها بر روی خودروها بود، اتفاقی افتاد که مسیر زندگیاش را تغییر داد.
او تراکتهای اعتراضی را بر روی خودروی رئیس وقت بانک ملی دهگلان چسباند. «محمدباقر قنبری»، رئیس وقت بانک ملی، فیلم او را از دوربینهای مداربسته بانک برداشت و به وزارت اطلاعات تحویل داد.
این ویدئو به دست «مجتبی کرمی»، رئیس وقت حراست آموزشوپرورش دهگلان، رسید.
او همراه با مأموران وزارت اطلاعات به مدرسه هستی رفت و او را بدون اطلاع خانوادهاش بازجویی کردند.
گفته میشود که هستی و همکلاسیهایش عکسهای خمینی و خامنهای را از کتابهای درسی پاره کرده و به خیابان انداخته بودند.
واقعه روز حادثه همچنان به طور دقیق مشخص نیست. هستی به دلیل شکستگی جمجمه و شش ماه در کما بودن، جزئیات روز حادثه را به خاطر نمیآورد.
تنها اطلاعاتی که تایید شده، این است که هستی ۱۴ ساله به تنهایی و با خشونت توسط یک زن و چهار مرد در یکی از اتاقهای مدرسه بازجویی شد.
پس از این بازجویی، هستی از دست آنها فرار کرد و سوار سرویس مدرسه شد. او با وحشت از تعقیب مأموران، خود را از سرویس به بیرون پرت کرد. هستی در نهایت توسط مأموران دستگیر شد.
سمیرا، مادر هستی، در این باره میگوید: «وقتی او را دیدم، مقنعهاش افتاده بود و موهایش ژولیده و سرخ بود، در حالی که گریه میکرد.»
هستی حسینپناهی به بیمارستان دهگلان منتقل شد. وقتی پدرش به بیمارستان رسید، کادر درمان تلاش میکردند جان او را نجات دهند.
پس از مدتی، او به بیمارستان کوثر سنندج منتقل شد و در بخش مراقبتهای ویژه بستری شد.
هستی حسینپناهی، پروانهای که برای آزادی میجنگد
پزشکان اعلام کردند که شانس زنده ماندن او بسیار کم است و اگر نجات یابد، احتمالاً در حالت نباتی خواهد بود.
در نهایت پزشکان تصمیم گرفتند برای کاهش فشار مغزی، «شنت» مغزی بگذارند.
شانس زنده ماندن هستی حسینپناهی تنها ۵۰ درصد بود. بعد از ۴۰ روز کما، عمل جراحی انجام شد و هستی به آهستگی از حالت بیهوشی خارج شد.
پدر هستی میگوید که آنقدر سطح هشیاری دخترش پایین بود که او را بدون بیهوشی جراحی کردند.
وقتی سمیرا از اتاق خارج شد و متوجه شد که باید برای جراحی موهای هستی تراشیده شود، او نمیتوانست تحمل کند؛ زیرا هستی بسیار به موهایش علاقه داشت.
پس از شش ماه مبارزه برای بهبود، هستی اولین نشانههای بازگشت به زندگی را نشان داد.
او انگشتهای دست چپش را حرکت داد. به تدریج هوشیاریاش بازگشت، اما نیمی از بدنش فلج شد و قدرت تکلمش را از دست داد. خانواده هستی پس از این حادثه تحت فشارهای امنیتی شدیدی قرار گرفتند.
آنها تهدید شدند که اگر درباره ماجرا صحبت کنند، بازداشت خواهند شد. نهایتاً این خانواده مجبور شدند ایران را ترک کنند.
هستی حسینپناهی پیش از حادثه برای مهسا امینی مطلبی نوشته بود و میخواست آن را تکمیل کند. یکی از جملات نوشته شده توسط هستی برای مهسا این بود: «اینجا همه پروانهها در پیله میمیرند، چرا که آزادی جرم است.»
حالا هستی برای هستی خود در جنگ است. تلاشی که به موازات به دست آوردن زندگی خود، ادامه اعتراضات ۱۴۰۱ برای آوردن آزادی به ایران است.
[هستی حسینپناهی چگونه فلج و ویلچرنشین شد؟]

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.