پدیده خشونت در ایران از حد یک مساله اجتماعی گذر کرده و به یک آسیب بزرگ اجتماعی تبدیل شده است. قتل، درگیری های خیابانی، خشونت علیه زنان در خانواده و محل کار، تنبیه بدنی دانش آموز و فرزندان، تجاوز به زنان و کودکان، دخترربائی، سوء استفاده های جنسی در محیط شغلی و غیره  از یکسو و از سوی دیگر زندان، شکنجه، تجاوز، اعدام ها در نمایشهای خیابانی، دستگیری خودسرانه افراد سیاسی و هنرمند، دستگیری همکاران روزنامه ها، فشار و دستگیری زنان “بدحجاب”، هجوم به اعتراضات مدنی، هجوم به بامها برای تخریب گیرنده رسانه های تصویری و غیره، خشونت را به یکی از ارکان اصلی جامعه و حکومت مداری تبدیل کرده است. جامعه ایران در هراس است زیرا خشونت در اشکال اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و روانی بشکل انبوه نیروهای جامعه را مورد ضربه قرار داده و امنیت حداقل و نظم مدنی آرامش دهنده را مضمحل ساخته است. جامعه ایران به سبب خشونت همه جانبه ملتهب و بیمار است.

نطریه در باره خشونت

“دیل پترسون” و “ریچارد وانگهام” انسان شناس و بیولوژیست انگلیسی در “مردان شیطانی: میمون‌ها و ریشه‌های خشونت انسانی” می‌نویسند که خشونت در انسان‌ها ذاتی است، هر چند اجتناب ناپذیر نیست. روانکاو آمریکائی جیمز گلیگان که آثار متعددی به خشونت اختصاص داده می‌نویسد خشونت اغلب به عنوان پادزهری برای شرم و تحقیر به کار می‌رود. استفاده از خشونت منبع غرور و دفاع از افتخار است، بویژه برای مردانی که خشونت را نشانه مردانگی می‌دانند. “استیون پینکر” در مقاله “تاریخ خشونت” در “نیو ریپابلیک” دلایلی ارائه می‌کند که متوسط میزان ستیز و خشونت در انسان‌ها و حیوانات در طول چند سده گذشته کاهش یافته‌است. این نگاه با تاکید روی تمدن و توسعه آموزش انسان را قابل تغییر میداند. فیلسوف فرانسوی “آندره کنت اسپونویل” مینویسد خشونت نه اتفاقی است و نه نتیجه انحطاط انسان میباشد، بلکه این امر از “جنسیت حیوانی” انسان برمیخیزد و از جامعه مایه میگیرد. هیچ جامعه ای از خشونت جدا نیست و بعلاوه میل و رقابت و قدرت بر خشونت تاثیر داشته و آنرا تشدید میکند (روانشناسی، نوامبر ۱۹۹۸ ). بنابراین در جوامع گوناگون خشونت یک امر اجتناب ناپذیر است، ولی همانگونه که “ماکس وبر” جامعه شناس آلمانی در اثر خود “سیاست و دانشمند” میگوید قانون خشونت را مهار میکند. یکی از کارکردهای اصلی قانون تعدیل خشونت است اجرای قانون ابزار اصلی تعدیل خشونت غیر نظامی در جامعه‌است. دولت‌ها استفاده از خشونت را در دستگاه‌های قضایی با نظارت بر افراد و مسئولان سیاسی، از جمله پلیس و ارتش تعدیل می‌کنند. از نظر ماکس وبر برای جامعه مدنی استفاده از خشونت دارای مشروعیت است. البته هانا آرنت، نظریه‌پرداز سیاسی آلمانی، تاکید میکند که :”خشونت می‌تواند قابل توجیه باشد، اما هرگز مشروع نیست.” حال اگر به کارل مارکس رجوع کنیم، از نظر او خشونت در درون مناسبات طبقاتی است و در جامعه سرمایه داری از سرشت اقتصاد موجود برمیخیزد. از نظر او خشونت در بطن مناسبات اقتصادی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است.

اگر نگاه بیولوژیکی خشن بودن طبیعت انسان و غرور او را مطرح میکند، نگاه آنترپولوژیک دوم حیوانیت و جنبه اجتماعی انسان را عناصر تعیین کننده تشخیص داده و بالاخره نگاه طبقاتی، نظم موجود را عامل اساسی خشونت ارزیابی میکند و بنیاد نظام را ریشه قهر و خشونت میداند. علیرغم این دیدگاههای متضاد باید توضیح داد خشونتهای سراسری در ایران کدامند، از کجا میایند و چه آسیب هائی برجامعه وارد کرده اند و ویژگی الگوی ایران چیست در ایران در حالی که خشونت های اجتماعی گسترده است، ما با حضور یک دولت و “دستگاه قانونی” متمرکز مواجه هستیم.  حال اگر بپذیریم که خشونت با عوامل ریشه ای متنوع سروکار دارد این پرسش باقی میماند که دستگاه دولتی موجود چه نقشی در برابر خشونت ایفا میکند. اصل مطلب اینسنکه بین خشونت و قانون، کدام عنصر غلبه دارد؟ در شرایط متعارف نظریه “ماکس وبر” درست و دولت تعدیل کننده خشونت و کنترل کننده قهر رایج در جامعه است. حال آنکه در جامعه ایران یک ویژگی اساسی وجود دارد. حکومت ایران دمکراتیک نیست بلکه ولایت فقیهی است؛ بعلاوه قانون اساسی و قانون مجازات و قانون خانواده در ایران بطور وسیع متکی بر آیات قرآنی و سنت اسلامی و با تبعض جنسیتی و مذهبی عجین شده اند. بنابراین قانون که باید تعدیل کننده باشد، خود بحران و تبعیض و خشونت حقوقی و سمبولیک را تقویت میکند. خشونتی که در ایران جاری است هم دولتی و هم اجتماعی است و این خشونت در بسیاری موارد فاقد قدرت تنزل دهنده قهر در جامعه است. در ایران خشونت بزرگ بوده و با آسیب های گسترده است، زیرا خشونت از پائین و خشونت از بالا نفس جامعه را گرفته است.

یکم، خشونت روانی، جسمی و اجتماعی

خشونت روانی و اجتماعی در جامعه را چگونه تعریف کنیم؟ خشونت روانشناسانه و احساسی  نوعی رفتار سوء و تعرضی یک فرد علیه فرد دیگر ارزیابی میگردد. این رفتار نزد فرد نتیجه رفتار آشفته یا اختلال روانی بوده که با نگرانی و افسردگی  و استرس “فرا خشونتی” همراه است. تجلی این خشونت در کلام بشکل ناسزا و درشتگوئی و تهمت و در رفتار، عملی بشمار میاید که منجر به ضربه به سلامتی جسم و روان یک فرد است. خشونت روانشناسانه به خشونت فیزیکی یا جسمی تمایل پیدا میکند. خشونت فیزیکی به عنوان ابزاری برای کنترل استفاده می‌شود، در واقع نوعی تلاش برای سرکوب و متوقف کردن یک فرد است. هرگونه رفتاری که که با هدف آسیب رساندن به یک انسان و جاندار صورت گیرد رفتار خشونت آمیز فیزیکی نام میگیرد. ناسزا گوئی و توهین، واکنش روانی است که فرد را از تعقل به احساس سوق داده و روند پایش درونی و روانشناسانه فرد را ناتوان ساخته و در چنین حالت فرد را از درماندگی در کلام به تنزل شخصیت و بی ارزش نشاندن فرد دیگر جهت بخشیده و سپس سوژه را برای صدمه زدن به دیگری و حتا قتل آماده میسازد. این تمایل به خشونت در اعماق ذهن و ضمیر ناخودآگاه شکل گرفته، با روندهای عقده ها و گره های روانی پیوند خورده و با تاریخ کودکی و خانوادگی و فرهنگی و مذهبی درهم آمیخته وبالاخره در واکنش منفی نسبت به خود و دیگری خود را نشان میدهد. روشن است افرادی که دستخوش اعمال خشونت میشوند چه بسا درگیر ناملایمات اجتماعی و فرهنگی و سیاسی بوده و در چنین بستری دارای آمادگی برای روی آوری به خشونت روانشناسانه هستند. بعلاوه این تمایل به خشونت،  با استرس و اضطراب و تنهائی همراه است.  تئوری “آبراهام ماسلو” در باره نیازهای انسانی و نیز “هانس سلی” درباره کارجمعی و همکاری و آموزش مشترک و استرس، نشان میدهد که افراد در شرایط سازنده و همیاری جمعی، میتوانند اعتماد به نفس پیدا کرده و شخصیت آرامتر داشته و قربانی تنهائی و استرس شکننده نشوند. از نظر “آلیس میلر” و “کارن اورنه” خشونت در زمان کودکی و نوجوانی در بسیاری از مواقع از خشونت خانوادگی سرچشمه گرفته و این آسیب دیدگی در شخصیت عمیق فرد جای میگیرد. ریشه خشونت گرائی در بسیاری موارد از زمینه های پاره گی خانوادگی و الگوی های منفی پرورشی و اجتماعی مایه میگیرند و یک فرهنگ و مذهب خشونتگرا بر روح این الگوها میدمد و آنها را تقویت میکند. تعالیم اسلامی در قرآن و تاریخ آن آرامش بخش روح نیستند. در تمام جوامع مسلمان، بسیار از کسانی که به این دین دل میبندند افراد آرام و صلح دوست هستند، ولی در ضمن اکثریت گروههای تروریستی، جریانات بنیادگرای اسلامی میباشند، دولتهای اسلامی مستبد هستند و فرهنگ تبعیض گرای آیات قرآنی، خشونت و خود آزاری و عدم توجه به آسایش دیگران را افزایش میدهند. خشونت در جوامع و فرهنگ های گوناگون از عوامل مختلف مایه میگیرند، ولی در جامعه ما تاریخ استبداد طولانی و نیز اسلام نقش ویژه و بارز دارند و این عوامل در ما خشونتگرائی و بی احترامی به حقوق دیگران را زمینه سازی کرده و در ما عادت به بدی را عادی کرده اند.

در مناسبات زناشوئی دو فرد در خانواده، خشونت روانی و روحی با تحمیل انتخاب به یک فرد، تحقیر کردن، توهین کردن، کنترل کردن، عذاب دادن، تهدید نمودن، ترساندن، خط و نشان کشیدن و غیره مشخص میشود. اغلب در مناسبات زناشوئی، خشونت جسمانی یا صدمه وارد آوردن به جسم، با خشونت جنسی که با تجاوز جنسی همراه است و بالاخره با خشونت اقتصادی که حذف هر امتیاز و استقلال اقتصادی است، در کنار هم قرار دارند و در هم تنیده میباشند. خشونت رفتاری در اشکال گوناگون مانند تخطئه نمودن فرد، فحاشی کردن، تهدید جسمی و روحی فرد، محدود نمودن آزادی فرد، تطمیع نمودن و استثمار جسمانی و سکسی فرد، محروم کردن از  مناسبات انسانی و رفتار شایسته، آغاز شده و بمرور با وخیمتر شدن مناسبات و خرد کردن شخصیت تا خشونت جسمانی علیه فرد دیگر پیش رفته و در شرایطی به قتل یک فرد می انجامد.

خشونت اقتصادی

خشونت اقتصادی عبارت از سوء استفاد از موقعیت برتر و نقض حق فرد برمالکیت و نفی حقوق اقتصادی او میباشد. روشن است که خشونت اقتصادی بسیار گسترده و عمیق است زیرا در شرایط امتیازات طبقاتی عظیم طبقات حاکم و ثروتمند، بیعدالتی اقتصادی، بیکران بوده و بینوایان و تهیدستان پیوسته شلاق زندگی کمرشکن و تورم را بر دوش خود حس میکنند. فساد مالی حاکمان سیاسی و نظامی در شرایط تنگدستی میلیونها ایرانی، بیعدالتی اقتصادی را تشدید کرده و با خشونت و ناهنجاری به طبقات تهیدست نشان میدهد که آنها همیشه بازندگان اصلی باید باقی بمانند. در ایران کارگرانی که در تحت فشار اقتصادی بوده و حتا از حقوق ماهیانه خود در آخر ماه محروم میگردند، قربانیان خشونت اقتصادی میباشند.

در محیط خانوادگی خلع مالکیت و حذف فعالیت شغلی و قطع درآمد و انتقال دستمزد زن به حساب مرد و محروم شدن از چک و کارت اعتباری و پول روزمره و جلوگیری از استقلال اقتصادی زن، اشکال مختلف این سوء استفاده میباشد. زنانی که در خانواده از هرگونه درآمدی محروم هستند و مدام باید از همسر خود درخواست پول کرده و پیوسته با متلک و کنایه و نصیحت او مواجه بوده، در شرایط خشونت اقتصادی قرار داشته و هدف این فشار از جانب مرد شکستن روحیه استقلال و مقاومت زنانست. قدرت مرد در قدرت مالی است و این قدرت با کلمات قهرآمیز و استهزا نسبت به زن و اجرای تبعیض دینی مانند حکم ارث کامل میشود. لذت پنهانی و چه بسا ناخودآگاه مرد ادامه وابستگی اقتصادی زن به مرد است و بنابراین تلاش مرد در انحصار امکانات مالی تمرکز پیدا میکند. در زمینه اقتصادی و مطابق قانون ایران، در اغلب موارد، مرد “نان‌آور خانواده” حق نفقه همسر یا فرزند خود را نمی‌پردازد. بعضی مردان به هیچ وجه قانع نمی‌شوند كه نفقه حق زن است. آنها این حق نفقه که شامل مخارج مسكن، پوشاك و خوراك خانواده است و در قوانین جمهوری اسلامی رایج است را از زن دریغ می‌كنند. در ایران در موارد متعددی دیده میشود زمانیکه زن شغل و درآمد دارد، شوهر اجازه استفاده از درآمد زن را به او نمی‌دهد. در این شرایط زن به این دلیل كه اختیار مالی ندارد و تحت فشار است، تقاضای طلاق می‌كند. در بسياري از نقاط جهان، زنان بي آنكه امنيت اقتصادي داشته باشند، نيروي كار مجاني هستند و بايد تا آخر عمر از خانواده خود نگهداری كنند. آنان دسترسي به منابع مالی و اقتصادي نداشته و بطور كامل وابسته به مرد خانواده باقي مي مانند و چنانچه مردان در اين امر كوتاهي كنند، ادامه زندگي زنان بشکل جدی به مخاطره مي افتد. این وضعیت ناشی از تقسیم کار اجتماعی تاریخی و مردسالارانه و سنتهای کهنه و فرهنگ مذهبی میباشد و تغییر آن به دگرگونی اساسی در جامعه و فرهنگ مسلط آن بستگی دارد.

از یاد نرود که تبلیغات مذهبی و خرافی و مردسالار مبنی بر اینکه زنان “جادوگر و فتنه گر” هستند، یا اینکه ” زنان دارای استقلال فکری نیستند و افرادی احساسی” میباشند، متلک ها و سکسیسم رایج در جامعه، انتشار عقاید تبعیض آمیز قرآنی و دینی و آخوندی علیه زنان و نیز قوانین غیر عادلانه کشوری و دولتی که سعی در محدود نمودن نقش اقتصادی و سیاسی زنان دارند، همگی در پی بی اعتبار نمودن شخصیت مستقل زن بوده و زمینه سوء استفاده مالی و فشار اقتصادی سنگین علیه زن را تقویت مینماید. خشونت اقتصادی با خشونت روانشناسانه و تحقیر زن همراه است و راهی برای تسلط خشن یا “مهربانانه” مرد است. مرد دمکرات تقسیم میکند، برای زن جا را باز میکند، موافق سواد آموزی شغلی و پیشروی در کسب مسئولیت های جدید توسط زن است، او اهل کنترل نیست و اعتماد ساز است، ولی در عین حال او محصول تاریخ است و بازگشت به گرایش یک جانبه قدرت در روانش امکان پذیر است. آگاهی زن به حقوقش و استقلال اقتصادی واقعی او و رهائی او از ارزشهای اسلامی و مردسالارانه، ضامن مقاومت زن در برابر خشونت اقتصادی است.  البته این آگاهی همیشه مهیا نیست و از خود بیگانگی و عقب ماندگی ذهنی نزد زنان واقعیت دلخراشی است که به تاریخ اجتماعی و فرهنگ مذهبی تکیه داده است.

خشونت سیاسی

خشونت سیاسی بمعنای سوء استفاده از قدرت سیاسی و اعمال سلطه فردی و بکارگیری شیوه های خشونت بار مانند مداخله نظامی و تروریسم و کودتای نظامی و اعدام و قتل سیاسی و شکنجه و زندان و آزار روحی و تعرض تبلیغاتی و تصمیمات غیرعادلانه دستگاه قضائی است. این خشونت در دو شکل، یا بصورت خشونت جسمانی و بطور مستقیم بمنظور نابودی و صدمه زدن فیزیکی است یا بشکل سمبولیک بوده و با اعمال فشارهای روحی و روانی تجلی مییابد. در واقع خشونت سیاسی بکارگیری قهر و زور در نظام سیاسی بمنظور باطاعت کشاندن افراد و خفه کردن اعتراض های اجتماعی میباشد. خشونت فیزیکی استفاده خودسرانه از قهر برای زخمی کردن یا نابودساختن فیزیکی است. این خشونت بمعنای نفی حقوق افراد و ضربه زدن به حق حیات میباشد. تمامی دیکتاتورها و جنایتکاران سیاسی راه اصلی برتری و قدرت خود را بر خشونت بنیاد کرده اند. همیشه خشونت فیزیکی با خشونت سمبولیک همراه است. بقول “فلیپ برو” جامعه شناس فرانسوی، در اثر خود “خشونت در سیاست”، خشونت سمبولیک همیشه مورد توجه لازم قرار نمیگیرد حال آنکه این خشونت  در محیطی سیاسی با احساسات قوی به ایجاد ترس در افراد دست زده و برای دسترسی به هدف خود انواع و اقسام مراسم و آئین های گوناگون را بکار میگیرد.

“ژوژ سورل” فیلسوف و جامعه شناس فرانسوی در اثر خود “تفکرات درباره خشونت” میگوید خشونت بمعنای تخریب نظم اجتماعی است. البته او به قهر دستگاه دولتی بورژوائی  نقد کرده زیرا به بیان دیگر این خشونت شیرازه مناسبات را بهم ریخته، کینه ها و انتقام کشی را حادتر نموده و سلطه متکی بر زور را تحمیل میکند. “والتر بنجامین” در “تزهای خود در مفهوم تاریخ” “از قهر انقلابی” صحبت میکند. البته خشونت از جانب برخی متفکران بطور کلی رد نمیشود و گاه جنبه مشروع و لازم پیدا میکند. ادبیات مارکسیستی سرشار از ستایش قهر انقلابی و انقلاب است، جنبش های ضد استعماری اغلب به قهر روی آورده اند تا اشغالگر را بیرون رانند، ژان پل سارتر از خشونت لازم بندگان در مستعمرات علیه استعمارگر حرف میزند و بر آنست که اینگونه خشونت همانند خشونت و قهر علیه نازیسم و اشغالگر درست است، زیرا نازیسم قهر متمرکز  ویرانگر است. در جوامع استبدادی خشن، اعمال خشونت و اقدام مسلحانه از جانب قدرت حاکم از جمله روشهای مورد استفاده حکومتداری بوده است و زمانیکه که هرگونه عدالتخواهی با وسائل نظامی و اسلحه گرم و کشتار توام است، مقاومت نظامی گزینه تحمیلی نهائی است. ولی آنچه مسلم است در رژیم دمکراسی و دولت حقوقی نمی توان خشونت بکار بست و قدرت سیاسی در صورت اعمال قهر به تخریب اساس مقررات و قواعد دست زده و به استبداد روی میاورد.

در ایران نظام حکومتی در بنیاد خود طرفدار تبعیض و خشونت دینی و سیاسی بوده است و بطور مدام تنش و بحران ناشی از استبداد از خصوصیات مناسبات حاکم بوده است. سراسر عمر حکومت اسلامی با خشونت سیاسی عجین بوده و این خشونت وجه مشخصه توتالیتاریسم مذهبی موجود میباشد. طبقه حاکم اعمال خشونت مستقیم را وسیله اصلی بقا و ادامه قدرت سیاسی خود میداند و برای او سانسور و شکنجه و زندان و اعدامهای مکرر مخالفان بعنوان تنها راه کنترل جامعه بشمار میاید. در این نظام بسیاری از انسانها دارای اضطراب و نگرانی هستند زیرا خود را در امنیت نمی بینند. قدرت سیاسی در ایران منشا هراس است، حال آنکه در شرایط دمکراتیک قدرت مرکزی قدرت آرامش بخش و نظم دهند بحساب میاید. اقدام های خودسرانه پاسدار و بسیجی و پلیس، تهدید های تبلیغاتی حکومتی، احتمال حملات نظامی خارجی علیه مراکز اتمی، خبر و نمایش اعدامهای فردی و جمعی در میدانهای عمومی و غیره، یک فضای سنگین ترس و نگرانی بوجود آورده و احساس تشویش فلج کننده را گسترش داده است. این احساس منفی زیر پوست اعضای جامعه رفته و تمایل به آفرینش و چابکی فرهنگی و اجتماعی را کند نموده است.

خشونت، آسیب فراگیر

در جامعه ایران خشونت سه گانه برشمرده در فصل پیش، بمثابه عاملی که همبستگی و بافت اجتماعی را مورد ضربه قرار داده و تعادل آن را بهم ریخته، باید مورد توجه قرار گیرد. خشونت در ایران همه جانبه و سراسری است و با ایجاد تنش های درونی اجتماعی و فردی، آسیبها را بطرز بیسابقه انکشاف بخشیده، انسان را از تعادل در اجتماع باز داشته و قدرت او را  فلج کرده است. ایران بمثابه کشوری که در جنگ داخلی نیست، بمثابه کشوری که دارای حکومت مرکزی میباشد، یک جامعه سراپا آسیب دیده است. خشونت همه جانبه جامعه، خانواده، محیط کار، مدرسه، دانشگاه و نیز مناسبات انسانی کل جامعه را با شکافها و آسیبهای فراوان نشان زده است.

در مناسبات انسانها در جامعه ایران چگونه خشونت، آسیب همگانی میگردد؟ به چند عامل زمینه ساز خشونت توجه کنیم:

بیکاری  وخشونت

یکی از مشکلهای مهم اقتصاد ایران بیکاری است و در حال حاضر به دلیل فقدان امنیت در اقتصاد، پایین بودن سرمایه‌گذاری در بخش تولید، بحران صنایع کارخانه ای و هجوم واردات و سوء مدیریت دولتی، میزان اشتغال زایی در کشور پایین است. کارشناسان نرخ بیکاری جوانان در گروه سنی ۱۷ تا ۳۰ سال را ۳۰ درصد برآورد می‌‌کنند. در جامعه ایران با توجه به شرایط اقتصادی نامناسب کنونی، استرس و نگرانی طبقات و بویژه گروههای اجتماعی تهیدست رو به افزایش است. مردم و بخصوص جوانان مضطرب هستند و به فردای خود امید ندارند. فشارهای اقتصادی زمینه ساز خشونت در اجتماع است زیرا ناامیدی و استرس، میتواند به مناسبات خصومت بار منجر میگردد.

اعتیاد و خشونت

طبق برخی آمار بیش از ۱۰ میلیون نفر از ایرانی‌ها به طرز مستقیم با مسئله اعتیاد دست به گریبان هستند و در دهسال گذشته با ورود مواد مخدر صنعتی، الگوی مصرف مواد نیز در جامعه تغییر کرده است، به طوری‌که از مصرف مواد سنتی مانند حشیش، تریاک و شیره به مصرف مواد مخدر صنعتی مانند شیشه، هروئین و کراک و همچنین شیوه مصرف از تدخین و خوراکی به تزریقی گرایش پیدا کرده است. اعتیاد، مصرف مواد و بدست آوردن آن یکی از عوامل گسترش خشونت در اجتماع است.

فقدان آسایش

طبقات تهیدست و متوسط جامعه برای گذران رندگی تلاش متنوع داشته و افراد گاه چند فعالیت شغلی داشته تا بتوانند بر مشکلات اقتصادی غلبه کنند. فشار زندگی و نگرانی نسبت به یرنوشت خود و فرزندان آسایش روحی را بشدت پائین آورده است. نبود برنامه‌ ریزی کلان و سازمانیافته برای استراحت و اوقات فراغت در جامعه و به اصطلاح تنفس روانی برای افراد، باعث کاهش قدرت کنترل افراد بر رفتارشان می‌شود. در بستر این آشفتگی و خستگی شرایط مناسب است تا افراد پریشانتر گشته و به قهر و خشونت روی آورند. در شرایط مشوش خطر ساز و فروریزی امید، ریسک اجتماعی بالارفته و زمینه جنایتکاری افزایش مییابد. اتفاقات فرعی گاه بسرعت تغییر جهت داده به گونه‌ای که ممکن است، فردی بر اثر یک واقعه و بدون برنامه قبلی دست به جنایت بزنند. در ایران امکانات اوقات فراغت محدود است، تفریح و آزادی معاشرت و فعالیت برای رقص و موسیقی با محدودیت های متعدد روبروست و امکانات تفریحی تنها پاسخگوی ۲۰ درصد تقاضای جوانان است. این امر باعث شده که میزان، ۸۰ درصد جوانان و دانش‌آموزان از نحوه گذراندن اوقات فراغت و تفریح خود راضی نباشند. در پرسش همگانی ۷۱ درصد جوانان معتقدند که اوقات فراغت آنها به بیهودگی و اتلاف می‌گذرد. فقدان فراغت و آسایش زمینه ساز ذهن پریشان و نا آرام بوده و ناامیدی و خود کشی یا خشونت ذهنی را دامن میزند.

قتل های ناخواسته

یکی از نشانه های رشد خشونت در جامعه ایران، افزایش آدمکشی بطور عمومی و از جمله قتل‌های ناخواسته است. طبق آمار ۶۰ درصد قتل‌های انجام شده در سال ۱۳۹۰، بدون قصد قبلی بوده است. این پدیده در جامعه با افزایش سایر آسیب‌های و مسائل اجتماعی نظیر بینوائی و بیکاری، استفاده از مواد روان‌گردان و استرس در جامعه، فشارهای ساختاری و نیز تخریب مناسبات اجتماعی و خانوادگی، همبستگی مستقیم دارد. ناکامی‌های پی در پی و افسردگی های روانی خود را به صورت خشونت علیه خود یا دیگری بروز میدهد. رواج استفاده از سلاح سرد مانند چاقو در جامعه نیز یکی از عللی است که می‌تواند در افزایش قتل‌های ناخواسته تاثیر داشته باشد. طبق آمار نیروی انتظامی در سال ۹۰ بیش از ۴۴ درصد قتل‌ها با سلاح سرد انجام شده که این آمار برای شهر تهران ۶۶ درصد است. نبود قانون سخت‌گیرانه برای حمل سلاح سرد می‌تواند دعواهای کوچک را به قتل‌های بزرگ تبدیل کند.

در شرایط فشارهای اجتماعی و اقتصادی، مردم آمادگی لازم را برای تحمل استرس‌ها را ندارند و نبود فعالیت فرهنگی و  آموزش‌های مناسب در مقابله با فشارهای روانی باعث شده که هر روز بیش از گذشته شاهد افزایش خشونت و کاهش رفتارهای انتخابی و کنترل شده افراد باشیم. بهبود در این زمینه مستلزم برنامه های کلان فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی بوده تا عوامل تحریک کننده کاهش پیدا کنند.

خشونت علیه زن

شاید باورش سخت باشد که دو سوم زنان و دختران ایرانی بشکل مستمر مورد انواع خشونت خانگی قرار می گیرند. طبق آمار سازمان بهزیستی کشور، متاسفانه این آمار برای زنان خانه دار تا ۹۰ درصد بالا می رود. آمارهای حاضر نشان دهنده فاجعه ای میباشد که در زندگی روزمره ما مردم ایران جریان دارد و متاسفانه به یک امر عادی و پذیرفتنی و روزمره تبدیل شده است. نبود دمکراسی و آزادی تحقیقات و فقدان آزادی نهادهای مستقل مدنی اجازه نمیدهد تا آمار دقیقتر فراهم شود و ریشه یابی لازم صورت گیرد و اقدامهای سازنده شناسائی شود.  براساس يافته های «پژوهش ملی بررسی خشونت خانگی» تعدادی از مردان ايرانی با استفاده از تهديد و برقراری محدوديت، برای همسران خود فشار و خطر و مخاطره ايجاد می كنند. رفتارهايی مانند تهديد به طلاق و يا ازدواج مجدد، تهديد و شكايت به پليس و دادگاه عليه زن و بستگانش، تهديد به آزار و اذيت، تهمت زدن و فحاشی، تهديد به كشتن زن و فرزندان، تصاحب تمام اموال، مخفی كردن و از بين بردن مدارك شخصی و مورد نياز زن مانند شناسنامه، دفترچه پس انداز، اوراق مالكيت و غیره بیان خشونت کلامی و اجتماعی و روانی علیه زن است و مرد خود را در پناه قوانین کشوری و فرهنگ مذهبی و مردسالار در موضع قدرت می بیند.

زورگوئی نسبت به زنان جنبه دیگری از خشونت است. بيگاری كشيدن از زن در انجام امور و وظايفی كه مربوط به او یا مورد خواست او نيست مانند تيمارداری پدرشوهر و مادرشوهر، زیر نظر قرار دادن و ايجاد محدوديت در تماس های تلفنی و رفت و آمدهای روزانه برای زن، تحمیل مناسبات سکسی ناخواسته به زن، تحمیل حجاب و غیره، زن را تحقیر نموده و او را به اطاعت وادار میکند. گاه در ایران باورهای مردسالار اين خشونت را طبيعت مرد می داند و آن را توجيه میكند و به زنان می قبولاند كه زن با لباس سفيد به خانه بخت می رود و هر چه كه بر سرش آيد باید تحمل کرد و بايد با كفن سفيد از آن بيرون بيايد. خشونت عليه زنان در جامعه در تمامی طبقات اجتماعی و در تمامی زمینه های نژادی، اقتصادی، فرهنگی، سنی، قومی، دینی و جغرافيايی يافت می شود، هر چند كه اين پديده در ميان برخی از گروه های اجتماعی گسترده تر میباشد. خشونت بازتابی از حس برتری و پرخاشگری است. جنس مسلط بطور عمومً مرد می باشد و در برخی مواقع زن علاوه بر تحمل خشونت از سوی همسر از سوی پدر و برادر و حتا فرزندان پسر نيز مورد خشونت قرار می گيرد.

در ایران زنان در زندگی خود چهار شكل خشونت شامل فيزيكی، جنسی، روانی، اقتصادی را تجربه می كنند:

یکم، خشونت فيزيكی شيوه های آزار و اذيت جسمانی، ضرب و جرح، كشيدن مو، سوزاندن، اسید پاشی و هل دادن را شامل می شود كه اين نوع خشونت برای همه زنان بدون توجه به نوع سن، تحصيلات، نژاد و وضعيت خانوادگی روی میدهد.
دوم، خشونت روانی را شامل رفتار قلدرانه برای تحقير زن، تهديد به آزار و يا كشتن وی يا افراد خانواده اش، دشنام، استهزاء، ممنوعيت ملاقات با دوستان و زندانی كردن در منزل میباشد. در ایدئولوژی دینی حاکم زن همیشه “گناهکار” است و این امر نتیجه ای جز به حاشیه کشاندن زن ندارد. اين نوع خشونت موجب بروز روحيه پوچی و يا خودنابودسازی، گريز از مشاركت اجتماعی و اضطراب در زنان می شود.

سوم، خشونت اقتصادی بمعنای محرومیت اجباری اقتصادی زن است. حذف خرجی، سوءاستفاده مالی از زن و صدمه زدن به وسايل مورد علاقه او را از جمله موارد خشونت اقتصادی عليه زنان است. در ایران فقط ۱۳ درصد از زنان در بازار کار مشغول فعالیت شغلی میباشند، زیرا طبق قوانین موجود و اعتقادات دینی نقش زن بطور عمده در تولید مثل و پاسخگوئی به نیازهای جنسی مرد خلاصه میشود همين عامل زمينه ای برای اعمال خشونت اقتصادی نسبت به آنان می شود بطوری كه در برخی موارد زنان حتی حق دخل و تصرف در اموال خود را نيز ندارند.

چهارم، خشونت سکسی بیانگر تجاوز به زن است. استفاده قهرآميز بدون رضايت زن، اجبار در روابط زناشويی غيرمتعارف، عدم اجازه استفاده از وسائل پيشگيری از حاملگی ناخواسته و بی توجهی به نيازهای جنسی زن را میتوان از نمونه های خشونت جنسی عليه زنان نام برد. تجارت و بهره برداری جنسی از زنان، فروش دختران جوان و نوجوان از سوی پدران فقير به مراكز فساد و رونق بازار فيلمهای حاد سکسی به عنوان جنبه هائی از خشونت مدرن عليه زنان ياد بایدكرد. بعلاوه رفتارهاي کلامي، رواني و فيزيکي که منجر به آزار سکسی و جنسي زنان در محل کار میشود عبارتند از تعريف جک هاي مستهجن، تعريف از زيبايي، تماس تلفنی آزار دهنده، متوقف شدن ارتقا شغلی و مزایای شغلی،  تماس هاي بدني بظاهر تصادفي ولي آگاهانه، تماس بدني مثل بغل کردن و بوسيدن، اخراج و تجاوز.

خلاصه کنیم. زنانی كه از جانب همسرانشان مورد خشونت قرار می گيرند پنج برابر بيشتر از ساير زنان در معرض آسيبهای روانی و خطر خودكشی و شش برابر بيشتر در معرض اختلالات روانی قرار دارند. در خانواده هايی كه اعتياد به مواد مخدر و الكل، بيكاری و تنش وجود دارد، خشونت نيز بيشتر به چشم می خورد. مردانی كه از كودكی در خانواده شاهد كتك خوردن زنان خانواده بوده اند در بزرگسالی بيشتر مرتكب خشونت عليه همسران خود می شوند. الگوهای پرخاشگری در جامعه ابعاد پرخاشگری و خشونت را عمیقتر میکنند. در جامعه ای که قدرت سیاسی و طبقات حاکم از اخلاق اجتماعی بی بهره هستند و دستگاه دولتی فاقد مشروعیت دمکراتیک است، بدآموزی ها آسانتر میباشند. متاسفانه ایران سرزمین اعدام و زورگوئی است زیرا از روح دمکراسی دور بوده و خشونت ها در اعماق ذهن تاریخی جامعه نفوذ دارند. جامعه ایران سراسر آسیب دیده است و کنشگران سندیکائی و سیاسی و جمعی خاموشند. این خشونت از تاریخ استبدادی و شاهان و روحانیونی که به خون ریزی خوکرده بودند و نیز از قوانین و دینی که دارای طبیعت استبدادی و تبعیض آمیز بوده و بالاخره از فساد و بیعدالتی موجود سرچشمه میگیرد.

جلال ایجادی، استاد دانشگاه

پاریس

۱۶/۱۲/۲۰۱۳

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)