چکار کنیم(؟) که برخی با مشاهده ان نوشتارها، سوءتفاهم برایشان پیش میآید من نوعی و دیگرانی مانند من نوعی، صرفا از روی کینه و مشکلاتی با شیعیان داشتیم دربارۀ اخرج تشیع از ایران میگوییم، نه! این طور نیست، اتفاقا امثال ما سالهای طولانی وقت خود صرف نقد و اصلاح شیعیان و مذهب شیعه کرده ایم با انواع نقد و پیشنهادهای سازنده، اما در نهایت به این نتیجه رسیدم(رسیدیم) از توانمان خارج است این مذهب غولآسا شده اصلاحش، از طرفی وظیفۀ امثال ما روشنگری و نقد است، اصحاب شیعه و آن روحانیان و آخوند و ملا و ذینفعان از شیعه هستند که باید بروند این مذهب اصلاح کنند و به قول برخی، آن را سکولاریزه و سازگار با عقلانی و مدرنی و زیستی امروزی بشریت کنند، بنظر میرسد اخراج تشیع از ایران به مراتب اسانتر از اصلاحش باشد،طی ۱۴۰۰ سال ظهور این اسلام، مواردی از اخراج موفق اسلام بوده است و مشخصا اسپانیا (اندلس)، در حالی طی این ۱۴۰۰ سال چه بسیاری از خود اسلامیان و شیعیان سعی کردند اصلاح کنند این دین و این مذهب را، اما چندان موفق نشده و بلکه جان خویش از دست دادند توسط تررویستهای قاتل اسلامگرا و شیعهگرا، تلاشهایی که در آثار نظمی و نثری دگراندیشان و اندیشمندان ایران و سرزمینهای مسلمان نشین میتوان مشاهده کرد، آثار شاعران دوپهلوگو مانند فردوسی و خیام حافظ و حتا سعدی تا معاصران چون قزوینی و صادق هدایت و…، بزرگان اندیشمندی مانند بوعلی سینا چه سعی کردند با وارد کردن فلسفه و خردگرایی، این دین و مذاهبش اصلاح کنند و اما با تکفیر و طرد و تنهایی مواجه شدند!
دربارۀ توحش تشیع؟، آیا آسانتر است تشیع را از ایران اخراج کرد یا آن را اصلاح؟
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین. نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین. نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین. اندر دو جهان کرا بود زهره این. // قومی متفکرند اندر ره دین. قومی به گمان فتاده در راه یقین. میترسم از آن که بانگ آید روزی. کای بیخبران راه نه آنست و نه این. // می خوردن و شاد بودن آیین من است. فارغ بودن ز کفر و دین دین من است. گفتم به عروس دهر کابین تو چیست. گفتا دل خرم تو کابین من است. // یک جام شراب صد دل و دین ارزد. یک جرعهٔ می مملکت چین ارزد. جز بادهٔ لعل نیست در روی زمین. تلخی که هزار جان شیرین ارزد. // خیام //
آن شبِ قدری که گویند اهل خلوت امشب است. یا رب این تأثیرِ دولت در کدامین کوکب است؟ تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد. هر دلی از حلقهای در ذکر یارب یارب است. کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف. صد هزارش گردن جان زیرِ طوقِ غبغب است. شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست. تاجِ خورشیدِ بلندش خاکِ نعلِ مرکب است. عکس خِوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو. در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است. من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می. زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است. اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین. با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است. آن که ناوک بر دل من زیر چشمی میزند. قوتِ جانِ حافظش در خندهٔ زیر لب است. آب حیوانش ز منقار بلاغت میچکد. زاغِ کِلکِ من به نام ایزد چه عالی مشرب است // اگر شراب خوری جُرعهای فِشان بر خاک. از آن گناه که نَفعی رسد به غیر چه باک؟ برو به هر چه تو داری بخور، دریغ مخور. که بیدریغ زَنَد روزگار تیغِ هَلاک. به خاکِ پایِ تو ای سروِ نازپرورِ من. که روزِ واقعه پا وا مَگیرم از سرِ خاک. چه دوزخی، چه بهشتی، چه آدمی، چه پَری. به مذهبِ همه کفرِ طریقت است اِمساک. مهندسِ فَلَکی راهِ دِیرِ شش جهتی. چُنان بِبَست که رَه نیست زیرِ دیرِ مُغاک. فریبِ دخترِ رَز طُرفِه میزند رَهِ عقل. مباد تا به قیامت خراب طارَمِ تاک. به راهِ میکده حافظ خوش از جهان رفتی. دعایِ اهلِ دلت باد مونسِ دلِ پاک. // حافظ //

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.