به پیشواز ۱۶ آذر و به یاد رفیق جان باخته علی رضا داوودی
سیامک صبوری
به ۱۶ آذر که نزدیک می شویم تمامی نگاه ها و سنسورهای سیاسی جامعه ایران متوجه دانشگاه می شود. اینکه چند روز اواسط ماه آذر در ایران چگونه بگذرد، خواه نا خواه بر مسیر یک ساله تحولات دانشگاه تأثیر خواهد گذاشت. اگر اندکی به حال و هوای جنبش دانشجویی ایران آشنا باشیم، حواس سیاسی مان آگاه باش می دهد که وضعیت فعلی حاوی پتانسیل دیگری برای جنبش دانشجویی است. جنبش دانشجویی ایران پس از بن بست ۱۶ آذر ۸۸ که عملا محیط اعتراضی و فضای سیاسی دانشگاه تهران را به خیل عظیم بسیجیان و سپاهیان مسلح و نیمه مسلح واگذار کرد، آذر ماه امسال فرصت این را دارد که کمر راست کرده و نفسی بکشد.

اینکه آیا چنین خواهد شد یا خیر، به عوامل و پارامترهای مختلفی بستگی دارد اما بحث بر سر یک امکان و یک پتانسیل است، حتی اگر در روز ۱۶ آذر اتفاقی نیافتاده و آب از آب هم تکان نخورد نباید این امکان و پتانسیل فشرده شده آن را نادیده گرفت. دانشگاه و جامعه ایران بیش از ۷۰ سال است که یک بده بستان متقابل دارند. دانشگاه انگیزه مبارزاتی اش را از جامعه می گیرد و جامعه تمایلات رزمنده فروخرده اش را در قامت دانشگاه منعکس می کند. پایه و مبنا جامعه است و نماد و پرچم دانشگاه. حتی اگر اولی به اندازه دومی مدام جسور نباشد و دومی به اندازه اولی عمیق و پایدار، اما این همزیستی دوگانه را نمی توان منکر شد. سَر سیاسی جامعه ایران در دل دانشگاه پرورده می شود. اگر حوزه های جهلیه شیعه را کنار بگذاریم، اساسا رهبری سیاسی-ایدئولوژیک نیروهای سیاسی و طبقاتی مختلف در تاریخ معاصر ایران در دانشگاه نضج گرفته و بالیده اند. این قاعده خصوصا در مورد چپ ایران و جنبش کمونیستی ایران صدق می کند. حتی کارگریست ترین و اکونومیست ترین جریانات ایرانی هم می دانند که رهبری سیاسی جنبش پرولتری و کمونیستی نه در دل طبقه کارگر که در بطن دانشگاه تکوین پیدا کرده است، گو اینکه آنان این را ضعف جنبش می دانند!
شرایط ویژه دانشگاه و جنبش دانشجویی در سال جاری و احتمالا در چند سال آتی دقیقا برآمده از تغییر و تحولاتی است که در سطح جامعه و در فضای سیاسی ایران اتفاق افتاده است. این دگرگونی ها، این تغییر آرایش نیروها، این تحرک طبقاتی مشهود و تحولات احتمالی آتی همه و همه دانشگاه را به جنب و جوش فرا خواهد خواند. بالا گرفتن نبض سیاسی دانشگاه، یعنی نیروهای سیاسی-طبقاتی در سطح جامعه هم درگیر تحول بوده یا خواهند شد. اما چه چیزی در سطح جامعه روی داده است که این چنین روی دانشگاه تأثیر خواهد گذاشت؟ چه در سطح داخلی و چه در سطح بین المللی یک تغییر فاز مشهود در عالی ترین سطوح قدرت سیاسی در ایران اتفاق افتاده است. اینکه این تغییر فاز چقدر پروسه تکاملی اش را طی کند، اینکه چقدر به اهدافش برسد یا در میانه راه متوقف شده و سکته کند یا اصلا دچار یک فروپاشی و دگردیسی تمام عیار شود هنوز فقط در حیطه علم احتمال قابل بررسی است. آنچه واضح است این است که طبقات حاکمه در ایران و دولت دیکتاتوری بورژوایی اش وارد یک تغییر فاز نسبی شده اند که به همان اندازه که می تواند دور بعدی حیات منحوسش را تضمین بکند، به همان میزان می تواند دستخوش پیامد های ناخواسته و خلاف انتظار باشد. این تغییر فاز اساسا در دو پلان رو نمایی شد: نخست در جریان انتخابات ریاست جمهوری خرداد ۱۳۹۲ و برآمدن دولت « تدبیر و امید» شیخ حسن روحانی و دیگری در نوامبر ۲۰۱۳ و در توافق ژنو.

در سکانس اول سید علی خامنه ای و احتمالا بخش وسیعی از جریانات و شخصیت های حامی او به یک دلجویی از جناح مقابل برخاسته و بر سر روی کار آمدن یکی از محافظه کارترین و راست ترین چهره های جناح ترمیم طلب جمهوری اسلامی به توافق رسیدند. تمامی شواهد و قرائن بعدی نشان داد که قبل از انتخابات این توافق و این تمایل به گوش پدرخوانده ها و رؤسای جبهه دوم خرداد و سرداران سازندگی رسیده بود. ترکیب کابینه حسن روحانی و واکنش های شخصت ها و جریانات مختلف نشان داد که این تدبیر و امید فقط در خیمه اصلاح طلبان و سبزها اندیشیده نشده بود بلکه کفه سنگین آن اتفاقا در بیت ولی فقیه و مرکزیت سپاه پاسداران آب بندی شده است. اینکه کدام ضرورت و کدام اجبار چنین سازش و توافقی را پیش پای دو جناح غالب و مغلوب جمهوری اسلامی گذاشته بود، خود بحثی است مفصل اما خلاصه آنکه کلیّت وضعیت حکومت به ویژه از زاویه بین المللی ضرورت چنین بعیت و لبیک و تقسیم قوا را در دستور کار طرفین قرار داد. پس از اتمام موفقت آمیز فاز اول و اثبات وفاداری مطلقه دولت بنفش به مقام عظمی و متقابلا نزدیک بودن نظر «آقا» به «حجت الاسلام دکتر روحانی»، سکانس دوم خیلی زود کلید خورد.

جمهوری اسلامی با یک دلی و وحدت کلمه حیرت انگیز و سرعت عمل اعجاب آوری که تا حدودی یادآور ماه های پایانی سال ۱۳۵۷ و رتف و فتق امور در نوفلوشاتو بود، اشتیاقش برای سر کشیدن جام زهر و عقب نشینی از مساله هسته ای را به گوش جهانیان خصوصا «شیطان بزرگ» رساند و از قضی طرف مقابل هم به استثنای دولت قومی-نژادی اسرائیل خیلی زود اما با احتیاط و حزم و دقت عمل پای این توافق رفت. بدین ترتیب زندگی ایرانیان در فاصله کوتاه سه ماهه با این تغییر فاز، وارد مدار جدیدی شد. باز هم تأکید میکنیم این تغییر فاز هرگز امری تمام شده و از آب و گل در آمده نیست، چنان که دست اندر کاران اصلی آن هم خوب می دانند این سناریو خصوصا در پلانهای بیرونی و بین المللی اش بسیار شکننده و ناپایدار است و هر آن امکان رجعت به نقطه صفر را دارد. اما هر چه هست اوضاع هرگز مشابه روزهای پیش از خرداد سال ۹۲ نیست.
نتایج و تبعات این تغییر فاز به ویژه در عرصه بین المللی و هدف غایی آن یعنی ادغام هر چه بیشتر اقتصاد ایران در سرمایه جهانی در آینده نه چندان دور هر چه بیشتر و روشن تر خود را بر تارک زندگی طبقات و اقشار مختلف جامعه خصوصا کارگران و زحمتکشان نشان خواهد داد. اما در همین فاصله کوتاه نیز بر تغییر آرایش قوا و نیروهای سیاسی و طبقاتی مختلف بی تأثیر نبوده است. یک نتیجه بی واسطه و مستقیم چنین گردشهای سیاسی و استراتژیکی البته پولاریزه شدن هر چه بیشتر جامعه و به ویژه روشن شدن مواضع طبقاتی گوناگون است. بازیگردان اصلی این سناریو البته بورژوازی ایران است که در هیئت دولت جمهوری اسلامی فشرده شده و به شکل جناح های مختلف رقیب تبارز می یابد که به رغم تمام کدورتهایی که از یکدیگر به دل دارند در یک عامل یعنی حفظ تمامیت «نظام مقدس» هم قسم و هم هدف هستند. اما سیاهی لشگر اصلی این سناریوی ده ها میلیونی و «ملی»، خورده بورژوازی مرفه و متوسط ایران است که بسیار می کوشد خود را «طبقه متوسط شهری» معرفی کند. این طبقه پایه اصلی دولت تدبیر و امید است که در شرایط فعلی مبارزه طبقاتی در ایران و دست بالا داشتن راست و ارتجاع بورژوایی تماما در خدمت راست و بورژوازی در آمده و دلش برای یک «توسعه همه جانبه اقتصادی» لک زده و رویای ترکیه شدن ایران را یک بار با عبای شکلاتی محمد خاتمی در سر پروراند و یک بار با دست بند سبز موسوی و کروبی و امروز هم با ملاحت رنگ بنفش و تدبیر و حزم و دور اندیشی حسن روحانی و محمد جواد ظریف. در چنین شرایطی اما طبقه کارگر و مزدبگیران، دهقانان روستایی و حاشیه نشینان شهری و نیمه پرولتاریا و به ویژه ارتش ذخیره عظیم بی کاران که بیشترین بار گرانی و فقر و تحریم و فلاکت و بی کاری را بر گرده احساس می کنند، سرگردان و نا مطمئن به این شعبده ها و تغییر فازهای طبقات دیگر خیره شده اند و کماکان مهمترین مشکل شان یافتن ظرف مناسب سیاسی، فکری و تشکیلاتی برای دادن پاسخ تاریخی مناسب به تضادها و بن بستهای جاری است.
اشتباه است اگر فرض کنیم این تغییر آرایش سیاسی و طبقاتی در دانشگاه بازتاب نمی یابد و نخواهد یافت. دیر نیست که خورده بورژوازی متوهم به دنبال احیای اشکالی از انجمنهای اسلامی یا دفاتر تحکیم وحدت و یا شاید این بار با فرم و محتوای غیر سیاسی تر و «مدنی»تر و بی خطر تری برود که تناسب بیشتری با رنگ بنفش و تدبیر کذایی آن داشته باشد. راست لیبرال و نئولیبرال به سیاق دو ده گذشته خواهد کوشید هژمونی ایدئولوژیک و شبه تشکیلاتی اش را بار دیگر در دانشگاه اعمال کند تا ضمن ایده سازی نرم افزاری برای جامعه و تبلیغ و ترویج خط سازش و تسلیم و مماشات با رژیم، به لحاظ تشکیلاتی نیز تحرک جنبش دانشجویی را در کانال مورد نظر خود هدایت کرده و عملا دانشگاه را قفل کند. نمایندگان و نوباوگان این طبقه در دانشگاه ها حتی بعید نیست برای ممانعت از هزینه سازی دانشگاه برای دولت جدید دست به هیچ فعالیت سیاسی و تشکل سازی نزنند و رخوت و رکود حاکم بر دانشگاه ها را مفیدتر به حال پروسه تدبیر و امید بدانند.اصلاح طلبان دوم خردادی و جبهه مشارکتی یک بار کوشیدند پس از خیزش ۱۸ تیر و از اوایل دهه ۸۰ این افسار را بر دهن دانشگاه بزنند، اما به رغم لنگ و لگد بازی های اپورتونیستی و ماهیتا کاسب کارانه تحکیم وحدتی های لیبرال و ملی مذهبی ها، آنچه که عملا میز بازی جناح دوم خرداد را در دانشگاه به هم ریخت چپ دانشجویی دهه ۸۰ بود.

آن چپ به رغم تمام کمبودهای سیاسی و خطی و تشکیلاتی و استراتژیکش به هر حال خط قرمزهای راست و ارتجاع را به چالش کشید و دست کم نگذاشت عرصه نمادین جنبش دانشجویی تمام و کمال به حساب راست ریخته شود. قاعدتا در شرایط فعلی نیز جنبش کمونیستی در دانشگاه باید هوای برخاستن و تجدید سازمان داشته باشد. نشانه های این پتانسیل از همین حالا قابل دیدن است. محافل چند نفره ای که گاه در دانشکده ها و دانشگاه های تهران و سایر شهرستانها با گپ و گفتگوی چند جوان با علایم نمادین و ظاهری چپ و انقلابی شکل می گیرد را نه دشمن دست کم میگرد نه راست و نه جنبش کمونیستی ایران.

طرح بحث احیای جنبش دانشجویی کمونیستی در حال حاضر اصولا نمی تواند از حد یک امکان فراتر برود اما برخورد کمونیستی، پرولتری و آگاهانه انقلابی می طلبد که از همین حالا با دیدگانی هوشیار و با تحلیل مشخص از شرایط جنبش و دانشگاه به استقبال آن را رفت و هرگونه انگیزه و امکانی را بالفعل کرد و حتی چنین جنبشی را ایجاد کرد. در سال ۸۸ جنبش کمونیستی و انقلابی ایران دریافت که چقدر جای پرچمها و پلاکاردهای سرخ در دانشگاه خالی بود و اگر ماترکی از ققنوس چپ دانشجویی دهه ۸۰ مانده بود بی گمان سرنوشت دانشگاه فقط به توازن اوباش بسیج و تردید و دو دلی طیف متکثر و ناهمگون سبزها خلاصه نمی شد. با چشم انداز چنین ضرورتی است که باید افق آینده جنبش دانشجویی کمونیستی را ارزیابی و تحلیل کرد. لاجرم بخشی از این تحلیل بر جمعبندی از تجربه چپ دانشجویی دهه ۸۰ مبتنی است و بخشی از آن بر تحلیل از شرایط مشخص فعلی. هم آن جمعبندی و هم این ارزیابی ذاتا امری است جمعی که در پروسه ای از دیالوگ و مبارزه باید جلو برود و این نوشته به وزن خود فقط کوشیده است تا مدخلی بر این بحث باشد.
سه اصل استراتژیک
الف: وظیفه اصلی و سقف جنبش کمونیستی دانشجویی چیست؟ این ابهامی بود که در چپ دانشجویی دهه ۸۰ از ابتدا تا به انتها وجود داشت. در حیطه شعار، اهداف کلانی چون وحدت با جنبش کارگری، نمایندگی کردن منافع طبقه کارگر در دانشگاه، احیای جنبش کمونیستی و انقلابی، احیای کنفدارسیون و حتی ایجاد حزب طبقه کارگر مطرح می شد اما در عمل صیانت از هویت سیاسی رادیکال و سوسیالیستی در مقابل خطوط راست و رفرمیست و تلاش برای تثبیت موجودیت جمعی چپ در دانشگاه هدف خود به خودی و مادی ای بود که پیش پای چپ دانشجویی دهه ۸۰ قرار گرفت و جنبش عموما در آن بستر حرکت کرد. به گمان من با توجه سطح مادی و کیفی نیروهایی که امروزه در دانشگاه ها وجود داشته و احتمالا بر خواهند خواست، وظیفه اصلی همانا نمایندگی کردن عنصر انقلابی کمونیستی در اتمسفر سیاسی دانشگاه است. در ضیافت همگرایی جناح های رژیم، در کارناوال «به سر عقل آمدن نسل جوان»، در این جشن میثاق ملی تدبیر و امید و عقلانیت و خلاصه در این انبوه پراکنی توهمات خورده بورژوایی، کمونیستها باید به جامعه یادآوری کنند که در ایران به جز هیئتهای موئتلفه مؤمنین و متوهمین سبز و بنفش و رهروان خطوط بورژوایی و امپریالیستی، اراده ی سیاسی و تشکیلاتی متفاوتی وجود داشته و دارد. جنبش دانشجویی انقلابی و کمونیستی در گام اول باید پرده ضخیم و جان سخت این توهم رو به گسترش که «بالاخره مردم ایران به عقلانیت و مدنیت رسیدند» را بدرد و روسیاه کند. افشا کردن این خطِ زیستن در شکافهای جناح های مختلف رژیم، این انتخاب بین بد و بدتر، این حرکت عقلانی گام به گام و آهسته و پیوسته، این امید بستن به عالی جنابان سبز و بنفش و شکلاتی مهمترین مسئولیت استراتژیک این جنبش است.

اهمیت این جنبش بیش از آنکه بر بازدهی و راندمان تئوریک و تشکیلاتی اش باشد بر هستی و هویت سیاسی و جمعی اش است. به لحاظ ساختاری نیز سقف جنبش دانشجویی عمدتا در درون دانشگاه بسته نمی شده است. این جنبش ذاتا گذرا و موقت است و یک تنه نتوانسته و نخواهد توانست مسئولیتهای سنگین تئوریک، سیاسی و تشکیلاتی احزاب کمونیست و انقلابی را بر دوش بکشد. تاریخا این جنبش تخته پرش عنصر پیشگام انقلابی بوده است. سرآغاز حیات سیاسی انقلابیونی است که چند صباحی پس از اتمام و ترک دانشگاه به ظرف اصلی حیات سیاسی خود یعنی احزاب و سازمانهای کمونیست و انقلابی پیوسته اند.

این ویژگی مثبت و درخشان جنبش کمونیستی ایران در پیوند با جنبش دانشجویی بوده است و هرگز نباید با دگمهای تنگ کارگریستی آن را حقیر و بی پایه و غیر پرولتری شمرد. تحریک آمیز بگوییم: دانشجویان آگاهی چون حمید اشرف، سیامک زعیم، پوران بازرگان، عبدالرحیم صبوری، مرضیه احمدی اسکویی، فواد مصطفی سلطانی هزار بار کمونیست تر، پرولتری تر و انقلابی تر از کارگرانی هستند که هیچگاه فرصت و امکان گسست از چهارچوبه تنگ روابط کار و سرمایه را نمی یابند. نگاه روشن، کمونیستی و درست به نسبت جنبش دانشجویی با جنبش کارگری یا سایر جنبشهای اجتماعی یکی دیگر گیج سری های نسل چپ دانشجویی دهه ۸۰ بود که این بار باید با تقویت خط آگاهانه کمونیستی در برابر خطوط اکونومیستی و کارگریستی آن را تقویت کرد. جنبش کمونیستی دانشجویی تریبون و پشت جبهه جنبش کارگری صنفی و اتحادیه ای نیست. دفاع از مبارزات عادلانه مردم یک چیز است و سقف پتانسیل انقلابی دانشگاه را در انعکاس اخبار کارگری صنفی و اتحادیه ای و تردیونیونی بستن یک چیز. پیوند جنبش دانشجویی با پرولتاریا در انعکاس اخبار فقر و بدبختی و فلاکت طبقه کارگر و حتی در انعکاس مبارزات کارگران نیست، بلکه در نمایندگی کردن افق کمونیستی در دانشگاه و جامعه و بردن آگاهی کمونیستی به میان این طبقه و در آموختن از مبارزات ایشان و تقویت مدام خط انقلابی و کمونیستی و پرولتری در صفوف مردم است.
ب: سبک کار تشکیلاتی، پاشنه آشیل گفتمان غالب بر چپ دانشجویی دهه ۸۰ بود. خط سیاسی ایدئولوژیک نمیتواند از سبک کار تشکیلاتی جدا باشد و خط سیاسی غلط به سبک کار غلط در آن نسل پا داد. جنبش دانشجویی بنا به ماهیت و محیط مبارزاتی اش نمیتواند صد در صد مخفی باشد و زیر زمینی عمل کند، اما دیدیم که خط علنی گرایی منصور حکمت و حکمتیسم و تمامی انشعابات و عقبه موسوم به کمونیسم کارگری [ایضا سوسیالیسم کارگری] با اندوخته و پتانسیل چپ دهه ۸۰ چه کرد. علنی گرایی آن هم زیر گزمه امنیتی جمهوری اسلامی خود کشی سیاسی است. فراموش نکنیم که عمر تحرک سیاسی و تشکیلاتی دانشجویان کمونیست قرار نیست در چهاردیواری دانشگاه به پایان برسد. دانشگاه فقط و فقط زمین بازی تدارکاتی و دست گرمی است، آموزشگاه میکروی آموختن جنگ طبقاتی است و نه خود جنگ و آوردگاه اصلی آن. تلفیق سبک کار علنی و مخفی و چگونگی تحرک در محیط دانشگاه آنچنان که هم اهداف مورد نظر تأمین شود و هم ادامه کاری سیاسی پس از دانشگاه تضمین شود درک یک تضاد مادی و فهم یک دیالکتیکِ بغایت حیاتی است. تأمین ادامه کاری انقلابی و حفظ بقا و موجودیت سیاسی کمونیستی که در شرایط فعلی ایران در کار حرفه ای مخفی فشرده می شود یک ضرورت استراتژیک است و نه یک امر تاکتیکی. روشن است که عمل انقلابی و کمونیستی در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی بی بها نخواهد بود، اما میان درست عمل کردن و ضربه خوردن با آماتور عمل کردن و ضربه خوردن تفاوت کیفی عظیمی وجود دارد.

تدوین یک خط روشن امنیتی و یک سبک کار درستِ تلفیقی میان کار علنی و مخفی از لحظه آغازین تکوین و تشکیل جنبش پیش پای همه ما است. این خط امنیتی پکیجی در دسترس و آماده نیست که از جیب درآورده و به دیگران تقدیم کنیم، بلکه باید آنرا با مبارزه جمعی ساخت و تئوریزه کرد. اما مواد خام آن یعنی اصول تشکل سازی درست در انبار مهمات تئوریک و مخزن تجارب جنبش کمونیستی ایران و جهان موجود است و باید از آن را آموخت و از آن بهره برد. احزاب کمونیست و سازمانهای انقلابی ایرانی سابقه بیش از سه دهه مبارزه مخفی با رژیم جمهوری اسلامی را دارند و مرجع مناسبی جهت آموختن فن تشکیلات سازی هستند. ضمن اینکه اگر خط علنی گرایی کمونیسم کارگری که بر عمده چپ دانشجویی دهه ۸۰ غالب بود را به چالش می کشیم این مساله هرگز به معنای موفقیت آمیز بودن عملکرد سایر خطوط نیست. خط امنیتی آن نسل چه در شکل راست روی علنی گرایی اش و چه در شکل چپ روی مطلقا مخفی اش غلط بود. هر چند تبعات هر دوی آنها قابل یک کاسه کردن نیست و باید تفکیک شود.
ج: جنبش دانشجویی کمونیستی، سوخت و ساز فکری و سیاسی و تشکیلاتی آن، افقها و چشم اندازهایش، وظایف و تکالیفش از کلیّت جنبش کمونیستی ایران و حتی جنبش کمونیستی جهانی منفک نیست. ندیدن ضعف و رکود جنبش بین المللی کمونیستی، ندیدن شیوع انواع خطوط انحرافی و التقاطی، ریزش مدام از جنبش کمونیستی به سوسیال دمکراسی و رفرمیسم و به طور عموم چشم بستن بر موقعیت عینی و ماتریالیستی جنبش جهانی کمونیستی اندکی و حتی اندکی دست آورد و گشایش برای نسلهای جدید جنبش دانشجویی در بر نخواهد داشت. تمسک به راه طی شده، سخت چسبیدن به تمامی میراث درست و غلط جنبشها و دولتها و انقلابهای سابق، دنباله روی از انقلابیون نسلهای گذشته نه شدنی است نه مطلوب و نه انقلابی. نسبت هر کمونیستی در شرایط امروز با جملگی تجارب گذشته، نسبت دیالکتیک تدوام و گسست است. این نسل اگر قرار است تدوام گذشته باشد از همین لحظه باید فاتحه ختمش را بخوانیم، کمونیست بودن در شرایط امروز فقط و فقط با پیشاهنگ واقعی آینده رهایی بشر بودن ممکن است. باز هم تحریک آمیز بگوییم: با صرف وفادار بودن به سنت مارکس و انگلس و لنین و مائوتسه دون و رزالوکزامبورگ و…..امروزه محال است به یک اکتبر نوین چه از جنس ۱۹۱۷ و چه از جنس ۱۹۴۹ دست یافت.

مقوله کمونیسم خود نیازمند برخودی کمونیستی از سوی کمونیستها است. طرح یک سنتز نوین کمونیستی به مثابه نقشه راه در تمامی سطوح جنبش نیاز است. در درجه اول فهم ضرورت یک سنتز جدید دارای اهمیت است و در درجه دوم پویش یک سنتز واقعی کمونیستی و انقلابی. میتوان فراخوان به جمعبندی از تجارب گذشته داد و بیرق یک سنتز کمونیستی جدید را برافراشت اما در عمل به انحلال انقلاب و «کمونیسم در قفس تنگ دنیای بورژوازی» در افتاد. اگر بنا را بر پرده پوشی نگذاشته و صراحت کلام را پیشه کنیم؛ به باور ما چنین سنتزی در سطح جنبش بین المللی کمونیستی توسط باب آواکیان صدر کمیته مرکزی حزب کمونیسیت انقلابی آمریکا فرموله و فشرده شده است و در سطح جنبش ایران نیز توسط رفقای حزب کمونیست ایران (مارکسیست-لنینیست-مائوئیست) تبلیغ و به کار برده می شود. اما هستند سایر اشخاص و چهره هایی در سطح جنبش که به اشکال مختلف و عمدتا توسط ترجمه تلاش دارند تحلیلهای جدید و سنتزهای جدید ارائه کنند.
دوستان و دشمنان جنبش کیانند؟
هر جنبشی جهت حرکت در مسیر درست تحقق وظایف استراتژیک کوتاه و بلند مدتش نیازمند تحلیل از نیروهای موجود به مثابه گرایشات و ضدگرایشات متعدد طبقاتی و سیاسی در پهنه مبارزه است. چکیده این تحلیل از سوی لنین به شکل فرمول ساده «دوستان و دشمنان جنبش» تبیین شد. جنبش کمونیستی دانشجویی آتی لاجرم باید به چنین تحلیلی دست بزند. ابتدا از دشمنان جنبش باید آغاز کرد. تکلیف ما با نیروهای هوادار جمهوری اسلامی و نظم موجود از هر شکل و با هر طول و عرضی مشخص است. بسیجیان، پاسداران و سرسپردگان رژیم، خط امامی ها، جبهه مشارکتی ها، طرفداران مجاهدین انقلاب اسلامی و خلاصه تمامی چهره ها و نیروهایی که به لحاظ طبقاتی، تاریخی و ایدئولوژیک از تبار تاریخی این رژیم هستند. میان ما و آنها به لحاظ عینی و مادی چیزی جز آنتاگونیسم طبقاتی و به بیان ساده چیزی جزء آتش مسلسل داوری نخواهد کرد! این تضاد تاریخا یا با نفی طبقاتی آنها توسط ما حل خواهد شد و یا با نفی موقت مادی و فیزیکی ما توسط آنها.

پدران و پیشینیان آنها یک بار در دهه ۶۰ تا جایی که توانستند کمر به ریشه کن سازی مادی و فیزیکی رفقای ما بستند و به راستی ضیافتی در خور نام امام و اسلام و جمهوری اسلامی به راه انداختند. تردیدی نیست که نسل جدید جمهوری اسلامی چه با چفیه و نام پیروان ولایت و رهبری و بسیج باشند و چه با دستبند سبز و بنفش و به نام اصلاح طلبان در شرایط تشدید تضاد، به همان سبک و سنت پدران خود عمل کرده و خواهند کرد. این نه از ذات خبیث و پلید که از آنتاگونیسم طبقاتی بر می آید. به دسته جات «روشنفکری» سبز و دوم خردادی نگاه کنید که پس از یافتن کوره راهی به کیک قدرت و شراکت در سفره نعمت چگونه نقاب تساهل و مدارا از چهره برداشته و از اکبر گنجی تا عطاالله مهاجرانی و ابراهیم نبوی در وجاهت و حقانیت اعدامها چه دیروز و چه امروز سخن می گویند. آنها تکلیف تاریخی خود با این قطب را خوب می دانسته و می دانند، صراحت کلام و عمل آنها باید با صراحت افق و برنامه ما پاسخ داده شود. اگرچه تعیین تکلیف نهایی با ایشان ضرورتا خارج از دانشگاه و جنبش دانشجویی خواهد بود.
در همین جا لازم است سنگی هم بر گور جنبش کذایی سبز بگذاریم. در واقعیت مادی و اجتماعی ایران امروز، این جنبش موجودیت عینی ندارد. پتانسیل اجتماعی آن جریان به حساب خط تدبیر و امید ریخته شد. رأس سیاسی سبزها و اصلاح طلبان داخلی و بیرونی عملا در دولت تدبیر و امید ادغام شدند. رضا خاتمی با صراحت از فراموشی طلب ۸۸ شان گفت و سایرین هم به عیان یا به کنایه این پیام را هم به طرفینشان در قدرت مخابره کردند و هم به جامعه. پایه اجتماعی جریان سبز همین خورده بورژوازی مرفه و متوسط حقیری بود که پشت دربهای فرودگاه برای جواد ظریف صف می کشد و انرژی مادی «جنبشش» از «یا حسین میرحسین» به «روحانی متشکریم» دگردیسه شده است. اینان با وجود تمام شاخ و شانه هایی که «اگر حصر رفع نشه-ایران قیامت میشه» می کشیدند با اولین تشر جدی و رسمی دستگاه سرکوب نظام ولایت جُل و پلاسشان را جمع کرده و به کنج خانه ها خزیدند تا هم ایران سوریه نشود و هم معضل را با سکوت سبز چاره یابی کنند.

«جنبش سبز» گُل داده است؛ تدبیر بنفش میوه سکوت ساقه سبز بود که فقط لاف و گزاف «جنبش و مقاومت» را یدک می کشید. تنها رشته باقی مانده تار و پود از هم گسیخته موج سبز، دربهای بسته مانده دو خانه در شمال تهران است که تدوام بسته ماندنشان نه محصول مقاومت محصورین که ناشی از سیاست حاصرین است. خود کروبی و موسوی و رهنورد اگر همین حالا از غضب شخصی آقا خلاصی یابند و مشمول رأفت اسلامی و عنایت خاص مقام معظم رهبری شوند، نهایت کاری که بکنند ملاقاتی با مادر سهراب اعرابی است تا به او توصیه کنند خویشتن دار و صبور و با گذشت باشد و بالاخره منشور حقوق شهروندی آقای بنفش برای پرونده نیمه مفتوحه سهراب هم کاری خواهد کرد همانطور که برای کهریزکی ها و پوینده و مختاری و عزت ابراهیم نژاد کرد!!! تضاد مردم و حاکمیت در همان بعد از ظهر عاشورای ۸۸ به مرحله ای رسید که بسیار فراتر از ظرفیت و ماهیت سران سبز بود. لاف و گزاف زنده بودن «جنبش سبز» و مقاومت «سران در حصر» بیش از آنکه محصول تبلیغات اصلاح طلبان باشد، برآمده از های و هوی تو خالی عمله و عکره بی مزد و مواجب جمهوری اسلامی یعنی ملی مذهبی ها و توده ای-اکثریتی ها است. لایه دوم دشمنان جنبش همین ها هستند.
ملی مذهبی ها تاریخ و ویژگی و پروسه تکاملی خود را در نظام جمهوری اسلامی دارند. داستان اینان با نظام ولایت داستان یار موافقی است که مدام خیرخواه و دلسوز و نظام بوده است و برای حفظ تمامیت وضع موجود یا همان ساز و کار بورژوا-کمپرادوری موجود نظام را به عقلانیت و تدبیر و ارتباط با «جهان آزاد» تشویق کرده است. جولانگاه اینان در دهه ۷۰ و ۸۰ در دانشگاه عمدتا انجمنهای اسلامی و تحکیم وحدت بود. بنا به دلایل موقت سیاسی و حتی شخصی و حیثیتی در مقطعی در اوایل دهه ۸۰ جریان ملی مذهبی چه در درون و چه در بیرون دانشگاه ساز چپ و انتقادی [ البته با همان کیفیت تاریخی و طبقاتی خودشان ] می زد و دعوای اصلی اش با جبهه اصلاحات البته کشمکش بر سر لحاف هزار پاره تحکیم وحدت بود. اصلاح طلبان به دنبال قبضه کردن تحکیم توسط طیف شیراز بودند و ملی مذهبی ها سهم شان را با طیف علامه مطالبه می کردند. در همان زمان ملی مذهبی ها و دانش آموختگان لیبرال البته فراموش نمی کردند که دشمن اصلی نه جمهوری اسلامی که چپ دانشجویی است و مدام خطر رشد و گسترش شبح کمونیسم در دانشگاه ها را به حاکمیت تذکر می دادند تا چتر حمایتی گرمتر و و لقمه های چربتری از بودجه و امکانات را از دانشگاه بگیرند. تمام اینها البته متعلق به یک دهه پیش است.

روند مسائل و مبارزه طبقاتی و به ویژه موقعیت و سرنوشت داخلی و بین المللی جمهوری اسلامی به سمتی رفت که ملی مذهبی ها تعارف را با حکومت و مردم کنار گذاشته و رسما به سلک نیروهای هوادار رژیم جمهوری اسلامی در آمده اند. رژیم البته هنوز با این نوادگان مهندس بازرگان و مستر آبراهام یزدی نامهربان است اما شامه طبقاتی بورژوازی لیبرال قوی تر از آن است که میان توف و لعنتهای گاه و بیگاه بارگاه ولایت و خطر نابودی همه چیز و نابودی ایران ( تو بخوان ساختار بورژوا-کمپرادوری موجود) با اشتیاقی عرفانی و ملی اولی را انتخاب نکند. سخن کوتاه کنیم ملی مذهبی ها رسما به جبهه دشمن خلق پیوسته اند. به مقالات و گزارشهای سایت ملی مذهبی رجوع کنید، عمدتا حتی راست تر از مواضع سایت کلمه و جرس است. مصاحبه ها و گفتگوها و نوشته های یک سال اخیر چپ ترین جناح ملی مذهبی ها یعنی شخصیتهایی مانند رضا علی جانی و تقی رحمانی را اگر بخوانیم جای تردیدی باقی نخواهد ماند که آنها در صف دوستان جنبش هستند یا دشمنان. مقالات اخیر محمد سهیمی در دفاع از قتل عام های کردستان و گنبد و ۶۰ و ۶۷ آیا حجت را تمام نمی کند؟
اما از اخلاف «دولت موقت امام زمان» که بگذریم. نسل جدید طرفداران «سوسیالیسم واقعا موجود» دیگر کانون دشمنان جنبش کمونیستی دانشجویی و به طور کلی دشمنان خلق هستند. رفرمیسم خائنانه خط ۱ ادامه همان مشی سیاسی ایدئولوژیکی است که پس از انقلاب بهمن توسط حزب توده و سازمان فداییان اکثریت فرموله و ترویج می شد. استراتژی مرکزی این خط در تمام سالهای پس از خرداد ۷۶ تاکنون سمتگیری با جناح دوم خردادی رژیم جمهوری اسلامی و بعد سبزها و سپس دولت تدبیر و امید بوده است. نقش اصلی آنها دامن زدن به توهم دگرگونی از طریق نیروهای داخل حکومت و زیستن در شکافهای درونی رژیم است. آنها با تمام ادا و اطوارشان کماکان و خُلّص وفادار به میراث اپورتونیستی «که بر که» نورالدین کیانوری و شاگرد خَلف و کپی برابر با اصل او یعنی فرخ نگهدار هستند. این جریان در تمامی سالهای دهه ۸۰ به موازات جنبش چپ دانشجویی موجود بود و اگر چه رسما با تابلو و نشان خط ۱ عمل نمی کرد اما زیر پوشش انواع و اقسام گرایشات و خورده گرایش هایش این خط و این محتوی را حمل می کرد. شگفت انگیز این بود که تقریبا ۹۰ درصد چهره های این خط به لحاظ خاستگاه تاریخی و خانوادگی به اعضا و هواداران و زندانیان سیاسی طرفدار حزب توده و سازمان اکثریت تعلق داشتند.

روند غالب بر آنها سازش با جناحی از جمهوری اسلامی است و این خط را با انحلال انقلاب و منتفی دانستن امکان خیزش انقلابی و در سایه «رئال پلتیک»، «عقلانیت سیاسی و توازن نیروها»، «جامعه مدنی و جنبش های اجتماعی»، «مرحله دمکراتیک انقلاب»، «جبهه واحد ضد دیکتاتوری» و ….به پیش می برند. اینها حتی به لحاظ فرم و از نظر تئوریک ژست چپ گرفته و مقالات و کتابها در ضدیت با نئولیبرالیسم [و فقط نئولیبرالیسم] ترجمه کرده و کمپینها علیه خطر حمله آمریکا به ایران و سوریه به راه می اندازند اما به لحاظ محتوایی چیزی جز انکار انقلاب و ترویج خط سازش و سمتگیری با جناح های رژیم را ندارند. ژست ضد امپریالیستی آنها از جنس همان شعارهای نشریه مردم و کار اکثریت در دوران عشق بازی با «امام خمینیِ ضدامپریالیست» است.

اینان امپریالیسم را فقط ایالات متحده آمریکا و ناتو می دانند آن هم به شرط تحریم و حمله و جنگ و اگر همین امپریالیسم با نماینده دولت تدبیر و امید در ژنو به توافق دست یافت ناگهان به دلیل رفع تحریمها و دور شدن خطر جنگ و انکشاف دمکراسی در داخل ایران سبب خیر می شود و اصولا رابطه جمهوری اسلامی با امپریالیستها هم در همان چهار دیواری اتاق مذاکرات محدود می شود! برای آنها روسیه و چین هرگز امپریالیست نیستند و هوگو چاوز هم به دلیل شباهتش با راه رشد غیر سرمایه داری «رفیق پوناماریوف» به نشان بزرگترین سوسیالیست قرن ۲۱ مفتخر شده و رژیم بشار اسد هم ظاهرا در برابر اپوزیسیون کمپرادوری و سلفی اش هنوز رنگ و نشانی از دوران ائتلاف «جبهه صلح و پایداری» پدر مرحومش«رفیق حافظ اسد» را دارد. بگذریم. اپورتونیسم رفرمیستی خط ۱ در دانشگاه و در سطح جنبش دقیقا در محل دشمنی با انقلاب نشسته است. اینکه اینان در ضدیّت با جنبش هر مرزی حتی همکاری امنیتی با دشمن را [آنچنان که پدران و مادرانشان در دهه ۶۰ عمل کردند] زیر پا بگذارند را نمی توان پیشگویی کرد اما هر چه هست به لحاظ سیاسی و از نظرگاه موضع گیری طبقاتی آنها در جایگاه دوستان جنبش و انقلاب قرار ندارند. دربهای جنبش به روی عناصر جدا شده از آنان باز است اما اولا پیش شرط این اتحاد گسست همه جانبه و انتقاد از خود صریح ایشان از خط رفرم و سازش است و دیگر اینکه شرط عقل اقتضا می کند که از یاد نبریم که عناصر نفوذی حزب توده در سالهای آغاز انقلاب سابقه ایجاد انشعاب از درون دست کم چند حزب و سازمان از جمله حزب دمکرات کردستان، سازمان فداییان و حتی رزمندگان را داشته اند!!! تجربه تلخ چپ دانشجویی دهه ۸۰ از جریانات نفوذی البته به حزب توده ربطی ندارد اما هر چه بود نشان از سبک کار توده ایستی داشت و به درست به «نئوتوده ایسم» ملقب شد.
مرزبندی با رفرمیسم اپورتونیستی خط ۱، افشای ماهیت راست آن با وجود ژست و فرم و نام چپش، زیر سوال بردن ژست ضدامپریالیستی ظاهری آن، در هم کوبیدن سیاسی و تئوریک کانونهای تبلیغاتی آنها یکی از وظایف جنبش کمونیستی دانشجویی در صورت شکل گیری و تکامل آن است. جان سختی اپورتونیسم خط ۱ را دست کم نباید گرفت. همین حالا حداقل چند ده نفر فعال جوان اینترنتی و ان جی اویی و روزنامه نگار و مترجم پیرو این خط به اضافه یکی دو گاه نامه و سایت تئوریک در حال تبلیغ و ترویج هستند. خط ۱ با هر ژست و هر پوششی بالاخره ماهیت اپورتونیستی خود در سمتگیری با جمهوری اسلامی را در لحظه خاص بروز خواهد داد و با دشمن مردم جهتگیری خواهد کرد. تمامی تاریخ این خط جز این نبوده و نخواهد بود. ما فراموش نکردیم که چگونه سمپاتیزاسیونهای این خط در دانشگاه حتی تا یک هفته قبل از انتخابات سال ۸۸ مواضع به ظاهر رادیکال و اولترا رادیکال می گرفتند و بعد از پهن شدن بساط موج سبز، سردمدار میسره تبلیغاتی و بخش سرخ ویترین سبزها شدند. آنان پیش از این نیز نشان داده اند قابلیت سازمان دهی و متحد کردن و بسیج کردن نیروهای جوان را دارند. زمینه مادی رشد خط ۱ البته به توانمندی مروجین آن باز نمی گردد، بلکه ریشه در شرایط مشخص مبارزه و جنبش دارد.

صحنه بین المللی و داخلی به نحوی است که نیروهای چپ و پرولتری مدام به تن دادن به «همان چیزی که ممکن است» فراخوانده می شوند و این جاذبه تسلیم خود را در سوسیال دمکراسی نشان می دهد. حتی از میان نسل چپ دانشجویی دهه ۸۰ هم کم نبوده اند کسانی که در ۴ سال اخیر بالاخره «واقع بین» شده و یا به میر حسین ایمان آورده اند یا به روحانی که در هر دو صورت با پوشش «عقلانی» و سوسیال دمکراتیک صورت گرفته است. آخرین تلفات از این دست در مطلب مشترک محمد پورعبدالله و کیانوش بوستانی پس از انتخاب شدن حسن روحانی نمود یافت.
اما در فاصله میان دشمنان جنبش و دوستان جنبش، قشری از نیروهای میانه قرار دارند که نیازمند شناخت و برخورد درست می باشند. نیروهای میانه، دشمن جنبش نیستند و بالقوه در جهت جنبش قرار دارند اما خصلت سیاسی و خطی آنها عملا در مقابل خط جنبش است. موقیعت میانه آنها اساسا به جایگاه شان در مبارزه طبقاتی باز می گردد. ایشان نماینده جناح چپ خورده بورژوازی متوسط هستند که با جمهوری اسلامی و وضع موجود سازش نمی کنند اما بنا به خط و مشی شان جاده فرعی در مقابل خط کمونیستی ترسیم می کنند. مشخصه امروزی نیروهای میانه ضدیت با سازمان یافتگی و تشکیلات است که در اشکال مختلف چپ نو، حلقه رخداد و شبه آنارشیسم تجسم می یابد. آنها با تقویت تحرک اجتماعی خورده بورژوازی به سمت راست می روند مثل سال ۸۸ که اصلا محتوای طبقاتی جریان سبز را انکار کرده و دلشیفته فرم خیابانی و توده ای آن شدند و به صورت دو فاکتو در کنار آن قرار گرفتند اما با قدرت یابی جنبش کمونیستی و تحرک جنبش کمونیستی به چپ متمایل می شوند.

عنصر میانه بنا به خاصیت تفکر و خطش عاجز از سازمان دهی تشکیلاتی است و در بهترین حالت به صورت محافل دوستانه یا هنری و تفریحی عمل می کند و مساله آنها عموما مساله فردی است تا جریانی و جمعی اما وجه منفی پراتیکشان در ترویج خط ضد تشکیلات و خطوط پوپولیستی است. آنها گستره دهن پر کنی از وظایف برای خود تعریف می کنند مثل «ممانعت از بازتولید چرخه های سلطه» یا «تن ندادن به هیچ سیستمی» و….اما در شرایط فعلی عملا وظیفه شان زیر ضرب بردن خط کمونیست انقلابی و مساله سازمان دهی تشکیلاتی است. آنها شیفته وجه سلبی مبارزه هستند و همیشه اپوزیسیون بودن باب طبع شان است و جذابیت فرمیک و به ظاهر «غیر هیرارشیک» آنها به مذاق جوانان رادیکال خورده بورژوازی خوش می آید اما چنانکه گفته شد این خط ذاتا از سازمان دهی عناصر منفرد درون یک پروسه کار با تدوام و پایدار تشکیلاتی ناتوان است و لذا نیروهای آنها مدام یا پاسیو شده و یا ریزش می کنند و در معرض خطوط دیگر قرار می گیرند. در ۸۸ بخشی از این جریان از حلقه رخداد به ورطه رفرمیسم خط ۱ در غلطید. رابطه جنبش با آنها، نسبت مبارزه برای متحد کردن است. مبارزه اصولی تئوریک با مبانی فکری آنها مثل بادیو و ژیژک و انواع گرایشات آنارشیستی و اکولوژیستی و ….باید در دستور کار باشد. در واقع خط میانه را باید ارتقا داد و ضمن مهار کردن خاصیت منفی آن در جنبش که همان ضدیتش با مساله تشکیلات است، مانع از گردش به راست آن شد.
اما دوستان جنبش کیانند؟ و یا اصطلاحا آیا می توان ایده ای برای اتحاد در جنبش داشت؟ جنبش کمونیستی دانشجویی (و نه جنبش دمکراتیک یا ضد دیکتاتوری) در سطح دانشگاه ها با کدام نیروهای سیاسی و اجتماعی می تواند وحدت کند؟ در مورد نیروهای مشخص سیاسی روشن است که در شرایط فعلی هیچ خط یا جریان خطی به تنهایی قادر نیست چنین جنبشی را ایجاد کند و از طرفی در میان نسل جدید دانشجویانی که می توانند جنبش کمونیستی دانشجویی را ایجاد کنند یک وضوح و سمتگیری خطی روشن دیده نمی شود. فصل مشترک این نیروها ضدیت با جمهوری اسلامی و وضع موجود است بنا بر این تمام افراد، اشخاص، جریانات و محافلی که: ۱) ضد تمامیت جمهوری اسلامی با همه جناح های آن هستند ۲) ضد تمامیت نظام سرمایه داری هستند ۳) ضد کلیۀ دولتهای امپریالیستی و خطوط پروامپریالیستی و استعماری هستند می توانند و باید با یکدیگر متحد شوند. مقوله اتحاد، مساله بسیار مهمی است که امکان تبدیل شدن گرایشات متعدد به یک بلوک قدرتمند را ایجاد خواهد کرد. اتحاد اصولی و روشن چیزی بود که در چپ دانشجویی دهه ۸۰ هرگز صورت نگرفت و تمامی تلاشهای بعدی خصوصا در خارج از ایران برای ایجاد یک ظرف اتحاد هم در میان بقایای آن نسل شکست خورد. دست اندرکاران آن تجارب مانند دیالوگ، گامی برای انقلاب، شورای دانشجویان و جوانان چپ باید از آن تجارب شکست خورده جمعبندی کرده و آن را در اختیار جنبش بگذارند. با این همه حول آن سه محور فوق، طرفداران و سمپاتهای خطوط مختلف فکری و حزبی می توانند متحد شوند.

اما از نیروهای سیاسی که بگذریم، در میان نیروهای اجتماعی دانشگاه، بالقوه ترین متحد جنبش کمونیستی دانشجویی، جنبش زنان است. کمیّت قابل ملاحظه دختران در دانشگاه ها و تضاد مداما تشدید شونده جمهوری اسلامی و ایدئولوژی اسلامی با موجودیت و هویت اجتماعی زنان، این نیرو را به رادیکالیسم و انقلابی گری نزدیک می کند. چپ دانشجویی دهه ۸۰ از درک اهمیت و جایگاه جنبش زنان در دانشگاه و در صفوف جنبش کمونیستی غافل بود و هنوز هم خط حاکم بر عمده احزاب و سازمانهای چپ ایران شعار «جنبش زنان،متحد جنبش کارگری» می باشد. مبارزه با خطوط رفرمیستی در جنبش زنان خصوصا جریان کمپین یک میلیون امضاء و افشای ناتوانی بورژوازی در رهایی زنان باید نوک پیکان کمونیستها در دانشگاه باشد. منتهی قفل ماجرا در این است که با درک کارگریستی از نسبت جنبش فمینیستی و جنبش کمونیستی نمی توان به این ضرورت پاسخ داد. با مسائل جنبش کارگری و از جمله با مسائل زنان کارگر نمی توان انرژی دختران دانشجو را متحد و جذب کرد. این اتحاد باید حول مسائل جنبش زنان صورت بگیرد منتهی با افق و پاسخ کمونیستی و مارکسیسم-فمینیسم. چنین افقی البته در جنبش کمونیستی ایران بسیار نادر است و باز اگر بخواهیم مبنا را بر صراحت بگذاریم، تنها و تنها خط حزب کمونیست ایران (م.ل.م) بر بستر تشخیص چنین ضرورت و پاسخگویی به آن حرکت کرده است. جنبش کمونیستی در دانشگاه هنگامی به واقع پایه اجتماعی و ماندگاری خواهد ساخت که بتواند آنتاگونیسم زن با جمهوری اسلامی را به زیر پرچم و نگرش کمونیستی بسیج کرده و جهت بدهد.
متحد دیگر جنبش کمونیستی دانشجویی، جنبش ملی و دانشجویان ملل تحت ستم هستند. برخورد با این قشر پیچیده و دوگانه است و نیازمند تحلیل از شرایط مشخص است. در شهرهای فارس نشین در مقابل شووینیسم عظمت طلب فارس باید دانشجویان ملل تحت ستم مثل کردها، عربها، ترکها، بلوچها و ….را متحد کرد. دفاع از حقوق ملل تحت ستم و به راه انداختن کارزارهای مبارزاتی و اعتراضی مثل روز حق تحصیل به زبان مادری یا اعتراض به اعدام فعالین سیاسی کرد و بلوچ و عرب در دانشگاه های تهران، اصفهان، شیراز و مشهد و …زمینه مناسبی برای متحد کردن آنها است. این اتحاد باید با مرزبندی با ناسیونالیسم این ملل صورت بگیرد. یعنی کارزارها با ابتکار عمل کمونیستها جلو برود و در مقابل ناسیونالیسم آنها مدام خط انترناسیونالیستی تبلیغ و ترویج بشود اما وجه عمده در هر حال به چالش کشیدن شووینیسم فارس است. اما این مساله در شهرستانهای محل اقامت ملل تحت ستم واقعا پیچیدگی های دیگری دارد. مثلا در دانشگاه خوزستان، عربها اقلیت هستند یا در بلوچستان باید بر حق ملت بلوچ دست گذاشت و آنرا عمده کرد اما سلفی گری را به چالش کشید. در آذربایجان و کردستان مساله متفاوت است. در کردستان به دلیل وجود سنت کمونیستی زنده، خط کمونیستی در مبارزه با افق رو به گسترش ناسیونالیسم خصوصا ناسیونالیسم کمپرادوری حزب دمکرات و کومله مهتدی تبارز می یابد اما در آذربایجان مساله صرفا تقویت خط کمونیستی در مقابل خطوط راست ناسیونالیسم ترک یا دفاع از مساله ملی کردها در آذربایجان غربی است. اگر نشریه دانشجویی کمونیستی در دانشگاه های شهرهای محل اقامت ملل تحت ستم منتشر بشود و بر خط کمونیستی روشن بر سر مساله ملی تأکید نورزد، نمی توان آینده روشنی برای جذب و بسیج نیرو در آن متصور بود.
پیرامون کارزارهای جنبش کمونیستی دانشجویی هم می توان ایده و برنامه داشت. جنبش دانشجویی بنا به خودویژگی هایش بسیار وابسته با آکسیونها و کارزارها است. سمت و سو و ماهیت این کارزارها بسیار مهم است. از مراسم عمومی مانند ۱۶ آذر که بگذریم، راست می کوشد خط و تفکر طبقاتی اش را بر کارزارهای دانشگاه نیز تحمیل کند و چپ نباید تحرکش را صرفا به برافراشتن پرچم مستقل در مراسمی که راست مبتکر آن است، محدود کند. کاری که در دهه ۸۰ صورت می گرفت و عملا کارزار مستقلی از سوی چپ طراحی و اجرا نمی شد. اما چگونه باید محتوای طبقاتی چپ را با کارزارهای دانشجویی تلفیق کرد؟ آیا مثلا با دعوت کردن از یک مترجم آثار چپ در روز ۱۶ آذر یا حوالی روز اول ماه می یا ۸ مارس می توان چنین کرد؟ بعید است. کارزارهای کمونیستی با خط پرولتری باید با محتوای طبقاتی تلفیق شود. نباید گذاشت دانشگاه فقط برای ممنوع الخروج شدن دختر نسرین ستوده یا گاز گرفته شدن دست دختر موسوی یا ناراحتی قلبی و معدوی فلان زندانی سبز صحنه تجمع و تحصن بشود.

کارزار علیه اعدام جوانان حاشیه نشین و نیمه پرولتاریا که با عنوان «اراذل و اوباش» از سوی رژیم مدام صورت میگیرد اگر در دانشگاه ها با افشاگری علیه فقر و دلایل فقر توأم شود، یکی از مهمترین محورهای موجود جهت تبلیغ و ترویج خط کمونیستی و آگاهی طبقاتی و اجتماعی است. با قطع عن قریب یارانه ها می توان کارزارهای اعتراضی علیه ماهیت نئولیبرال دولت روحانی به راه انداخت. همچنین انعکاس تأثیرات عملکرد دولت تدبیر و امید بر زندگی اقشار محروم جامعه و طبقه کارگر توسط نمایشگاه عکس یا سفر به مناطق حاشیه نشین و کارگری و ..همه از امکانات موجود در این زمینه است. چنین کنشهایی نباید به اکونومیسم تعبیر بشود، چرا که نقطه مرکزی آنها نه تأکید بر مساله اقتصادی بلکه توجه به عنصر اجتماعی است. چهارچوبه تنگ نگاه خورده بورژوازی به جامعه و مبارزه را در دانشگاه باید به هم ریخت. در حالی که شعاع دید این طبقه از جامعه و مبارزه محدود به مساله آزادی بیان و حقوق شهروندی روزنامه نگاران و زندانیان سبز است باید که محتوای طبقاتی چنین «جامعه مدنی»ای را افشا کرد و نشان داد که در دولت دیکتاتوری بورژوایی احمدی نژاد و روحانی و موسوی و رجایی وضعیت طبقات و اقشار زحمتکش جامعه چگونه است. هژمونی تبلیغاتی بورژوازی و خورده بورژوازی در دانشگاه را باید با به تصویر کشیدن عنصر اجتماعی وسیع و خصوصا آن بخشی که در هیچ رسانه رسمی بازتاب نمی یابد، در هم شکست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)