پایان عصر جنگ های جهانی، آغاز عصر جنگهای داخلی جهانی
ترجمه سیاوش شهابی
نظم جهانی در حال فروپاشی
آیا به سمت جنگ جهانی سوم پیش میرویم؟ با شنیدن صدای موشکهای کروز که بر فراز خاورمیانه زوزه میکشند، دور از ذهن نیست که حس کنیم جنگی در مقیاس بزرگ امروزه بیش از دهههای گذشته ممکن به نظر میرسد. روسیه به یک کشور بزرگ اروپایی حمله کرده است، در درگیریای که به جنگ نیابتی کامل بین ناتو و روسیه تبدیل شده است. این در حالی است که چین به رقیبی جدی نظامی و اقتصادی برای آمریکا بخصوص در شرق دور تبدیل شده است. تغییر محور اوباما به آسیا به سرعت قربانی واقعیتهای جغرافیایی/سیاسی شده است. آمریکا نمیتواند تهدید اصلی در اروپا را نادیده بگیرد و اگر چین و روسیه هر چند عملگرا، خودخواهانه و موقتی تلاشهای خود را برای تشکیل بلوک اوراسیایی ترکیب کنند، ممکن است مجبور شود در دو جبهه متفاوت بجنگد.
حتی در حالی که روسیه به دنبال اتصال اجباری سرزمینهای سابق شوروی است، چین نیز اهداف بازپسگیرنده خود را در تایوان دنبال می کند. در حالیکه این قدرتها طرحهای واضحی برای تبدیل شدن به هژمونهای منطقهای دارند و در صدد خنثی سازی نفوذ آمریکا در مناطق دوردست هستند، هیچ کدام قصد توقف ندارند. به ویژه چین که در حال گسترش قدرت خود در سراسر آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین است.
اما تهدیدات علیه هژمونی آمریکا به رقابت بزرگ قدرتها محدود نمیشود. اسرائیل به سرعت از یک متحد منطقهای جنجالی اما مفید، به یک مسئولیت عظیم برای غرب تبدیل شده است. اسرائیل که توسط دشمنانش به عنوان آخرین مستعمره اروپایی در خاورمیانه دیده میشود، به دلایل تاریخی و سیاسی، همزمان کشوری (و لیبرال دموکراسی) است که آمریکا و متحدانش در زمان تهدید احساس می کنند باید از آن حمایت کنند. اما در عین حال، یک دولت ملیگرای مذهبی است که به طور مکرر در درگیریهای نفرت انگیز با همسایگان خود دخیل است و به ایجاد دشمنی جمعی نسبت به غرب در سراسر جهان اسلام کمک میکند.
آنهم در جایی که زمانی غرب، نفوذ و اتحادهایی با ایران، پاکستان، مصر، عراق و ترکیه داشت ولی اکنون تمام این کشورها یا دوستانی نامطمئن هستند یا دشمنانی آشکار. غرب در حالی که بخاطر تحریم کمپین ضد بمباران بیرحمانه غزه به نام حق دفاع اسرائیل از خود در میان شهروندان خودش نیز نامحبوب است، در مقابل تضعیف تدریجی ارمنستان توسط آذربایجان بی عمل بود که هزاران ارمنی بمباران، آواره و آزار دیدند.
به طور مستقیم نتیجه اقدامات اسرائیل و حمایت غرب از بمباران فرشی حتی بیرحمانهتر یمن توسط عربستان سعودی، تهدید کشتیرانی در دریای سرخ توسط حوثیها بود که به اختلال جهانی ناشی از حمله روسیه به اوکراین و تحریمهایی که برانگیخته افزوده است. در آخرین تشدید، ایران به طور مستقیم به دنبال حمله به کنسولگری خود در سوریه، اسرائیل را مورد حمله قرار داد و صدها موشک و پهپاد را رها کرد.
البته این حمله تا حد زیادی با کمک آمریکا و اردن و توسط دفاع موشکی خنثی شد، اما با این گمانهزنیها که اسرائیل ممکن است تهدیدهای طولانی مدت خود را با حمله رآکتورهای هستهای ایران را عملی کند به نگرانیهای قابل درک در مورد تشدید تنشها می افزاید. با وجود نیروهای نیابتی ایرانی در عراق، سوریه و لبنان، احتمال درگیری آشکار میتواند بخشهای زیادی از خاورمیانه در نهایت آمریکا، روسیه و چین را نیز درگیر کند.
با تهدیدهایی به هژمونی آمریکا در آسیا، خاورمیانه و اروپا، رکود نسبی اقتصادی و فرهنگی غرب، و قطبیسازی سیاسی عمیق که آمریکا و متحدانش را به لرزه درآورده است، وسوسهانگیز است که تصویری از نظم بینالمللی لیبرال در حال افول و جهانی چندقطبی در حال ظهور را تصویرسازی کنیم. با این حال، چنین پیشبینیهایی زودهنگام هستند.
پایان تاریخ؟
وقتی فرانسیس فوکویاما در سال ۱۹۹۲ پیشنهاد داد که به پایان تاریخ رسیدهایم و لیبرال دموکراسی و بازار آزاد برای همیشه باقی خواهند ماند، به نظر میرسید که بیش از ظاهرش به این ایده اعتبار داده شد. لیبرالیسم، فاشیسم و کمونیسم را شکست داده بود، آخری به سادگی زیر وزن تناقضات خود فرو ریخت. فوکویاما هرگز ادعا نکرد که گامهای پسگرفته وجود نخواهد داشت، اما استدلال کرد که در درازمدت، لیبرالیسم در نهایت دوباره ظاهر شده و پیروز خواهد شد.
یک سال بعد، در پاسخ به این ایده، ساموئل هانتینگتون پیشنهاد داد، که کاملاً برعکس، جهان میتواند به عنوان پروژههای تمدنی رقیب یکدیگر درک شود که در دین و سنت ریشه دارد. لیبرالیسم غربی هر چقدر تاثیرگذار بود، او فکر میکرد که واقعیت عمیق دیدگاه تمدنی همیشه خود را بازخواهد یافت.
وسوسهانگیز است که در سال ۲۰۲۴ بگوییم درستی دیدگاه هانتینگتون اثبات شد، اما این خطر ممکن است وجود داشته باشد که توسط شرایط کنونیمان همانند فوکویاما در سال ۱۹۹۲، فریب بخوریم. در طول جنگ سرد، اتحاد شوروی و متحدانش نه تنها یک رقیب ژئوپلیتیک را برای غرب نمایندگی میکردند، بلکه تنها پروژه ایدئولوژیک جایگزین آن بود و تا زمانی که وجود داشت، یک «دیگری» بود که غرب میتوانست خود را در مقابل آن تعریف کند.

شکل چیزهای آینده؟ برخلاف فوکویاما، هانتینگتون جهانی از کشمکش تمدنی را پیشنهاد کرد که بر اساس خطوط مذهبی و فرهنگی تقسیم شده بود. از طریق Wikimedia Commons
هر چند تهدید عملی ایجاد شده توسط بلوک اوراسیایی شامل روسیه، چین و ایران ایجاد شده، اما هیچ ایدئولوژی وجود ندارد که آنها را با هم متحد کند. روسیه و چین تنها اولیگارشیهایی هستند که از رویکردهای ملیگرایانه و ضد غربی استفاده میکنند، اما چیزی کمتر از دیدگاه عمومی جهانیسازی ارائه نمیدهند. بزرگترین چالش چین برای هژمونی آمریکا، در سادهترین حالت عدم وجود ایدئولوژی است. آنها وعده دادهاند که بدون توجه به افکار، باورها یا اقدامات متحدان یا وابستگان، تا زمانی که به منافع چینی کمک کنند، حمایت نظامی و اقتصادی را نیز فراهم کنند. نه فقط چین فاقد امکانات لازم برای تصاحب قدرت فرهنگی و ایدئولوژیک آمریکا خارج از مرزهای خود است، بلکه حتی تمایلی هم برای این کار ندارد.
حتی ایران که نزدیکترین رقیب ایدئولوژیک واقعی آمریکاست، از نظر شرایط واقعی مادی و اجتماعی با هیچ کشور مدرن دیگری تفاوت چندانی ندارد. بر خلاف اتحاد شوروی، روسیه و چین، ایران اساسا اقتصاد بازاری و جمعیتی از مردمی دارد که به سبک زندگی و خواستههای مشابه با کسانی که در غرب زندگی میکنند نزدیک است. آیتاللهها میتوانند به اندازه دلخواه خود تجملگرایی و مصرفگرایی غربی را محکوم کنند، اما قادر به جلوگیری از گسترش آن در ایران نبوده اند چه برسد به جای دیگری. به نظر میرسد حداقل تا جایی که به رقبای لیبرالیسم مربوط است، این فوکویاما است که طی دهههای گذشته تأیید شده است و نه هانتینگتون: هیچ رقیبی وجود ندارد.
جنگ جهانی، هرگز
این برای تنشهای جهانی چه معنایی دارد؟ اولیگارشیهای ملیگرا و خودخواه با اقتصادهای بازار قطعاً میتوانند جنگهای خونینی را آغاز کنند، بهویژه در نبردهایی برای قلمرو یا منابع. اما به نظر من، امکان تشدید واقعاً شدید یا جنگ جهانی به معنای واقعی کلمه دیگر وجود ندارد. به طور دقیق، جنگ جهانی یک درگیری ایدئولوژیک و امپریالیستی است. امپراتوری روسیه در ۱۹۱۴، یا آلمان نازی در ۱۹۳۹، و در هر دوی درگیری ها، امپراتوری بریتانیا به معنای واقعی کلمه دولتهای تمدنی بودند. برنامههای کاملاً متفاوت سازماندهی اقتصادی، قوانین و توصیفهای انسانی در معرض خطر بودند.
برخی ابراز تعجب کرده اند که جنگ جهانی اول در زمانی آغاز شد که جهان بیش از هر زمان دیگری متحد شده بود، اما این در واقع ریشه عمیق جنگ بود. از آنجایی که فناوری برای اولین بار، آگاهانه یا غیرمنتظره، جهان را در یک کل به هم متصل کرده بود، این درک وجود داشت که مسابقه بر سر این است که کدام تمدن فرهنگ جهانی را شکل خواهد داد. جنگ جهانی اول «جنگ برای پایان دادن به همه جنگها» بود، یک درگیری آرمانشهری برای بریتانیا و فرانسه که درست به اندازه جنگ جهانی دوم بر سر این بود که چه کسی آینده بشریت را شکل میدهد. جنگ سرد، کشمکشی بین دو پیروز بود تا در نهایت نتیجه را مشخص کنند. و در نهایت آمریکا پیروز شد که مسیر فرهنگ جهانی را در همه جنبه های زندگی ما از قوانین بین المللی و جنسی گرفته تا سازمان های اقتصادی تعیین می کند.
به عنوان یک دولت ملی، حتی قدرتمندترین دولت ملی روی زمین، آمریکا را می توان به چالش کشید و حتی شکست داد. اما به عنوان یک دولت تمدنی، بدون رقیب است. روزی روزگاری اتحاد جماهیر شوروی میتوانست درب خانهاش را بکوبد، همانطور که کاسترو تقریباً سلاحهای هستهای روسیه را در کوبا مستقر کرد. امروزه تصور اینکه کوبا یا هر همسایه دیگر آمریکا به عنوان یک ماهواره هسته ای برای چین عمل کند قابل تصور نیست. این صرفاً تغییر موازنه محاسبات نیست – تبدیل شدن به پایگاه موشکهای روسی در سال ۱۹۶۲ به همان اندازه که امروز میشد بر خلاف منافع ملی کوبا بود و تا حدودی کوبا به خاطر همان متحمل چندین دهه تحریمهای فلجکننده شده است. این ایدئولوژی (تعهد واقعی کاسترو و دولتش به کمونیسم و اعتقاد آنها به انقلاب جهانی) بود که تشدید جنگ سرد را ممکن کرد. چین فقط می تواند پول نقد، اسلحه و اخلاق ستیزی ارائه کند. این کافی نیست.
ویرانشهر لیبرالیسم
آیا این بدان معناست که چشم انداز خوش بینانه فوکویاما از یک جهان لیبرال انسانی قرار است محقق شود؟ نه کاملا. در حالی که آمریکا با موفقیت فرهنگ خود را جهانی کرد، اما همه بخش ها، حتی کمتر، بهترین بخش ها را جهانی نکرد. هکستریسم آمریکایی در سرتاسر جهان قابل مشاهده است و شما می توانید حتی نوجوانان چینی را بیابید که در نقش گانگسترهای آمریکایی بازی می کنند. با این حال، خودیاری آمریکایی، روحیه اجتماعی یا دموکراسی شهری را در روستاهای رومانیایی یا بلوکهای آپارتمانی چین نخواهید یافت. مصرفگرایی ممکن است خیابانهای ایران را فتح کرده باشد، اما قانون اساسی آمریکا حتی نتوانسته به اروپا راه پیدا کند.
بدتر از همه، نه تنها فرهنگ آمریکایی به طور کامل تخریب شده و با اقتدارگرایی در خارج از غرب مزدوج شده است، بلکه در درون «هسته» امپراتوری آمریکا – متحدانش و نخبگان جهانی آمریکایی شده – لیبرالیسم آرمان های کلاسیک و اومانیستی خود را کنار گذاشته است. آزادی بیان، اصلیترین ایده انقلابی که به مأموریتهای آمریکا برای خیر و شر دامن میزند، در کنار آزادی مذهب، تشکل و حق حفظ حریم خصوصی، اکنون به مفهومی فزاینده مطرود تبدیل شده است. به جای یک پروژه آینده نگر، آمریکا دچار وسواس و تکه تکه شدن توسط مسائل حل نشدنی نژاد، جنسیت و هویت شده است و خیلی بسته، رو به عقب و به درون مرزهای خود نگاه می کند.
هم در غرب و هم در جنوب جهانی، لیبرالیسم در حال تبدیل شدن به چیزی توتالیتر است – یا یک تکنوکراسی منفور از خود، اخلاق گرا، ضد دموکراتیک، یا یک الیگارشی اقتدارگرای غیراخلاقی. نه سوسیال دموکراسی و نه یک بازار آزاد قوی و پویا ظاهرا پیروز نشده است. بلکه گرایشی به سوی نوعی «سوسیالیسم شرکتی» وجود دارد که در آن اقتصادهای بزرگ و دولت های بزرگ منابع و جمعیت انسانی را مدیریت می کنند. در این مدل، فضای کمی برای نبوغ یا مشارکت فردی وجود دارد و در عوض، به فرد «انتخاب» بیپایانی برای تعریف محدوده محدود زندگی و هویت خود پیشنهاد میشود که فقط به انزوا و جداسازی بیشتر او از افراد دیگر کمک میکند.
جنگ داخلی جهانی
لیبرالیسم پیروز شده است، اما در روند از دست دادن رقبای ایدئولوژیک خود، تمایلات دیستوپیایی آنها را به طور پنهانی جذب کرده است. برای اولین بار ظهور یک فرهنگ واحد جهانی پیامدهای نگران کننده ای دارد. منطق اسپنگلی از یک الگوی تمدنی و چرخه ای به تاریخ توسط چنین پدیده ای مختل شده یا حداقل پیچیده است. تمدن لیبرال غربی می تواند در این زمینه، از نظر اخلاقی، معنوی و عملی افول کند اما هیچ گروه بربر نیرومندی وجود ندارد که دقیقاً در افق، منتظر راه اندازی مجدد زمان باشد و یا هیچ تمدن رقیبی وجود ندارد که با به چالش کیشدن و مبادله خارجی، چیزی را برای تجدد تحریک کند. از دست دادن ایدئولوژی چندقطبی، تا زمانی که چنین قدرتی بر پایههای بنیادی مشابه قدرت امپراتوری آمریکا بنا شود به هیچ وجه با تغییر توازن قدرت نظامی و اقتصادی تغییر نخواهد کرد. در واقع، ممکن است فقط به تقویت آن کمک کند.
این وضعیتی را ایجاد میکند که در آن «پیشرفت» فنی و اقتصادی میتواند ادامه یابد، حتی با عمیقتر شدن انحطاط اجتماعی، اخلاقی و سیاسی که منجر به حکومتداری غیرانسانیتر با صحنه گردانی سیاستهای سورئال شود.
کلید درک این دنیای جدید نه خوشبینی جهانیگرایانه فوکویاما و نه ذاتگرایی تمدنی هانتینگتون، بلکه یک ناظر بسیار دقیقتر مدرنیته است: جورجو آگامبن. بیوپولیتیک – تنظیم انسانها در سطح بیولوژیکی، به جای شهروندان یا سوژه های مذهبی یا سیاسی، مفهوم کلیدی است برای درک آنچه که دولت های اسما لیبرال و غیر لیبرال پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی روی آن همگرایی کرده اند.
دومین مفهوم کلیدی که در کتاب آگامبن به همین نام بیان شده است، سکون است؛ اصطلاح یونانی باستان برای جنگهای داخلی که بر اهمیت همزمان تقسیم داخلی، جنگ و فلج شدن اشاره دارد. در جهانی که در آن هیچ تمدنی برای مدرنیته لیبرال آمریکایی شده «بیرونی» نیست، تنها شیوه تقابل لزوماً «داخلی» است. درگیری، حتی درگیری شدید و در مقیاس بزرگ را می توان در این زمینه به عنوان یک شیوه جنگ داخلی جهانی درک کرد.
میتوانیم بسیاری از دراماتیکترین رویدادهای ۳۰ سال گذشته را اگر نه آگاهانه، در غیر این صورت بهعنوان نبرد ایدهها دوباره ارزیابی کنیم. تلاش برای تغییر یا تغییر موقعیت یک نظم جهانی مشترک. ۱۱ سپتامبر دقیقاً چنین رویدادی است، همانطور که واکنش نومحافظهکاران چنین است. به همین ترتیب، حمله موشکی و پهپادی اخیر ایران و پاسخ احتمالی اسرائیل دقیقاً با این پارادایم مطابقت دارد: میتوانیم حس کنیم که آنها در حال ایفای نقش در یک صحنه هستند. همانطور که فرهنگ لیبرال غربی خود را جهانی کرده است، به طور متناقض، واکنش ها به آن نیز جهانی شده است. از واکنش مذهبی گرفته تا ناسیونالیسم و خود ضد جهانی شدن. این پارادایم «جنگ داخلی» نباید ایدئولوژیک باشد؛ در کلاسیکترین معنای اصطلاحی، معمولاً مبارزهای بین جناحها یا طبقات مختلف برای منافع شخصی، پیشبرد موقعیت، قدرت و ثروت در یک سیستم مشترک است.
در این دنیای «پست مدرن»، جنگ های داغ بین دولت ها نه فقط محتمل است، بلکه قطعاً امکان پذیر است. اما همانطور که کمتر مشهود نیست، آنها به طور فزاینده ای عناصر نمادین و نمایشی را به خود می گیرند که تنها زمانی کاملاً معنا می یابد که آنها را در فضای تمدنی “مشترک” درک کنیم. از این رو صحنههای سورئال برندهای غربی که در پس زمینه پوسترهای تاریک و آینه ای در مراکز خرید روسیه به فروش میرسند، از یک طرف “پیروزی” روسیه را نشان داد که تحریم های تجاری نمی تواند آن را فلج کند. با این حال، در همان زمان، از نظر تمدنی، این یادآوری بود که چگونه مصرفگرایی به سبک آمریکایی کاملاً در کشوری پیروز شده است که زمانی یک شلوار جین آبی قاچاق و ممنوع بود.
البته روایات عمیق تمدنی هنوز وجود دارد (همانطور که بسیاری خاطرنشان کردند، پوتین تهاجم خود به اوکراین را با تاریخ کلیسای قرون وسطا توجیه کرد) اما آنها دیگر قدرت به چالش کشیدن ایدئولوژیک غرب را ندارند. مگر فقط از نظر مادی و لفاظی. آنها جایگزینی برای سبک زندگی ارائه نمی دهند، فقط یک زیبایی شناسی و هویت متفاوت، هر چند پر طنین و جذاب.
با این حال، امکان چنین چالش ایدئولوژیکی به هیچ وجه ناپدید نشده است و کیفیت فزاینده دیستوپیایی لیبرالیسم مدرن و رقبای الیگارشی آن، این پتانسیل را دارد که نارضایتی عمیقی را بر اساس طبقات، مذهب و کرامت انسانی اولیه ایجاد کند. چنین شورش اومانیستی علیه لویاتان جهانی، به طور متناقض، باید از جهاتی به اندازه سیستمی که با آن مخالف است سراسری و جهانی باشد.
به طور خلاصه، ما باید نگرانی کمتری درباره تخیلات آخرالزمانی یک جنگ جهانی جدید داشته باشیم و بیشتر به واقعیت ملموس اما نادیده گرفته شدهای توجه کنیم که چگونه زندگی روزمره، زبان و محیط اطراف ما دوباره شکل داده میشود. و چگونه میتوانیم کنترل را باز پس بگیریم.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.