ظاهرا چنین به نظر میرسد که به قدرت رسیدن طالبان چنین “سریع” و بدون مقاومت، چه از جانب مردم و چه از سوی حکومت اشرف غنی، غیر مترقبه و رعد و برقی در آسمانی بی ابر است. اما اگر مساله را در دو بُعد داخلی و بین المللی و از منظری تاریخی تر نگاه کنیم، جائی برای ابهام باقی نمیماند.

 

۱. عامل داخلی

 

ساختار سیاسی – اقتصادی جامعه افغانستان، شبیه به پاکستان و حتی هندوستان، آن تحولاتی را که در ایران پس از دوران مشروطه طی کرده است، از سر نگذرانده است. جامعه ایران در سیر تحولات سیاسی – اقتصادی سیکل های دو پروسه را به سرانجام رساند:

 

 شکل گیری یک دولت واحد با ساختار اداری سراسری و پایان دادن قطعی به ملوک الطوایفی و اضمحلال سیستم ایلیاتی و طایفه ای، در دوران “پهلوی اول”. از آن پس تلاش کشورهای استعماری، از جمله بریتانیای “کبیر” به منظور یارگیری سران طوایف در جهت دستیابی به منابع اقتصادی، از جمله مهمترین آنها نفت، به شکست انجامید. علت اصلی شکست برپائی حکومتهای محلی مبتنی بر ساختار فروپاشیده ایلیاتی و طایفه ای، برای مثال معماری “امارات” تحت سلطه “شیخ غزعل”، ریشه در آن زمینه مادی داشت. در افغانستان، گرچه از زاویه برخورداری از منابع غنی قابل مقایسه با ایران نیست، چنین تحولی در روبنای سیاسی جامعه اتفاق نیافتاد و افغانستان طی همه این سالها و تاکنون نیز بر پایه میراث ریشه دار طایفه ای و قومی و ایلیاتی باقی مانده است. گرچه تلاشهائی برای ایجاد یک دولت واحد انجام گرفت، از جمله انقلاب و یا به عبارت دقیقتر “کودتای ثور”، اردیبهشت سال ۱۳۵۷، اما این از “بالا” و در متن دوران “جنگ سرد” اتفاق افتاد و ناشی از تحولات درونی و مصاف بین گرایشهای مختلف در جامعه افغانستان نبود. برخلاف دوران حکومت “پهلوی اول”، انقلاب ثور در نتیجه یک تعرض نظامی تعیین کننده به ساختار ایلیاتی طایفه ای و قومی و برانداختن قدرت سیاسی محلی و نیروی مسلح عشایری اتفاق نیافتاد و حکومت برآمده از آن کودتا به پشتیبانی شوروی سابق متکی شد. غرب در مقابل برای تحت فشار گذاشتن “حکومت دست نشانده روسها”، باز هم به همان ساختار دست نخورده طایفه ای متکی شد و عمدتا با تکیه بر جذب طایفه “پشتو”، که تاکنون نیز تکیه گاه قدرت طالبان و “مجاهدین” سابق بود، سرانجام توانست به میراثهای کودتای ثور نقطه پایان بگذارد.

 

شانه به شانه دست نخورده گذاشتن آن ساختار طایفه ای قومی زبانی، جامعه افغانستان قادر نشده است مکانیسمهای درونی را با الزامات جهان کاپیتالیستی منطبق سازد. از “اصلاحات ارضی” و از انقلاب ارضی از “بالا”، مثل اصلاحات ارضی در دوران پهلوی دوم، در افغانستان خبری نیست، همزمان که ریشه دواندن ساختار ایلیاتی قومی اجازه نداده است که در “پائین” شاهد خیزشها و قیامهای دهقانی باشیم. در ایران و در تاریخ ایران قیام ها از پائین بسیار قدیمیتر است. حتی وجود “دولت” به یک معنی در ایران مسبوق به سابقه بسیار “کهن” تری است.

 

در طول دوران جنگ سرد و در پی امضاء معاهده “یالتا”، غرب و بویژه راس بلوک غرب، یعنی آمریکا، در بسیاری از مناطق جهان به ضرب کودتا و حاکمیت جونتاهای نظامی با قدرت تمام در برپائی حکومت لازمه آن تقسیم بازار جهانی، وارد عمل شد. حکومت ژنرالها و سرهنگان در آمریکای لاتین، در یونان و کودتا علیه مصدق در ایران و آلنده در شیلی فقط نمونه هائی برای یادآوری است. تاریخ تشکیل “اسرائیل” بسیار گویاست: سال ۱۹۴۸ و در منطقه ای که در معرض “دست درازی” شوروی سابق به اتکاُ احزاب پرو سویت و حتی “حکومتهای مستقل و ملی”، مثل جمال عبدالنصر در مصر، قاسم در عراق و مصدق در ایران و مساله معروف امتیاز”نفت شمال” که گفته میشد “حزب توده” برای واگذاری آن منابع به شوروی تبلیغ میکرد. یک دلیل شکست سریع “جمهوری مهاباد” در ایام “پیشوا” قاضی محمد و پیشروی سریع نیروهای دولتی در آذربایجان علیه حکومت شورائی فرقه آذربایجان، همان توازن قوا در سطح ماکرو و                                                                                    فرامنطقه ای بود. غرب و بویژه آمریکا چنان مداخله ای را در تقسیم بازار جهانی و “توافق شده” برنمی تافت. حکومت اسرائیل در حقیقت لنگرگاه حفظ منطقه خاورمیانه در چهارچوب آن تقسیم بازار بین شرق و غرب بود. اما افغانستان برای غرب و آمریکا فقط از نظر سیاسی و در تقابل با گسترش نفوذ شوروی سابق اهمیت داشت. از این نظر بسیار طبیعی به نظر میرسد وقتی می بینیم جهان دو قطبی فروپاشیده است و هژمونی “ابر قدرت” سابق، یعنی آمریکا بر معادلات سیاسی بشدت افول کرده است، وزن سیاسی افغانستان در توازن های بین المللی سقوط کند. افغانستان کنونی اگر اهمیتی دارد  فقط  در موازنه قوا بین دولتهای منطقه، پاکستان- امارات- عربستان- تاجیکستان و بعضا ایران است. از سوی دیگر اگر افغانستان و حکومت مجدد طالبان در میدان بین المللی وزنی داشته باشد، به باور من در رابطه با نشان دادن ظرفیت “تعامل” از جانب جناح “اسلامیون افراطی” و اساسا رو به جمهوری اسلامی است. به عبارت دیگر ظرفیت آمریکا حتی از نظر سیاسی در افغانستان از انحصار در تعیین قدرت بشدت کم شده است. این فاکتور البته فقط ریشه در تحولات افغانستان ندارد، بلکه سیری است که افول قدرت آمریکا پس از جنگ خلیج در سال ۱۹۹۱ و تحولات پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ طی کرده است. طبق آمار و اسناد منتشر شده، تعداد سربازان و تفنگداران آمریکا و حتی اجیرهای ارتش خصوصی “بلک واتر” که در پی دخالت نظامی در دوران بوش پسر، “خودکشی” کرده اند، دو برابر تعدادی است که در جبهه جنگ جان باخته اند. به این معنی ادامه دخالتهای نظامی آمریکا در “ماوراء بحار” با امتناع پرسنل انسانی نیروهای نظامی و در نتیجه ریزش “درونی” همراه شده است. “خروج” نیروهای آمریکا از سوریه، عراق و اخیرا افغانستان، و تاکید مکرر مقامات رسمی آمریکا که در اختلاف و “تنش” با جمهوری اسلامی، “گزینه نظامی” را از روی میز حذف کرده اند، در این زمینه قابل فهم است. هموار کردن به قدرت رسیدن طالبان “تغییر یافته”،  سناریوئی است در جهت ساقط کردن اسلام سیاسی در منطقه و اساسا ایران که در اینجا”دولت” را در اختیار دارد. اگر  حکومت طالبان که حتی در ایام قبل از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ فقط از جانب امارات، پاکستان و عربستان سعودی برسمیت شناخته شد، اکنون آماده است که با “همه” رابطه داشته باشد، باید طبیعی به نظر برسد که جمهوری اسلامی که چهل سال است “دولت ایران” را در سازمان ملل و روابط رسمی بین المللی نمایندگی میکند، علی القاعده بسیار بیشتر از شبه دولت و حاکمیت میلیشیای طالبان به تعهدات خود به مثابه دولت پایبند باشد. و همه ما میدانیم که گرهگاه مشترک سران اسلام سیاسی در ایران و دولتهای غرب یافتن راهی برای ادامه “بقاء”، از سوی جمهوری اسلامی؛ و تن دادن به پذیرش ملزومات یک دولت “متعارف”، از سوی غرب است. افغانستان و حکومت مجدد طالبانِ “اهل تعامل” فقط تابلوئی است که حکایت از یک سناریو رو به جمهوری اسلامی، آنهم در دورانی است که اسلام سیاسی چهل سال پس از “انقلاب اسلامی”،  مسیر فروپاشی و زوال را طی میکند.

 

۲. عوامل بیرونی

 

از نظر سیاسی تا حدی به تغییر معادلات اشاراتی کردم. اما لازم میدانم قدری بیشتر تغییر در معادلات “ماکرو” و فرامنطقه ای را که در تحولات افغانستان و به قدرت رساندن مجدد طالبان بازتاب دارند نکاتی را توضیح بدهم:

 

فروپاشی دیوار برلین یک زلزله سیاسی در ابعاد بین المللی بود. اروپا و بویژه “شرق” اروپا در دوره  “برزخ” در شرایطی پر تشنج و مبهم غرق شده بود. غرب و آمریکا همه تلاشها را بکار گرفتند که از هر طریق ممکن اوضاع را “آرام” کنند. همه میدانیم که بازار “شرق اروپا” در جهان دو قطبی در حوزه پیمان ورشو و سلطه سیاسی شوروی سابق از حوزه تحرک آزاد و “دمکراتیک” سرمایه و پول غرب کَنده شده بود. دوره بازگرداندن آن بازار به سرمایه غرب پس از سقوط بلوک شوروی سابق فرارسیده بود. از این نظر پایان دادن قطعی به بقایای حکومتهای پرو شوروی سابق مهمترین مشغولیت غرب بود، حتی اگر به قیمت بمباران بلگراد در سال ۱۹۹۹ توسط “ناتو” تمام شود. و نه فقط این، بلکه امکان جولان ارتش های “آزادیبخش” کوسوو و مقدونی که در سودای به قدرت رساندن توهمات حکومت قومی بودند، میبایست تماما مسدود شود. تشکیل یکی پس از دیگری دولتهای “دمکراسی” در شرق اروپا و خلع سلاح ارتش های “آزادیبخش خلق های کوسوو و مقدونی”، دوران پایانی بازگرداندن اروپای شرقی به دامن “دمکراسی” و کاپیتالیسم غربی بود. غرب و آمریکا بالاخره پس از تکانهای امواج آن دوران بحرانی، توانستند “ثبات” را به شرق اروپا بازگردانند بدون اینکه با تهدید یک “انقلاب” در آن جوامع روبرو باشند. با اینحال فروپاشی جهان دو قطبی، به این معنی نیز بود که آرایش و صف بندی ها در خود بلوک غرب نیز بهم بخورد. نقش “ژاندارم” بین المللی آمریکا عملا دوران سرازیری را تجربه میکرد و همراه با آن نفوذ اقتصادی و وزن دولتهای بلوک غرب نیز دستخوش تحولاتی بنیادین شد. اگر در دوران پسا جنگ دوم جهانی، اقتصاد پرقدرت آمریکا و “اصل چهار” ترومن وظیفه بازسازی اقتصاد اروپای جنگ زده را نه تنها در اروپا، بلکه در تمام کشورهای حوزه بازار غرب زیر پوشش گرفته بود، در دوران پسا فروپاشی دیوار برلین، این اروپای واحد بود که یکی پس از دیگری کشورهای تازه به “دمکراسی” رسیده شرق اروپا را تحت کنترل خود قرار داده بود. کاپیتالیسم آمریکا از نظر ظرفیت اقتصادی دیگر قادر نبود “هزینه” کودتاها و دخالتهای نظامی را بدون هیچ مقاومت در داخل خود جامعه آمریکا برعهده بگیرد. در دوران سرکردگی آمریکا بر قطب غرب، شرکت در جنایات علیه مردم ویتنام یک وظیفه “ملی” تعریف شده بود که امتناع کسی چون “محمدعلی کلی” با محاکمه و داغ “خیانت” به “ارزش های آمریکائی” تداعی میشد، اکنون این بالاترین مقامات آمریکا هستند که به ندای هزاران سرباز و تفنگ دارانی که در نتیجه سندروم دخالت آمریکا در عراق، سوریه و افغانستان به خودکشی روی آورده اند، گوش میدهند و مهمترین نقطه قوت  حکومت و ریاست جمهوری خود را برای “منافع آمریکا و ارزش های آمریکا” قول “هر چه سریعتر خروج نیروهای آمریکائی” تعریف کرده اند. چه، به روشنی میدانند که اقتصاد در آمریکا به بحران شدید گرفتار شده و سیاستمداران طبقه بورژوا  مترصد اند که با نوعی سوسیالیسم بورژوائی از قطبی شدن خود جامعه آمریکا جلوگیری کنند. خارج کردن نیروهای نظامی در دیگر کشورها، و تازه ترین آنها از افغانستان در رابطه با سیر رو به اُفت کاپیتالیسم در آمریکا و پایان دوران “طلائی” پسا جنگ دوم در زمینه اقتصاد است. این سقوط نفوذ در خارج از قلمرو آمریکا، در همان حال نشانه های “وحشت آور” عروج جنگ طبقات در داخل جامعه آمریکا را در برابر طبقه حاکم و روشنفکران طبقه بورژوا قرار داده است. جهانی شدن مقاومت مردم در قبال کشته شدن یک سیاهپوست، جرج فلوید، به دست پلیس، با شعارهای “برابری” و “rally the valley “(“دّره”- شکاف- را پر کنید) که بر دیوار سالنهای ورزش حرفه ای و تی شرت بازیکنان نقش بسته بود، نشانه این نقطه چرخش است. اگر سیاستمداران بورژوا به سوسیالیسم و “اصلاحات” سوسیالیستی تملق میگویند این نشان از تاثیرات امواج سوسیالیسم در اعماق جامعه و بازتاب rally the valley است که در واقع به معنی امحاء تفاوتهای طبقاتی و حتی ترسیم چشم انداز “زوال” دولت است.

 

این واقعیت را هم باید اضافه کرد که در جریان شیوع ویروس کرونا، آن دّره و شکاف طبقاتی عمیق تر شد و خود سیاستمداران بورژوا در جهان غرب اخطار کردند که جوامع را به روال تاکنونی نمیتوانند اداره کنند. اینها نیز برای اجتناب از قطبی شدن تضاد طبقاتی و بازتر و عمیق تر شدن آن “شکاف و دّره” بین اقلیت سرمایه دار و اکثریت شهروندان، توصیه هائی برای rally یعنی پر کردن و بهم آوردن آن شکاف اجتماعی به طبقه خود اعلام کردند. در دنیای پسا فروپاشی دیوار برلین و در متن بحران کرونا، بحران و زنگ “خطر” ورود نیروی اجتماعی برای پر کردن شکاف مذکور، که در حقیقت تجدید حیات و به پرواز درآمدن دگر باره”شبح” کمونیسم کارگر صنعتی، و این بار دیگر غیر قابل کنترل، به صدا در آورد. بلوک سوسیالیسم اردوگاهی از هم پاشید و این بار دیگر نمیتوان نظر کارگر صنعتی جهان غرب را از “وحشت” در روایت افلیج سوسیالیسم اردوگاهی و سرمایه داری دولتی بسوی خرافه و توهمات “دمکراسی” منحرف ساخت. به باور من بازتاب دخالتهای نظامی امریکا پس از جنگ خلیج و سیر رو به افول سرکردگی آمریکا، تضادهای طبقاتی را در خود جامعه آمریکا به صحنه آورد. سیاستمداران طبقه بورژوا متوجه شدند که ادامه دخالتهای نظامی اگر در مراحل اولیه به “خودکشی” هزاران سرباز و تفنگدار منجر شد؛ در ادامه به تمّرد و شورش خواهد انجامید. درست مثل دوران اولیه عروج جنبش کارگری که اعتراضات خود را با شکستن ماشین آلات و ابزارهای کار آغاز کردند و در انقلابها  و “کمون پاریس” آنها را ادامه و تکمیل کردند. نکاتی را که برشمردم، ممکن است حاشیه پردازی تلقی شوند و به مساله طالبان در افغانستان نامربوط. اما اگر به این واقعیت نگاه کنیم که چرا سرمایه داری غرب بشدت نیازدارد که بازار در خاورمیانه امن شود تا فرجه جدیدی برای سرمایه گذاری تامین شود و در نتیجه از تشدید تضاد طبقاتی و خطر تقابل طبقاتی در خود جوامع غرب و آمریکا جلوگیری کنند، آنوقت باید متوجه شد که علامت “ما تغییر کرده ایم” از جانب طالبان، معنائی فراتر از محدوده جغرافیای افغانستان را دارد. آمریکا به تضمین امنیت انباشت سرمایه در منطقه خاورمیانه، پس از دوران “تماما نا امن” چهل ساله عروج و افول اسلام سیاسی و تحرک جریانات اسلامی پس از “انقلاب اسلامی” در منطقه، نیاز حیاتی دارد. مسدود ماندن این بازار و در حال تعلیق گذاشتن این منطقه مهم، خطرات “داخلی” را که به آنها اشاره کردم، “بالفعل” میسازند.

 

اگر غرب، در این بهم خوردن توازن قدرت در پی فروپاشی دیوار برلین، در شرق اروپا به نوع جدیدی از “متعارف” شدن ساختارهای سیاسی قناعت کرده است و اروپا و آمریکا با شرایط جدید “ثبات” خود را منطبق کرده اند، اما برای آنها و  سران اسلام سیاسی در ایران هنوز یک منطقه مهم چه از نظر اقتصادی و سیاسی، خاورمیانه، تازه دارد فروپاشی شبه بلوک اسلام سیاسی را با نگرانی و تشویش و دلهره و با انواع سناریوهای مختلف، مخفی و بند و بستهای پشت پرده و با اطلاع و توافق قبلی سران دوائر امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی مورد مطالعه  قرار میدهند. در این رابطه قربانی کردن برخی از سرانگشتهای علنا بدنام و تحت تعقیب، از امثال رئیسی، را باید به حساب آورد. هم سران غرب و آمریکا و هم خود زعمای اسلام سیاسی در ایران بروشنی میدانند، که از تحمیل یک حکومت اسلام سیاسی به مثابه بخشی از معادلات سیاسی جهان امروز ناتوان مانده اند. هر دو میدانند که ارزش و تاریخ مصرف حکومت برخاسته از “انقلاب اسلامی” منقضی شده است. برای غرب و آمریکا مهم این است که اعاده “ثبات” در این منطقه سنتا متعلق به بازار غرب، آنهم در جامعه پویائی چون ایران، چندان ساده نیست. بشدت نگران اند که در دوره بازگرداندن ثبات، احتمال یک انقلاب واقعی در ایران بسیار بالاست. سعی میکنند که بهر طریق ممکن به مردم منطقه “بفهمانند” که اسلام سیاسی از “بالا”، اگر با سمبه “غول” جدید سرمایه در چین هم باشد، قابل مهار کردن است و خود اسلام سیاسی در قدرت ظرفیت “تغییر رفتار” را دارد. تصور من این است که به قدرت رساندن مجدد طالبان و اینکه خود سران طالبان پس از فرار اشرف غنی اعلام کرد اند که آنان “تغییر” کرده اند و آماده همکاری با همه هستند، زوایائی از عبور با دنده خلاص از اسلام سیاسی، عمدتا در ایران است. طالبان فقط یک تابلو در یک بیراهه است. چه، به باور من “بحران افغانستان” برای غرب و اروپا چه بسا با نوعی دولت شبیه به حکومت امارات و شیوخ کشورهای حاشیه خلیج قابل رفع و رجوع باشد. این دومی ها را با خط کش و گونیا رسم کردند و میتوان کماکان در مورد افغانستان کنونی، به همان شیوه در اوضاع متفاوت متوسل شوند. اینها قصد دارند نشان بدهند اگر طالبان اذعان کرده اند، به عنوان یک نیروی “افراطی اسلامی” تغییر کرده و آماده سازش و “تعامل”اند، به این معنی است که نه در آن بیراهه در افغانستان، که در شاهراه اسلام سیاسی در ایران، “حکومت چهل ساله” نیز قابلیت انطباق و تعامل را در خود نهفته دارد. به عبارت دیگر اگر اسلام سیاسی برای بقاء بهرقیمت به “جنگ آخر زمان” متوسل شود، آلترناتیو غرب و بخشهائی از نهادهای امنیتی و نظامی رژیم اسلامی که “سیاسی”تر و عاقبت اندیش تر و با هزار رشته به بورژوازی ایران و طبقه سرمایه دار ایران وصل اند، یک دولت متعارف با نیازهای طبقه خویش اند. این آلترناتیو را طالبان ثبت شده به عنوان تروریست دست نشان کرده اند، یک دولت که حاضر است با “همه کنار بیاید”. مهندسی خشت به خشت یک دولت در دوره بحران لاعلاج اسلام سیاسی، “خونسرد” و بدون توجه با سانتی مانتالیسم جونیورهای سیاسی و حتی بی محل نسبت به “افکار عمومی جهانیان” و “حقوق بشری”ها، سناریو اصلی جستجوی کم خطرترین راه له کردن سر مار و هیولای در حال سقط شدن اسلام سیاسی در ایران است.

 

بحث این است که اگر در افغانستان ایلیاتی و طایفه ای، در عربستان و امارات و پاکستان میتوان اجازه داد که قوانین شرع و قرآن جاری باشد همزمان که سرمایه و پول شیوخ در قلب آمریکا و غرب، کالا و سرمایه غرب را میچرخانند، آیا “مهار” اسلام سیاسی در قدرت در ایران، بر بستر جوشش جنبشهای اجتماعی و طبقاتی، ممکن و میسر است؟ آیا غرب و آمریکا قادر هستند جامعه ای مثل ایران را که “مشروطه” و اصلاحات ارضی و تثبیت سنت “دولت” را در حافظه تاریخی دارد و انقلاب ۵۷ را با حضور و دخالت کارگر صنعتی از سر گذرانده است، با توسل به موهومات قومی قبیله ای مذهبی “رام” کنند؟ سوال این است که آیا این مردم در صحنه، که علیرغم کشتارها و قتل عامها از پا درنیامده اند، و با وجود قربانیهای بسیار هنوز مدعی و طلبکار از توقعات مدنی کوتاه نیامده اند، با سناریو های نوع “طالبان تغییر یافته” همراه ساخت؟ این مهمترین و “ترسناکترین” چشم انداز غرب و سران اسلام سیاسی در ایران است: مواجهه با یک انقلاب واقعی که کل سیستم سرمایه داری را نه تنها در ایران که در منطقه و چه بسا سراسر جهان زیر علامت سوال قرار میدهد. غرب و آمریکا تا هر اندازه که اوضاع عینی اجازه بدهد، نمیخواهند قدرت و ظرفیت ضدکمونیستی و ضد مدنیت و مدرنیسم جمهوری اسلامی را ضعیف کنند، حتی اگر قالب ظاهری اسلامی دیگر قابل دفاع نباشد. سوال برای غرب و سران اسلام سیاسی در اعماق، مطلقا بر سر “تغییر رفتار” نیست، بر سر تهدیدی است که سرتاپای طبقه سرمایه دار و نظم بردگی مزدی را، چه اسلامی و یا سکولار، وحشت زده و به حالت پانیک رسانده است.

 

رسالت ما، در جبهه سوسیالیسم و کمونیسم کارگری، برفراشتن دورنمای روشن تحولات پیش رو؛ و سازمان دان و تشکیل حزب سیاسی و نیروئی است که چنین افقی را با معادلات و تحولات جامعه جوش بدهد و اذهان توده های وسیع را بسوی خود جذب کند.

 

سپتامبر ۲۰۲۱ 

  ایرج فرزاد

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)