بگذارید با گفتاوردی از خود بیآغازم:

“ببینید. همگان می دانیم که پاسدارانِ فرهنگی ی اسلام، در رویارو شدن با نمود هایی فرهنگی که از درون ِ فرهنگ های”اسلام گرفته” یا اسلام زده با این دین در می افتند، قاطع ترین برهانِ خود، تیغ را، تیغ ِ تکفیر را، همیشه در آستین آماده دارند. تازیانه، تازیانه ی تعزیر، هم که البته جای خود دارد: و گفتن ندارد.
تازیانه ی تعزیرو تیغ ِ تکفیر، اما ،همیشه کارآ و بُرّا نیست. با فرهیختگان می توان با تازیانه و تیغ رویارو شد؛ با فرهنگ، امّا، نه. معنا را نمی توان تازیانه زد و شعر را نمی توان سر برید. اسلامِ فرهنگی، اما، شگردهای دیگری هم دارد، هر یک با کار افزار ِ ویژه ی خود. چشمگیرترین ِ این شگردها همانا شگرد ِ “از آنِ خود کردن”است، که با”نشتر تعبیر و تفسیر” کار می کند. اسلامِ فرهنگی، با نشر ِ تعبیر و تفسیر، به جان ِ نمودهای فرهنگی ی ضد خویش می افتد و می کوشد تا زهرشان را بگیرد و آنها را رام کند، آرام کند و از آن ِ خود سازد. و شعرِ حافظ ،به گمان من ، در فرهنگِ اسلام گرفته ی ما، درخشان ترین نمونه ی این گونه نمودهاست.
اسلامِ فرهنگی پیوسته کوشیده است و می کوشد تا شعرِ حافظ را از آنِ خود کند . بر آیندهای این کوشش، و بر آیندهای چنین کوشش هایی، بر روی هم، چیزی را می سازند که من آن را “فرهنگِ آخوندی” می نامم. فرهنگِ آخوندی، می توان گفت، همنهاده ی ست از فرهنگِ ناب ِ اسلام و فرهنگِ ناب ِ کفر: از فرهنگ ِ زهد و فرهنگِ تردامنی: از فرهنگِ تعبّد و تکفیر و قصاص و سنگسار و سوگواری، و فرهنگِ آزاد اندیشی و شناسایی و مهر و تفاهم و شادمانی: از فرهنگ ِ نابِ مرگ و فرهنگ ناب ِ زندگی. روشِ کارِ فرهنگِ آخوندی، گفتم ، همانا شگردِ “از آنِ خود کردن” است؛ و شعار ِ آن، می توان گفت، این است که کفر نیز، اگر درست تعبیر و تفسیر شود، چیزی فراتر از اسلام نیست! فرهنگ ِ آخوندی، چون نیک بنگریم، دست آورد یا، یعنی، فرآورده ی کسانی ست که دو درد ِ ناهمخوان دارند: درد ِ دین و درد ِ فرهنگ: دو دردی که شخصّیتِ فرهنگی ی دارندگانِ خود را از درون دو پاره می کنند: دو دردی که دارندگانِ خود را به گونه ای شیزو فره نی ی فرهنگی دچار می دارند. و آقای بها الدین خرمشاهی ،به گمان من، تنی ست از همین گونه دردمندان. یک و همان دید است که در سطح اغنام الله، بر سر ِ منبر،” می ی دوساله و محبوبِ چارده ساله “را “قرآن” و “چهارده معصوم” می بیند، و در سطح دانشگاه، بر سکوی روشنفکری، ساختارِ غزل های حافظ را با ساختارِ سوره های قرآنی همانند یا در پیوند می یابد.
گفتن دارد، در همین جا، که آقای خرمشاهی، در کار ِ حافظ شناسی، از دیر باز، و هم از آغاز، مسلمان بوده است؛ و، از آنجا که دینِ خود را خوب می شناسد، نیک می داند که در پیوند زدن ِ شعرِ حافظ به قرآن تا کجاها، و تنها تا کجاها، می توان پیش رفت.
حافظ شناس ِ کهنه مسلمانی چنو، ا ز همین رو، هیچگاه، برای نمونه، بگو مگوی قدیمی ی اشعریان و اعتزالیان در باره ی “قدیم” بودن یا “حادث” بودن ِ قرآن را به گستره ی حافظ شناسی نمی کشاند. چرا که او نیک می داند که هر دو سوی این بگو مگو، در واپسین تحلیل، ره به کفر می برد. حقیقتی تلخ داریم، اما، که حافظ، اگر می خواست به بیانی بی مزّه از آن سخن بگوید، می گفت:
کافر ِ پشیمان را ذوقِ دین بخواهد کشت!
آری. بسیار پیش آمده است که نو مسلمانان ِ اندیشمند، یا اندیشمندانِ نو مسلمان، از هول ِ (یا از ذوقِ) حلیمِ اسلام در دیگِ (یا در آتشِ؟) کفر افتاده اند. این فهمیدنی ست و مهم هم نیست. مهم این است، و فهمیدنی هم هست ،که “انقلابِ اسلامی (شده)” ی ایران بسیارانی، و از جمله برخی از حافظ شناسان ما، را به راه راست آورده باشد. و چنین است که، برای نمونه ،نویسنده و سخن شناسِ نام آور ِ ما آقای دکتررضا براهنی در یکی از تازه ترین و پر شور ترین نوشته های حافظ شناسانه ی خویش، در پیوند زدنِ شعرِ حافظ به قرآن، از آقای خرمشاهی نیز فراتر می رود: و سخنانی می گوید بدین معنا – خلاصه – که شعرِ حافظ نیز، همچون خودِ قرآن، “قدیم” است: و، یعنی که، هم از روزِ ازل بوده بوده است!
از شما پنهان نمی کنم که من، اگر نوشته ی دکتر براهنی را خودم نخوانده بودم و – یعنی که – از دیگری شنیده بودم که او در باره ی حافظ چنین سخنی می گوید، باور نمی کردم که دکتر براهنی آن چه را که می گوید به راستی باور کرده است و به راستی باور می دارد. با خودم می گفتم :سخن شناس ِ زیرک ِ ما، در برابرِ آخوندهای ریاکار، دارد ریا می کند. نه (این) که نان به نرخِ روز می خورد. نه! رشوه ای می دهد به زندان بان، برای این که دریچه ای را باز بگذارد و بگذارد زندانی نفس بکشد. آهنگ ِ گفتار ِ دکتر براهنی در آن نوشته، امّا، پر شورتر و پاکدلانه تر از آن است که بتوان از آن بوی ریا شنید. بر من چنین می نماید که دکتر براهنی آنچه هایی را که می گوید به راستی باور می دارد. و من اینگونه دگر دیسی های اندیشمندانه را از “معجزه”های قدرت ِ درونی شده ی حاکمیت ِ اسلامی می بینم: قدرت ِ بیرونی ی قهاری که، به زودی و سرانجام، به درون ِ جان های ترسخورده راه می برد، درونی ی ایشان می شود و به جای ایشان و برای ایشان می اندیشد. پناه جستن در، و یگانه شدن با، قدرتی بی زنهار که در برابرش نمی توان ایستاد. جورج اورول را که می شناسید؟”
باری.
تا اینجای این نوشته گفتآوردی ست از پژوهشی با عنوانِ ” اندیشیدن به اندیشه ی حافظ” ،که من آن را درسال ِ1986 ،یعنی بیست و چهار سال پیش از این، نوشتم.
در درازای سالیانِ گذشته ، اما، دریافته ام که آنچه من آن را”شگردِ از آنِ خود کردن ” نامیده ام ، به راستی، تنها کاربردِ گسترش یافته ای ست از ترفندِ آشنایی که از دیر باز” کلاهِ شرعی” نام داشته است. “کلاهِ شرعی” ،می توان گفت، کلک یا بهانه یا نیرنگِ آخوند ساخته ای ست که چیز یا کاری را که به خودی ی خود – وگاه آشکارا – با قاعده یا اصلی از” شرعِ مقدس” همخوان یا سازگار نیست، برای رسیدن به سودی و به دلخواهِ آخوند،با آن همخوان و سازگار می نمایاند: و، بدین سان ، برای مسلمانان ، پذیرفتنی یعنی پاکیزه و “حلال” اش می کند.*
شگردِ” ازآنِ خود کردن” ، پس از انقلابِ”ملاخور شده – شکر الله پاک نژاد یاد باد- در زمینه های اجتماعی و به ویژه سیاسی کاربردِ فراوانی یافته است.
من از برخی از نمونه های این کاربرد بیش از این نیز سخن گفته ام.
نخستین وآشناترین شان را همان، همانا، در خودِ عنوان ِ “جمهوری ی اسلامی” می توان یافت. در این عنوان دوگونه از فرمانروایی ی ناهمخوان با یکدیگر یگانه می شوند که دوری شان از یکدیگر ، به دقیق ترین معنا، از زمین تا آسمان است. “جمهوری” شکلی ست زمینی از فرمانروایی که قانون هایش به رای بیشترینه ی مردمان اش در کار می آیند، دگرگون می شوند، یا ازمیان می روند و جای آنها را قانون های تازه ای می گیرند یا نمی گیرند. فرمانفرمایی ی ” اسلامی”، اما، گونه ای فرمانفرمایی ی آسمانی ست که قانون هایش فرمان هایی مقدس، دگرگونی ناپذیر و جاودانه اند که از سوی خدا ، ویک بار برای همیشه، به دلِ پیامبرِ او فرود آمده اند؛ و خویشکاری ی مردمان کاری جز به کار بستنِ بی چون وچرای آنها نیست. آشکار است که هیچ منطقی نمی تواند این دو گونه از فرمانروایی را با یکدیگر آشتی دهد، چه رسد به یگانه کردن شان.
با این همه، این همان کاری ست که خمینی می کند.
و چرا؟
من گمان می کنم که ” امام” ، خود، از ناهمخوانی ی درونی ی عنوانِ “جمهوری ی اسلامی” نیک آگاه بود. او سالها به شکل ومحتوای فرمانفرمایی ی دلخواهِ خویش بسی اندیشیده بود . زمینه ی دوگانه ی انقلاب بود که او را از پذیرفتنِ این تناقض ناگزیر کرد. زمینه چینی ی انقلاب، بسی پیشتر از آن که اسلام گرایان بدان یورش آورند، با نیروهای سکولار بود. وسهمِ اینان از پیروزی را نمی شد نپرداخت. با این همه، من بر آن ام که روباهِ پیر، درپافشاری ی خود به هر چه زودتر تصویب شدنِ “قانونِ اساسی” ی جمهوری ی اسلامی- با واژه های خودش بگویم- “خدعه کرد”. او می خواست- بازهم با واژه های خودش بگویم-” تانهضت سرد نشده، نانِ جمهوری ی اسلامی را به تنور انقلاب ” بچسباند . او برآن بود که، با استوار شدنِ پایه های حکومتِ نوبنیاد ،و به هنگامِ خود ، خواهد توانست از همین “جمهوری”فرمانفرمایی ی ناب ِ اسلامی ی خود را بیرون بکشد . حالیا، توانسته بود نگذارد واژه ی خطرناکِ “دمکراتیک” در عنوانِ “جمهوری ی اسلامی ” را برد. عنوانِ” جمهوری ی دمکراتیکِ اسلامی ” را نپذیرفته بود:
-“جمهوری ی اسلامی : نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر!”
و گفته بود که “قانونِ اساسی ” ی تصویب شده لازم نیست نهایی باشد: یعنی که این قانون نیز می تواند، همچون قانونِ اساسی ی مشروطیت ، “متمّمی” هم داشته باشد.
این ” متمّم” هنوز نوشته نشده است ؛ چرا که” جمهوری ی اسلامی” ، بی نیاز از هرگونه” اصل” و ” قانونِ” تصویب شده ای ، توانسته است روز به روز از “جمهوری” بودنِ خود بکاهد و بر “اسلامی ” بودنِ خود بیفزاید – و بشود همین که شده است:
فرمانفرمایی ی آخوندی ی ایران ستیز وجهان ستیزی که گوهره ی ضد تاریخی و نا به هنگام اش در این روزگار از آن نرگاوی هراسیده و خشمگین ساخته است در تالارِ نمایشگاهی از چینی وبلور، که هر جنبشی از او ، خواسته یا نخواسته و دانسته یا ندانسته، چیزی گرانبها از دستکاری های انسان را در هم می کشند و نابود می کند.
یکی از نخستین “جنبش ” های این جانور،که – به گمان من – تا کنون پر آسیب ترینِ آنها نیز بوده است و ،همتای تاریخی ی خود در چینِ مائوتسه تونگ را به راستی رو سپید کرده است، روندی ست به نامِ”انقلابِ فرهنگی”:که، به بهانه ی “پاک سازی” و”باز سازی” یعنی” اسلامی” کردن، نخست، همچون خوره، به جانِ دانشگاه های ایران افتاد و، سپس، سراپای دستگاهِ آموزش وپرورشِ ما را در برگرفت.
آقای دکتر عبدالکریم سروش می گفت : می خواهند کاری بکنند که از دانشگاه های ایران”عِطرِ دل انگیزِ اسلام” برخیزد. اکنون، سه دهه ای پس از دست به کار شدنِ او وهمکاران و جانشینان اش، و با زورِ کور ونادانی ی پر توانِ پاسداران وبسیجی ها و لباس شخصی ها، کمتر گستره ای از زندگانی ی فرهنگی و اجتماعی ی ماست که از گندِ مشام سوزِ”انقلابِ فرهنگی” دور ودر امان مانده باشد :بیکارو خانه نشین شدنِ بسیاری از برجسته ترین استادان و ویژه کاران و زندانی شدن و حتا اعدامِ برخی از آنها، دشمنی ی بی امان با علومِ انسانی ، با موسیقی ، با سینمای امروزین، و سانسورِ گسترده ی هنرها به طور کلی و کوشش به دولتی کردن شان و،چون برآیندی از این همه، فرارِ مغزها، تا کنون ،تنها برخی از دستاوردهای اسلامی ی این انقلابِ پیگیر و دامنه دار بوده است. و ناگفته نگذارم که دختران و زنانِ جوان ، در این میان ، به رغمِ ایستادگی ی پر تلاش و ستایش انگیزشان ، از همه بیشتر آسیب وزیان دیده اند. هفتاد و دورشته از رشته های دانشگاهی – لابد هریک به یادِ تنی از شهیدانِ کربلا – تاکنون به روی ایشان بسته شده است.”روسری یا توسری!” نیز، البته ، همچنان از شعارهای خیابانی ی پاسدارانِ دلآورِ انقلابِ اسلامی ست!
این هم تازه ترین خبر های “انقلابِ فرهنگی”:
آقای دانشجو- برعکس نهند نامِ زنگی کافور! – وزیرِ آموزشِ عالی در فرمانفرمایی ی آخوندی فرموده است که” استادانِ سکولار” در سالِ آینده از دانشگاه رانده خواهند شد؛ تفکیک جنسیتی هم سخت تر وجدی تر ادامه خواهد یافت!کتابهای درسی را نیز، سراسر ، باز نویسی (ی اسلامی) خواهند کرد!
باری.
همین که”جمهوری ی اسلامی” بنیادهای فرمانفرمایی ی آخوندی ی خود را استوار ساخت، عنوانِ متناقضِ آن انگار الگویی شد برای ساخته شدنِ عنوان های متناقضِ دیگر و رواج یافتن شان در زبان سیاست.
“دمکراسی ی دینی” یکی از این گونه عنوان هاست که بر ساخته ی کسانی ست که”اسلام ” را با “مردم سالاری” ناهمخوان نمی دانند . این عنوان، اما، درست همچون خودِ”جمهوری ی اسلامی” ،از درون با خود در تناقض است.
چرا؟
زیرا”دمکراسی” ، یعنی “مردم سالاری” ، در حقیقت، بیانگرِ اصولِ انسانی سیاسی ی”جمهوری” ست : و از ” فرمانروایی ی مردم بر مردم” سخن می گوید؛ حال آن که “حکومتِ دینی” ،که در اینجا همان “حکومتِ اسلامی ” ست، در تعریفِ خود، همان “فرمانفرمایی ی خدا بر مردم” است؛و این دو را با یکدیگر یگانه نمی توان کرد. یکی زمینی ست ، دیگری آسمانی. اگر، به مثل، یکی خرما باشد، دیگری خداست: وآلیاژی از این دو نمی شود ساخت. همین.
“ملی – مذهبی” نمونه ی دیگری ست.
این عنوان بر ساخته ی ملی گرایانی ست که می خواستند ، در فرمانفرمایی ی آخوندی، از قدرت سهمی داشته باشند ، بی که از باوره های سیاسی ی خویش در گذرند.
خمینی، خود، اما، پیشاپیش ، راه را بر این گونه زیرکی ها فروبست.
بگذریم از یاد آوری های خشماگین اش که” اسلام از مصدق سیلی خورده است”. ملی گرایان شاید می توانستند این نکته یا برداشتِ تاریخی را، با در کارآوردنِ اما واگرهایی ، راست و ریست کنند . امام، اما، دست کم یک بار، سخنی گفت که آبِ پاکی را بردستِ ایشان ریخت:
-“ملی گرایی کفر است”!
و لازم نیست هر سخنی که امام گفته است نادرست باشد!
ملی گرایی، از دیدگاهِ اسلام ، به راستی کفر است.
چرا؟
زیرا”ملی گرایی ” ،چون یک جهان نگری،در هرکشوری، تنها به پیشرفت وسرفرازی ی جهانی ی “ملت ِ” ویژه ی خویش می اندیشد: و کاری به این ندارد که مردمان، در آن ملت، چه دین یا آیینی دارند یا ندارند؛ حال آن که اسلام، چون یک دین، در جهان، بیش و پیش همه، به گسترش دادنِ “امتِ” خویش می اندیشد:و کاری به این ندارد که گروندگان، در ” امتِ” او،از مردم کدام کشورند وچه ملیت یا نژادی دارند یا ندارند. کوتاه سخن این که ، در برابرِ “ملی گرایی” یا ناسیونالیسم ،اسلام شکلی ویژه از انترناسیونالیسم یا ” ملل گرایی” (؟) ست.
روشن است، بدینسان، که مفرداتِ مفهومِ”ملی – مذهبی” از درون با یکدگر نا همخوان اند.
باری.
نمونه ای دیگر بیاورم از عنوان های متناقض:
“روشنفکری ی دینی” یا”روشنفکر دینی”،
که بر ساخته ی نیمچه آخوندهایی ست که دستار نمی بندند و عبا نمی پوشند ،اما، از ریش تراشیدن و کراوات زدن نیز سخت می پرهیزندو یقه ی پیراهن بیشترینه شان هم “آخوندی”ست.من،چند سال پیش،کوشیدم تا تناقضِ درونی ی این عنوان،چون یک مفهوم ،را روشن کنم، در نوشته ای با عنوانِ
“روشنفکری ی دینی: سه گوشه ی چهار پهلو!”**
نوشته ی من پاسخی بود به مقاله ای از عبدالکریم سروش ؛*** و فشرده ی استدلالِ منطقی ی من ، در آن نوشته ، چنین است:
“روشنفکر”به “رند” می ماند در شعرِ حافظ و به “آزاده” در این سخنِ نیچه:
“ما آزادگان به همه ی شهرهای اندیشه به میهمانی می رویم، اما شهروندِ هیچ یک از آنها نمی شویم.”
معنای این سخن، برای من ، این است که “روشنفکر ” همه ی اندیشه ها را در اصل شک پذیر می داند .”شک پذیری در اصل” تفاوت دارد با “شک پذیری در عمل” .
در عمل، روشنفکر نیز اندیشه های بسیاری را باور می دارد؛ اما- و نکته این است- او امکانِ خطا بودن یا خطا از کار در آمدنِ همه ی باوره های خود را نیز، پیشاپیش ، باور می دارد. شکِ او همانا شکی ست منطقی :و فرق دارد ، فرق ها دارد ،با”شکِ دکارتی”. دکارت، به گفته ی خود،” شکِ دستوری” می کرد:یعنی شک می کرد برای رسیدن یا باز آمدن به یقین. این گونه شک، اما ،چون نیک بنگریم ، چیزی نیست جز”شکِ فرمایشی” یعنی”شک دروغین “، یعنی”ادای شک (کردن) را در آوردنِ” !شکِ روشنفکر یا روشنفکرانه ، اما، همانا پیشآمدگی ی راستین و همیشگی ست برای پذیرفتنِ این که آنچه یا آنچه هایی که تا کنون باور می داشته ایم یکسره خطا یا نادرست یا ناروا می بوده است وبس. کوتاه کنم:روشنفکر “اهلِ ایمان” نیست.
“دیندار” ،اما، دست کم “اصولِ دین” خویش را، هم در عمل و هم در اصل، شک ناپذیر می داند. او به این اصول “ایمان” دارد. باید ایمان داشته باشد. وگرنه”مومن ” نیست . شک کردن به هر یک از اصولِ دین همان و”کافر” شدن همان.
منطقی نیست ، بدینسان، که کسی “دیندار”باشد و “اهلِ ایمان ” نباشد. وروشن است ، هم بدینسان،که “روشنفکری ی دینی” مفهومی ست از درون دچارِ تناقض ، درست همچون “سه گوشه ی چهار پهلو”!
آقای دکتر سروش ، پس از چند ماه ، سرانجام ، به هنگام دید تا به من پاسخی بنویسد.*** اندیشمندِ نام آورِ”اسلامِ عزیز” ،در نوشته ی سرسری وخشمگینانه ی خویش، نخست از من، نه به نام، بل – به خیالِ خود- به نشانی یاد می کند که جز تهمتی آخوندی و نچسب و بیشرمانه هیچ نیست؛ و ، سپس، سراسراستدلال و روشنگری های مرا نبوده می گیرد و، مغلطه گرانه ،می چسبد به تمثیلِ “سه گوشه چهار پهلو”، که در نوشته ی من نقشی بنیادی ندارد و تنها نمونه ای ست، و نه بیش، که تناقضِ درونی در آن روشن تر نگریستنی ست . نمونه های دیگر هم می توان آورد: “جسمِ بی بُعد” ، ” نوشته ی بی واژه” و مانندهای اینها.
“استدلال” آقای دکتر، سراپا، این است که “روشنفکری ی دینی” داریم:چرا که خیلی ها دارند ازآن سخن می گویند ؛ و، افزون بر این ، این گونه از “روشنفکری “به ” سه گوشه ی چهار پهلو”نمی ماند: به آمیزه ی “شیر وشکر ” می ماند!
کانت یاد آوری می کند که:”پناه بردن به تمثیلِ نشانگرِ ناتوان بودنِ اندیشه است”. آری. “تمثیل” راتنها برای روشنگری ی بیشتر یک استدلال می توان به کار برد. این شیوه از “روشنگری” ،که در آموزشِ اندیشه ها به ویژه کارآست ،امّا به هیچ روی از استواری ی یک استدلالِ منطقی برخوردار نیست.
افزون براین، آقای دکتر فراموش می کند که “سه گوشه ( بودن)” و “چهار پهلو (بودن)” – به زبان آخوندی بگویم-“مانعه الجمع” اند؛ حال آن که “شیر” و”شکر” به آسانی با یکدیگر می آمیزندو، اگر داغ شان کنیم و قهوه هم به آمیزه ی آنها بیافزاییم ، نوشابه ی گوارایی پدید می آید که گواراتر هم می شود نوشیدن اش، به ویژه اگر، وآنگاه که ،از پاسخ نوشتن به سفسطه ها سردرد هم گرفته باشیم!
باری.
و، اما، شگفت انگیز ترین نمونه از مفهوم های از درون متناقض ، در فرهنگِ آخوندی، تازه ترینِ آنها نیز هست:
“سکولاریسمِ دینی”!
سکولاریسم، در تاریخِ اروپا ، هنگامی پدید آمد که پیشرفته ترین مردمانِ این قاره از فرمانفرمایی ی پُرشکنجه، خون ریز ودانش ستیزِ سرانِ کلیسا بر جهانِ خویش به ستوه آمدند؛ و برآن شدند تا دستِ آن خود کامگان را، که پدرو خداوندشان قراربود پادشاهِ آسمان باشد، از کارها وزندگانی ی زمینی ی خود کوتاه کنند.امّا بگذارید از تاریخ بگذریم و برسیم به امروز:
سکولاریسم، در تعریفِ امروزینِ اش، یعنی این باوره که دین وفرمانروایی ،هر یک چون یک “نهاد”،را نباید به کار یکدیگر کاری باشد.
معنای این سخن این نیست ،به هیچ روی،که دینداران نباید فرمانروا بشوند ، یا که فرمانروایان نباید دین داشته باشند.
معنای این سخن تنها این است که نه دینداران حق دارند دینِ خود را در فرمانروایی نیز به کار گیرند؛ و نه فرمانروایان حق دارند به کارِ دین نیز کار داشته باشند.
سکولاریسم” ضد دین” نیست، “فرا دین” است.
سکولاریسم همه دین ها را می پذیرد، و برابر می شناسد: اما هیچ یک را توانای فرمانروایی یا انباز شدن در فرمانروایی نمی یابد.
درسکولاریسم، دین تنها به ” آن جهان” می پردازد و فرمانروایی تنها به ” این جهان”.
یکی از برآیندهای بسیار با اهمیتِ این سخنان این است که هیچ دینی، به خودی ی خود، سکولار نیست؛ و که، یعنی، تنها فرمانروایی ست که می تواند سکولار باشد یا نباشد.
آیین بهایی ، برای نمونه – شاید برای دور ماندن از بسیاری درگیری ها وگرفتاری ها در جامعه های دین زده یا خود کامگی زده- پیروانِ خود را از کار داشتن به کارِ سیاست می پرهیزاند. این چگونگی ، اما، از این آیین یک “دینِ سکولار” نمی سازد.
چرا؟
زیرا، در سکولاریسم، همه ی دین ها وآیین ها ، و همچنین بی دینی، یکسان نگریسته می شوند وهیچ یک ناپذیرفته نیست. آیین بهایی، اما ، درست است که همه ی دین ها وآیین های پیش از خود را به راستی محترم می دارد ؛ اما هیچ یک از آنها را با خود برابر نمی شناسد: نمی تواند برابر بشناسد(بی دینی را که هیچ!) :” چرا که، اگر چنین کند،”بهایی بودن” بی معنا می شود.
“سکولاریسمِ مسیحی” و”مسیحیتِ سکولار” هم نداریم؛ چراکه ” دمکراسی ی مسیحی” نیز نداریم، نمی توانیم داشته باشیم. در دمکراسی ،مردم همگان در پیشگاهِ قانون برابرند: و برابر بودن شان در پیشگاهِ قانون هیچ پیوندی با دین یا آیین شان ندارد. از همین رو، بر من یکی آشکار می نماید که “حزبِ دمکرات مسیحی” نیز عنوانی از درون متناقض است. مسیحیان هم، همچون پیروان هر دین یا آیینِ دیگری، البته می توانند دمکرات هم باشند. و هستند. “دین”،اما، یک چیز است و “حزب” چیز دیگری؛ و این دو را با یکدیگر نمی توان یگانه کرد.منطقا ، البته ، و برای دور ماندن از تناقض . و گرنه، در جهانِ محال اندیشی، آرزوی بازگشت به “سده های میانه” (“قرون وسطی”) را نیز می توان داشت.
باری.
و ، اما، اسلام، هم از آغاز، دینی سیاسی بوده است؛دینی بوده است در آرزوی و- از راهِ “جهاد”- کوشای فرمانفرماشدن بر سراسرِ جهان . نبرد آیینی ست، به راستی، برای جهانگیری. و هنوز نیز همچنین است. آن آخوند – که نام اش را به یاد ندارم و فرقی هم نمی کند که کدامین شان بوده باشد – می گفت:
“دینِ ما عینِ سیاستِ ماست و سیاستِ ما عینِ دینِ ما.”
و درست می گفت:
“اسلامِ عزیز”، بی کوشش به هرچه گسترده ترکردنِ گستره ی فرمانفرمایی ی خویش در جهان، “اسلامِ عزیز” نخواهد بود.
پیروانِ چنین دینی، اکنون، از “سکولاریسمِ دینی” سخن می گویند.****
و شگفتا!
دینی سیاسی که می خواهد به سیاست کاری نداشته باشد!
تناقض ، اگر این نیست، پس چیست؟!

اسماعیل خویی
سپتامبر 2012،
بیدرکجای لندن
پانویسها:
*تن فروشی” برای زن، در اسلام ،حرام است . همین کار ، اما، با خواندن ِ چند واژه ی تازی “صیغه” نام می گیرد و حلال می شود. آسیبی اجتماعی ، که جامعه ی عرفی از دچار بودن بدان شرمنده است، بدینسان ، در جامعه ی اسلامی پذیرفته (“مشروع” )می گردد و سازمان هم می یابد:یعنی از نهادهای طبیعی ی جامعه شناخته می شود.
این یک نمونه.
نمونه ی دیگر:
“ربا خواری” ،در اسلام، حرام است. همین که نام اش، را بگذاریم “کارمزد” ،اما،برای بانک های اسلامی البته حلال می شود.
و این هم جنایتکارانه ترین نمونه ها:
“شکنجه” ،در اسلام، حرام است. زندانیان را تنها می توان “تعزیر” کرد!
“زندانی ی سیاسی” هم، در اسلام، نداریم. تا دل تان بخواهد ، اما،”مفسد فی الارض ” داریم و “محارب با خدا” ،و توهین کننده به مقدسات ومقدسان، و اقدام کننده بر علیه امنیتِ کشور و پراکندنِ دروغ ها (نشر اکاذیب) و…
** نگاه کنید به بایگانی ی سامانه های اینترنتی ی “شهرزاد نیوز” و “اخبار روز”.
*** نگاه کنید به بایگانی ی تارنمای دکتر سروش.
**** یاد داشتی برای دکتر اسماعیل جان نوری علا:
دوست گرانمایه :
درود برشما.
نوشته های روشنگرِ شما، به ویژه در پیوند با نگره ی ” سکولاریسم “،را من به راستی به هنگام وستایش انگیز می یابم.
و ، اما، نکته ای هم دارم که خوش می دارم آن را با خودِ شما در میان بگذارم.
چه گونه بگویم؟ ببینید:
من، در پیوند با مفهومِ از درون متناقض ِ”روشنفکری ی دینی” ، از”سه گوشه ی چهار پهلو” سخن گفته ام ، که نمونه ای خود آشکار از این گونه مفهوم ها ست.
اکنون، پرسش ام از شما این است که ما ، در برابرِ کسی که – به هردلیلی- از “سه گوشه ی چهار پهلو” سخن می گوید،آیا بایداز”سه گوشه ی سه پهلو” سخن بگوییم یا از همان”سه گوشه”؟
من می گویم : از همان “گوشه”.
زیرا “سه گوشه “بودن”سه پهلو” بودن را ،پیشاپیش، در خود می دارد. و، یعنی که، “سه گوشه ی سه پهلو” منطقا چیزی به دانشِ ما از “سه گوشه” نمی افزاید.
این تنها یک “همان گویی” (“توتولوژی”)است از گونه ی”روشنگری ی روشن ها” یا – آخوندی اش را بگویم-“توضیحِ واضحات”. افزون بر این ، هر مفهومی ، خواه نا خواه ، مفهومِ رویاروی خود را نیز به آگاهی یا به یاد ما می آورد.
و درست از همین جاست که ما، در روندِ طبیعی یا منطقی ی سخن گفتن، از مفهوم هایی همچون”سه گوشه ی سه پهلو” سخنی به میان نمی آوریم.
باری.
این همه را گفتم تا برسم به عادتی که شما دارید در سخن گفتن از “سکولار دمکراسی ی انحلال طلب”.
من، خود، “برانداز” را خوشتر می دارم از “انحلال طلب”. این یادداشت ، اما؛ جای چون وچرا کردن در این زمینه نیست ،و از آن می گذرم ، تا برسم به “سکولار دمکراسی” که، بی گمان ، همان “دمکراسی ی سکولار” است.
“دمکراسی ی سکولار”؟!
این مفهوم ،برای من، یاد آورِ “سه گوشه ی سه پهلو” ست.
مفهومِ “دمکراسی” مفهومِ “سکولار” را، پیشاپیش، در خود می دارد: و، یعنی که ، دمکراسی ی سکولار”یا همان، “سکولار دمکراسی” ،منطقا چیزی به دانشِ ما از “دمکراسی” نمی افزاید. این نیز تنها یک “همان گویی” ست از گونه ی “روشنگری ی روشن ها”: که ، بدبختانه ، بیهوده هم نیست و سودمند هم هست، اما تنها برای سفسطه بازانِ دستار بند و همتایانِ بی دستارشان.
چرا؟
زیرا سخن گفتن از “دمکراسی ی سکولار”می تواند راهگشا (بوده )باشد، یا بهانه یا انگیزه ای (شده) باشد، برای آن که اینان بتوانند از ” دمکراسی ی دینی” سخن بگویند و- بدتر از آن- از”سکولارسیمِ دینی”؛ و، از این راه ،ما را به بیگاری هایی بکشانند که، آشکارا ، چیزی جز “روشنگری ی روشن ها ” نیست.
و، پس،
دوستِ دانای من!
برای پاکیزه تر یا شسته رفته تر بودنِ گفتار نیز که باشد، بهتر آن است که”سکولارسیم” را در درون ،یعنی، در گوهره ی “دمکراسی” بنگریم و نه چون ویژگی یا صفتی که از بیرون بدان افزوده شده باشد.
درست نمی گویم آیا؟
با مهر وسپاس
اسماعیل خویی

یاد داشت برای خودم
به این می ماند که بگوییم : “دمکراسی ی حقوقِ بشری”یا”دمکراسی ی نهادی کننده ی حقوق شهروندی برای همگان”!
خب مگر می شود در دمکراسی همه ی مردم از حقوقِ شهروندی برخوردار نباشند؟
دمکراسی در تاریخ تفاوتها دارد با دمکراسی در تعریفِ امروزینِ آن در دمکراسی در آتنِ باستانی تنها طبقه ی “آزادگان” را در بر می گرفت، مردمانِ طبقه ی دیگر – “بردگان” و”بیگانگان” – در این”کشور شهر” سراپا از آن بی بهره می بودند.
دمکراسی در تعریفِ امروزین اش، اما، برخوردار بودنِ همگان از حقوقِ شهروندی را در خود می دارد. در یک جامعه ی مردم سالار امروزین ،”قانون” همگان را برابر می شناسد، گیرم در “واقعیت”یا”عمل” هنوز به راستی چنین نباشد.
دمکراسی، از این دیدگاه، گره می خورد به فرهنگِ جامعه و همگام با پیشرفتِ آن است که پیش می رود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)