مدرسه فمینیستی: در خبرها آمده بود؛ دختر بچه ای هشت ساله به نام “روان” اهل روستای مهدی حاجی، واقع در شمال غربی یمن، به علت فقر و تنگد ستی خانواده، به عقد مرد چهل ساله ای درآمد. در شب زفاف!!، زهدان دختر بی گناه هشت ساله، پاره و دچار خونریزی شدیدی شده بود که در نهایت، مرگ  دختر معصوم را در پی داشت. حادثه آن قدر دردناک بود که به ناگاه دست به قلم بردم . می گریستم و می نوشتم که “خدا را با که این بازی توان کرد” ؟ “اروا عثمان” ،فعال حقوق زن یمنی می گفت: به دلیل حفظ آبروی خانواده،قبیله و ریش سفیدان قوم!! نه نهاد پلیس و نه نهاد قضا، تا اکنون به هیچ اقدامی مبادرت نورزیده اند. با خود اندیشیدم که پدرسالاری حاکم بر قبیله، امکان شفافیت و بررسی به حق را از فعالانی چون او خواهد گرفت. گفتم نامه ای از جانب “روان “بی روان و جان، بنویسم؛ شاید که  فریادی باشد بر رسوایی این تجاوز به ظاهر مشروع و بر این فرهنگ مخوف و منحط زن ستیز.

 

و نامه را چنین آغازیدم؛

دختران دشت / دختران انتظار

!/ دختران امید تنگ/ در دشت بی کران/ و آرزوهای بی کران/ در خلق های تنگ!/ دختران عشق های دور/ روز سکوت و کار/ شب‌های خستگی! / دختران روز/ بی خستگی دویدن/ شب/ سرشکستگی!/ دختران رفت و آمد/ در دشت مه زده!/ دختران شرم/ شبنم/ افتادگی/ رمه!/

 

من “روان” ام. دختری هشت ساله. اهل یمن. داغدیده ی فرهنگی قبیله زده و زخم خورده ی ارتجاعی کهن. اسیر پدرانی خرافه و مردانی اهل تابعه. پرده درانی هتاک با غرایزی سیری ناپذیر و دهشتناک. تبار من به لیلی می رسد، به زن مظلوم و محزون عرب. در آن جا با “زر و سیم و اسب و اشتر ابن سلام” مبادله می شدم و در این جا از فقری نهادینه به همخوابگی با هیولاهایی شهوت پرست، محکوم و گرفتار آمده ام. روسپی مردانی که مرز ابتذال را تا سرحد جنون و پریشیدگی روان پیش می برند. هنوز از یاد نبرده ام “ناله های مظلومانه ی لیلی ” و فریادهای اش را که در “خروش بوق و کرنای” ابن سلام در آن “عروسی خون” فرو پوشیده شد و فراموش نکرده ام چهره ی هراسان مادر زندانبانی که از ترس اقتدار حاکمیت پدر، لیلی را کوتوالی و نگاهبانی می کرد. مادری، نگاهبان دختری. پدر لیلی آن روز در برابر قیس عاشق تنها ظاهری خلل ناپذیر و مقاوم داشت. و این حکومت زر و سیم ابن سلام بود که همه ی اراده ی مرد، در برابرش رنگ می باخت و فرو می ریخت. چنان که پیر گنجه سرود: لیلی ز پدربدان حکایت / رنجید چنان که بی نهایت.

این سان در نگاه مرد عرب ،عشق، داغ ننگی بود بر پیشانی قبیله و زیبایی نیز گناهی نابخشودنی. و لیلی ؛که هم عاشق بود، هم زیبا. دو گناه سترگ که مرد ظلوم جهول عرب را سر، به زیر می آورد! و مادر نیز که تحت حاکمیت مطلق پدر، اسیر هوس ها و پلشتی های فرهنگی زن ستیزانه و زن کُشانه روزگار می گذراند.

 

من “روان” ام. زاده شده ی تاریخ و فرهنگی که “ناپاکی” را ماهیت زن می داند !!.نیز همشهری مردان هرزه ای چون ابوهریره. می خواهید بدانید ابوهریره یعنی چه؟ یعنی بچه گربه ی ماده. ابوهریره “بچه گربه ی ماده ای داشت که بسیار دوستش می داشت. او اما این لقب را بر خود نمی پسندید برای این که درآن نشانه ای از صفات زنانگی می دید.” یعنی ماده بودن را. بعد از گریز از آفتاب پرستی و گرویدن به آئین ناب مسلمانی می گفت: ” من را ابوهریره صدا نکنید. پیامبر من را ابوهریر نام نهاد – یعنی بچه گربه ی نر- و مذکر از مؤنث بهتر است” ابوهریره راست می‌گفت. مذکر از مؤنث بهتر بود !!که نرینه پرستی آیین دیرین ما زنان و دختران مادینه ی عرب بوده است. پس در چنین فرهنگی” پرده نشینی زنان و جوشن پوشی نخبگان” (مردان) امری عادی و پذیرفتنی بود و ما پذیرفته ایم چنین نگاه و چنین فرهنگ و چنین تاریخ مذکری را!! پس به سازمان های حقوق بشری بگویید بیهوده خویش را خسته می دارید! ما کجا و شما کجا؟ ما کودکان برقع پوش خانه ها و خیابان هاییم. برقع پوشانی که “نزول حجاب” بر ما واجب شمرده اند! فرزندانی که با کوچک ترین گناهی به عقوبتی ناسزاوار گرفتار می آیند! به اندک دیدار با محرم یا نامحرم، زنده زنده سوزانده می شوند! با “بوسه ی اسبی” از زیستنی مشترک محروم مان می دارند و به جرم داشتن تلفنی همراه، سنگسارمان می کنند! این است وضعیت رعایت حقوق بشری ما در جهانی که تبعیض و خشونت هر روزه، لکه ی ننگی بر دامان آن می افزاید. و شما دیدبانان حقوق بشر فقط دیدبانی می کنید بی آنکه از آلام و رنج های ما بکاهید. بی آنکه خود قربانی خشونت باشید تا ژرفای فاجعه را بهتر دریابید.

 

من “روان” ام. شهروندی درجه ی دو. جنس دوم. ما زنان و دختران در میان دو پارادوکس بزرگ گرفتار آمده ایم. “نیکی منبعث از روح و پلیدی ناشی از جسم”. چرا پلیدی جسم؟ زیرا فرهنگ آیینی عقل مذکر “پلیدی را عنصر حیاتی طبیعت ما زنان” می داند!! و نیز زن را فرستاده ای از جانب ابلیس و این همان فرهنگ آرکی تایپی و سرنمونی ساخته ی نرینه سالاران و برده داران تاریخ است. ما در هزارتوها، دخمه ها و غارهای افلاطونی ،اسیر مثل های حقیقت کاذب مردان بوده ایم. زنانی به مثابه ی سایه و شبح هایی پر زنقاب و پوشیدگی. ما از نخست عریانی و آشکارگی را راز گشوده ی آفرینش و هستی  دانستیم لیک مردان، تاب این عریانی و حقیقت نیاوردند; پس، از حقیقت تعریفی نامکشوف عرضه کردند تا آن را دستخوش تأویل ها و “دانش معطوف به قدرت” خویش کرده باشند. آری عقل مذکر تاریخ را توان تاب حقیقت و عریانی نگاهمان نبود؛ چرا که هرگز راز فرو رفتن در اعماق و لایه های هستی را نیاموخته بود و ما زنان، فرمانروای اقلیم های ژرف و بی پایاب حقیقت، آفرینش و ژرفاها بودیم. ما در پرتو قدرت روایت گری و زبان، “هزارو یک شب” قصه در قصه و حکایت در حکایت، زیستیم و عنصر زبان را به آفرینشگری و تولد و خنده زدن به حیات، پیوند زدیم و از برای رام کردن خوی وحشی مردان در بسترهاشان آرمیدیم تا خشونت هایی کور را به مدارا و مهربانی و خلق بدل سازیم و آنان را با آنیمای روان خویش آشتی دهیم.

 

من “روان” ام. شهرزاد قصه های پردگیانی ستمدیده که تاریخ را به چشم پرده درانی ستم پیشه زیسته اند. و بازی زبان و روایت و مجاز، تنها راه رهایی مان بود. این سان مجاز، عرصه ی مبارزه ای شد علیه فرهنگی که خلوت دخترانش با مرد، یعنی مرگ.  فرهنگی که پس از “ازاله ی بکارت” مرگ را سرنوشت محتوم مان می دانست. و ما چه می توانستیم مگر پناه بردن به پیکره ی متنی که هزار و یک شب، مرگ را به تعویق می انداخت؟ باید سخن می گفتیم، روایت می کردیم. از گفته ی باستان، داستان می آوردیم، از زهدان زبان، حکایت می آفریدیم تا مرد را از بیماری سوءظن و تردید و انتقام می رهاندیم؛ که نجات او را نجات خویش می دانستیم. و صد افسوس که پیکره ی متن و جسم زنانه مان به میزانی که “قابلیت امتدادیابی و قبض و بسط می یافت” این پیکر و  ذهن سلطه طلب مردانه، نه تغییر می کرد و نه استحاله ای می یافت. تا آن “یگانه ی تکرار پذیر “_زن_در این تکرارناپذیر” صلب و سخت،_مرد_ استحاله شود و دریغا !که مجازهای زبانی نیز از عهده ی فرو نشاندن آتش و تف شهوت و لذت مردان برنیامد و از قدرت گفتمان شان نیز برنکاست. بی تردید ما نیز چونان کنیزان داستان های هزار ویک شب و چون آن لیلی پرده نشین، قربانی شراره ها و تف های گونه گون شهوت پرستی مردانی هستیم که گویی طعم جسم هر زنی را متفاوت با دیگری می دانند ،غافل از آن که کنیزانی که در همخوابگی با مرد (پادشاه) به مرگ دچار آمدند ؛همگان، همان شهرزاد قصه هایی بودند که در بستر تقدیر شوم مرگ، عنصر زبان و داستان را به تولد فرزندان خویش پیوند زدند. تولد فرزندان از زهدان زن – مادری که مرد را به خوانش روایت دیگری از پیکر زنانه فرا می خواند،تا او را از آگاهی کاذب برهانند .این که زن و عنصر زبان از عهده ی چنین امری برمی‌آمدند خود به معرفت شناسی آنیموس روانشان باز می گشت. نکته ای که به واسطه ی آن واقعیت را از ناواقعیت تمایز می نهادند. آری، آن شهرزاد و کنیزکان از ایدئولوژی تحریف، هراسان بودند و هراس، همان راز بقای قدرت و اعمال سلطه از سوی شاهی بر زیردستان خود بود. که هنوز هم این قدرت و اعمال سلطه، بیداد می کند. فاجعه می آفریند.

 

من “روان” ام . سمبل گناه، ناهنجاری و هرزه گی!! من بوده ام که جامعه را به بیراهه کشیده ام !! من بوده ام که آن رابه خطا برده ام !! اسطور ه ی هبوط را نیز  من رقم زدم !! من در برابر خدای عقل های مذکر، به همه ی گناهان کرده و ناکرده ی زنان اعتراف می کنم؛  آری، اعتراف می کنم. “وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد”،وقتی صدای زنانه مان ،مفسده می آورد ،!وقتی تمکین، تنها راه آزادی مان محسوب می شود !،!وقتی تازیانه ،یگانه راه تأدیب مان قلمداد می گردد!، وقتی موضوعیت عشق، در ما به قساوت و به سادگی، نفی می گردد!، وقتی عارف بودن مان حتی، به عملی مردانه تشبیه می شود! ،وقتی گریستن بر نعش جگر گوشه مان نیز  می بایست، مردانه انجام پذیرد!،(آ ن گونه که بیهقی در توصیف حالات مرد وار! مادر حسنک در سوگ پسرش نوشت:”بگریست به درد ،نه چنان که زنان کنند”،) وقتی هشدارهای مذهب و اخلاق مذکر، بر سرکوب نمودن خواهش ها و تمایلات مان معطوف می گردد!، وقتی “پرده ی بکارت”مان، به نماد مرگ و زندگی هامان بدل می شود !، وقتی “گره از کار فرو بسته ی ما “گشاده نمی گردد ، وقتی داوری نیست تا که”بی ردای شوم قاضیان “با ذاتی به  “درایت و انصاف”به عدالت و قضاوت مان بنشیند؛ بگذارید جهان تان را ترک گویم. بگذارید در خاک، بیارامم که “خاک پذیرنده اشارتی است به آرامش”. بگذارید بر تمامی  قوانین بی ضمانت حقوق بشرتان، قی کنم . بگذارید بر “فیلسوف ها و شومن ها “، سوپر استارها و روشنفکرها تان، لعن فرستم. بگذارید ان.جی اوها و تمامی فعالین مدنی تان را نفی کنم، بگذ ارید بر هر چه نام دموکراسی می نهید، قهقهه زنم، بگذارید معشوق مرگ را بستایم و به تمامی در آغوش اش کشم که “نجات دهنده در گور خفته است”.

 

آری من” روان”ام ./”آن پاره سنگ بی نشان” “در آن التهاب نخستین”/”آن پاره سکون خاموش،در آن ملال بی خویشتنی”/ آن بوده ی بی مکان”/”آن باشنده ی بی زمان”/….”دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم/ هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده/ هر بدر کامل و هر پگاه دیگر/ هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را/ رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم، دست و دهان بسته گذشتیم/ و منظر جهان را از رخنه ی تنگ چشمی حصار شرارت دیدیم/ و اکنون /

در کوتاه بی کوبه در برابر و / آنک اشارت دربان منتظر!/ دالان تنگی را که در نوشته ام / به وداع / فرا پشت می نگرم:/ فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه./…..ای کاش ای کاش/ قضاوتی قضاوتی قضاوتی/ در کار در کار در کار/ می بود!

“چنین گوید _روان _خسته”

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)