
بهبهانهی جنجال امیر تتلو و پارادوکس هوادارانِ میلیونیاش
کارگاه دیالکتیک
۵ مهر ۱۴۰۲
توضیح: اندکی پس از انتشار جنجالیِ مطالبی موهن از سوی امیر تتلو (خوانندهی رپ ساکن ترکیه) دربارهی ژینا امینی و مخالفان حجاب اجباری، خبر رسید که نامبرده در ماه اکتبر نخستین کنسرت اروپاییاش را در شهر اوبرهاوزن آلمان برگزار خواهد کرد. رسانهها همچنین اعلام کردند که تا میانهی سپتامبر بیش از ۱۳ هزار بلیط این کنسرت بهفروش رفته بود. پس، صورتمساله چنین است: در متن التهابات سالگرد خیزش ژینا، خوانندهای که تجسم آشکار زنستیزیست، برای تخطئهی خیزش ژینا از ادبیات دستگاههای تبلیغاتی و امنیتی جمهوری اسلامی پیشی میگیرد و همزمانْ نخستین کنسرت اروپاییاش را اعلام عمومی میکند. فارغ از پیوند احتمالی این مساله با ترفندهای «فرهنگی»-امنیتی جمهوری اسلامی، این استقبال گستردهْ هم نیازمند توضیح است و هم نیازمند مواجهه؛ خصوصا با نظر به اینکه بیش از چهارمیلیون نفر صفحهی یوتیوب این لمپن–سلبریتی را دنبال میکنند (بسیار دور از ذهن است که بخش عمدهی این جمعیتِ میلیونیْ وابستگان طبقهی حاکم یا حامیان خودآگاه دولت باشند).
* * *
وقتی از خیزش «زن، زندگی، آزادی» میشنویم، پیش از هر چیز رویارویی مردمان معترض با رژیم سیاسی حاکم بر ایران در ذهنمان تداعی میشود؛ تصویر کلی، در ابتدا، همچون رویارویی خیل محکومان با دستهی حاکمان بهنظر میرسد. اما کمی دقیقتر که شویم، درمییابیم که تنها «بخشی از» مردمان تحتستم جلودار اینخیزش بودهاند؛ و اینکه آنها نه صرفا با حاکمان، بلکه با نظم ستمگرانهای که حاکمان بر آنان تحمیل کردهاند رویارو شدهاند. تا همینجا معلوم میشود که: الف) دامنهی همراهان این خیزش، میتواند بسیار گستردهتر باشد؛ ب) هدف درونماندگار این خیزش نمیتواند صرفا تعویض حاکمان باشد، بلکه ضرورت براندازی حاکمان خود از ضرورت براندازی نظم حاکم ناشی میشود، چون حاکمان – بنا به منافعی معین – تحمیلکننده و پاسدار این نظم ستمگرانه و سرکوبگر بودهاند.
مناسباتی که نظم حاکم بر ایران را شکل میدهند، تنها برآمده از اراده و ذهنیت و منافع حاکمان نیستند. بلکه همچنین جایگاهی ژرف در روابط اجتماعی دارند و بهواسطهی هنجارها و سازوکارهایی نهادینهشده در جامعه بازتولید میشوند، که خود در شیوهی تکوین تاریخی این جامعه ریشه دارند. بدینسان، استثمار و ستم طبقاتی، ستم و تبعیض جنسیتی–جنسی؛ ستم و تبعیض ملی و تبعیض مذهبی صرفا محصولات جمهوری اسلامی نیستند، بلکه عمدتا در امتداد میراث گذشتهاند. این دولت صرفا چارچوب سیاسی–تاریخی ویژهای برای بازتولید آنها فراهم آورده، که ابعاد و شدت آنها را به مرزهای بحرانی رسانده است.
از این منظر، دولت جمهوری اسلامی از یکسو پاسدار مناسبات کهن سلطه و ستم (نظیر پدر–مردسالاری) بوده است؛ و از سوی دیگر، پاسدار مناسباتی که نظم جهانی سرمایهدارانه از برههی تکوین دولتملت ایران، بهطور سیال و تاریخمند، بر مردمان این جغرافیا تحمیل کرده است. کارویژهی حاکمان ایران بهواقع این بوده که بنا به خاستگاه اجتماعی و منافع ویژهی خود، و متناسب با شرایط تاریخی، نحوهی تلفیق مناسبات کهنه و مدرن را تعیین کرده و بازتولید توامان و همبستهی آنها را تنظیم و تضمین کنند. برای این کار، آنها مذهب شیعه را بسط دادند و به شالودهی ایدئولوژیک حکومت بدل کردند و به پشتوانهی قدرت «الهیاتی» آن، دامنهی ستم و استثمار و سرکوب را بهطور بیحدومرز گسترش دادند.
بازتولید ساختاری مناسبات سلطه و ستم و تحمیل مستمر آنها با عاملیت دولت، رد و نشانش را بر جامعه باقی میگذارد و به ذهنیت عمومی، هنجارهای غالب و روابط اجتماعی فرم میدهد. انسانها پیش از هر چیز زادهی شرایطی هستند که آنها را احاطه کردهاند و در وضعیت معمول، روابط اجتماعی بین انسانها بازتاب سازوکارها و مناسباتیست که آن شرایط پیشداده (نظم مسلط) را میسازند. پس انسانها با عملکردهای خود خواهناخواه قواعد نظم مسلط را بازتولید میکنند و به حاملان زندهی مناسبات کلان اجتماعی بدل میشوند. برای مثال، در متن جامعهی طبقاتی، انسانها بهواسطهی جایگاههای طبقاتی متفاوت، چرخهی استثمار و ستم طبقاتی را به حرکت درمیآورند، گیریم برخی از آن منتفع میشوند و برخی زیر چرخدندههای آن له میشوند. همین مساله کمابیش در مورد ستم جنسی–جنسیتی هم صادق است: ساختارها و هنجارهای دیرین و نهادینِ مسلط در این حوزه، چنان بدیهی بهنظر میرسند که انسانها را برای بازتولید خود بهخدمت میگیرند یا تمکین را بر ستمدیده تحمیل میکنند؛ خصوصا که بخشی از جمعیت جامعه (عمدتا مردان) خواهناخواه از این روند منتفع میشوند. سازوکار بازتولید ستم ملی هم (بهرغم برخی خودویژگیها) تفاوتی بنیادی با سازوکارهای فوق ندارد.
نهاد دولت بهواسطهی انحصار قوهی قانونگذاری و دستگاه قهریه، نقش پاسدار و پشتیبان شالودههای «وضع موجود» را ایفا میکند. چون از یکسو، هستی دولت بهطور ساختاری به تداوم نظم موجود وابسته است؛ و از سوی دیگر، طبقهی حاکم و وابستگان آن بیش از همگان از حفظ وضع موجود منتفع میشوند. دولت سرکشیها و مقاومتها علیه مناسبات مسلط را سرکوب و مجازات میکند و برای مهار پایدار آنها، در کنار دستگاه سرکوب، تمهیدات قانونی، هنجاری/ایدئولوژیک و نهادین تدارک میبیند. دولت مشخصا بهمدد محملهای ایدئولوژیک، تفاوتهای درونی جامعه و جایگاههای نابرابر را همچون «نظم طبیعی» جلوه داده و تعارضات ناگزیر را از جایگاه ظاهرا بیطرفِ «حافظ نظم و امنیت عمومی»، و اغلب در پوشش وحدت و انسجام ملی، مدیریت میکند (این کار بهنام «امت/ملت»ی انجام میشود که خود برساختهای دولت و ابژهی تحمیل این ارزشها بودهاند). دولت همچنین برای مطیعسازی اکثریت فرودست و تحتستم جامعه، آنها را با تمهیدات مختلف تا جای ممکن از هم جدا کرده و رودرروی هم قرار میدهد. اما با وجود نقش فعالانه و ساختاری دولت، وضع عادی دوام نمییابد، مگر اینکه جایگاهها، ارزشها و امتیازات/محرومیتهای تحمیلشده از سوی دولت توسط اکثریت جامعه «طبیعی» یا چارهناپذیر قلمداد شوند و به چالش کشیده نشوند.
خیزش تودهای، عصیان لایههایی از جامعه علیه نظم مسلط و اعلام غیرعادی و ناعادلانه بودن وضع موجود است، که توامانْ ضرورت و امکان تغییر را برجسته میکند. خیزش تودهای میتواند برآمده از تجمیع نارضایتیها در پیوند با یک حوزهی ستم باشد، اما اغلب برآیند نارضایتیهای درهمتنیده در اثر تلاقی و انباشت ستمهای چندگانه است. خیزش تودهای بهرغم مضامین اعتراضیِ عامی که برجسته میکند و با وجود ماهیت فراگیر مطالباتش، بهلحاظ دامنهی مشارکت اجتماعی لزوما همهشمول نیست (دستکم در فاز آغازین)؛ بلکه با ارجاع به مجموعهی دردها و منافع مشترک، همهی ستمدیدگان را به مبارزهی جمعی برای تغییر نظم مسلط فرامیخواند. در اینجا با موقعیتی پاردوکسنما روبرو هستیم: درحالی که پیروزی خیزش تودهای منوط به گسترش دامنهی مشارکت است، ستمدیدگان در شرایط مادی و ذهنی یکسانی برای همراهی با آن قرار ندارند. پس، خیزش تودهای برای گشودن چشمانداز پیروزیْ توامان با دو چالش مهم مواجه است: ایستادگی در برابر دستگاه سرکوب دولتی؛ و غلبه بر موانعی که مسیر پیوستن سایر ستمدیدگان به مبارزات جمعی (همبستگی واقعی) را سد کردهاند. بخش مهمی از این موانع، هنجارها و باورهایی هستند که نظم کهن و مسلط، با مدیریت و پاسداری دولت، در اذهان ستمدیدگان حک کرده است.این موانع ذهنی فهم ریشههای ستم و زیست فلاکتبار را برای ستمدیدگان دشوار میسازند؛ با آموزهها و نشانیهای غلط آنها را متفرق کرده و رویاروی هم قرار میدهند؛ و درمجموع، مسیر بازتولید سلطه و ستم را هموار میکنند.
انتزاع نهفته در واژهی «ستمدیدگان» یا در اصطلاح «همبستگی ستمدیدگان» میتواند گمراهکننده باشد: تو گویی همهی ستمدیدگان فعالانه در حال مبارزهاند یا از آمادگی کافی برای پیوستن به خیزش جاری برخوردارند. حال آنکه ستمدیدگان بهرغم وسعت اشتراکات بنیادیشان، تودهی ناهمگونی هستند که در شرایط معمولْ حامل بینشها و رویکردها و عملکردهای متعارضی هستند و فاعلیتِ سیاسیِ بخشی از آنان با بهبود موقعیت واقعی خود آنان (و کلیت ستمدیدگان) در تناقض قرار دارد. خیزش تودهای تکانهایست برای غلبه بر این تعارضات و تناقضات، اما تضمینی برای توفیق نهاییاش در این مسیر وجود ندارد. بهواقع، کلیتبخشی و تعمیم مقولهی «ستمدیدگان» بهسان یک نیروی اجتماعی کمابیش همگون، برآمده از یک انتزاع تحلیلیست که متکی بر دو دلیل عمده است: یکی، موقعیتهای اجتماعی مشترک و منافع تاریخی مشترک ستمدیدگان در برابر یک نظام سلطه بهسانِ دشمن مشترک (پایههای مادی همبستگی)؛ و دیگری، امکان خلق یک بدیل اجتماعی ازطریق همبستگی ستمدیدگان (پایهی مادی دگرگونی رهاییبخش). یعنی این انتزاع، ناظر بر هستی اجتماعی و پتانسیل مادی ستمدیدگان است، نه فعلیتِ رویکردها و کنشهای آنان.
با این اوصاف، هر خیزش تودهایِ مترقی فینفسه پیکاری دوگانه یا در دو میدان است. چون در کنار مبارزه با ماشین دولتی، توامان در مصافی نفسگیر با ارزشها و باورهای مسلط قرار دارد؛ ارزشها و باورهایی که توسط دولت و طبقهی حاکم درجهت حفظ شالودهی نظم موجود و پراکندهسازی و واگرایی ستمدیدگان تحمیل و بازتولید میشوند. درحالی که طبقهی حاکم و لایههای فوقانی جامعه آگاهانه و فعالانه و بر پایهی منافع مادیِ خویش پشتیبان این ارزشها هستند، در طیف ناهمگون ستمدیدگان نیز بخش قابلتوجهی حامل این ارزشها هستند؛ گیریم بهطور منفعلانه و در اثر ناآگاهی، و درنهایتْ بهزیان خویش. پس پیکار خیرش تودهای علیه ارزشهای مسلط، توامان پیکاریست برای آزادسازی آن دسته از ستمدیدگانی که در قیدوبند ارزشهای مسلط گرفتار ماندهاند. پیروزی خیزش تودهای، حتی صرفا در مصاف با ماشین سرکوب دولت، مستلزم توفیق در این پیکار دوم است. چون این دومی داربستهای ذهنیِ استیلا و بازتولید مناسبات ستم، و نیز پایههای انفعال سیاسی را سست میکند، و از این طریق دامنهی همراهی ستمدیدگان با خیزش را افزایش میدهد. با این همه، بهدلیل اهمیت نقش دولت و ضرورت عاجل ایستادگی در برابر سرکوب دولتی، معمولا در برههی یک خیزش تودهای این نبرد موازیْ وزن و بازتاب چندانی در جامعه نمییابد و عمدتا در سایهی نبرد اولی پنهان میماند. خیزش ژینا بهطور چشمگیر استثنایی بر این قاعده بود. چون نقطهی قوت آن، وزن و جایگاه ویژهی پیکار دوم بود: پیکار علیه ارزشهای مسلط و عرضهی ارزشهای بدیل.
در متن خیزش ژینا رد و نشان این پیکار دوم، از همان ابتدا بهوضوح قابل رویت بوده است. ویژگی تاریخی برجستهی قیام ژینا خلق ارزشهای تازهی اجتماعی در برابر ارزشهای کهن مسلط بود. این ارزشهای بدیل خواه در پیشگامی دلیرانهی زنان آگاه و ملتهای تحت ستم و انسانهای «حاشیه»؛ و خواه در مضمون ژرف شعار «زن، زندگی، آزادی» نمود یافتند. بههمین دلیل، جبههی دشمنان انقلاب نیز از همان آغاز این عرصهی پیکار را جدی تلقی کردند و به رویارویی با ارزشهای درونماندگار این خیزش برخاستند؛ خواه با برساختنِ شعار ارتجاعی «مرد، میهن، آبادی» (که چکیدهایست در دفاع از مرد–پدرسالاری، ناسیونالیسم مرکزگرا و مناسبات سرمایهداری)؛ و خواه با دعوت همگانی به بازگشت به گذشتهی «شکوهمند» پادشاهی.
اگرچه فراخوان به همبستگی مبارزاتی ستمدیدگان، درونمایهی هنجاریِ خیزش ژینا و تا اینجا نقطهی قوت و اتکای آن بوده، این همبستگی تنها زمانی قابل دستیابیست (و ضمانتگر پیروزی است) که ارزشهای درونماندگار خیزش تا جای ممکن همگانی شوند. پیش از آن میباید نبردی که در ساحت دوم آغاز شده، هرچه بیشتر گسترش یابد. پیکار علیه قیدوبندهایی که نظم مسلط در ذهنیت ستمدیدگان بر جای گذاشته است، نبردیست علیه ارزشهای ارتجاعی و واپسگرا و کارکردهای بازدارندهی آنها. همان غلوزنجیرهای که اینک دولت جمهوری اسلامی، بهمدد نهادهای تحتفرمان و رسانههای مسلط و با همراهی فعالانهی سازمانهای مرتجع اپوزیسیون و روشنفکران و سلبریتیهای وابسته، در تکاپوی محافظت و پاسداری از آنهاست.
جمهوری اسلامی تاکنون بارها شکست خیزش ژینا را اعلام کرده است؛ آخرینبار، پس از عملیات «موفقِ» نظامی–امنیتی در سرکوب تحرکات سالگرد قیام ژینا. حاکمان اگرچه تسخیر فاتحانهی خیابان را بهسان شکست نهایی خیزش ژینا اعلام میکنند (ن.ک. به: «سالگرد خیزش ژینا و پرسش از بدیل خیابان»)، اما بهخوبی واقفند که افول قیام ژینا منوط به افول ارزشهای بدیلیست که با قیام ژینا در دل جامعه جان گرفتند. پیروزی دولت زمانی قطعی میشود که پیشروی تهاجمیِ ارزشهای تحمیلیِ سابق، جایی برای رشد و نمو ارزشهای نو باقی نگذارند. اینجا میدان دیگریست که در آن پیکار معترضان علیه نظم تحمیلیِ مسلط کماکان ادامه دارد، بیآنکه دولت بتواند (بهسادگیِ میدان خیابان) سوت پایان مواجهه را بهصدا درآورد. استراتژیستهای امنیتی رژیم آن را درامتداد میدان «جنگ نرم» ارزیابی میکنند، که از دیرباز لشکری از مزدوران (نظیر لشکر سایبری و امنیتیکاران فرهنگی) را برای تضمین پیروزی در این میدان پرورش دادهاند. در شرایطی که جمهوری اسلامی از چند ماه پیش با دولتهای غربی برای بازگشت به نظم عادی امور (business as usual) به توافق رسیده است، میکوشد تسلط خود بر فضای دیاسپورای ایرانی را هم بازیابی کند. در این میان، بهرهگیری از محمل «فرهنگ» و «صنعت سرگرمی» و امر روزمره میتواند سرعت و دامنهی این نرمالیزهسازی را افزایش دهد. هرچه تمهیدات در این حوزه جنجالیتر باشند، حاکمان راحتتر خواهند توانست با دامنزدن به انگارهی تنوع دیدگاهها و نسبیبودن حقیقت، بهزعم خود اسطورهی ژینا را به تاریخ بسپرند. از این منظر، امیر تتلو دانسته یا نادانسته بار دیگر بر روی عرشهی کشتی سپاه پاسداران برنامه اجرا میکند.
جمعبندی:
پیشروی خیزش ژینا منوط به حفظ و گسترش دستاوردهای آن است. پیکار علیه نظم مسلط بر ایران و دولتِ پشتیبان آن، همچنین پیکاریست علیه ارزشهای ضدانسانی مسلطی که مددکار دولت و طبقهی حاکم هستند و چرخهای بازتولید روابط اجتماعیِ ستمگرانه را روغنکاری میکنند. پیکار علیه هنجارها و روابط اجتماعی مسلط مسلما پیکاری آشتیناپذیر علیه دولت، طبقهی حاکم و وابستگان و حامیان آنهاست. اما اگر تمرکز این پیکار صرفا رو به بیرون بماند، هنوز امکان پیروزی ندارد. برای گسترش ریشههای خیرش انقلابی در اعماق جامعه، دوام ارزشهای مسلط در میان ستمدیدگان نیز باید به چالش کشیده شود. پاسخ به هر یک از دو وجه درونی و بیرونیِ پیکار علیه نظم مسلط، مستلزم مبارزه با روندهای نرمالیزهسازی وضعیت و ارزشهای مبلغ و میانجیکنندهی وضعیت نرمال است: چه از سوی دستگاه دولت و وابستگانش؛ و چه از سوی لایههایی از ستمدیدگان (و ازجمله، خیل دخیلبستگان به انگارهی طبقهی متوسط). ارزشهای مسلط میباید در زندگی روزمره و در جاهایی که وضعیت موجود را عادیسازی میکنند به چالش کشیده شوند. تدارک این رویه، در وفاداری به خیزش انقلابیِ ژینا، پایهی پرورش و رشد یک فرهنگ انقلابیست.
کارگاه دیالکتیک – ۵ مهر ۱۴۰۲
* * *
پینوشت: تصویر استفادهشده برای این یادداشت برگرفته از وبسایت «کافه پناهجو» (fluechtlingscafe) است که فراخوان کارزاری علیه برگزاری کنسرت امیر تتلو در آن انتشار یافته است. این فراخوان توسط شماری از کلکتیوهای چپ دیاسپورای ایرانی تهیه و منتشر شده است. لینک دسترسی به متن آلمانی فراخوان:
Keine Konzert mit frauenfeindlichen Stimmen – weder in Oberhausen noch anderswo!
kaargaah.net

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.