بار دیگر پس از شروعی خوب و این بار حتی قوی و راهگشا مثل جنبش «زن/زندگی/آزادی» برای تحول مدنی و مدرن جامعه و کشورمان و با وجود جان باختگان فراوانی که اکثرا جوان و نوجوان بودند و چیزی جز خواستهای مدرن و معمولی نداشتند، باز هم اپوزیسیون و جنبش ما به یک «فلجی و ناتوانی و لکنت زبان» نوینی گرفتار شده است. فلجی و لکنت زبان یا بیزبانی که فقط ناشی از فروکشی موقتی جنبش «زن/زندگی/آزادی» نیست، بلکه در واقع یک سیمپتوم دایمی و همیشگی اپوزیسیونهای ایرانی و جنبشهای ایرانی در دوران شکست و فرونشستن بوده است. یا مثل وقتی که در طی این چهل سال مرتب بحث می کردند که رای بدهیم یا رای ندهیم و نمی فهمیدند که در هر دو حالت در نقش گوسفند نادان و قربانی عمل می کنند. زیرا نمی خواستند بپذیرند که اصلاح طلب و انقلابی ایرانی دو روی یک سکه و یک حماقت سیاه/سفیدی بوده و هستند و به این خاطر راحت به هم تبدیل می شوند. پس چه عجب که همه ی اصلاح طلبان داخلی چون مسیح علینژاد و غیره چون به خارج امدند، کم کم یا یکدفعه افراطی و انقلابی شدند و سنگ ترامپ و غیره را به سینه زده و می زنند. یا اینکه این اپوزیسیون افراطی نمی دانند یا نمی خواهند یاد بگیرند که چگونه در شرایط سرکوب عمومی جنبش، خویش و نیروهای جوانش را حفظ بکنند و مانع قربانی شدن تراژیک یا بیهوده ی انها بشوند و هم از طرف دیگر از هر سرکوب و خشونت حکومتی و طرف مقابل حداکثر استفاده را بکنند تا او را هرچه بیشتر ایزوله و دچار ریزش درونی و بیرونی بسازند. در حینی که فضای جامعه و خانه و خیابان را هرچه بیشتر رنگارنگ و دموکراتیک و مدنی می سازند و به هژمونی بر روح و بدن جمعی دست می یابند. اینکه بدانند طبیعتا موج بعدی جنبش «زن/زندگی/آزادی» خواهد امد. زیرا جنبشهای مدنی به شکل «موجی» عمل می کنند. یا چرا انها باید در این میان و در فاصله ی میان دو موج دقیقا ساختار مدنی جنبش و «الترناتیو سیاسی و مدرنی» را به سان وحدت در کثرت ملی احزاب و گروههای مدرن ایرانی و حول خواستهای مشترک و دموکراتیک چون سه اصل محوری «دموکراسی/سکولاریسم/در چهارچوب مرزهای کنونی ایرانی واحد و رنگارنگ» بوجود بیاورند و هرچه بیشتر فضای سیاه/سفیدی را در داخل و در خارج بشکنند که حافظ این حکومت جبار و عاشق تعزیه و بحران بوده و هست. همان فضای سیاه/سفیدی و تنش افرینی که به کمک ان حکومت راحت تر به سرکوب و قتل نیروهای جوان و نوجوان ما دست می زنند که چیزی جز یک زندگی معمولی مدرن و با حقوق مدرن و بدیهی نمی خواهند. همان فضای سیاه/سفیدی و خطرناکی که همزمان در خدمت علایق آن بخشی از نیروهای خارجی است که حکومت ایران را به سان مترسک در منطقه می خواهند تا به علایق سیاسی و اقتصادی خویش بهتر دست بیابند و بنابراین برایشان مهم است که این بازی و جدال سیاه/سفیدی و افراط/تفریطی و با نتایج تراژیک و دردناک برای مردم و جوانان ما و برای پروژه ی دموکراسی خواهی ما ادامه بیابد و هیچگاه به ثمر نرسد. ازینرو به نیروهایشان در اپوزیسیون دستور می دهند که این معرکه گیری هیستریک و سیاه/سفیدی را با سیاست «هرچه بدتر بهتر» جلو ببرند و توجهی به ثمرات هولناکش برای مردم کشور ما و برای حال و اینده ی این کشور و سرمایه هایش نداشته باشند.

ما باید راز محوری و ساختاری این فلجی و ناتواتی کنونی اپوزیسیون و جنبش ما را بفهمیم و اینکه چرا مرتب در دام این بازی سیاه/سفیدی و خیر/شری می افتیم. اینجاست که دقیقا نگاه ساختاری لکان و نقد مهمش بر داستان «نامه ی ربوده شده از ادگار آلن پو» می تواند به ما کمک بکند که بهتر حس و لمس بکنیم که چرا در حین رخدادهای سیاسی و اجتماعی گیر این فضای افراطی و سیاه/سفیدی می افتیم. جدا از انکه این فضا و ذایقه ی سیاه/سفیدی یا خیر/شری بخش منفی و خطرناک ارثیه فرهنگی ما هست که باید از آن بگذریم. اما در لحظات رخدادهای سیاسی و اجتماعی، یعنی وقتی ادمها و گروهها بشدت احساسی می شوند و یا می خواهند به ارزوهایشان دست بیابند، وقتی می خواهند به «نامه ی گمشده و به محبوب گمشده شان» دست بیابند، انگاه باید قادر به نگاه ساختاری و روانکاوانه بود تا فهمید که چرا نامه ایی که بدستشان می رسد، آن نیست که می خواستند. یا چرا بجای تحول مدرن و پوست اندازی نهایی مرتب از چاله به چاه می افتند و یا حکایت شان تبدیل به حکایت «سیب سرخ و ادم چلاق» می شود. تا ما سرانجام درک و لمس بکنیم که چه چیزی کم داریم و باید بوجود بیاوریم تا تحول و پوست اندازی نهایی رخ بدهد و دور باطل به رنسانس نو و به نوزایی نو و دموکراتیک تبدیل بشود.

متن ذیل ازینرو برای اولین بار بشکل کوتاه و فشرده مباحث مهم این سمینار لکان را با مثالهای مشخص باز می کند و منظری نو و ساختاری بر این «سیمپتوم فلجی و ناتوانی دوره ایی جمعی» ایجاد می کند. منظری نو و رادیکال که می تواند به خوانندگانش راهی نو برای شکاندن این دور باطل و انسداد جمعی نشان بدهد و با قبول منطق تحول و زندگی بشری، با پرداخت بهای تحول و نامه ی ربوده شده.

زیرا تحول جمعی همیشه به شکل تحول ساختاری و به حالت تحول نقشها و روابط مختلف درون ساختار حول دستیابی به «محبوب گمشده یا ابژه کوچک آ » رخ می دهد. اینکه آیا تحول مدرن و نیروهای مدنیش در نقشها و جدال انتاگونیستی خیر/شری و سیاه/سفیدی با حریف دیکتاتور گیر می کند و یا قادر به تولید رنگارنگی و دیدن امکانات تحول از منظر نقشی نمادین یا سمبولیک می باشند و دیسکورس دموکراتیک خویش را بر صحنه ی چالش حاکم می سازند.

باری اگر می خواهی راز گرفتاری و فلجی خویش و کشورت در دور باطل را درک و لمس بکنی، تن به این بحث مهم و ساختاری ذیل بده! زیرا تاریخ تحول معاصرت و اپوزیسیونش در نهایت و حداکثر تاریخ گوسفندانی تراژیک/مضحک بوده است که نمی دانستند همیشه در نقش گوسفند قربانی در این بازی شرکت داشته اند. یا اکنون برخی از انها برای معرکه گیری و دکان خویش و در خدمت اربابان نوین خارج از کشورشان حاضرند براحتی دیگران را گوسفند قربانی بکنند و نمی فهمند با این حال خودشان نیز گوسفند . کهتری هیستریک بیش نیستند. زیرا بقول لکان:«انسان هیستریک فقط اربابی نو می خواهد و به چیزی جز این دست نمی یابد.»


اهمیت نقد ساختاری لکان بر «نامه ربوده شده» در درک ناتوانی جمعی ما به تحول مدنی و دموکراتیک!

داریوش برادری

اگر درست به مباحث و چالشهای سیاسی اخیر کشور ما توجه کرده باشید، حتما دیده اید که با فروکشی موج اول جنبش زن/زندگی/ازادی در واقع چگونه باد همه ی کسانی نیز خوابیده است که خیال می کردند فردا انقلاب می شود و همه چیز درست می شود. حتی آن کسانی چون مسیح علینژاد و حامد اسماعیلیون و امثالهم که در این شرایط حساس مرتب جیغ بنفش می کشیدند و می خواستند حساب جمهوری اسلامی را با تاکتیکهای تحریم بیشتر و بستن سفارتها برسند، دیگر صدایشان در نمی اید. حتی رضا پهلوی و غیره نیز بی سروصدا شده اند. چرا؟ چون چه می خواهند بگویند؟ حداکثر منتظر موج بعدی هستند تا دوباره همان حرفهای همیشگی و معرکه گیرانه را تکرار بکنند و تا شکست بعدی.

یعنی اینجاست و در این خالی شدن باد همگانی، در این لکنت زبان و بیزبانی همگانی است که باید منطق و نظم زندگی و ساحت نمادین را بشناسی. منطق و نظم «زندگی و اخلاق تمنامندی» را بفهمی و اینکه چرا زندگی و تحول دارای نظمی بسیار دقیق است و انکه بخواهد به آن کلک بزند، تف سر به بالا می کند. اینکه چرا قانون زندگی و اخلاق تمنامندی این است که «انکه چاه می کند، در چاه می ماند»، چه وقتی حاکم دیکتاتور مرتب بیشتر برای مردمش چاه می کند و مرتب بیشتر خنزرپنزری و از درون و برون تهی شده و می شود و چه وقتی اپوزیسیونش بدنبال معرکه گیری سنتی و جنگ قهرمان علیه دیکتاتور است و فقدانها و معضلات سنتی خویش را نمی خواهد ببیند و بناچار همیشه سکته ی ناقص می کند و هیچ کاریش را کامل انجام نمیدهد. اینکه نمی تواند به پیروزی و به دگردیسی نهایی دست بیابد، حتی وقتی دیکتاتور با همین موج اول جنبش دموکراتیک «زن/زندگی/آزادی» عملا شکست خورده است و به بادی بند است. اما می بینیم که همزمان اپوزیسیونش هم فلجی و بطالت خویش را مثل «منشور همبستگی» برملا می سازد، زیرا نمی خواهد به راه حل مدرن اتحاد و به شیوه ی قدرتمند و ساختاری تن بدهد. چون نمی خواهد بهای تحول را بپردازد و تبدیل به رگه و جزوی از ملت ایرانی واحد و رنگارنگ و با احزاب و گروههای مختلفش حول خواستهای مشترک تبدیل بشود و در نهایت هر کدام ساز خویش را می زند و به فکر دکان خویش هستند. ازینرو همانزمان کسانی مثل من معضلات ساختاری این منشور و همبستگی را دیدند و شکست اجتناب ناپذیرش را پیش بینی کردند، مثل این نقد.

یعنی این مواقع است که باید بفهمی و ببینی که چرا زندگی فردی و جمعی ات دارای منطق و نظمی بس دقیق است و ما جواب کارهایمان را نه فردا یا در ان دنیا بلکه در همین لحظه و همین الان می گیریم. زیرا بقول لکان و فروید «انچه نفی می کنی و پس می زنی، سریع با لباسی دیگر برمی گردد و خودش را نشان میدهد». سرکوب تمنایی و حضور دوباره ی چیز سرکوب شده همزمان و در قالب سیمپتومی نو صورت می گیرد. مثل حال که سیمپتوم «خالی شدن باد همگانی» و چلاقی جمعی رشد می کند، انهم در حینی که سیب سرخ دموکراتیک جلوی چشم شان و نزدیک است و دیکتاتوری عملا از پایه شکسته و نخ نما شده است و نیروهای حکومتی مرتب همدیگر را و انحرافات جنسی و غیره یکدیگر را لو می دهند و هر کس به فکر خویش است. زیرا در چنین شرایط رشد گسست حکومت خنزرپنزری بایستی نیروهای مدرن از یکسو اتحاد رنگارنگ درون ملت و احزاب و گروههایش حول تمناهای مشترک و حول شعار «زن/زندگی/ازادی» را جلو ببرند و از طرف دیگر تفرقه و گسست درون نیروی مخالف و حکومتی را بیشتر بسازند و اعتراضات و خواستهای مدنی مختلف حول ازادی و عدالت و عدم گرانی و برابری و تقسیم قدرت را به هم پیوند بزنند، تا دیکتاتور هرچه بیشتر محاصره ی مدنی و ایزوله و تهی بشود و تحول ساختاری بهتر و با کمترین تلفات رخ بدهد. اما به جای چنین تحول مهمی شاهد چه هستیم؟ شاهد ناتوانی و فلج جمعی و سکوت در داخل و خارج هستیم. این فلجی و ناتوانی در شرایط حساس، انگاه جایی است که می بینی بهای سرکوب دانش رادیکال نسل رنسانس و نخستزادگانش چون من و ما چیست و چرا دقیقا اکنون و در این شرایط تنها کسانی که نه امید واهی و نه ناامیدی واهی دارند، ما نسل رنسانس هستیم. زیرا ما قادر به لمس تنانه و زبانمند رویدادها هستیم و همزمان رنگارنگی و شکل گیری مداوم امکانات نوین را حس و لمس می کنیم. زیرا بقول فروید: از مسیر خطایی تا خطای بعدی آدمی تمامی حقیقت را کشف می کند». زیرا در «اجبار به تکرار خطا هست که رازها و حقایق هولناک ما برملا می شود». حقایق هولناکی که باید ببینیم و قادر به پذیرش انها و بهایشان باشیم تا رهایی و تحول نو ممکن بشود و دور باطل به نوزایی دگردیسی بیابد.

زیرا در روابط انسانی و در چالشهای انسانی در هر عرصه ایی، نکته ی محوری و مهم دقیقا این است که در چه نقش و حالتی در گفتگو و چالش حضور می یابی و با چه «موضع گیری». همانطور که از دو نیروی در جدال سیاسی و فرهنگی آن نیرویی جدال را می برد که قادر می شود ذایقه و دیسکورس خویش را بر صحنه ی چالش حاکم بکند و به قول معروف صحنه ی مبارزه را تعیین بکند. اینکه مثلا ایا در چهارچوب دموکراتیک بحث و چالش بشود و یا اینکه حریف بنیادگرا قادر بشود بحث و چالش را به حالت جنجالی و ناموسی یا سیاه/سفیدی خویش راه بیاندازد. همه چیز با یک «جاگیری و موضع گیری اولیه در مراوده و چالش» شروع می شود و این جاگیری نقش اصلی را در تحولات و در مراودات بشری بازی می کند. اینکه مثلا به سان یک یهودی سرگردان و یا بسان یک قهرمان ناموسی و تراژیک در جدال و گفتگو حضور بیابی و همه چیز را افراط/تفریطی ببینی و حس بکنی، یا به سان یک «جسم خندان» و یا به سان یک سوژه ی نفسانی و مدرنی حضور بیابی و چالش بکنی که پایش بر زمین و لحظه است و می تواند شرایط را خوب بچشد و از جوانب مختلف بررسی بکند و بهترین راهها را انتخاب بکند. بنابراین اگر به عکس ذیل از نقاشی معروف میکل انژ به نام «افرینش انسان» بنگرید، نقش و حالت ما نخستزادگان نسل رنسانس بدور «تمنای گمشده ی عمومی یا بدور تحول نهایی و دموکراتیک ایران و فرهنگش» دقیقا در نقش ادم است که بر زمین لم داده است و می داند که خدا و دیگری و حوادث باید زور بزنند به او برسند تا بتوانند با هم لحظه و شرایط را به شکلی نو و بهتر تاویل و معنا بدهند و تحول ساختاری بوجود بیاورند.

زیرا هر تحول اصیل و در هر حوزه ایی همیشه تحول ساختاری است و اینکه نوع روابط سنتی درون ساختار سیاسی/فرهنگی مثل رابطه ی امت/رهبر به رابطه ی دموکراتیک و مدنی شهروند/دولتمدار تبدیل بشود و در حینی که همه می پذیرند که دیگر هیچکس صاحب حقیقت نهایی و یا در نقش دانای کل نیست و یا نمی تواند ولی فقیه آرمان و اخلاقی و یا شاه حاکم بر همه باشد. زیرا در ساختار مدرن و سمبولیک سیاسی/اجتماعی همه چیز موقتی و نمادین و قابل تحول می شود.

در واقع برای درک و لمس قوی این «آچمز شدن و فلجی همگانی» و در حینی که دیکتاتور با هر تلاشش برای بازگشت به قدرت ناممکن گذشته باز هم مضحک تر و ضعیف تر می شود و ازینرو بازگشت گشت ارشاد ۲ محکوم به شکست است، بایستی ساختار نمادین حول جنبش زن/زندگی/ ازادی و در پی «تحول مدنی و دموکراتیک کنونی» را دید و نقشها و موقعیتهای مختلف و همپیوند بازیگرانش در این صحنه را بررسی کرد و در حینی که هر کدام سعی می کنند به «محبوب مورد تمنای جمعی» بهتر دست بیابند و یا از دستش ندهند. در حینی که دیکتاتور می خواهد قدرت از دست رفته و محبوب از دست رفته را دوباره بدست بیاورد و مردم و اپوزیسیون می خواهد به محبوب دمی حس شده و امکان تحول به شکل نهایی دست بیابند و همزمان احساس ناتوانی و اچمزشدن می کنند و همه چیز گرانتر و سخت تر شده است.

هیچکس نتوانست مثل لکان ساختار سمبولیک یا نمادین هر رخداد و گفتگو یا چالش و سه موقعیت اصلی حول تلاش برای دست یابی به «محبوب گمشده یا به ابژه کوچک ا» را در روابط بینافردی و بیناگروهی و در مراوده و چالش بشری را نشان بدهد. در این باب بایستی حتما سمینار معروف لکان در باب داستان معروف ادگار الن پو به نام «نامه ی ربوده شده» یا نامه ی گمشده را خواند. یعنی برای درک معضل ساختاری ما در شرایط کنونی و اینکه چرا اپوزیسیون ما اینقدر کور و ناتوان و لال شده است و چرا مرتب دور باطل کوری را تکرار می کند، بایستی این سمینار را خواند و فهمید.

من اینجا سعی می کنم خیلی ساده و کوتاه موضوع اصلی و ساختاری این داستان را از منظر لکان نشان بدهم و بعد برایتان از این منظر نشان بدهم که چرا اکثر اپوزیسیون ما ایرانیان «بنا به منطق ذایقه و جایگاهش در ساختار تحول» دوباره ناتوان و اچمز شده است. دوباره دچار یک ناتوانی و بی عملی در لحظات حساس تاریخی شده است که چیز تازه ایی هم. نیست. زیرا ایرانیان معمولا در شرایط حساس تاریخی در دوران معاصر اینگونه عمل کرده اند و یا اگر عملی کرده اند، ضد خویش عمل کرده اند و تف سر به بالا کرده اند. محمود دولت ابادی در رمان «کلیدر» این «ناتوانی و فلج شدن اپوزیسیون ایرانی و از جمله حزب توده و جنبش چپ در شرایط حساس تاریخی» را با این مثل سبزواری توضیح می دهد که «سگ ما هر وقت گُرگ به گله حمله می کند، تازه ریدنش می گیرد.» و دقیقا ما امروز در همین شرایط و تکرار باطل وضعیتی مشابه هستیم که باید منطق ساختاریش را فهمید تا از آن بتوان عبور کرد و به قدرت نو و مدرن دگردیسی یافت.

برای ورود به این منظر ساختاری و لکانی بایستی ابتدا متن داستان «نامه ی ربوده شده» از ادگار الن پو را برایتان کوتاه توضیح بدهم:

« در این داستان کوتاه مثل یکی دیگر از داستانهای ادگار آلن پو شخصیت اصلی داستان کارآگاه آماتور پاریسی آگوستین دوپن C. Auguste Dupin می باشد. داستان از دید اول شخص یکی از دوستانش روایت می شود. رییس پلیس پاریس از دوپن برای یافتن نامه یکی از عاشقان ملکه کمک می خواهد. این نامه توسط یک وزیر بی وجدان به سرقت رفته است. او در حینی که شاه با ملکه در اطاقی حرف می زد و ملکه هراس داشت که شاه این نامه را ببیند، در آنجا بود و نامه را دید و در حینی که نگاه ملکه متوجه ی نگاه شاه بود و اینکه او نامه را نبیند، از فرصت استفاده می کند و آن را با نامه ایی بی اهمیت عوض می کند. از آن زمان از ملکه به اسم این نامه باج گیری شده است، بی انکه باج گیر بگوید که وزیر است و ملکه هم نمی تواند بگوید که کار اوست یا موضوع را علنی بکند. محتوای نامه نیز تا کنون فاش نشده است، زیرا آنگاه اتفاقاتی جنجالی و بد می افتاد که هنوز نیافتاده است. بنابراین وزیر همچنان نامه را در اختیار دارد. برای باجگیری از ملکه وزیر بایستی نه تنها نامه را داشته باشد بلکه باید نامه را نزدیک خود داشته باشد تا در شرایط خطرناک سریع از آن استفاده بکند. بنابراین او باید نامه را در خانه ی خویش و در دسترس خویش دست داشته باشد. ماموران پلیس در غیاب وزیر خانه ی او را بارها بدون موفقیت بازرسی و تفتیش کرده اند. آنها بدستور رییس شان حتی پشت کاغذ دیواری و زیر فرش ها را نگاه کردند. میزها و صندلی ها با ذره بین بررسی شدند و بالشتک ها با سوزن سوراخ شدند، اما بدون نتیجه. وزیر مجرم را نمی توان دستگیر کرد. زیرا انتشار یا از بین بردن سند باعث آسیب بزرگ می شود. کاراگاه دوپن از طریق تجزیه و تحلیل شخصیت مجرم به این نتیجه می رسد که نامه به هیچ وجه به طور مفصل پنهان نشده است. نامه باید در اطاق کارش و روی طبقه ی کمد یا میزی به شکل معمولی قرار داشته باشذ. به همین دلیل است که نادیده گرفته شده است. دوپن و رییس پلیس به خانه ی وزیر می روند. وزیر و دوپن همدیگر را دورادور می شناسند. در حینی که رییس پلیس با وزیر حرف می زند و وزیر تلاش می کند که خودش و جای نامه را لو ندهد و راحت باشد و به سوی رییس پلیس می نگرد، کاراگاه دوپن نامه را دقیقا روی جایی باز می بیند و یواشکی برمی دارد. بجایش انگاه بر تکه ایی کاغذ یک مثل لاتینی به فرانسه می نویسد که مضمونش به فارسی این است که «چاه کن ته چاه می ماند.». بدینوسیله او می خواهد هم به وزیر نشان بدهد که او نامه را یافته و از او ربوده است و هم نتیجه ی عملش را به او نشان بدهد. اینگونه کاراگاه دوپن از مسیر رییس پلیس نامه را به دست صاحب اصلی ملکه بازمی گرداند. همانطور که وزیر نامه ی اعمالش را دریافت می کند. زیرا بقول لکان «نامه همیشه به دست صاحبش می رسد.»

لکان در این سمینار مهمش بر داستان «نامه ی ربوده شده»، ساختار رابطه ایی سمبولیک یا نمادین میان فیگورها و علایق مختلف با سه نقش و موقعیت اصلی حول «نامه ی ربوده شده و مورد تمنای جمعی، بدور محبوب گمشده ی جمعی» را نشان می دهد که در واقع این ساختار سه موقعیتی شکل اصلی روابط بینافردی، گروهی، جمعی در هر رخداد و رقابت گروهی یا سیاسی و اجتماعی یا شغلی و یا حتی عشقی بدور میل دست یابی به «محبوب گمشده و مورد تمنای جمعی» می باشد. محبوب گمشده ایی که گاه می تواند پول یا موقعیت در رقاب تجاری یا شغلی باشد و یا موفقیت و معروفیت در رخدادها و رقابتهای هنری و غیره باشد. یا وقتی موضوع محوری یک رخداد سیاسی/اجتماعی و چالش میان علایق و احزاب مختلف بر روی دست یابی به «قدرت سیاسی و دولتی، هژمونی بر ذایقه و روح جمعی و برای تولید تحولات بعدی و یا برای جلوگیری از تحولات» باشد، مثل درگیری میان ملت ما با حکومت ما حول دست یابی به « قدرت سیاسی و فرهنگی و تغییر یا حفظ حکومت» و برای اینکه تحول مدرن رخ بدهد یا ندهد.

اول لازم است بیاد بیاوریم که نزد لکان مثل عکس و نمودار ذیل هم جهان درونی ما و هم واقعیت بیرونی و هر رابطه یا رخداد انسانی دارای سه وجه «نمادین/خیالی/رئال» است که به شکل دوایر برومه ایی در هم تنیده اند و یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. راز بلوغ اما این است که رگه ی نمادین رگه ی اصلی باشد تا دور باطل سیاه/سفیدی یا خودشیفتگانه در روابط «ارباب/بنده» با دیگری، یا میان فرد با تصویر ایده ال خویش در اینه با قبول عنصر سوم یا عنصر تثلیثی و با دیدن امکانات تاویلی دیگر بتواند شکسته بشود و رنگارنگ و قابل تحول بشود. یا دیگر اسیر نگاه یا فرمانی مستبد نباشد. تا رابطه و شرایط جمعی بتواند از رابطه ی خیالی و نارسیستی «نگاه با نگاه، یا من یا تو» مثل دور باطل جنگ خیر/شری قهرمان/دیکتاتور به رابطه ی «چهره با چهره» و با دیدن رنگارنگی و نقاط قدرت و ضعف خویش و دیگری دگردیسی بیابد و قادر به تحولات ساختاری و همپیوند دموکراتیک در روابط و در بدنه های سیاسی/اجتماعی و غیره باشد. بی انکه یکطرف دعوا مرتب بخواهد با حذف دیگری و عنصر مزاحم به خوشبختی ناممکن یا دروغین برسد. ازینرو در روانکاوی لکان هر «پدرکُشی یا فرزندکُشی» محکوم به گرفتاری به دوری باطل و رو به نابودی فردی و جمعی است.. با انکه لکان متاخر هر چه بیشتر یک لکان رئال می شود و با اینحال رگه نمادین و تولید امکانات دیگر عنصر اصلی تحول فردی و جمعی می ماند.

برای درک و لمس این سه ساحت «خیالی/نمادین/رئال» درون و برون جهان و واقعیت انسانی، مثلا به یک تابلو نقاشی مثل عکس اول از نقاشی میکل انژ نگاه بکنید. در این تابلو انگاه ان تصاویر رنگارنگی که شما از تن و حالات ادم و خدا و فرشتگان و غیره می بینید و شما را مجذوب زیبایی تنانه اش می کند، «بخش مصور یا خیالی» اثر است که قصدش مجذوب و مسحور کردن شماست. آن رگه از نقاشی میکل انژ که در حالت بدنها و نگاهها و رفتار و در کل صحنه شما را به تعمق، مکث و تاویل و نقد وادار می کند، «بخش سمبولیک یا نمادین» و اصلی اثر است که معانی نو می افریند و بخش «رئال یا تاریک» اثر ان بخش مرموز یا غیرقابل فهم اثر است که گاه ما را میخکوب می کند یا می ترساند و یا در نهایت حس می کنیم که چیزهایی در اثر هست که غیرقابل بیان یا غیرقابل نقد هستند. در یک رابطه ی عشقی نیز مثلا بخش خیالی رابطه دقیقا جذابیت های تنانه و مصور دو طرف برای یکدیگر است که در ما فانتزیهای عشقی و اروتیکی ایجاد می کند. زیرا تمنای عشقی و جنسی احتیاج به جرقه ی فانتزی یا فانتسم بخش خیالی و تصویری دارد. بخش نمادین رابطه اما قابلیت دو پارتنر به لمس عشق به یکدیگر و قبول تفاوتهای هم و توانایی دیالوگ و حل مشکلات است که رگه ی اصلی رابطه است و بخش سوم یا رئال رابطه همان بخش تاریک و کابوس وار هر رابطه و هر عشقی است و اینکه گاه یک عشق می تواند ما را چون مسیحی با تاجی از خار به صلیب بکشد و بی انکه توانایی رهایی از آن را داشته باشیم. زیرا اسیر تمتعی خشن و مازوخیستی شده ایم که رو بسوی داغانی و درد دارد. همانطور که هر عشقی مثل هر مفهوم بشری داری یک سوراخ محوری رئال است که نمی گذارد هیچگاه بفهمیم چرا واقعا عاشق دیگری شده ایم و یا عشق واقعا چیست و تعریفش چیست. زیرا هر عشقی نوعی استعاره نیز هست و نیز دانشی نااگاه در بر دارد که در جفت عاشق این حس را بوجود می اورد که برای هم ساخته شده اند و با انکه مشکلات هم دارند.

از منظر لکان در سمینار معروف «نامه ی ربوده شده» در ساختار دور هر «رخداد ارتباطی میان افراد و گروهها و حول یک محبوب مورد تمنای جمعی» انگاه در واقع سه نقش و سه موقعیت اصلی وجود دارد که در طی زمان مرتب جایشان عوض می شود و به تحول ضروری دست می بابند، بشرطی که نقش سوم یا نقش نمادین و قادر به تولید مناظر و سوالات نو و تثلیثی به قدرت اصلی تبدیل بشود و دور باطل سیاه/سفیدی یا عشق/نفرتی روابط خیالی یا نارسیسیک را بشکند. به کمک حضور این بخش نمادین و یا به کمک ذایقه ی نوین نسل رنسانس است که انگاه تحول نهایی و دگردیسی روابط یا ساختار قدرت رخ می دهد و دور باطل به حرکت دورانی رنسانس و نوزایی تبدیل می شود و پوست اندازی رخ می دهد. یعنی این مثلث ارتباطی در واقع چهاربخشی است و بخش چهارم همان ساختار نمادین و قانون نمادین است که انقدر یک دور باطل را تکرار می کند که یا سرانجام بشکند و تحول و نوزایی رخ بدهد و یا تحول به شکل جبارانه و به حالت تغییر مرگبار رخ بدهد و ادمها از چاله به چاه بعدی بیافتند.

برای دیدن این چهاربخش ساحت نمادین و ضرورت شکست انسداد سیاه/سفیدی رابطه ی خیالی یا خودشیفتگانه بسوی رابطه ی نمادین یا تثلیثی و با توانایی دیدن امکانات مختلف بایستی مثلا به «نمودار ال» از لکان در عکس ذیل مراجعه بکنید. برای لکان نمودار ال در واقع ساختار «کومونیکاسیون بشری» میان فرد با دیگری و یا میان فرد با تصویر و ایده ال خویش است. کومونیکاسیون بشری ساختاری نمادین دارد. اینکه در رابطه ی فرد با دیگری، در رابطه ی فرد با تصویر خودش در اینه و یا با همسایه، مثل رابطه ی خیالی میان «ایگو و قرینه اش یا دیگری» مثل همسایه یا رقیب در نمودار، در واقع ما عمدتا در یک رابطه ی نارسیستی و خیالی هستیم و از اول هر طرف می خواهد نشان بدهد که بهتر است و برتر است و بر اساس روش «یا تو یا من« عمل می کند و می خواهد رقیب یا طرف مقابل را کنار بزند، یا بر او چیره بشود. یا مثل یک رابطه ی مرید/مرادی یا حاکم بر او بشود و یا مریدش بشود، اما ضمیر ناآگاهش که ساختاری نمادین دارد و به اسم «آدر بزرگ یا دیگری بزرگ» در پایین نمودار حضور دارد ، مرتب به اشکال مختلف در خواب و بیداری و از طریق خطاهای مختلفمان به یادشان و به یادمان می اندازد که بایستی از این رابطه ی «خیالی یا ایماژین» عشق/نفرتی و به حالت «نگاه با نگاه» با قرینه و رقیب ،با معشوق و مخالف در اییم و هر چه بیشتر به رابطه ی «چهره با چهره» با دیگری و غیر دست بیابیم. یعنی حاضر بشویم خویش و دیگری را با رگه های مختلفمان و رنگارنگ و با قدرتها و ضعفهایمان ببینیم و بپذیریم و بدانیم که هیچ خطایی یکطرفه نیست، زیرا کومونیکاسیون به حالت چرخشی است و یا این چرخش به حالت دور باطل و تکرار باطل است و یا با قبول فقدانها و تمناهای خویش و دیگری قادر به تحول و چرخش دورانی است. همانطور که هر تحولی در گفتگو و در ارتباط فقط به شکل مشترک و به شکل تغییر ساختاری ممکن است. یعنی باید بتوانی با خودمان و دیگری و با زندگی با رگه ها و حالات مختلفش روبرو بشوی و از جهان سیاه/سفیدی عرصه ی خیالی و نارسیستی بیرون بیاییم. بفهمیم که چرا نفی کامل رقیب به معنای نفی خویش نیز هست. زیرا برای دستیابی به اوج عشق و قدرت و نقد احتیاج به یار و رقیب و دگراندیش قوی و متفاوت داری.

بنابراین همانطور که روان و جهان انسانی این سه بخش نمادین/خیالی/رئال را به شکل دوایر درهم تنیده ی برومه ایی در بر دارد. همینگونه نیز بدور هر رخداد سیاسی و اجتماعی و بدور محبوب گمشده ایی مثل میل «تحول مدرن ایرانی» سه موقعیت و جایگاه وجود دارد.

نقش اول «نقش کور یا نقش رئال » است و کسی که خیال می کند دقیقا می داند موضوع چیست و یا راه حل چیست و مطلق گرایانه و کور یا ناموسی عمل می کند و در واقع نمی خواهد مشکل و ضرورت را ببیند و بپذیرد.بنابراین کور یا خشن و سرکوب گرانه عمل می کند.

نقش دوم در این ساختار «نقش خیالی یا ایماگینر» است. فرد در این موقعیت و نقش دچار یک خودشیفتگی کورکننده است. او خیال می کند چون می داند که اولی کور است و اصل موضوع را نمی بیند و یا خطا می بیند، پس باور دارد که خودش درست می بیند و نمی بیند که در یک موقعیت به همان گونه کور ولی به حالت خودشیفتگانه قرار دارد .زیرا او منظرش را بر اساس دیدن خطای دیگری بوجود می اورد و نمی بیند که او اینگونه در یک رابطه ی سیاه/سفیدی قرار دارد که کور می کند.

نقش سوم نقش نمادین یا نقش سمبولیک است و در این نقش فیگور یا ادمی سعی می کند که حادثه و رخداد را از جوانب مختلف دو نقش دیگر و غیره بررسی بکند، وارد مراوده و گفتگو با دیگران و با نقشهای دیگر بشود و به بهترین راه حل برای شکاندن انسداد سیاه/سفیدی و برای تحول و پوست اندازی ساختاری دست بیابد تا دوباره همه چیز جاری و در چالش و تمنامندی متقابل قرار بگیرند.

هیچکس یا هیچ گروهی نمی تواند تمام مدت فقط یک نقش و حالت را در مسیر رخداد و چالش اجرا بکند و این نقشها و جایگاهها در مسیر گفتگو و تحول دایره وار یا دورانی می چرخد و باید بچرخد تا سرانجام نامه ی گمشده و حقیقت گمشده به جایگاه اصلیش برسد و تحول رخ بدهد. زیرا کومونیکاسیون بشری دارای قانون و اخلاق است و قانون اخلاقیش این است که «انکه چاه می کند در چاه می ماند». اینکه هر تحولی بهایی دارد که باید پرداخت. اما وقتی این تحول نهایی و توسط نگاه نمادین یا توسط نسل رنسانس در صحنه و ساختار وارد نشود و ساختار تغییر نکند، آنگاه رخداد اجتماعی و سیاسی و ساختار دور «محبوب گمشده یا نامه ی گمشده» به حالت کور و انتاگونیستی رابطه ی دزد/پلیس، دیکتاتور/قهرمان باقی می ماند و انها در دوری باطل و خشن مرتب یکدیگر را بازتولید می کنند.

لکان در سمینار به زیبایی و با قدرت تمام نشان می دهد که چگونه در مراحل تحول داستان از ابتدا تا به انتها مرتب این ساختار مثلثی و حول نامه ی ربوده شده و محبوب گمشده بوجود می اید و چرا نقش سوم یا نمادین برای تحول نهایی ضروری است و بی انکه حتی او نیز به نامه و محبوب گمشده به شکل نهایی دست بیابد و مجبور است نامه یا قدرت را به دیگری و بعدی یا به ملکه انتقال بدهد تا در جریان باشد. همانطور که قدرت سیاسی و فرهنگی و فکری مرتب باید از دست گروهی به گروه و نگاه و ذایقه ایی دیگر انتقال بیابد تا جامعه و سیاست دچار انسداد دیکتاتوری و فرهنگی یا فکری نشود و جایگزینی نسلها و دگردیسی دموکراتیک رخ بدهد. زیرا این حالات مثلثی در چهارچوب ساختار نمادین و قانون نمادین و تثلیثی رخ می دهند که مرتب امکانات نو می افریند و دشمن تکرار کور است. ازینرو در نظام دموکراتیک نیز و با همه ضعفهایش همیشه «صندلی ریاست موقتی و با مرزهای خویش» است و هیچکس صاحب قدرت نهایی و دانای کل نیست و نمی تواند باشد. زیرا نامه و محبوب گمشده مرتب باید در جریات باشد تا مرتب همه چیز از نو و بهتر نوشته بشود. زیرا بقول لکان «ساحت نمادین پایان نمی دهد که از نو نوشته بشود».

برای درک و لمس ساختار نمادین و مثلثی روابط انسانی مهم، بر اساس نقد لکان در دو عکس ذیل دو صحنه و ساختار مثلثی اصلی در شروع داستان «نامه ربوده شده» و در پایان یا فینال داستان را می بینید که اینجا کوتاه توضیح می دهم:

در صحنه و ساختار مثلثی اول حول نامه ی گمشده ما و در نمودار بالا، ما با سه نقش شاه/ملکه/وزیر در صحنه ی اول داستان روبرو هستیم. در اینجا شاه در نقش «کور» قرار دارد، زیرا خبری از نامه ی عاشقانه به ملکه اش ندارد و خیال می کند حاکم بر اوضاع است و همه چیز را می داند. ملکه اینجا در نقش «خیالی» قرار دارد و نگاهش تمام مدت متوجه ی نگاه شاه است و خوشحال است که او نامه را نمی بیند که روی میز است و همزمان دلهره دارد که او متوجه نامه بشود. او اسیر رابطه ی نگاه با نگاه با شاه و با نقش کور است و امکانات دیگر را نمی بیند و اینکه وزیر هم انجاست و می تواند از موقعیت سوء استفاده بکند. وزیر اینجا ابتدا در نقش نمادین و در نقش سوم حضور دارد. زیرا این وزیر زرنگ با لمس سنگینی شرایط و دلهره ی ملکه و نادانی شاه، با تواناییش به دیدن صحنه از مناظر آنها موقعیت و اهمیتش را حس می کند. او بقول معروف از اب گل الود ماهی می گیرد و نامه را در حینی می رباید که نگاه ملکه بر روی نگاه کور شاه فیکس است. به این خاطر ملکه حتی نمی تواند بگوید که او نامه را ربوده است، وقتی بعدا متوجه ی جای خالی نامه می شود. یعنی نقش سوم و نمادین می تواند گاه دقیقا توسط یک نیروی زرنگ صورت بگیرد که می تواند با تغییر جا و دیدن ماجرا حال از فرصت به نفع خویش استفاده بکند. اما از انزمان که سعی می کند حال زرنگ بماند و سر دیگران کلاه بگذارد، بناچار هرچه بیشتر در نقش کور و خیالی می رود.

رییس پلیس و نیروهایش نیز نمی توانند در خانه ی وزیر به جای درست نامه پی ببرند، زیرا انها در حین جستجو تمام وقت به این فکر می کنند که اگر جای وزیر می بودند، کجا این نامه ی مهم را قایم می کردند و به این خاطر بدنبال جاهای بسیار مخفی و ناممکن می گشتند. یعنی انها عمدتا در نقش «خیالی» نسبت به وزیر بودند.

در صحنه ی نهایی و در مثلث ارتباطی نهایی در عکس بالا می بینید که حال ساختار جدیدی بوجود می اید که معضل را حل می کند. اینجا رییس پلیس در نقش «کور» است، چون نمی داند نامه کجاست. وزیر توجه اصلیش به رییس پلیس کور است، اینکه نامه را نبینند و در دلش به او و به حماقتش می خندد و در این حین اما از نقش و جایگاه نمادین دوپن غافل می ماند. کاراگاه دوپن در نقش نمادین و اصلی قرار دارد که هم کوری رییس پلیس و هم کوری خیالی و خودشیفتگانه ی وزیر را می بیند و ازینرو حدس می زند که نامه باید جایی بر سر میز و یا بر روی طبقه ایی و به شکلی اشکار باشد. انگار که یک نامه ی معمولی است و اینگونه آن را می یابد و می رباید. انگاه برای او قانون اخلاقی ساحت نمادین را می نویسد تا بیادش بیاورد که چکار کرده است و مجازاتش چیست. اینکه «چاه کن ته چاه می ماند» و به این خاطر دوپن نامه ی قدرتمند را نزد خویش نیز نگه نمی دارد و به صاحب اصلیش برمی گرداند.

حال وقتی از این منظر مهم ساختار نمادین حول تحولات سیاسی/اجتماعی به دور باطل تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه و فرهنگ ما در این چند دهه ی اخیر و بویژه در این یک سال جنبش «زن/زندگی/آزادی» بنگریم، انگاه براحتی می بینیم که دیکتاتور خنزرپنزری و اپوزیسیون قهرمان گرا و افراطی دقیقا در رابطه ی سیاه/سفیدی و خیر/شری با هم قرار دارند. یعنی انها یا در نقش کور هستند و مثل حکومت می خواهند هر تحول ضروری را نفی و سرکوب بکنند و بگویند اب از آب تکان نخورده است. یا مثل اپوزیسیون عمدتا در نقش هیستریک و «خیالی» هستند و خیال می کنند دست حکومت را خوانده اند و می دانند که باید با این حکومت جبار چکار باید کرد و یا چرا این حکومت فقط زور می فهمد و بناچار مرتب به جدال سیاه/سفیدی و انتاگونیستی بازمی گردند که بلای جان تحول دموکراتیک و حافظ ذایقه و ساختار سنتی است. ززیرا فضای بحرانی و سیاه/سفیدی سرچشمه ی اصلی قدرت و بقای حکومت است تا نمایش عاشورایی و تعزیه و نوحه خوانیش را مرتب تکرار بکند و مردم را قربانی بسازد و خارجیان را متهم بکند. به این خاطر این حکومت سعی می کند سریع هر چالش مدنی را تبدیل به بحران و جنگ خیر/شری و پارانوییک بکند. یا به این خاطر آنها با رشد جنبش مدنی «زن/زندگی/ آزادی» حمله به شاهچراغ را راه انداختند تا دوباره فضای جنگی قبلی را برگردانند که اول موفق نشدند. اما بعد توانستند فضای خیر/شری و خشونت را به همراهی اپوزیسیون معرکه گیر هرچه بیشتر بر صحنه حاکم بکنند و یا توانستند بخوبی میان مردم و رنگهای مختلفش تفرقه بیاندازد و نگذارند انها به وحدت در کثرت بهتری دست بیابند و گسترده تر و رنگارنگتر به اعتراض مدنی در اشکال مختلفش چون دور انداختن حجاب اجباری و از طرف دیگر اعتصاب کارگری و غیره دست بزنند انکه در این جدال سیاه/سفیدی و کورکننده میان دو نقش کور و خیالی حکومت و اپوزیسیون و با تغییر مداوم نقشهایشان عمدتا نقش نمادین و سومی را بازی کرد، در واقع دول خارجی و بویژه گروه طرفدار جمهوری خواهان امریکایی و میلیتاریستی و اسراییل بوده و هستند که دقیقا در نقش «وزیر زرنگ و طمع کار» سعی کرده و می کنند که از این جدال میان مردم و دیکتاتور حداکثر استفاده را به نفع خودشان بکنند و از حکومت امتیاز بیشتری بگیرند. بی انکه خواهان تغییر بنیادی حکومت و این شرایط متشنج در منطقه باشند. زیرا انها به مترسک جمهوری اسلامی برای فروش بهتر اسلحه در منطقه و برای ترساندن دول عربی و بدست گرفتن انها توسط اسراییل و امریکا احتیاج داشته و دارند و دیدیم که این سالها با این شیوه به چه موفقیتی دست یافته اند و چگونه اسراییل در کل جهان عربی رخنه کرده است و حضور رسمی یافته است. انها بخوبی از اب گل الود ماهی گرفتند و یا نمایندگان و مامورانشان در اپوزیسیون که معرکه گیر این بازی سیاه/سفیدی بوده و هستند و مرتب جیغ بنفش می کشند و فقط تحریم بیشتر می خواهند که در نهایت مردم را بدبخت تر می کند و شرایط را سیاه/سفیدی تر می کند. همانطور که حکومت همین شرایط بحرانی را می خواهد زیرا راه حلی برای حل مشکلات ندارد. اما می داند که مردم گرسنه وقت سیاست ورزی ندارند. یا حداکثر از گرسنگی دست به خودکشی جمعی می زنند و همه چیز را به اتش می کشند و با پدرکُشی انگاه خویش را گرفتار دیکتاتورهای بعدی می کنند که این بار می تواند حتی به شکل هولناک هفت دیکتاتور قومی رخ بدهد.

مشکل اصلی و جای خالی اصلی در ساختار تحولات سیاسی/اجتماعی ما بنابراین جای خالی نقش سوم و یا نقش نمادین است که بایستی توسط «نسل رنسانس و دانش فرزانه و رند و رنگارنگ نسل رنسانس» و نخستزادگانش چون نظرات امثال من و ما پُر بشود. از طرف انهایی که از منافع مردم و تحول دموکراتیک کشورشان و با کمترین تلفات حرکت می کنند. اما دقیقا این تحول مهم و جایگزینی ذایقه و نیروها رخ نمی دهد، چون حتی مردم هم در نهایت بیشتر بدنبال هیاهو هستند و یا ساکت هستند و در انتظار الترناتیوی خوب هستند. زیرا تا زمانیکه مردم و اپوزیسیون ما گرفتار این جدال و ذایقه سیاه/سفیدی هستند، انگاه عمدتا در دو نفش کور و خیالی در تحولات، در نقش بوف کور و ادیپ کور یا در نقش متقابل بوف و ادیپ خشمگین و کین جو و گرفتار جدال خیر/شری عمل و رفتار می کنند و دور باطل و فلجی نو می افرینند. زیرا هیچکس نمی تواند به منطق تحول کلک بزند. یا بجای اینکه در نقش عنصر نمادین و شهروندی، در نقش اپوزیسیون نمادین و بالغ مرتب جاهایش را تغییر بدهد و فضای سیاه/سفیدی را به فضای رنگارنگ تبدیل بکند تا حاکمیت هرچه بیشتر از درون و برون ایزوله و تهی بشود و انگاه با موج دوم و اجتناب ناپذیر جنبش »زن/زندگی/آزادی« فروبریزد.

نتیجه گیری نهایی!

ما این نقد ساختاری روابط انسانی حول « محبوب گمشده و موضوع مورد تمنای جمعی« را می توانیم به بحث نهایی «چهار دیسکورس لکان« در سمینار هفدمش پیوند بزنیم که در انجا او بخوبی نشان می دهد که اساس روابط اجتماعی و تمدن بشری در واقع دیسکورس «آقا/بنده ه ی هگلی» است و اینکه چرا این دیسکورس بناچار «قیام بردگان و دیسکورس هیستریکی» را بوجود می اورد که حال می خواهند جای ارباب را بگیرند و چیزی نو بیافرینند. اما چون این انقلابیون و قهرمانان دچار جهان و تفکر سیاه/سفیدی و اسیر میل پدرکُشی هستند، بناچار مجبورند همان سیستم اقا/بنده را به شکل بدتر و خطرناکتری بوجود بیاورند. همانطوری که ما این تحول دیسکورسیو خطرناک «پدرکُشی هیستریک» را در انقلاب بهمن پنجاه و هفت و با سقوط شاه و شعار مرگ بر شیطان بزرگ امریکا دیدیم و بناچار چیزی بدتر افریدیم. چون ذایقه ی جمعی و نیروی حاکم مذهبی یک ذایقه ی هیستریک مستضعفی و برده وار و بناچار کین توزانه بود و بناچار چیزی جز دیکتاتوری نو نمی توانست بیافریند. چه بخواهد یا نخواهد. زیرا بقول لکان «ادم هیستریک فقط یک ارباب نو می خواهد و به چیزی جز این دست نمی یابد». بر اساس نظریه چهار دیسکورس لکانی بایستی اما در تحولی دورانی دیسکورس هیستریک با دیدن دروغ هیستریک و کین توزانه یا سیاه/سفیدی خویش، با قبول کمبودها و تمناهای خویش و دیگری، با پذیرش رنگارنگی قادر بشود به «دیسکورس روانکاوی« دست بیابد و بالغ بشود. زیرا تنها راه شکاندن انسداد فردی و جمعی بقول لکان یک چیز است: ورود رنگارنگی و تمنامندی و شکاندن دور باطل انسداد سیاه/سفیدی. در نهایت دیسکورس روانکاوی فقط دمی می تواند بر لبه ی دیسکورسهای دیگر حضور بیابد و معضلات و ضرورت تحولشان را نشان بدهد و بشخصه می تواند و یا باید به دیسکورس دانشگاهی در نظریه چهار دیسکورس لکان تبدیل بشود. البته این نظریه دارای جوانب فراوانی است که باید در مقاله یا مقالات دیگری بررسی بشود. مهم اما دیدن این است که همه ی نگرشهای لکان بر روابط بینافردی و یا بر دیسکورسهای اجتماعی و سیاسی بشری نشان می دهد که تنها راه شکاندن ذایقه و زبان هیستریک و دور باطل سیاه/سفیدی ورود رنگارنگی و قبول «کستراسیون نمادین» است. قبول این است که هیچکس حقیقت نهایی را در برندارد و ولی فقیه یا دانای کل یک دروغ هولناک است و یا باور به هر منجی و شفادهنده ایی حماقت است. معضل ما اما این است که باوجود تجربه ی هولناک نتایج یک انقلاب هیستریک از پنجاه و هفت تا کنون حاضر به قبول راه عبور از این ذایقه و دیسکورس نشده ایم. و نتوانسته ایم حداقل هر چه بیشتر به ذایقه ی مدنی و مدرن دست بیابیم و وحدت در کثرت مدرن و ساختاری را در جامعه ی خویش و در روابطمان و چالشهایمان نهادینه بسازیم و اینگونه دیکتاتوری تمامیت خواه و ذایقه ی هیستریک یا خیر/شریش را هرچه بیشتر ریشه کن بکنیم و تحول دیسکورسیو را ممکن بسازیم. انهم وقتی که جامعه و شرایط و مردم ما مرتب بیشتر طرفدار این تحولات مدنی شده و می شوند.. برعکس ما و بویژه اپوزیسیون ما مرتب به اشکال نو بدام همان بازی قدیمی و خیر/شری می افتیم و بناچار انسداد جمعی و بازگشت دور باطل به شیوه ایی نو و بدتر را ممکن می سازیم و مرتب خویش و تحولمان را کور و مسخ می کنیم. (نمودار چهار دیسکورس لکان)

بنابراین علت اصلی ساختاری و محوری اینکه ما اکنون به دور باطل گرفتاریم و دوباره بادمان خالی شده است، علت اینکه هنوز حکایتمان حکایت سیب سرخ و ادم چلاق است، دقیقا به خاطر این است که فصای اصلی تحول توسط دو نیروی کور و خودشیفته و اسیر جدال کور و ادیپالی قهرمان/دیکتاتور، گرفتار میل پدرکُشی و فرزندکُشی متقابل پُر شده است. فضا و ساختار تحول ما اسیر پدر و فرزندانی در جدال با یکدیگر هست که در نهایت هر دو در خدمت علایق دول خارجی زرنگی عمل می کنند که از دعوا و دور باطل آنها برای خویش حداکثر استفاده را می برد و در حینی که مردم و کشور ما مرتب قربانیان بیشتری می دهند و ثروتهایش به باد فنا می رود و هر کس تکه ایی از آن را می خواهد، مثل اینکه حال هر کدام از این اپوزیسیون افراطی تکه ایی از پولهای ضبط شده ی ایران را برای خودش و زجرهایش می خواهد. انگار بقیه زجر نکشیده اند. یا در حینی که سن و سال قربانیان و جان باختگان مرتب جوانتر می شود و این همان عنصر تراژیک و تراوماتیک شرایط کنونی است. اینکه در نهایت چه دیکتاتور و چه اپوزیسیون ضد او که در واقع فرزندش است، در این جنگ حیدر/نعمتی و هیستریک مرتب دست به «فرزندکُشی و کودک کَُشی» بیشتری می زنند. یا حکومت جبار اینها را می کُشد و اپوزیسیون معرکه گیر فقط جیغ بنفش می کشد و با سیاست «هرچه بدتر بهتر» و افراطی مردم و جوانان را به گوشت دم توپ حکومت تبدیل می کند. یا از پشت میدان و در جای راحت می گوید لنگش کن.

در این ساختار تراژیک/ کمدی وار چالش سیاسی ملت و کشور ما و حول «محبوب گمشده و یا حول دستیابی به تحول دموکراتیک و نهایی»، بنابراین جای عنصر سوم نمادین و اصلی خالیست که همان منظر و جای نسل رنسانس و دانش رندانه ی ما نسل رنسانس است، تا تکرار باطل به نوزایی و رنسانس نو تبدیل بشود. بویژه که دیکتاتوری عملا شکست خورده است و از درون تهی شده است و فقط به همت این فضا و جدال سیاه/سفیدی زنده است.

باری اگر واقعا به فکر خودت و کشور و مردمت هستی، پس بشنو و تغییر بکن و از این جایگاه سوم و در کنار ما به مباحث و به رخدادها بنگر و امکانات مختلف را ببین. باری، آن بشو که هستی و باید باشی. یعنی منظری و قدرتی دیگر از نسل رنسانس و هزارفلاتش بشو و رنگی دیگر از وحدت در کثرت مدرن و دنیوی ما عاشقان و عارفان زمینی، خردمند شاد و مومنان سبکبال و یا با هر نام و نشان دیگر بشو. چه تفاوت. چه بهتر. هر چه رنگارنگتر و بر بستر وحدتی درونی، به همان اندازه قویتر. زیرا همیشه راه و امکانی دیگر نیز هست و زندگی و تحول می خواهد مرتب از نو و بهتر نوشته بشود تا به کثرت در وحدتی بهتر و قویتر دست بیابد و پوست اندازی و رنسانس فردی و جمعی را بوجود بیاورد. این ساحت نمادین و ضلع چهارم یا قانون نمادین این تحولات ساختاری و مثلثی است که ما و رخدادهای کشورمان درگیر آن است. زیرا زندگی آنقدر تکرار می کند تا تحول نو و نوزایی نو رخ بدهدو وحدت در کثرتی نو و بسان ملت واحد و رنگارنگ ایرانی و در چهارچوب ساختار سیاسی/حقوقی مدرن و دموکراتیک زاییده بشود. مگر اینکه ملتی نخواهد بهای تحول را بپردازد، دانش و متن حذف شده را قبول بکند و دگردیسی بیابد. زیرا انگاه تحول اجباری مجبور است به شکل «فالوس قتال و تغییر خونین» رخ بدهد و به شکل فلجی های اجباری بعدی و دور باطلش، مثل تکرارش در تاریخ معاصر ما و اینکه دیگران در نقش وزیرهای زرنگ و خودخواه از حماقت ما حداکثر استفاده را ببرند و ما و کشورمان را غارت بکنند، همانطور که دیده و می بینیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)