محترم رحمانی مدیر کتابفروشی چشمه در قزوین که مدتی پیش کتابفروشی اش توسط عده ای از مامورین پلمپ شده است ، در دلنوشته ای خطاب به کتاب های کتابفروشی اش حکایت بستن این کتابفروشی را درد دل کرده است.

متن این نامه که نسخه ای از آن به سایت ملی – مذهبی رسیده ، به شرح زیر است:

کتاب های بسیار عزیزم! من مقصر نیستم

اول می خواستم این نامه رابه یکی از مسئولین درقوه قضاییه ،مجریه ویامقننه … بنویسم . امابه این نتیجه رسیدم که نتیجه ای نخواهد داشت چراکه فروشگاه کتاب باهمکاری مقام قضایی، اداره اماکن، حراست اداره ارشاد والبته به دستوروزارت اطلاعات پلمپ شده وانگشتان اشاره همه هم به سوی یک دیگر نشانه می رود واما درنهایت به سوی اداره اطلاعات شهرقزوین که برمبنای قانون نانوشته روابط قدرت قرارنیست به هیچ کس بویژه به ماپاسخگوباشد!

بعد خواستم خطاب نامه ملت ایران باشد. اما ملتی که خوداین همه مسائل ومشکلات دارد پلمپ یک کتابفروشی تنهاغرورش را جریحه دارتروغم بارترمی کند ومن چنین چیزی را نمی خواهم!

برای همین تصمیم گرفتم به خودکتاب هایم که این روزهاخیلی دلتنگ هم می باشیم نامه بنویسم اگردوست داشتید نامه مرابخوانید تا برای آزادی بیان وقلم دراین سرزمین کاری بکنیم.

+++

کتاب های بسیارعزیزم!

سلام مراهمراه با دلتنگی هایش بپذیرید واز این که شان شما پاس داشته نمی شود ازمن دلخورنباشید. باورکنید من مقصرنیستم . پیش خودتان می گویید ما که سال ها صاف ایستاده منتظرمی مانیم تا کسی بیاید ما را از قفسه بردارد، به خانه اش ببرد، بخواند وخستگی ما دربرود ؛ آیا مستوجب این همه تنهایی می باشیم؟ یعنی حتی ازچشمان نوازش گرمشتاقان محدودمان هم باید محروم بمانیم؟

کتاب های بسیارعزیزم!

نمی دانم این با رتقصیراز صاحبان شماست یا طبق معمول از خود شماست؟ چون نه کسی پاسخی می دهد ونه هیچ دلیلی برای به اسارت رفتن شما ارائه می گردد. به خدا برای آزادی شما ازاسارت در تمامی نهادهای قانونی دراین شهربه صدا درآمده است(البته درحد توان). ظاهراکسی با شما مشکلی ندارد . اماا ین تنها ظاه رقضیه است .خودمانیم با کتاب همیشه مشکل داشته اند، مثل انتخابات، حق شهروندی و… شماهم ظاهرا تحمل می شوید ، سالی یک بارنمایشگاهی وخبری و…. اما اهالی کتاب  سرگردان اند برای کسب مجوز و دورزدن ممیزی و….

کتاب های بسیارعزیز من!

خودمانیم شما که همواره میوه ممنوعه آگاهی را به خوانندگان می دهید چگونه می خواهید با آن هایی که قدرت خود را برهرچیزترجیح می دهد تعیین نسبت وتعامل نمایید.

این شمایید که موردخشم وغضب پلمپ کنندگان می باشید والاما که هرچه داریم ازخود شما داریم . پس چطورازمن بازخواست می کنید چراپلمپ شده اید؟ خواندن تان جرم اول هرکسی دراین دیاربوده است. واین شمایید که قرن هاست موردغضب هرآن که دراین دیاراسب رانده واسب تازیده بوده اید. ومگر این شما نبودید که درهرحمله وهجوم هزاران هزا ردر آتش سوزانده ، به اسارت رفته  ویا از میان برده شده اید. حالاکه درقرن بیست ویکم!! مسئولین درروابط قدرتمند خویش با زبان قانون! وبا استفاده از آن شما را پلمپ کرده اند! شما چندهزارجلد کتاب به زندان افتاده در به روی شما پلمپ شده است. برایتان به سراغ مقام قضایی! اداره اماکن! اداره ارشاد، اداره بازرگانی ، صنایع ومعادن و…. رفته اند: اولی مجهول است وآقای ایکس چون الحمدلله خانم ها دستشان از قضاوت دراین امورکوتاه است. واین آقای ایکس نه نام ونه جای مشخصی دارد. دومی ازقضاهم جای مشخص دارد وهم شخص معلومی است امامسئولیت نمی پذیرد وتنها انگشت اشاره اش به سوی اداره اطلاعات می برد: “ازمافقط یک ماموربرای پلمپ خواستند حکم قضایی هم داشتند. بقیه به شما و به آن هامربوط است “. سومی یعنی اداره ارشاد جایگاه فرهنگ است اماتاکید می کند چند کتابی از دکترسروش دارید که مجوزش برای سال های ۹۰ لغوشده ومشکل دارد اما این چند کتاب جمع آوری شود نیازی به پلمپ نیست!

کتاب های بسیارعزیزم!

داستان ادامه دارد به قول مادربزرگ باید کفش هایی فولادین  ، عصایی آهنین و دلی چون شیرداشته باشی که از هفت خان قدرت دراین سرزمین درگذری… می دانم دلتنگ صاحبان تان می باشید. همان ها که حتی اگرپول ندارند بخرند به سراغ تان می آیند، نشانتان می کنند، دستی بر سروصورت خسته تان می کشند، باهزارعز والتماس کنارتان می گذارند وقول می دهند اگرپول به دستشان آمد حتما بیاییند وببرنتان ! نمی دانید آنان چه خون ودلی می خورند وقتی می بینند حتی دیگرازنگاه کردن، لمس کردن و…. بازپس مانده اند! اما من چه کنم که دراین دیار، درشهرودرگوشه ی پاساژی متروک وخلوت نیز نمی گذارند به هم دل بسپاریم وکورسوی خانه فرهنگ (خود تعبیری است از هرکتابفروشی و….) را آن هم باهزارخون ودل روشن نگه داریم.

کتاب های بسیارعزیزم!

درتعریف روابط قدرت ودرمنطق خشک آن شما و ما جایی نداریم که بازی کنیم. زورشان  براحتی بر ما  می چربد. پس جزتحمل توام با درد ورنج این دوران سخت و گذرناپذی رد رایران ؛ حتی اگرنگذارند دست دردست هم دهیم به مهر! قلب درقلب هم می دهیم واین بارهم با یک سبد گل صلح ودوستی بازبه استقبال آینده ی مبهمی می رویم که سرنوشت ما درآن رقم می خورد. چه اگرازتاریکی راه درامان نیستیم به رهگشایی پایانش ایمان داریم.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)